|
آيا مجددا بين سياست انگليس و آمريكا در ايران تضادي ايجاد شده؟ براي آنكه بتوانيم به اين موضوع رسيدگي كنيم لازم است قبلا وضع سياستهاي آمريكا و انگليس در ايران و نحوه عمل و هدفهائي را كه هر يك از اين دو سياست تعقيب ميكنند مورد مطالعه قرار بدهيم. اثر نفوذ قدرت دوران ملكه ويكتوريا در ارزيابي سياست انگلستان عيب كار اينجاست كه هنوز اكثريت افراد مملكت ما حتي آنها كه در كادرهاي بالا قرار گرفتهاند نميتوانند طرز تلقي خود را از سياست مذكور و از اثري كه نفوذ دوران طلائي قدرت انگلستان روي اذهان گذارده خارج سازند و براي قدرت دولت مذكور ارزشي مطابق با آنچه واقعا دارا است قائل شوند. در اين باره چند روز قبل روزنامه لوموند نوشت: «در خيابان بيك كارگر اعتصابي برخوردم كه با خود شعاري همراه داشت كه بر آن نوشته بود ما كارمان ساخته است. در يك جامعه خوشبخت و پر بركت ديدن چنين شعاري غيرقابل انتظار است.» «در انگلستان هر وقت دولت و يا كارفرمايان مردم را به معنويات دعوت كرده از مادهپرستي بر حذر بدارند اين درخواست دولت يا كارفرمايان به خوب نبودن كارها تعبير ميگردد.» «انگليس معمولا به سختي از داخل و خارج قبول ميكند كه اوضاع كشورش در حال تزلزل است و مشكل است عليرغم ظواهر فريبنده و راحتيهاي عادي اين ادعا را قبول نمايد كه انگليس كشور مريض اروپا است.» «انگليس معمولا تا وقتي كه اين قبيل نظرات را جناح مخالف مطرح ميكند در قبول آنها شك دارد ولي وقتي يك مبلغ «قهرمان شكوه و رفاه» اين سخنان را به زبان ميآورد و ميگويد اگر ما نخواهيم از جريان و پيشرفت دنيا كنار بمانيم بايد روش خودمان را عوض كنيم. افراد معمولي كم كم واقعيت را در مييابند» به اين ترتيب پس از جنگ «انگلستان فاتح» مشكلات اقتصادي فراواني دارد ـ مشكلات اقتصادي گوناگون عدم توازن پرداختها ـ كمبود ابتكار و. و. و ـ كم كم افراد عادي را هم درباره آينده انديشناك ميسازد. چطور ميتوان نشانههاي زوال را (در محيطي كه از هر طرف آن اين نشانهها خودنمائي ميكند) مخفي كرد؟ گرچه اين اظهار نظر متعلق به يك مفسر روزنامه فرانسوي است ولي به هر صورت جرات بيان يك چنين اظهار نظر خود دلالت بر واقعيتي دارد كه بر اركان اقتصاد انگلستان حكمفرماست و به فرض كه اين اظهار نظر با واقعيت فرق داشته باشد مسلما فاصله به مراتب كمتري از تصوري است كه بعضي از ما از قدرت دوران طلائي انگلستان دارند. طلاهاي هند و دربار قاجار مسلما بين آنروزها كه انگلستان تازه به شبه قاره هندوستان دست يافته بود و سفرايش با كيسههاي پر از سكه طلا به دربارهاي ايران بار مييافتند و از گمركچي بندرعباس گرفته تا ملكه قاجاري همه را به كمك سكههاي طلا ميخريدند و باردار ميكردند تا امروز كه انگلستان از لحاظ اقتصادي زندگي روزمره دارد و به قول مفسر روزنامه لوموند «دچار عدم توازن پرداختهاست» فرق بسيار است. در آن روزها قدرت پول انگلستان به صورتي بود كه امير كبيرها و قائم المقام الملكها را از صدارت ميانداخت و ميرزا آغاسيها و نوريها را سركار ميآورد و قدرت دريائي اين كشور تا آن درجه نيرومند بود كه ناصرالدين شاهها را با وارد كردن نيرو به خليج فارس از نصفه راه هرات بر ميگرداند ولي امروز نه آن قدرت پولي براي انگلستان باقي مانده و نه آن قدرت بلامنازع دريائي در اختيار او ميباشد. پس فاتحه قدرت انگلستان را خوانده شده بايد دانست؟ در عين حال كه ارزيابي عظمت قدرت انگلستان به مقياسي كه عدهاي از افراد مملكت ما دارند صحيح نيست در مورد ضعف سياست انگلستان نيز نبايد تا آنجا مبالغه كرد كه آن را نابود شده پنداشت. چند سال قبل خبرنگاري با آقاي مك ميلن (وزير دارائي آن وقت انگلستان) مصاحبه كرده به آقاي مك ميلن گفته بود: «بعضي مدعيند كه در دنياي بعد از جنگ دولت انگلستان اضافه بر قدرت اقتصادي خود به حساب آمده و تعهد سياسي كرده است.» مك ميلن جواب داده بود: «دولت انگلستان جز در دوران كوتاه سلطنت با عظمت ملكه ويكتوريا هيچگاه درجه اول دنيا نبوده بلكه هميشه تاكتيكهاي پخته سياسي و سنتهاي خاص او بوده كه اين كشور را در رديف ممالك درجه اول دنيا نگاه داشته است.» اما اينكه تا چه حد و تا كجا تاكتيكهاي صحيح سياسي ميتواند عليرغم ضعف اقتصادي جلوي افول ستاره قدرت كشوري را بگيرد و كشور انگلستان را همچنان در رديف كشورهاي درجه يك قرار بدهد امري است كه واقعيات دنياي جديد صحه زيادي بر آن نميگذارد و به هر تقدير حقيقت اين است كه صف كشورهائي مانند روسيه شوروي و ممالك متحده بدون كمترين ترديد مقدم بر كشور انگلستان قرار گرفته است. پس پايههاي نفوذ و قدرت فعلي انگلستان كجا است؟ ترديدي در اين واقعيت نبايد كرد كه انگلستان امروز انگلستان قبل از شروع جنگ بينالمللي دوم نيست. چيزي كه هست دولت انگلستان در نتيجه سالها تسلط و فرمانروائي بر كشورهائي از نوع مملكت ما پايگاههاي پر ارزشي به دست آورده است كه از بركت وجود آنها هنوز نفوذ موثري در كارهاي ما دارد. دولت انگلستان كه در ابتدا كار براي انجام هر مهمي ناگزير بود كه سفرا و نمايندگان خود را با طلاهاي هندوستان روانه دربار ايران بنمايد و درباريان و پادشاهان را بخرد تدريجا اين اشخاص به صورت جيرهخواراني در آمدند كه اربابي انگلستان را به رسميت شناخته و نوكري اين سياست را نسل به نسل به اولاد خود منتقل ساختند. حاصل اين عمل خريداري و حمايت و توارث است كه در عين ضعفي كه عارض سياست انگلستان شده نفوذ سياسي انگلستان در كليه اركان مملكتي ما به چشم ميخورد. قدرتها كجاست و عوامل كيها هستند؟ عملا اداره مملكت ما در دست سه قوه است: 1) قواي انتظامي 2) قواي اجرائي يا قدرت دولتها 3) قوه مقننه نفوذ دولت انگلستان به شرحي كه گذشت در داخل اين هر سه بخش به چشم ميخورد. و هنوز هم به چشم ميخورد. ديگر اين اصل به صورت امر جاري در آمده است كه اگر رياست ستاد كل از دست ارتشبد هدايتها خارج ميشود ارتشبد حجازيها محل خالي را پر ميكنند و اگر حكيم الملكها صندلي صدراعظمي را ترك ميگويند علاءها جاي آنرا ميگيرند و اگر تقي زاده از صندلي رياست مجلس سنا بركنار ميشود صدرالاشراف به جاي او مينشيند. از جهت قواي انتظامي و اجرائي وضع به شرحي است كه گذشت و اما از جهت مجلس و نمايندگان باز تا حال بدين منوال است براي ديپلماسي انگلستان جاي نگراني نيست و چون نخستوزير هر كس و انتخابات به هر صورت اكثريت كرسيهاي مجلس را ملك دارائي از قبيل سالار سنندجيها ـ عماد تربتيها ـ ذوالفقاريها امير اسدالله علمها پر ميكنند و اگر بنا به مقتضياتي خود اين آقايان نبايد و يا نتوانند به مجلس راه يابند نمايندگان گوش به فرمان آنها به كرسي مجلس دست مييابند (در اين مورد بد نيست به خاطر بياوريم كه بعد از 28 مرداد دولت تصميم گرفت از ورود مجدد كساني كه در دوره حكومت به مجلس راه يافته و به نوعي با حكومت وقت همكاري كرده بودند جلوگيري كند در مورد ذوالفقاريها كاري كه كردند اين بود كه از كسان آنها به مجلس فرستادند و در عوض آنها را به سمت شهردار و استاندار و معاون نخستوزير تعيين كردند) ضمنا از كارگردانهاي پشت پرده و كارگردانيهايي كه سيد ضياء و بهبهانيها ميكنند هستند نبايد غافل بود. خلاصه آنكه: انگلستان از جهت اقتصادي به صورت قدرت درجه دوم و سومي درآمده است كه قدرت مانور مالي و نيروي نظامي ندارد و در قبال رقيب نيرومندي چون آمريكا نيروي ناچيزي است كه بهتر است مستقلا به حساب آورده نشود. ولي در مقابل الز قدرت نفوذ خانوادهها و فئودالها به حداكثر برخوردار و از اين جهت است كه بر حريف خود برتري دارد. علائق مادي جزيره انگلستان گرچه از جهت ذخائر ذغال سنگ و آهن و بعضي مواد غني است ولي از لحاظ طبيعي به صورت كشور انگلي است كه به هيچ وجه قادر نبوده و نيست با آنچه دارد زندگي اقتصادي خود را بگذراند. در گذشته دولت انگلستان جبران اين نقيصه را از راه بدست آوردن مستعمرات كرده و خود را به صورت كشور درجه اولي درآورده بود و كشور ايران از جمله كشورهائي بود كه جبران قسمتي از اين نقطه ضعف انگلستان را به عهده داشت و منابع اقتصادي ايران در پر كردن جاهاي خالي اقتصاد آن كشور سهمي داشت. در دنيايي كه مستعمرهها يكي پس از ديگري سر از انقياد كشورهاي استعمارگر باز ميزنند مسلما بار كشورهائي كه هنوز در شرايط استعماري ديروز هستند و رهبري آنها بدست نشاندگان سياستهاي استعماري است به مراتب سنگينتر از گذشته و در حقيقت جوركش كشورهاي از بند رسته ميباشند. به اين ترتيب احتياج مالي انگلستان به منابع مالي و منافع اقتصادي ما به مراتب بيش از گذشته است اين احتياج اقتصادي سياست عمومي آن كشور را در ايران تحت الشعاع قرار داده و شايد از همين جهت گرفتاري اقتصادي و احتياج شديد مالي باشد كه سياست انگلستان كه در دنيا معروف به روشنبيني و به استقبال رونده واقعيات حاكم بر مقتضيات زمان بوده در شرايط فعلي در حمايت از هيئت حاكمه موجود ايران كه ايام احتضار خود را ميگذراند تا اين حد علاقه و پافشاري از خود نشان ميدهد. واقعيت اين است كه عمر اين هيئت حاكمه با شكل خاص فعلي سرآمده و به حكم اجبار بايد عرصه سياست ايران را ترك كند و جاي خود را به نسل ديگري كه تربيت شده مكتب زمان حاضر باشد بسپارد اين واقعيت مسلما از چشم تيزبين ديپلماسي انگلستان نميتواند مخفي مانده باشد حالا يا به شرح فوق رويه مزاجي او به علت احتياج است و يا سياست ديگري را تعقيب ميكند كه ما از آن بياطلاعيم و يا بهتر است بگوئيم اطلاع كافي نداريم. يك بحث جالب: عقيده آقاي ي. م. وودهاوز نماينده محافظه كار مجلس عامه انگلستان اين است كه: «در خاورميانه اختلاف نظر اقتصادي بين انگليس و آمريكا درجات مختلف دارد.» خاورميانه از نظر منابع نفت براي انگليس اهميت حياتي دارد. زيرا نفت خاورميانه عامل موثري در توازن پرداختهاي انگلستان است ـ كانال سوئز براي بريتانيا اگر اهميت حياتي نداشته باشد به عنوان مشتريان بازرگاني ارزش زيادي دارد. هيچيك از موارد بالا نميتواند براي آمريكا كه اتكائي به نفت خاورميانه ندارد (گر چه قسمتي از اين نفت به قاره آمريكا حمل ميگردد) و از راه كانال سوئز هم معاملات بازرگاني ناچيزي دارد اهميت واقعي داشته باشد. از نظر آقاي وودهاوز همين حقايق علت نظريات نادرست آمريكا هنگام جدال نفتي ايران و انگليس و كانال سوئز بود وقتي آمريكا در اين جدالها دخالت كرد دليل مداخله او اين نبود كه منازعات مذكور با منافع اقتصادي آمريكا ارتباط داشت. . . . . . . . . . در تمام موارد منافع آمريكا جنبه استراتژيك داشته است. . . . . . . . . . . . . . از نظر آمريكا از لحاظ سوقالجيشي خاورميانه منطقه ارتباطي مهمي است زيرا از حلقههاي بزرگ زنجير دفاعي غرب است كه پيرامون شوروي كشيده شده است و نيز به عقيده آمريكائيها خاورميانه ارضي حائل بين شوروي و آفريقا است. به نظر انگليسها. . . . . . . . خطر نظامي براي صلح و ثبات خاورميانه به جاي اينكه از خارج بروز كند از داخل بروز كرد. خطر خارجي هنوز هم وجود داشت ولي به نظر انگليس آنچه مورد احتياج مبرم بود وجود يك پايگاه مجهز كارهاي جنگي در قبال تجاوز خارجي نبود بلكه (پيمان بغداد) يك پست ديدهباني محافظ بود كه از آنجا بتوان اقدامات عاجلي به منظور جلوگيري از انفجارهاي داخلي به عمل آورد. . . . . . . . . . . . . . . . . . . به نظر انگليس خطر به خطر افتادن خاورميانه از طرف شوروي بعيدتر از جنگهاي داخلي و خاصيتهاي انفجاري ناسيوناليزم محلي است. ولي از نقطه نظر آمريكا موازنه خطر درست عكس اين نظريه است. هيچيك از دو طرف محاسبه و نگراني يكديگر را ناوارد نميدانند ولي هر يك قضايا را يك جانبه و متفاوت استنتاج ميكنند. براي آمريكا خطر جنگ خاورميانه از نظر جنگ آمريكا و شوروي و جنگ جهاني مطرح است نه جنگهاي محلي و بنابر همين اصل خطر ناسيوناليسم و نهضت ملي نسبت به خطر كمونيزم در درجه دوم قرار دارد. . . . . . . . . . نتيجه اين دو طرز تفكر اين است كه دولتهاي انگليس و آمريكا درباره نهضتهاي ملي و رهبران خاورميانه غالبا نظريات مختلفي دارند چنانچه گاهي نظريه مشابه باشد غالبا دلائل متفاوت است. در ارزيابي انگلستان راجع به خاورميانه «منافع اقتصادي در درجه اول قرار داد و در نظر آمريكا منافع نظامي واجد اهميت است.» آقاي وودهاوز در پايان مقاله خود به صورت جدي و قطعي نتيجه ميگيرد كه: . . . . . . . . . . . . ولي در هر حال دفاع از نظر انگليس هميشه و در درجه اول به معناي دفاع از منافع اقتصادي است. بديهي است لازمه دفاع از منافع اقتصادي داشتن ارتباط نزديك با هيئتهاي حاكمه موجود و جلوگيري از تزلزل و سقوط پايگاههائي است كه آن دولت ظرف سالها تسلط استعماري خود به دست آورده و بطوريكه گذشت پايگاههاي اصلي در ميان قدرتهاي اداره كننده مملكت همان كساني هستند كه در عرف سياسي در سالهاي اخير از آنها بنام هزار فاميل و يا هزار خانواده و يا در عرف سوسياليستها فئودالها ناميده ميشوند و اينها در حقيقت همانهائي هستند كه جناحي از آنها هدف مبارزه با فساد قرار گرفته و فعلا به طور شوخي سياسي آقاي دكتر اميني چند نفري از آنها را مانند ابتهاج و رشيديان و علوي مقدم و غيره به زندان انداخته و جناح ديگر آنها را اجرا لايحه تقسيم املاك تهديد ميكند و جناح سوم كه هنوز مورد تعرض قرار نگرفتهاند ولي اگر خوابهائي كه آمريكائيها براي اصلاح اوضاع ايران در نظر گرفتهاند تعبير شود دير يا زود نوبت به آنها هم خواهد رسيد كارگردانان اصلي قواي انتظامي و فرماندهاني هستند كه سالهاست به توارث مراكز انتظامي را تيول خود قرار دادهاند. سياست آمريكا گرچه تصرف قسمت قابل توجهي از نفت ايران و سرازير كردن سيل استحصالات كارخانههاي آمريكا اعم از ادوات جنگي و گريدرها و بولدوزرها و ساير لوازم صنعتي در راهسازي خدشهاي به استدلال بينظري آمريكا نسبت به مسائل اقتصادي در ايران و خاورميانه وارد ميآورد ولي اصل مطلب همان است كه آقاي وودهاوز گفته است درست است كه كارتلها و تراستهاي آمريكائي هيچ نقطهاي از نقاط دنيا را كه حداقلي از منافع آنها را تامين كند از نظر دور نميكنند ولي دولت آمريكا از لحاظ مسووليتي كه در رهبري جهان آزاد براي خود قائل است و با توجه به حساسيتي كه ايران از لحاظ سوقالجيشي دارا است نظر خود را به كمونيسم معطوف داشته. منتهي اين سياست را به نحوي تعقيب ميكند كه حتيالمقدور در مرحله اول به منافع اقتصادي كارتلها و تراستهاي آمريكائي و در مرحله دوم به منافع اقتصادي متحد قديم و پسرعموهاي همزبانش لطمهاي وارد نيايد. دولت آمريكا كه ميداند تغيير شكل هيئت حاكمه موجود منافع كارتلها و تراستهاي آمريكائي و همچنين وضع اقتصادي انگلستان را متزلزل ميسازد و در عين حال به اين نتيجه رسيده است كه ادامه وضع موجود مآلا به نفع كمونيستها بوده و نارضائيهاي موجود زمينه پيشرفت معنوي رقيب او را فراهم ميسازد وجود اين تضاد باعث تزلزلي است كه سياست آمريكا را دچار سرگيجه سياسي كرده و روش ضد و نقيض او را توجه ميكند. خبر رسيده شنيده شد كه حزب دموكرات آمريكا قبل از روي كار آمدن كندي هيئتي را مامور مطالعه و تنظيم روش آتي اين حزب در صورت تصدي رياست جمهوري كندي كرده بود. حاصل مطالعه اين هيئت به صورت رئوس برنامه تعيين شده (در مورد ايران و لائوس و عدهاي از كشورهاي مشابه) نسخه معين تجويز كرده كه حكومت كندي نيز ناگزير از پيروي آنست. طبق اين نسخه در عين حال كه بايد پايگاههاي اصلي استعمار و قدرت در ايران حفظ و قدرت غرب مصون از تعرض مانده ضامن اجرائي براي موارد حاد و حساس باشد به منظور جلوگيري از توسعه خطر كمونيزم ميبايستي املاك بزرگ تقسيم شده و جناح فاسد حكومتهاي موجود از بين بروند. اينكه اين خبر تا چه حد صحيح بوده و تا چه حد ميتواند ملاك قضاوت قرار گيرد امري است كه بر خود ما نيز معلوم نيست منتهي روي كار آمدن دكتر اميني و حمايت آمريكا از او و برنامهاي كه پس از روي كار آمدن او به موقع اجرا گذارده است اشارهاي است كه ميتواند مويد خبر فوق قرار بگيرد. اجرا همين قسمت از برنامه حزب دموكرات چون متضمن تزلزل پايگاههاي اصلي سياست انگلستان در ايران ميگردد ايجاد تضاد مينمايد تشنجات اخير يعني جور شدن دوز و كلك و بهانهكردن كمي حقوق معلمين كه به منظور تدوين مقدمات سقوط حكومت «كمتر آمريكائي» مهندس شريف امامي و يا تلاشي كه به رهبري بهبهانيها و رشيديانها و فرودها براي ايجاد بلوا و آشوب و تهيه موجبات سقوط حكومت كمتر انگليسي دكتر اميني چيده شده و ميشود انعكاس تلاشي است كه هر يك از دو طرف براي اجراء نظريات خود ميكنند. به اين ترتيب چيزي كه مسلم است هر دو سياست در عين رقابت ملاحظه منافع و نظريات طرف ديگر را ميكند و در حفظ پايگاه اصلي كه ضامن تامين منافع هر دو طرف در اين نقطه از جهان است اختلافي ندارند و فقط بحث در اين است كه رهبري جريانات سياسي در ايران به دست حكومتي باشد كه در اصطلاح ما «بيشتر انگليسي» يا «بيشتر آمريكائي» باشد. و اما اينكه اميني چرا در مبارزه با فساد تعلل ميكند يا اينكه در اجرا عمل تقسيم اراضي و اجرا سياست آمريكا تا چه حد صميميت به خرج ميدهد و اينكه آيا اصولا سياست تعديل آمريكا شانس موفقيت دارد يا نه؟ مسئلهاي است كه بحث بيشتر لازم دارد.
|