|
تحليلي از شرايط امروزي انقلاب اسلامي ايران و نقد نيروهاي درون انقلاب مقدمه بسمهتعالي قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَن فَسيروا فِيالارضِ فانظروا كيفَ كانَ عاقِبه المُكذِبينَ. هذا بَيان لِلناسِ وَ هُدي وَ مَوعِظه للمُتقينَ (آلعمران/138 و137) بيگمان سنتها و قوانين اجتماعي، پيش از شما در زمين جاري گشته است، پس در تاريخ و سرنوشت ملل گذشته نيك بنگريد تا بفهميد كه سرانجام منكران حق چگونه بود. اين سير و بررسي براي توده مردم (ناس) روشنگر است و براي پرواپيشگان هدايتكننده و تكاملبخش. انقلاب اسلامي ما در آستانه پنجمين ماه پيروزي بينظير و اعجابآور خود با مسائلي روبهرو است، مسائلي كه در مجموع انقلاب ما را بيمار كرده يا لااقل آن را بيمارگونه مينماياند. از يك طرف امواج فتنههاي راست و چپ به هم آميخته مناطقي چون كردستان، گنبد و خوزستان و... را به آتش ميكشند، و از سوي ديگر خودسري و فساد و هرجومرج رو به رشد تحت نام نهادهاي انقلابي چهره انقلاب ما را لكهدار ميكند. امروز در ميان اقشار روشنفكر و سطوح بالاي اداري كه از يك سال قبل به تدريج جنبش و انقلاب اسلامي و اهداف آن را پذيرفته بودند، بر سر تدوين قانون اساسي نوعي ترديد و تزلزل و احتمالاً مخالفت با آن بروز كرده و ميرود كه وحدت ملي و مردمي درون انقلاب به تفرقه بدل شود، تفرقهاي كه در صدر مشروطه هم بروز كرد و مانع از به ثمر رسيدن اهداف انقلاب مشروطيت در روابط و مناسبات اجتماعي گرديد. در اين ميان، گردانندگان امور دچار نوعي بيبرنامگي و ترديد و عدم قاطعيت شده، از تفرقه در مراجع قدرت رنج ميبرند. پيكر انقلاب اسلامي جوان ما از اين نابسامانيها زخمدار شده و مسئولان و غمخواران انقلاب نسبت به سرنوشت اسلام و انقلاب اسلامي ايران در نگراني و انديشه به سر ميبرند. همه در عين آنكه بار همه مشكلات را بر دوش خود ميكشند در اين انديشهاند، كه آيا اين كشتي نوجوان را در آغوش اين امواج فتن و آشوب ياراي پايداري و بقاء هست؟ و آيا ما ميتوانيم آرمانهاي والاي انقلابي خود را تحققيافته ببينيم؟ ـ بديهي است كه اگر به موقع با علل و موجبات هر نوع بيماري بر پايه تشخيص و بينش صحيح مواجه شويم، آن بيماري قابل علاج است. بنابراين هنوز بسيار زود است كه دلباختگان انقلاب اسلامي ايران را نوميدي و هراس دست دهد يا دشمنان آن را اميد و روشني چشم. چرا كه حالت بسيج و آگاهي انقلابي هنوز در ميان مهمترين و اصيلترين نيروهاي انقلابي جامعه يعني جوانان، دانشجويان و تودههاي زحمتكش مسلمان و متعهد ما برجاست و دقيقاً همين نيروها عوامل اصلي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي ما بودند، بديهي است كه بسيج پايگاه اصلي انقلاب و نتيجتاً تضمين بقاء و تكامل انقلاب تا زماني وجود خواهد داشت كه قواعد و قوانين پيروزي و حاكميت انقلابات رعايت شود. بَلي اِن تَصبِروا وَ تَتَقوا وَ يَاتوكُم مِن فَورِهِم هذَا يُمدِدكم رَبُكُم بِخَمسَه آلاف مِنَ المَلائكهِ مُسَومينَ. (آلعمران/125) آري اگر پايداري و تقوي محور كار شما باشد وقتي دشمنانتان بيرحم و ناگهان بر شما هجوم آرند، پروردگارتان با پنجهزار فرشته نامدار به ياري شما خواهد آمد. اين نخستين انقلاب جهان نيست كه ما تجربه ميكنيم، آيا نبايد از تاريخ انقلابهاي جهان، بهويژه آنها كه در دو قرن اخير صحنه جهان را تكان دادند و نظام و تمدني نوين بنا نهادند درس عبرت بگيريم و يا از آن انقلابها كه در دهه اخير در همين دنياي پرجنبش و تحرك كنوني پيدا شدند و اوج گرفتند و سرانجام پيروز شدند يا شكست خوردند و نابود شدند تجربهاي كسب كنيم؟ ان من صرحت لهالعبر عما بيم يديه منالمثلات حجزتهالتقوي عن تقحم الشبهات(نهجالبلاغهخطبه 16) بدون شك آن كس كه تجربه آشكار شكستها و عقوبتهاي ملتها را در برابر چشم دارد تقوايش ميتواند او را از فرو افتادن در اشتباهات و فريب خوردنها حفظ كند. آيا وقت آن نرسيده است كه اندكي تفكر كنيم كه فيالمثل چرا حكومت سالوادور آلنده در شيلي شكست خورد و ملتي را دچار يك ديكتاتوري فاسد و آلت دست بيگانه كرد؟ مسائلي كه ما امروز با آنها مواجهيم چيزهاي تازهاي نيستند و لااقل اگر در شكل و صورت مخصوص خود ما است، در مفهوم و محتوا تازگي ندارند و اگر اندك هوشيار باشيم يا خالصانه غمخوار انقلاب و اسلام باشيم و نخواهيم همه چيز را خود مستقيماً تجربه كنيم تا به واقعيت آن ايمان آوريم، بلكه به تجربيات ديگران هم ارزش و اعتباري قائل باشيم و آنها را در محاسبات خودمان وارد نمائيم، چراغ هدايت تعاليم و آرمانهاي اسلامي و توحيدي براي ما روشنتر و مشخصتر و بنابراين راه پيروزي و تكامل بر ما هموارتر خواهد شد. در اين آغاز فعاليت نوين، در نقد حاضر، ما را نظر بدان بوده است كه براي تشخيص بيماري و پيشنهاد درمان، تمام عوامل و قطبها و نيروهاي كنوني مؤثر در امر انقلاب را عادلانه مورد نقد و بررسي قرار دهيم، تا به ياري خدا نقش واقعي آنها را دريافته و براي مشكلات راه حل پيشنهاد كنيم. در اين نقد، چون نظر به مسائل رهبري بوده است، كمتر به نقد نيروهاي اجتماعي و اقشار جامعه پرداختهايم و اين را به نشريات آينده خود احاله ميدهيم. ما را خواست و اراده برآنست كه تحليلگري متعهد در برابر الله بوده و نقاط ضعف و قوت هر نيرو را به محك نقد و تميز بزنيم و اين امر به هيچ وجه منالوجوه حاكي از فقد احترام و يا موضع مخالفت يا خصومت با آن نيروها نيست. وقتي در پايان به پيشنهاد راه نجات انقلاب دست يافتيم و يا نقش و تعهد خود را در حل و درمان مشكلات عرضه داشتيم بر همه اصحاب مسؤوليت روشن خواهد شد كه ما نه بدخواه و رقيب كه برادراني دلسوز و صادقيم، ما را نه چشمداشت به پست دولتي يا نام و شهرت سياسي و مردني فريفته و نه هوس قدرتيابي گروهي به وسوسه انداخته است. هر چه ميگوييم خالصاً لوجهالله از سر درد و مسؤوليتي است كه نسبت به مكتب پرافتخار اسلام و انقلاب پرحقيقت و رحمت اسلامي خود احساس ميكنيم و: الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احداً الا الله و كفي بالله حسيباً كساني كه به ابلاغ رسالتهاي خدايي برخاستهاند و از او هراس دارند و از هيچ كس جز الله هراسي به دل راه نميدهند و براي حسابرسي خداي را كافي است! نهضت آزادي ايران 27/3/1358
مفهوم انقلاب ملت مسلمان ايران طي سالهاي اخير يك انقلاب وسيع و همهجانبه را پي ريخت و در جريان به ثمر رسانيدن آن قرار گرفت. انقلابي كه با اوج گرفتن در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 57 به نابودي نظام سلطنتي ديرپا و سقوط رژيم وابسته به بيگانه پهلوي منجر شد. اين تحول نه يك كودتا بود و نه يك انتقال ساده قدرت سياسي از دولتي به دولت ديگر، بلكه انقلابي حقيقي بود كه آرمان ديرينه مبارزان و پيشتازان اين جنبش را تحقق ميبخشيد و اينك نيز همچنان بايد با محتواي انقلابي خود پيش برود. مفهومي كه ما از يك تغيير و تحول انقلابي در جامعه ميفهميم عبارتست از: 1ـ تغيير عميق در نظام ارزشها و فرهنگ حاكم بر جامعه در راه رهايي از قيود ضدتكاملي. 2ـ تغيير اساسي در مناسبات و روابط اجتماعي و منشاء ثروت و قدرت و توزيع آن. 3ـ تغيير بنيادي در نظام سياسي، اداري و تشكيلاتي كشور. در نتيجه: 4ـ تغيير تكاملي انسان و تولد انساني نوين و والاتر از آنچه تاكنون بوده است، انساني متعالي و رو به رشد و رهيدهتر از بندهاي خارجي يعني مثلث ديرينه استبداد، استثمار و استحمار و قيود و موانع دروني و نفساني يا به گفته آن سرباز مسلمان در برابر سردار ايراني در پاسخ پرسش او از هدف اسلام: اخراجالناس من عبادهالناس الي عبادهالله؛ اخراجالناس من جورالاديان الي عدلالاسلام و اخراجالناس من ضيقالدنيا الي سعتها (بيرون آوردن و رهانيدن مردم از پرستش انسان و در آوردن آنان به حوزه پرستش الله؛ رهانيدن مردم از ستم و انحراف كيشهاي خودساخته و درآوردن آنان به قلمرو داد و عدالت اسلام و رها ساختن انسان از تنگناها و قيد و بندهاي دست و پاگير جهان نزديك و پست كنوني به گستره رشددهنده آن). انقلاب اسلامي چهار مفهوم فوق همگي در جريان جنبش ايران نقش و تأثير بسيار داشته و لااقل بر انديشه و عمل پيشتازان انقلابي حاكم بوده است. به همت پيشتازان و پيشگاماني كه با عمل يا قلم و يا بيان خود مفاهيم فوق را تبلور بخشيدند و به تدريج ايدئولوژي جنبش را بر افكار و وجود مردم مسلط ساختند، جنبش رهاييبخش ملت ايران به تدريج به سوي انقلاب گرايش يافت تا در جريان يكساله اخير به لحاظ شكل و محتوي كاملاً انقلابي گرديد. ما در سال گذشته قبل از پيروزي دورانساز 22 بهمن شاهد بوديم كه در ميان مردم نهضت كننده تغييراتي عميق در شرف تكوين است. گرايش مردم بهويژه مردم ميانهحال يا تهيدست و زحمتكش به ترك وابستگيهاي دنيايي و زندگي مصرفي، پيدايش روحيه جمعي و تفاهم و تعاون و احساس مسؤوليت جمعي در ميان انقلابيون، گرايش به نفي ارزشهاي تمدن غربي و روي آوردن به سادهزيستي و زهد انقلابي و بالاخره گرايش پرشور شائقانه به سوي ايثار و فداكاري و شهادت، اينها همه ويژگيهاي حركت مردم در ماههاي اخير بود كه نه از روي كتب و نشريات و شعارها و بيانات سخنگويان و رهبران، بلكه از تماس مستقيم و نزديك با مردم دريافتيم. مجموعاً اين ويژگيها حكايت از نوعي احياء يا بازگشت به فطرت در ميان ملتي ميكند، و همين واقعيت است كه جنبش ايران را از يك محتواي ديني، به مفهوم عام آن، برخوردار ميسازد، چرا كه اينها همه از مظاهر حركت و تحول و صيرورت انسان از حيات دنيا به سوي آخرت و فناي شائقانه در آستان كبريايي پروردگار ميباشد، و به سبب همين ويژگيها است كه ما مدعي ديني بودن جنبش انقلابي ملت خود هستيم. اينكه شعارها اسلامي بود يا رهبران و سخنگويان عمدتاً اسلامي يا روحاني بودند يا رهبر و پيشواي تواناي اين انقلاب يك مرجع و روحاني عاليقدر است، همه نتيجه اين واقعيتند كه حركت انقلابي ملت ايران حركتي تكاملي و صيرورتي به سوي خدا بود و دقيقاً همين امر است كه جوهر هر حركت ديني را ميسازد. ملت مسلمان ما عاليترين و والاترين مفاهيم انقلابي نظير شهادت و زهد و پارسايي، ايثار در راه خدا و مستضعفين ملت را از اسلام و پيشوايان گرانمايه آن و رهبران و پيشوايان مذهبي ـ سياسي خود كه از ويژگيهاي مكتب اسلام را در وجود مردم بيدار كردند، در طي ربع قرن اخير آموخت و اين آموزش سبب شد كه ارزشها و موازين خوب و بد در ميان مردم نهضت كننده عوض شود و با تغيير انقلابي در ارزشهاي نهضتكنندگان، حركت آنان به سوي يك انقلاب واقعي سياسي و اجتماعي تحول يافت، انقلابي كه به نحو راديكال و بنيادي به سوي از هم گسستن همهجانبه زنجيرهاي انسان پيش رفته و ميرود.
علل سرعت گرفتن انقلاب: چه عواملي باعث شد كه جنبش ايران با آن سرعت اعجابانگيز در سال گذشته به پيروزي اوليه خويش نائل شود و رژيمي را با آنچنان قدرت رعبآور ساقط كند؟ نخستين علت، زمينه سياسي ـ اجتماعي مناسب در ايران بود. به اين معني كه شكاف بين مردم و رژيم حاكم به منتها درجه خود رسيده بود، و ميزان كينه و نفرت مردم از رژيم حاكم بسيار عميقتر از آن بود كه خود رژيم و حتي رهبران سياسي جامعه برآورد ميكردند. گرچه اين واقعيت از طرف برخي از رهبران سياسي، از جمله نهضت آزادي ايران و بعدها سازمان مجاهدين از سالهاي 40 به بعد، گهگاه بهعنوان نكته و مساله اصلي نهضت ملي ايران طرح ميشد وليكن همين گروهها نيز تصور نميكردند كه اين كينه و نفرت به اين سرعت به خودآگاهي و تحرك برسد. به حركت افتادن چرخ فعاليتهاي مملكتي و توسعه ظاهراً سريع اقتصادي كه مديون درآمد غيرتوليدي نفت بود و تبليغات و دروغپردازيها و آمارهاي قلابي رژيم گذشته، برخي از رهبران سياسي قديمي و حتي گروههاي سياسي ـ نظامي چريكي را به اين تحليل رسانيده بود كه رژيم دارد در ميان توده مردم راه باز ميكند و موقعيت و نفوذ مييابد. شاه مخلوع در اواخر سال 53 مغرورانه به خبرنگاران خارجي گفته بود: «ما بر تمام مشكلات فائق آمدهايم و تنها مسأله تروريسم است كه هنوز مهار نشده است و در برابر آن هم ملت متحد است». فساد و تلاشي شديد اقتصادي دستگاه حاكمه نيز در به وجود آوردن اين زمينه نقش مؤثري داشت. از همان اواخر سال 1353 رژيم دريافته بود كه ماشين عظيم اقتصادي كه پس از «انقلاب سفيد!!...» به راه انداخته، و آن را به نبوغ شاه مخلوع نسبت ميداد، بسيار لنگ و عليل و رو به سقوط و تلاشي است، ولي با بالا بردن ارقام بودجه و هزينههاي عمراني اين امر را بر مردم پوشيده ميداشت. تنها تعداد معدودي از صاحبنظران اقتصادي يا فعالين و متفكرين سياسي بودند كه در سطح جامعه يا در درون زندانها، پوسيدگي روند اقتصادي رژيم را، بهطور اجمالي حس ميكردند. به هر حال اين عاملِ زمينهاي، تا سال 57 قدرت بروز و ظهور نيافت و بهطوري كه اشاره شد بسياري از افراد وابسته به جنبش مسلحانه را به دامن يأس از عمل نظامي و رو آوردن به عمل سياسي كشاند. عوامل ديگري كه در سرعت بخشيدن به پيروزي انقلاب اسلامي مؤثر بودند و در حقيقت باعث به فعليت درآمدن خشم و نفرت مردم و به حركت درآمدن آنها شدند عبارتند از: 1ـ روشنبيني، تقوا، استقامت و قاطعيت آيتالله خميني كه از همان آغاز ورود ايشان به ميدان مبارزه اثري عميق و گسترده به وجود آورد و مبارزه روحانيت به رهبري معظمله روالي طبيعي و رو به رشد را دنبال كرد و استمرار و حدت و شدت يافت. 2ـ جنبش مسلحانه كه بعد از پانزدهم خرداد 42 شروع گشته و در سال 1350 با اوجگيري عمليات سازمان مجاهدين خلق تأثير زيادي بر روي مسلمانان و بهويژه جوانان گذاشت و همه را شيفته و مشتاق يك حركت انقلابي سازمان يافته كرد. گرچه تغييرات دروني اين سازمان كه منجر به خيانت سال 54 گرديد ضربه بزرگي بر روحيه بسياري از مسلمانان زد كه بعضاً موجب گرايشهاي واكنشي افراطي شد، معذلك حركت مجاهدين، در مجموع بر روي نسل جوان و حتي ميانه سال مسلمان، از جهت بالا بردن آگاهي آنان و آماده ساختنشان براي يك حركت سياسي ـ نظامي و جنگ مسلحانه و يك حركت انقلابي تأثير بهسزايي داشت. 3ـ كارهاي فرهنگي پيشتازان انديشه نوين انقلابي اسلامي بهويژه متفكر نامدار ما، دكتر شريعتي در جهت بيدار كردن وجدان مسلمانها و دادن نوعي خودآگاهي در ظرف و بيان فرهنگ امروزي جهان، نقش بسيار مهمي را ايفا كرد. اين سه جريان دنباله تاريخي جنبشهاي حقطلبانه ملت ايران با استفاده از تجارب و آموزشهاي مبارزاتي گذشتگان چون سيدجمال، اميركبير، مدرس، كوچكخان، مصدق، طالقاني و بازرگان بوده است. اين عناصر مجموعاً در اوج گرفتن حركت انقلابي از اواخر سال 1356 بدينطرف نقش مهمي داشتند و باعث تسريع حركتي شدند كه زمينه قديمي نفرت و كينه مردم را از رژيم داشت.
جهت حركت نكته و سوال اصلي اينجاست كه جهت حركت چه بود و اين حركت عليه چه نظامي بود؟ به اعتقاد ما سنت الهي، چنين بوده است كه هيچ نظام اجتماعي ـ سياسي فرو نميريزد مگر آنكه تمام موجبات سقوط آن از درون فراهم شده باشد. لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِنَه (انفال/42) و هيچ نظام اجتماعي ـ سياسي نوين در صحنه جهان به وجود نميآيد، مگر آنكه تمام موجبات تاريخي پيدايش آن فراهم شده باشد وَ يَحيي مَن حَيَّ عَن بَيِنَه (انفال/42). هيچ كس حتي بدبينترين تحليلگران نسبت به رژيم گذشته چنين محاسبهاي را نميكردند كه به آن اندازه از داخل متلاشي و پوسيده باشد. با ارتش 500 هزار نفري و مجهز به آخرين و مدرنترين سلاحها و آخرين تعليمات ضدچريك شهري، ضداغتشاش و ضدانقلاب و با سازمانهاي پليسي و امنيتي گسترده و پيشرفته ديگر كه بارها شاه مخلوع ميگفت من از طريق اين سازمانها خيالم راحت است و هر خبري در جهان بشود به من اطلاع ميدهند و هر توطئهاي را كشف ميكنند، نتوانستند خوشبختانه رابطه واقعي مردم و احساسات واقعي آنان را نسبت به رژيم سابق و شاه سابق ارزيابي كنند و همين امر سبب شد كه شاه و سردمداران رژيمش هميشه از روي آرامش و خوشخيالي موضع مسلط و مطمئن حرف بزنند و همين امر آتش كينههاي مردم را افزايش ميداد. رژيم گذشته در زمينههاي اقتصادي و اجتماعي كاملاً از قبل شكست خورده و پوسيده بود و از سال 56 به فكر رفورمي در اين زمينه افتاده بود تا بلكه بتوانند از متلاشي شدن خود جلوگيري كند. از اوائل سال مذكور رژيم شاه كه خود اين خطر را حس ميكرد در برابر جريان حقوق بشر كارتر قرار گرفت. جريان حقوق بشر گرچه امري و حركتي بود كه دولت ايالات متحده امريكا در جهت حفظ موضع رهبري خويش و برتري غرب در جهان و در جهت آيندهنگري نسبت به منافعش در جهان سوم به راه انداخت ولي همين مساله حقوق بشر نيز يك زمينه نسبتاً آزاد براي احساسات عميق و سركوب شده مردم ايران عرضه كرد و اين مجموعه سبب شد كه جنبش در سال 57 اوج تازه و سرعت زيادي گرفت. موضعگيريها و حيلههاي شاه در جريان يك سال و نيم اخير خود به افروخته شدن آتش كينههاي مردم كمك فراوان كرد و او بود كه به دست خويش گور خود را ميكند ليكن اكثراَ حتي در ماههاي آبان، آذر و دي ماه 57 با وجود اعتصابات سراسري كشور، اعتصاب كاركنان شركت نفت، اعتصاب كارمندان بانكها و غيره كه از لحاظ اقتصادي ضربه اساسي به دستگاه وارد آورده بود، به علت وجود ارتش و پليس و ساواك فكر نميكردند كه به اين سرعت انقلاب پيروز شود. ارتش و نيروهاي مسلح و امنيتي رژيم كه به صورت دژ مستحكمي مينمود، غيرقابل نفوذ به نظر ميرسيد. در آن زمان استدلال ما در برابر تحليلهاي بدبينانه ديگران اين بود كه روند تغيير دروني ارتش و آهنگ پيدايش و رشد عصيانها و فرارها كه به دنبال دعوتهاي مكرر امامخميني انجام ميگرفت و از 17 شهريور به بعد آغاز شده بود، آينده روشني را نويد ميدهد كه در ظرف يكسال، همه يا بخش مهمي از ارتش به سوي مردم بازگردند! ولي در عمل ديديم كه شدت و حدت حركت مردم و موضعگيريهاي قاطع و روشنبينانه امامخميني، و از طرف ديگر شور و شوق انقلابي مردم و استقبالشان از شهادت، كه از ويژگيهاي فرهنگ اسلامي و سنت شيعي است، بر روي افراد ارتش اثر گذاشت، و با اينكه پيش از اين وقايع حركتهاي مسلحانه و غيرمسلحانه و زندانها و مبارزات نتوانسته بود روي افراد ارتش و پليس اثر قابل توجهي بگذارد، ولي از شهريور 57 به بعد با برخوردهاي برادرانه مردم با ارتش و اعلاميههاي امام اين اثر شروع شد و سريعاً اوج گرفت. نيروهايي از ارتش كه در كنار شاه مخلوع باقي مانده بود به فرمانداري نظامي و گارد منحصر ميشد و به بقيه قسمتهاي ارتش اعتمادي نبود. موضعگيري استراتژيك و قاطعيت امامخميني، همانطور كه گفتيم، سبب شد اختلاف نظرها و مواضع، كه ميان رهبران سياسي قديم و جديد وجود داشت، موقتاً مسكوت بماند بدون آنكه اين افراد در ميان خود به توافق و تفاهم درازمدتي دست يابند. بدين ترتيب چنان وحدت كلمهاي در ميان صفوف مبارزين و مجاهدان پديد آمد كه در تاريخ ايران كمتر نظير داشت. اين عوامل باعث پيروزي برقآسا گرديد، ولي اگر پوسيدگي و تلاش دروني و ماهيت ضدمردمي رژيم سلطنتي و ارتش شاهنشاهي نبود، ارتش بدين سرعت از هم پاشيده نميشد. اين سرعت پيروزي و زودرسي بار ديگر وعدههاي خدايي قرآن را بر ما اثبات و محقق ساخت كه: مَثَلُ الَّذينَ كَفَروا بِرَبِهِم اَعمالُهُم كَرَماد اشتَدَّت بِهِ الريحُ في يَوم عاصِف...(ابراهيم/18) داستان اقدامات كساني كه قدرت و اراده پروردگارشان را ناديده گرفتند همچون خاكستري است كه در روزي طوفاني بادي سخت بر آن بوزد و آن را پخش و نابود سازد.
نارساييهاي ناشي از سرعت پيروزي پيروزي برقآساي جنبش به علت زودرس بودن خود مسائلي به همراه داشته است. امروز، تنها مرحله نخست انقلاب، در ايران انجام گرفته است و گام اول آن كه فرو ريختن دژ مستحكم نظام سياسي سلطنتي است، برداشته نشده است. جنبشهاي انقلابي جهان با طولاني گرديدنشان، ساخته شدن مردان و زنان و ايجاد شخصيتها را هم دربرداشته و سازمانهاي پيشتاز در ضمن جنگ انقلابي رشد كرده تمام مردم كشور را بهطور سازمانيافته در درون خود جاي ميدهند. نيروهاي ويتكنگ در ضمن سالها جنگ گسترش يافت. دولت موقت تشكيل داد و مردم هم ضمن جنگيدن با ارتش غولآساي آمريكا سازمان مييافتند و انضباط انقلابي پيدا ميكردند و براي اداره كشور آماده ميشدند. جبهه آزاديبخش الجزاير نيز در ضمن هفت سال جنگ مسلحانه و انقلابي به سازمان دادن و تشكيل دولت موقت در تبعيد پرداخت و مردم در كوره انقلاب پخته شدند و مشكلات پس از پيروزي را به آساني ولي با صبري انقلابي حل كردند، اما در انقلاب ايران چنين فرصتي براي ما پيش نيامد. اگر چه امامخميني از خارج از كشور جنبش را هدايت ميكردند و مردم هم با شور و حرارتي انقلابي تا سرحد شهادت، فداكاري و ايثار مينمود ولي هنوز سازمانيافته نبودند و هنوز آن روابطي كه در درون يك صف متشكل بايستي برقرار شود بين مردم برقرار نشده بود، هنوز تشكيلات واحد يگانه و سازمان هدايتكننده آگاه و هشياري كه بتواند مردمي را كه به حركت درآمده بودند مجهز و منضبط بكند و سازمان بدهد به وجود نيامده بود، و چون انقلاب زود به پيروزي رسيد فرصت اينكه كادرهاي لازم در جنبش ساخته شوند و برنامه آينده جنبش و برنامه دوران انتقال قدرت مشخص بشود، پيدا نشد و از طرف ديگر همين كوتاهي مدت مبارزه انقلابي سبب شد كه انقلابيون واقعي از فرصتطلبان مشخص نگردند و خط فاصل و خندق جداكننده روشني بين اين دو دسته در جامعه به وجود نيايد. بنابراين وقتي كه رژيم سقوط كرد ما مواجه شديم با كشوري شبيه يك كشور جنگزده، آن هم نه جنگزدهاي مثل فرانسه و آلمان بعد از جنگ جهاني دوم كه تمام سرزمينشان با خاك يكسان شده بود، بلكه با اينكه ساختمانها و تأسيسات مملكتي اغلب بجا بود وليكن آن روابط و نظم تشكيلاتي كه در درون يك كشور متشكل، كشور سرپا و كشور مستقل وجود دارد از هم گسيخته بود.
مسائل و مشكلاتي كه دولت موقت انتقالي با آن روبهرو گرديد مسائلي كه دولت موقت انتقالي با آن روبهرو گرديد عبارت بودند از: 1ـ عدم آمادگي دولت از نظر برنامه؛ 2ـ نداشتن شخصيتهاي لازم انقلابي شناخته شده؛ 3ـ جنگزده بودن و از هم پاشيدگي كشور و مشكلات احياء آن؛ 4ـ مشخص نشدن نيروهاي انقلابي از فرصتطلبان؛ 5ـ فقدان بينش ايدئولوژيك واحد در بين رهبران، كه همين نكته موجب جدايي و سوءتفاهم بين دولت و انقلابيون ميشود. اين پنج عامل سبب شد كه بعد از پيروزي اوليه انقلاب در حالي كه ضدانقلاب زخم خورده و كينهتوز توطئههاي روزافزون خود را آغاز ميكرد و مخالفين انقلاب اسلامي هم به فتنهانگيزيهاي خود ميافزودند وضعي بحراني پيش بيايد و دولت را در متن اين بحران قرار دهد، لذا لازم است اين وضع بحراني حاكم و غالب را بشناسيم و براي دست يافتن شناخت به تحليل اوضاع كنوني كشور بپردازيم. براي اينكه به تحليل انقلاب بپردازيم لازمست از نيروهاي مؤثر بر انقلاب نام ببريم و به ارزيابي آن نيروها دست يازيم. نيروهاي مؤثر بر انقلاب نيروهاي مؤثر بر انقلاب عبارتند از: 1ـ رهبري انقلاب يا امامخميني؛ 2ـ دولت؛ 3ـ شوراي انقلاب؛ 4ـ روحانيت؛ 5ـ نيروهاي مسلمان مبارز يا انقلابي كه نه در جناح روحانيت قرار دارند و نه در جناح ماركسيستي. عمدهترين اينها نيروي سازمان نيافته ولي وسيع جوانان و دانشجويان هستند. 6ـ توده مردم كه با داشتن نقشهاي مثبت و منخفي مؤثرترين نيروي انقلابند. در برابر انقلاب اسلامي چند عامل عمده قرار دارند: 1ـ نيروهاي روشنفكر ليبرال ـ دموكرات 2ـ نيروهاي ماركسيستي 3ـ ضدانقلاب ضدانقلاب ضدانقلاب عبارت از آن نيرويي است كه در گذشته تكيهگاه رژيم و عناصر تشكيلدهنده آن بود و در رأس آن دربار، خانواده پهلوي، اعوان و انصارشان، ارتش و پليس و ساواك قرار داشت. در مرحله بعد آن عواملي كه جنبه پايگاهي براي رژيم گذشته و مخصوصاً طي سالهاي 41 بدينطرف داشت، قرار دارند. دستگاه حاكمه قبلي ايران در سال 41ـ40 به علت مواجه بودن با بحران بدين نتيجه رسيد كه چون نظام سلطنتي استبداد پهلوي صرفاً بر ارتش و پليس تكيه دارد، در صورت ضعف ارتش و پليس امكان حفظ رژيم وجود ندارد، لذا شاه سابق و مشاورين خارجي او سعي كردند با عرضه يك سري رفرمهاي اجتماعي در ميان طبقاتي از مردم نفوذ كنند تا دو طبقه مؤثر و مهم در جامعه به وجود بيايند يكي قشر بورژوازي بالا و وابسته به نظام، و ديگري طبقه متوسطي كه در عين برخورداري از زندگي نسبتاً مرفه به نظام و رژيم، وابستگي كامل اقتصادي و فرهنگي داشته باشد. يكي از اهداف اصلاحات ارضي و به اصطلاح انقلاب سفيد شاه سابق همين بود و گرچه طي 15 سال گذشته يك چنين قشري را به وجود آوردند ولي موفق نشدند وفاداري طبقه متوسط را نسبت به رژيم تأمين كنند. قشر بورژوازي وابسته را نميتوان طبقه گفت زيرا يك نوع وابستگي و انسجام وجداني و خودآگاهي بين اين دو طبقه هنوز وجود ندارد، ولي به هر صورت يك چنين قشري به وجود آمد و سرمايهداران بزرگي در ايران، از دولتِ سر وابستگيشان به رژيم به درآمدهاي كلان دست يافتند و اين درآمدهاي كلان موجب به وجود آمدن يك بخش صنعتي در كشور شد وليكن اين بخش صنعتي يك بخش صنعتي واقعي نبود؛ اين بخش صنعتي عمدتاً يك بخش توليدي داشت و يك بخش مقاطعهكاري و خدماتي و تجاري، گرچه از نظر انباشت سرمايه به مراحل خيلي پيشرفتهاي رسيد ولي نظر به اينكه اين انباشت سرمايه از دولت سر انحصاراتي بود كه به سبب روابطشان با رژيم در اختيار آنها گذاشته ميشد، آن رشد كيفي كافي كه سرمايهداري غرب از آغاز قرن نوزدهم به اين طرف بدان رسيد و ابتكارات و پيشرفت تكنيك و صنعت و تكنولوژي را موجب شد، هرگز نصيب بورژوازي ايران نگرديد، زيرا صنعتي كه در ايران پايهگذاري شد يك صنعت به تمام معني مونتاژ و وابسته بوده و هست. بورژوازي وابسته تنها در بخش توليدي خلاصه نميشود بلكه داراي بخش خدماتي نيز هست. در بخش خدماتي، مخصوصاً بورژوازي وابسته اداري، يعني آن قشرهايي از دستگاه بوروكراسي دولتي كه مقامات عاليه و مقامات بالا را در اختيار دارند، گرچه ظاهراً تسلطي بر مالكيت و ابزار توليد ندارند و به ظاهر حقوقبگير هستند و طبقه مديران را تشكيل ميدهند وليكن در معني سخنگو و خدمتگزار و برنامهريز بخش خصوصي داخلي يا خارجي و يا به لحاظ سياسي و فرهنگي شهروند و وابسته به غرب هستند. اين بخش اداري هنوز وجود دارد. بورژوازي وابسته در حال حاضر ضربه بزرگي خورده ولي هنوز از بين نرفته است. از طرف ديگر، برخي از سرمايهداران وابسته امروز به شيوهاي موذيانه مشغول مكيدن پول و اعتبار و ارز از دولت و فرستادن آن به خارج و كند كردن كار توليد و توطئه براي تعطيل كردن بخشي از صنايع ميباشند ولي دولت هنوز ميتواند مراقب آنها باشد و از صدماتشان جلوگيري كند. نظام بانكي كه در عرض اين 15 سال گذشته در اين كشور تشكيل شده يك نظام وابسته است. وابستگي كه ما از آن صحبت ميكنيم تنها يك وابستگي از نظر شركت يا آميخته بودن با سرمايه خارجي نيست. در ايران وابستگي به آن مفهوم بيان نميشود، بيان وابستگي در ايران آن وابستگي سياسي است كه با رژيم داشتند و استفاده و سوءاستفادههايي كه از اين رهگذر ميكردند، خواه سرمايه خارجي را همراه خودشان و يا در شركت با خودشان داشته يا نداشته باشند. به هر حال بورژوازي وابسته ايران عمدتاً از چند سرمايهدار انگشتشمار بزرگ تشكيل ميشد و با ضربه بزرگي كه به آن وارد آمد اكثرشان فراري هستند و اموالشان فعلاً در ضبط قرار دارد،. با ملي شدن بانكها يك بخش از خطر ضدانقلاب منتفي گرديد، خصوصاً از اين جهت كه صنايع ملي ايران از اين پس از اسارت سيستم بانكي رها ميشوند و صنايع وابسته هم پايگاه اصلي خود را از دست ميدهند. ولي نكته مهم و قابل ذكر اينست كه متاسفانه مديريت اين بانكها به عناصر و عواملي واگذار شده كه يا جزء همان بخش بورژوازي وابسته اداري و مديران وابسته بوده يا لااقل متهم به چنين وابستگيها هستند. گماردن مديران و كاركناني در رأس يك برنامه كه به آن اعتقادي ندارند و حتي با خود برنامه و نظام سياسي ـ اجتماعي پشت آن دشمني ميورزند، جز خراب كردن آن برنامه و به ضعف و فساد كشانيدن نقاط قوت آن و سرانجام ضربه به انقلاب زدن و راه بازگشت ضدانقلاب را هموار كردن، اثر ديگري ندارد. اكنون ما شاهديم كه يك حركت آرام در بازگشت بورژوازي وابسته اداري به مواضع و پستهاي قدرت، و نيز حركتي در جهت بازگرداندن بورژوازي وابسته صنعتي به قدرت اقتصادي وجود دارد. ما وقتي اين حركات را در كنار توطئههاي تجزيهطلبانه و مقاومتهاي درون بوروكراسي دولتي عليه انقلاب و تحريكات كارگري، ميگذاريم و وقتي بازگشت سريع ارزشهاي ضدانقلابي رژيم گذشته را در ميان قشرهاي مرفه ميبينيم، اين جمعبندي حاصل ميشود كه ضدانقلاب با برنامهاي حساب شده دارد مواضع قدرت و بازگشتن به كشور را باز مييابد و اين هشداري است به تمام مقامات و مسئولان انقلاب ايران... فاعتبروا يا اوليالابصار! طبق آنچه كه گفتيم چون انقلاب به سرعت پيروز شد و نتوانست كادرها و مديران خود را پرورش دهد و با توجه به اينكه انقلاب ايران بسيار جوان است، ممكنست نياز به اين گونه كارمندان يا مديران وجود داشته باشد و اين نياز گهگاه از طرف دولت ابراز شده و ميشود. به نظر ما حل مساله مديريت سازمانهاي دولتي و كاركنان آن، يكي از عظيمترين مشكلات رژيم كنوني است و اگر دولت موفق به حل آن در جهت اهداف انقلاب گردد، انقلاب ايران از مرحله بحران خود عبور نموده و خطر شكست آن ضعيف خواهد شد.
بخشهاي ديگر ضدانقلاب اما بخشهاي ديگر ضدانقلاب يعني ساواك و سيستم ارتش و پليس با توجه به اينكه ضربه اساسي را خوردهاند و فعلاً در حال تلاشي كامل به سر ميبرند، به نظر نميرسد كه به اين زودي نيروي ضدانقلاب از درون اين تشكيلات بتواند سر بلند كند، گرچه اين خطر هميشه وجود دارد و بايستي دچار خواب و سادهانديشي نشويم. ارتش و پليس ايران آنچنان دچار ضعف روحيه هستند كه حتي براي تشكل معمولي نياز به اين دارند كه از طرف دولت و رهبري انقلاب تشويق بشوند و بسياري از خطاهاي گذشته آنان هم ناديده گرفته شود تا لااقل روحيه سركار آمدن و انجام وظايف معموليشان را پيدا كنند. يك چنين نيرويي به نظر نميرسد كه به اين زودي قدرت قيام و ضربه مهلك زدن را پيدا كند. البته نظر به اينكه پس از پنجاه سال اكنون نخستين بار است كه درهاي ارتش به روي مردم و جامعه به روي ارتش باز شده، اميد بسيار است كه عناصر و افراد بسياري در درون ارتش كه بالقوه از پاكي و وابستگي به مصالح و منافع مردم و پيوند با فرهنگ ملت برخوردار هستند، اينك در تماس مستقيمي كه با مردم جامعه خود يافتهاند، خود را هر چه بيشتر در جهت اهداف انقلاب سوق داد، و با اشغال پستهاي مهم ارتشي، به تدريج ارتش ايران را به يك نيروي نظامي به تمام معني ملي و اسلامي بدل كنند. ولي طبيعي است كه در ميان همين ارتش و پليس ممكنست عناصري هم باشند كه در حال حاضر به صورت منافقانه و فرصتطلبانه با انقلاب كنار آمده باشند و منتظر فرصت باشند تا قدرت پيدا كنند و اين مختص به ارتش نيست، در تمام سازمانهاي اداري ما چنين وضعيتي وجود دارد، ولي در عين حال خطري از آن ناحيه متصور نيست، زيرا تغيير رژيم در ايران يك تغيير صرفاً كودتايي يا يك تغيير ساده نبود بلكه يك انقلاب تودهاي بود، يعني همه مردم در آن شركت داشتند و هنوز مردم روحيه ضدرژيمي گذشته خود را حفظ كردهاند و با يك چنين زمينهاي بسيار غيرمحتمل است كه نيروي ضدانقلابي مجهز بتواند حاكم شود ولو اينكه از نيروهاي خارجي استفاده كند. نيروهاي ضدانقلاب در شرايطي ميتوانند ضربه قاطعي وارد كنند كه انقلاب و دولت انقلاب نتوانسته باشند در بيان و اجراي اهداف و وعدههاي خود روحيه و اعتقاد و اعتماد مردم را نسبت به انقلاب حفظ كرده شور و شوق انقلابي مردم را فروزان و آنان را در حال بسيج نگه دارند، يا آنكه ملت و دولت دچار سادهانديشي شده مراقبت و نظارت خود را نسبت به اعمال و رفتار و توطئههاي احتمالي اين گونه عناصر، بدون انتقام و كينهتوزي از دست بدهند. بنابراين گسترش و شدت و حدت تودهاي اين انقلاب آنچنان بوده كه فعلاً هيچگونه قدرت داخلي يا خارجي جرأت آن را ندارد كه بهطور علني عليه جنبش و انقلاب قيام كند ولي اين مطلب را نفي نميكنيم كه اگر انقلاب در مسير صحيح و تكاملي خودش پيش نرود اين نيروها فرصت و جرأت كافي را پيدا ميكنند كه به انقلاب ضربه بزنند. بخش ديگري از نيروهاي ضدانقلاب بخش روشنفكران وابسته يا روشنفكران غيرمتعهد و خودفروختهاي است كه مخصوصاً از سال 1341 بدينطرف به خدمت و استخدام رژيم گذشته درآمدند. اين روشنفكران با استعدادها و امكانات و هنر و قلمي كه داشتند مواضع بالايي را در دستگاه گذشته به دست آوردند و اتفاقاً يكي از ويژگيهاي رژيم گذشته بعد از جريان انقلاب سفيد اين بود كه تا اندازهاي شاه روشنفكرنما شده بود و مخصوصاً همسرش عهدهدار اين مسئوليت بود كه وجه فرهنگي و روشنفكري رژيم پهلوي را رنگ و روغن بزند. روشنفكران بسياري از دانشمند گرفته تا هنرمند و متفكر و فيلسوف اجتماعي و امثالهم خدمتگزار فرهنگ دستگاه گذشته شدند و اينها هنوز وجود دارند. بسياري از اينها احتمالاً متوجه اشتباه گذشته خودشان شدند و شرمنده هستند وشايد هم سكوت كردهاند و اگر انقلاب در مسير درستي پيش رود احتمال اينكه اينها را به خدمت خويش درآورد وجود دارد. اما برخي از اينان هم هستند كه روش فرصتطلبانه و منافقانه در پيش گرفته و اكنون به چپروي تظاهر ميكنند و جزو جناحهاي مخالف دولت اسلامي به شمار ميآيند و غالباً زير پرچم نيروهاي ماركسيستي يا نيروهاي بورژوا ـ ليبرال مثل وكلا و حقوقدانان به فعاليت و تظاهر ميپردازند. بنابراين جناح ماركسيستي ايران كه يكي از نيروهاي موجود در جامعه و مؤثر بر انقلاب اسلامي ايران و سرنوشت آن است و نبايد اين واقعيت را انكار كنيم، به صورت ناخودآگاه يا آگاهانه يا نيروهاي روشنفكر ضدانقلاب آميخته شدهاند. خطري كه انقلاب ايران را تا حدودي تهديد ميكند نابساماني انديشه، عمل، و فضاي اجتماعي و سياسي است كه توسط نيروهاي ضدانقلابي امروزه در لباس چپ و لباس مترقي و مخصوصاً در ميان روشنفكران جامعه، با كاشتن تخم تفرقه، نااميدي و سوءظن، نسبت به انقلاب اسلامي ايجاد ميشود. گروهي از اين ضدانقلابيها در مطبوعات و مراكز سخنپراكني و تبليغ هستند و از آنجا آشوب به پا ميكنند و گروهي ديگر در درون بخشهاي توليدي و در ميان كارگران به تحريك ميپردازند. از ناحيه اين بخش از نيروهاي ضدانقلاب هم، كه فعلاً تشخيص آن مشكل است زيرا كه لباس چپ و مترقي و به ظاهر دلسوزانه براي ملت پوشيدهاند، در صورتي كه انقلاب در مسير درستش پيش رود، خطري متوجه نيست زيرا بيداري و هشياري تودههاي عادي مردم خيلي زياد است و عجيب، و مردم در مقابل اين نوع مسائل خيلي روشن هستند. روزنامههايي كه وابسته به آنهاست گرچه در گذشته پرتيراژترين روزنامههاي كشور بودند، اما با روشهايي كه اين روزنامهها در چند ماه پيش داشتند و يكسره در برابر جنبش اسلامي قرار گرفته بودند، در پرتگاه سقوط و ورشكستگي افتادند به طوري كه بعضي از آنها محبور شدند وضع خودشان را عوض كرده و مواضع اسلامي را ولو به ظاهر قبول كنند، ولي گهگاه از نيشزدنها و تفرقهافكنيها، خودداري نكرده منتظر هستند كه در ميان رهبران انقلاب كوچكترين اختلاف بروز كند و از اين مساله بهرهبرداري كنند. به هر حال ضدانقلاب امروزه داراي وحدت و تشكل نيست ولي وجود دارد و به توطئه مشغول است و از منابع خارجي گوناگون نيز هدايت و تغذيه ميشود. برنامه فعلي تمام عناصر آن، درگير كردن و مشغول نمودن دولت انقلاب با مسائل روزمره و ايجاد فتنه و آشوب و تفرقه و طرح مسائل غيرضروري يا انحرافي و يا دلسوزي ظاهري و سطحي و... براي دموكراسي ميباشد. به طوري كه دولت كمتر به برنامهريزي وسيع موفق شود يا به وعدههاي انقلاب جامعه عمل بپوشاند تا در اين فاصله خود بتواند به تشكل و وحدتي دست يابد. يك جلوه ديگر ضدانقلاب وجود و رسوخ عوامل قطبهاي خارجي، عوامل رژيم پهلوي و عوامل فساد جامعه در صفوف مردم و نهادهاي انقلابي مثل كميتههاست، كه وضع اكثر كميتههاي به نام انقلاب اسلامي را به فساد و بدنامي كشانده است. اعمال اين گونه كميتهها نتيجتاً ضدانقلابي و تخريب و تضعيف دولت و انقلاب است، تا جايي كه سوءظن و شكايت مرم از كميتهها و به تبع آن از دولت و رهبري انقلاب رو به فزوني ميرود و اين همان موردي است كه موجب سرخوردگي و نااميدي مردم از انقلاب اسلامي شده و راه را براي اقدام و فعاليت ضدانقلاب و ساير جبههها باز ميكند. وقتي اين عامل متأسفانه رو به گسترش را در كنار به حركت درآمدن جناحهاي وابسته بورژوازي اداري و بخش خصوصي و بازگشت آگاهانه ارزشهاي ضداخلاقي رژيم گذشته ميگذاريم، با اين حقيقت تلخ روبهرو ميشويم كه ارتجاع و ضدانقلاب طبق برنامه حسابشدهاي دارند پيش ميآيند و اگر با سرعت و شدت، تغيير و تجديدي در هدايت انقلاب اسلامي و خطمشي آن به وجود نيايد، پيشروي ارتجاع و ضدانقلاب تا سرحد شكست انقلاب و بازگشت رژيم وابسته و مستبد پيش خواهد رفت، چنانكه در شيلي و كشورهاي ديگر شد.
دولت: همانطور كه گفتيم، دولت موقت انقلاب اسلامي در شرايطي قدرت را به دست گرفت كه به هيچ وجه آمادگي اجرايي اين مسؤوليت عظيم را نداشت، از نظر آمادگي نه فقط برنامهريزي كافي نكرده بود، نه فقط برنامههايي را كه در دوران انتقال بايد به معرض اجرا بگذارد آماده نداشت بلكه حتي شخصيتها و افرادي را كه بايستي در پستهاي حساس دولتي قرار بدهد تعيين نكرده بود و اين بزرگترين مشكل دولت است و اين دولت عملاً مجبور شد كه از عناصر ناهماهنگي تشكيل شود و بخشهاي اداري و دولتي را به دست عناصري كه گرچه ضدانقلابي نيستند و علاقه به انقلاب هم دارند ولي از نظر ديدگاههاي سياسي و اجتماعي يكساني و همگوني لازم را ندارند، سپرد. بدين جهت ما امروز ميبينيم در ميان وزارتخانههاي مختلف هر وزير يك نوع سياست را تعقيب ميكند و در ميان هيأت دولت انسجام و هماهنگي لازم وجود ندارد. قدرت انقلاب امروز در دست مجموعه رهبري و شوراي انقلاب و دولت است كه مجموعاً هيأت حاكمه يا حكومت يا دولت به معناي حقوقي آن را تشكيل ميدهند. در حال حاضر، گرچه اين مجموعه از انسجام كامل برخوردار نيست و همچنين ناهماهنگيهايي در ميان بخشهاي مختلف آن هست ولي يك مجموعه رهبري را تشكيل ميدهد. البته اين ناهماهنگي نخستين ضعفي است كه انقلاب را تهديد ميكند. حال به نقد بخش اجرايي رهبري انقلاب كنوني يعني هيأت دولت و قوه اجرائيه ميپردازيم. اين بخش ضعيف است و ضعف آن از دو ناحيه است.
عوامل خارجي ضعف نيروي اجرائي: يكي از عوامل خارجي ضعف نيروي اجرايي يا هيأت دولت نداشتن قدرت است. دولت براي انجام مسؤوليتها و تكاليف خود بايد قوه اجرايي را در دست داشته باشد و براي اين منظور نيازمند به قدرت و اقتدار است ولي پليس و ارتش و ژاندارمري و بخش اداري دچار ضعف شديدي ميباشند. كميتهها و پاسداران گوناگون و دادگاههاي انقلاب هر يك خود دولت مجزا و مستقلي هستند، و اعمال قدرت از ناحيه رهبري انقلاب يا از ناحيه گروههاي سياسي و اجتماعي نيز مرتباً دولت را تضعيف ميكند كه گرچه همه اين بخشها براي حفاظت انقلاب لازمند، ولي تا هنگامي كه از دولت بهعنوان نيروي اجرايي، جدا هستند خطر تفرقه و تجزيه در اقتدار قوه اجرائيه را دارند و گرچه انقلاب بايد چنين نيروهايي را براي جلوگيري از قدرت بلامنازع شدن دولت اعمال كند، ولي در حالي كه انقلاب ما شديداً نيازمند به مركزيت اجرايي مقتدر و قاطع است و نيروي اجرايي (هيأت دولت) هنوز اقتدار و تسلط خود را بر امور كسب نكرده است، وجود اينگونه تفرقه در قدرت اجرايي مانع تكامل دولت انقلاب شده، بالندگي (ديناميسم) لازم را از قوه اجرايي و بالنتيجه از انقلاب ميگيرد. در شرايط و اوضاع و احوال كنوني ايران، اگر قوه اجراييه (دولت) اقتدار لازم را داشته باشد، ميتواند نقش بيطرفتري را در جامعه بازي كرده و نسبت به نيروهاي خودي و بيگانه از انقلاب، متناسب با سهم و ارزش و نقش آنها بها بدهد. به عبارت ديگر دولت فعلي ميتواند نقش يك عامل تعادل بين نيروهاي اجتماعي قوي و ضعيف را بازي كند و لذا تقويت و تثبيت آن به نفع و صلاح انقلاب است.
عوامل ضعف دروني دولت: عوامل ضعف دروني نقش اساسي را بازي ميكنند زيرا بين هيئت دولت و انقلاب يك نوع عدم هماهنگي و عدم تفاهم وجود دارد. شخص رئيس دولت بارها گفتهاند دولت انتقالي است و بر اساس قوانين موجود عمل ميكند و رهبري انقلاب هم تا حدودي پذيرفتهاند، تا زماني كه قوانين و نظام انقلابي تدوين و حاكم نشده است طبعاً بايد مملكت از يك سري قوانين پيروي كند و لذا قوانين گذشته به استثناء آنچه كه مربوط به سلطنت، خانواده پهلوي و سلطنت استبدادي بوده پابرچا خواهد بود. مساله بر سر اين نيست كه چه قوانيني را پذيرفتهايم، مسأله بر سر دركي است كه ما از انقلاب داريم و اينكه در شرايط انقلابي جامعه كه مردم، يا لااقل انقلابيون كه نيروي حاكم كشورند، انتظارهايي انقلابي دارند، انتقالي يا رفرميستي عمل كردن و قالب گذشته را نگاه داشتن خود به خود تضاد و تزاحم و ضعف پيش ميآورد. يك ضرورت و ويژگي كار انقلابي، صرفنظر از فكر و ارزش و محتواي نويني كه دارد، سرعت و قاطعيت آن در عمل است. اگر اين خصلت نباشد، انقلاب جوان و تازهكار و بيتجربه و در آغاز ضعيف هرگز قدرت پيشروي و مقابله با ضدانقلاب كهنهكار و ريشهدار داراي پشتيبانان خارجي را نخواهد داشت. اين تجربه همه انقلابات جهان است كه هر وقت سرعت و قاطعيت به كار رفت پيروزي از آن انقلابيون شد و هر وقت مسامحه و آرامكاري پيش گرفته شد، نتيجه به شكست انجاميد. اگر دولت در درك انقلاب و اهداف و ايدئولوژي حاكم آن با توده مردم و يا لااقل با آن بخشهاي پيشتاز و تشكل بخش انديشه انقلاب هماهنگي داشته باشد ميتواند حتي در ظرف همين قوانين گذشته هم تسلط خود را بر امور اجرايي حفظ كند و مانع پيشرفت انقلاب هم نشود. ولي اشكال اساسي بر اينست كه يك عدم اشتراك در ادراك از انقلاب وجود دارد، بهعنوان نمونه: بعضي از افراد قوه اجرائيه اعلام ميدارند كه انقلاب تمام شده و حال موقع سازندگي است. در حالي كه انقلاب تمام نشده و فقط قدم اول آن برداشته شده است. ضربهاي به نظامسياسي طاغوتي خورده يعني سلطنت و اعوان و انصار آن از بين رفتهاند ولي نظام سياسي استبدادي هنوز از بين نرفته، هنوز در دستگاه اداري و سياسي ما روابط حكومت ميكند نه ضوابط. نظم سياسي نوين و بري از استعمار و استبداد حاكم و استوار نشده است. هنوز نظام اجتماعي و ارزشهاي رژيم گذشته زنده و برقرار است. ارزشها و اخلاقيات رژيم وابسته و فاسد كه در يك سال گذشته ميرفت كه با حركت انقلابي مردم، نفي و ارزشهاي انقلابي جايگزين آن شود، دارند تجديد حيات ميكنند و باز ميگردند. فساد اداري دارد دوباره خودنمايي ميكند. پس چگونه ميتوان ادعا كرد كه انقلاب تمام شده است. اگر از ديدگاه توحيدي به مساله بنگريم، انقلاب تا سرحد پيوستگي انسان به آستان پروردگار ادامه دارد، انقلاب امري مستمر است. كسي كه مدعي تمام شدن انقلاب است ميپندارد كه انقلاب با سازندگي منافات دارد يا انقلاب با نظم و انضباط آهنين مغاير است يا انقلاب فقط به معناي شورش و خرابكاري است، در حالي كه انقلاب با نظم استبدادي و فاسد مخالف است. سازندگي و اصلاحات منهاي انقلاب، يعني رفورميسم، يعني محتوايي نو ولي ضعيف را در قالب و سازماني كهنه و پوسيده و در عين حال قدرتمند كردن پياده كردن. سازندگي انقلابي، فيالمثل يعني بسيج مردم و رفتن آنها بهصورت تيمها و گروهها به مناطق و مراكز توليد يا زندگي مردم مستضعف و بر اساس مسؤوليت خدايي و ايثار و عشق و خدمت و به دور از ريا و تظاهر كار كردن و با سرعت و ارزان تمام كردن كارها، تماس مستقيم و در حين كار با مردم آن منطقه و آشنايي با دردها و كمبودها و راهنمايي و ارشاد و آموزش به آنها دادن. بوروكراسي كهن ايران به كلي با اين مفاهيم بيگانه است. در صورتي كه اكنون در ميان نسل جوان و مسلمان و انقلابي، چنين آمادگي و بسيج انقلابي فروزاني وجود دارد پس در شرايطي انقلابي، اين روحيه و بسيج همگاني را كه بهويژه در نسل جوان وجود دارد اسير بوروكراسي طاغوتي كردن، پرنده بلندپرواز انقلاب و بسيج مردم را پايبند آهنين زدن است. حتي اين تصور كه انجام اصلاحات عادي و معمولي هم بدون روحيه انقلابي و با وجود بوروكراسي در جامعهاي كه فساد استبدادي و استعماري ريشه ديرينه دارد و مردم به آن خو كردهاند، امري محال است. دولت ميپندارد كه گره مشكلات با اعلان عفو عمومي گشوده ميشود، در حالي كه به موجب «خذوا ما آتيناكم بقوه» حفظ انقلاب و نهادهاي آن محتاج به قاطعيت و صلابت است و يك وجه از اين قاطعيت و صلابت، مجازات عوامل اصلي رژيم گذشته و مراقبت بر عوامل غيراصلي است. بديهي است كه مجازات اين گونه عوامل تنها در اعدام و مصادره نيست و مسلماً بايد تغيير و اصلاحي در روند دادگاههاي انقلاب داده شود ولي قطع تعقيب و مجازات بهطور كلي موجب بيرون آمدن ضدانقلاب از حصار ترس و بيم و يافتن روحيه و تجري عوامل آن ميشود. انقلابيون نگران توطئههاي ضدانقلابند كه در درون بوروكراسي دولتي يا بخش خصوصي، يا در مناطق مختلف كشور لانه كرده و ميكند و دولت نگران اقدامات گروههاي علني مخالف است. مسائل بسيار ديگري بواسطه اختلاف فهم از انقلاب بين دولت و سازمانهاي پيشتاز انقلاب و مردم وجود دارد از جمله دولت نسبت به مساله استعمار و عملكرد آن سهلانگار است و آن را بسيار ناچيز ميگيرد و به وجه ضداستبدادي انقلاب، گرچه درست هم هست، خيلي تكيه ميكند و ميخواهد انقلاب را به همين وجه منحصر كند. از قرار، دولت، استعمار خارجي را فقط در حضور سرباز ميبيند در حالي كه چنين نيست و امروزه استعمار نوين، استعمار اقتصادي و فرهنگي است. در استعمار نوين به هيچ وجه نيروي خارجي حضور پيدا نميكند و حتي سرمايه خارجي بهطور مستقيم وارد عمل نميشود بلكه وابستگي تكنيكي و صنعتي و بازار فروش دارد و وقتي دولت ديد خود را وسيعتر كند پي خواهد برد كه هنوز استعمار مخصوصاً استعمار اقتصادي و فرهنگي در اعماق جامعه ما نفوذ دارد. اينجاست كه يك نوع عدم تفاهم بين دولت و رهبران و يا پيشتازان انقلاب وجود دارد و امامخميني از اين جهت بيدار و هشيار است. اين ديد ضعيف دولت موجب ميشود كه نسبت به آن گونه و آن دسته از عواملي كه از نظر استعماري و يا رابطه با استعمار جزو انقلاب محسوب نميشوند، سهلانگار باشد و اين موجب ضعف ميشود زيرا وقتي كه فهم و درك دولت با ملت متفاوت بود، دولت تصميماتي ميگيرد يا لوايحي را ميگذراند و به اجرا ميگذارد، در حالي كه مردمي كه در اين انقلاب خون دادند و زحماتي كشيدند و آرزو و آرمانهايشان طي سالها در رابطه با اين مسائل شكل گرفته، نميتوانند بپذيرند و عدم اطاعت مردم از برنامهها و تصميمات دولت خود بزرگترين عامل ضعف دولت است. ما اعتقاد داريم كه اگر عامل ضعف دروني دولت ترميم و تصحيح شود آن عامل خارجي، يعني دخالت ديگر مراكز قدرت قابل مهار كردن يا تخفيف است. ما بايد در صدر برنامه خود ايجاد هماهنگي ميان رهبري انقلاب و شورا و نيروي اجرايي (دولت) و گروههاي ديگر انقلاب را قرار دهيم و بر سر اين هماهنگي تاكيد بسيار داريم ولي تا زماني كه آن تفاهم در درك از انقلاب به وجود نيامده است تلاشها مكانيكي و بيحاصل خواهند بود. يكي از مهمترين نيروهاي تشكيلدهنده انقلاب، دولت يا هيات اجرائيه است كه درباره آن صحبت زياد ميشود كرد. در بعضي از موارد حق با دولت است و در بسياري از جاها ضعف و عدم اقتدار بدان تحميل ميشود ولي تا زماني كه آن جنبههاي ضعف دروني ترميم نشود، مساله دولت حل نخواهد شد. در يك ماهه اخير، اقدامات و لوايحي كه دولت تهيه كرده يا در دست تهيه دارد حكايت از نوعي توجه به اين همنوايي و تفاهم با انتظارات انقلابي مردم ميكند. اين نشانهاي است از اين كه دولت بالاخره دير يا زود، با انقلابيون همصدا است و جدايي اصولي بين عناصر اصلي و فعال آن با انقلاب وجود ندارد. اين حركت دولت ما را در اين برداشت راسخ ميسازد كه تا قوه اجرايي انقلاب قدرت و اقتدار نيابد هيچ گونه اصلاحي يا انقلابي قابل عمل و پياده شدن نيست.
ساير نيروهاي انقلاب: الف ـ توده مردم: توده مردم يا پايگاه اصلي و مؤثرترين نيروي انقلاب، از ويژگيهاي سنتي و تاريخي مثبت و منفي گوناگوني برخوردار است. تا اين تاريخ بزرگترين و وفادارترين و خالصترين نيروي نگهبان انقلاب توده مردم هستند كه كم ميخواهند و بسيار ميدهند، وفادار ولي خاموشند و در عين حال در برابر هرج و مرج و بيبرنامگي هم نگران. و اين مردم دير به اعتراض و صدا درميآيند ولي وقتي به صدا درآيند به سادگي راضي نميشوند و از پاي نمينشينند. اين مردم در عين اينكه منبع الهام فكري هر متفكر اجتماعي و هر روشنگر مردمي هستند، خود با مسائل زندگي و از جمله با سياست و اجتماعيات و امور مذهبي، بيشتر حسي برخورد ميكنند. آنها چون جوانان و محصلين احساسي عاطفي و يا چون متفكرين با منطق و تحليل با مسائل روبرو نميشوند. هر وقت امري تحقق خارجي يافت يا جلوي چشم ايشان مجسم شد و به حس درآمد آن وقت نسبت بدان واكنش نشان ميدهند و اين كنشها و واكنشها مجموعاً تجربه شخصي آنها را ميسازد و با اين تجربه شخصي نسبت به امور قضاوت ميكنند. بدين جهت همانطور كه در برابر اقدام و شعارهاي ملموس روحانيون يا رهبر انقلاب كنوني ايران يا رهبران مذهبي گذشته زود بسيج و تحريك ميگردند. اين احتمال نيز هست كه در شرايط خاصي كه احياناً در اقدامات و رهبري روحانيت فتوري حاصل شود يا نابسامانيهايي بروز نمايد، آنها به نوبه خود با اقدامات محسوس و شعارهاي ملموس ديگران و مخالفين نيز تحريك شوند، و بنابراين روي حمايت و پشتيباني توده مردم هميشه بايد حساب كرد، از آنها، از دردهايشان، و مسائلشان و حتي از راهحلهايشان الهام گرفت و روي آن كار كرد و آن را جمعبندي و تحت قاعده و ضابطه درآورد. روشنفكران متعهد و مردمي و آنها كه با توده خود روابط دروني و ارگانيك دارند بدينگونه با مردم مبادله فكر و عمل ميكنند ولي به اين حمايت و پشتيباني توده مردم نبايد غره شد، مردم را براي هر امري نبايد به خيابان ريخت آنجا كه مسائل با بحث فكري و منطقي حل ميشود، يا آنجا كه نياز به انديشه و بررسي كارشناسانه وجود دارد، از راهپيمايي و تظاهرات مردمي نبايد استفاده كرد. اگر توده مردم يكي دو بار با تظاهرات خود از يك تصميم يا يك نظريه سياسي يا اجتماعي حمايت كردند و آن را به كرسي نشاندند و بعد در عمل معلوم شد كه آن تصميم يا نظريه درست نبوده است، آن وقت اين مردم احساس سرخوردگي و آلت دست واقع شدن خواهند كرد.
ب ـ رهبري: امروز نقش مؤثر و قاطع امامخميني در پيروزي انقلاب اسلامي ايران، و نيز نقش اساسي ايشان در حفظ اصالت اسلامي و انقلابي و ضداستعماري و ضداستثماري اين انقلاب بر احدي پوشيده نيست و به نظر ما ايشان محوري براي تضمين بقاء و اصالت انقلاب هستند. سرعت گرفتن انقلاب در سال قبل از هر جهت مديون مواضع قاطع و سازشناپذير ايشان بود. همچنين تودهاي شدن نهضت آزاديبخش ملت ايران بر عليه استبداد و استعمار و استثمار مرهون قيام و ورود ايشان به صحنه مبارزه علني ضدرژيم از سال 41 است. بنابراين موقعيت و رهبري ايشان در شرايط حاضر امري تاريخي و استراتژيك و سرنوشتساز است و در اين ترديدي نيست و ما از سر اخلاص و صداقت اسلامي خود و به مقتضاي اجازه و تكليفي كه اسلام بر دوش ما ميگذارد، مسائلي را كه امروز به صورت گره و دردي براي نهضت اسلامي ما است در ميان ميگذاريم: 1ـ حركت اسلامي در ايران از حدود يكصد سال قبل با مبارزات مرحوم سيد جمالالدين اسدآبادي شروع شد و تا آغاز سلطنت رضاخان ادامه يافت. از آن پس تا مدت بيست سال اين نهضت دچار ركودي ظاهري گرديد. بعد از شهريور بيست با هجوم اجانب به خاك ايران و اشغال آن از يك طرف و هجوم انديشههاي ضداسلامي و اشغال فضاي ذهني و فكري جوانان از طرف ديگر، يك حركت فكري اسلامي در ايران و بهويژه در تهران و محافل دانشگاهي آغاز شد. تا سال 1328 اين حركت فقط فكري و مختص اعضاي انجمنهاي اسلامي دانشجويان، نهضت سوسياليستهاي خداپرست آن زمان و چند تن معدود از اساتيد دانشگاه و روحانيون بود. در سال 1328 اين جنبش با يك حركت ملي ـ سياسي ضداستعماري به رهبري دكتر مصدق و مرحوم كاشاني شتاب گرفت، و به شرحي كه ما در نشريه پيام (خرداد ماه 1358) ذكر كرديم نهضت ملي شدن نفت گرچه رهبري غيرديني ـ ولي نه ضدديني ـ داشت ولي پايگاه و انگيزه آن ملي و اسلامي بود و مراجع روحاني و مبارزين مسلمان و وعاظ و گويندگان مذهبي بسياري در آن نقش داشتند. متاسفانه اين نهضت از سال 31 به بعد دچار تفرقه در رهبري گرديده، بخشي از روحانيت از آن جدا گرديده و عليه مصدق موضع گرفت تا اينكه كودتاي 28 مرداد به كمك آمريكا پيش آمد و رژيمي نوكر بيگانه را به مدت 25 سال بر ملت ايران حاكم ساخت. در آن موقع روحانيت رسمي چه موضعي گرفت؟ چه كساني براي مقابله و مبارزه با رژيم حاكم و نجات اسلام و روحانيت اصيل شيعه از تهمت همكاري با رژيم كودتا، وارد صحنه شدند و با كوشش خود جدايي و تفرقهاي را كه بين صفوف ملت و بين روشنفكران و مبارزان ملي ـ سياسي و مذهبي و روحانيت پيدا شده بود پر كردند؟ آنها همان دنباله حركت فكري انجمن اسلامي دانشجويان بودند كه در سالهاي 32 تا 40 زير نام نهضت مقاومت ملي و از آن پس به نام نهضت آزادي ايران با رهبري آيتالله طالقاني و آقايان مهندس بازرگان و دكتر سحابي به وظايف خود عمل كردند تا اينكه در سالهاي 40 تا 41 اين پيوند مجدداً برقرار شد. اين گروه پل واسطي بين روحاني و روشنفكر، طلبه و دانشجو بودند و هستند، ولي حركت آنها محدود و محصور به شهرهاي بزرگ و آن هم در ميان قشرهاي خاص روشنفكري شهري بود، و اين قيام امامخميني بود كه اين حركت را به عمق تودهها برد و به آن گسترش ايماني مذهبي بيشتري بخشيد. اما در ميان روشنفكران مذهبي آن كساني كه بيشتر با نهضت آزادي شروع به مبارزه كرده و اينك با روحانيت پيوند يافته و مبارزه آنها به سوي انقلاب گرايش مييافت، سخن و اعتراضشان نسبت به ساير روشنفكران سياسي ـ ملي اين بود كه نهضت ملي ايران بايد مكتبي و با هدايت ايدئولوژي اسلامي باشد تا هم اصالتش حفظ شود و هم قدرت گسترش در سطح تودههاي مردم را داشته باشد. دكتر شريعتي و سازمان مجاهدين خلق از ميان همين گروه، يعني نهضت آزادي بيرون آمدند و هر يك به نوبه خود سهمي ارزنده در مكتبي و اسلامي كردن انقلاب ايران دارند. سرعت و شدت گرايش روشنفكران و دانشجويان طي سالهاي 42 به بعد به اسلام و مبارزه اسلامي مرهون مجاهدتهاي همين اشخاص بود. روشنفكر و دانشجو در مدارس جديد درس ميخواند، با علوم و فرهنگي كه از غرب آمده است خو ميگيرد و رشد ميكند تا به دانشگاه و از آنجا به جامعه ميرسد. در طي مدت پانزده تا بيست سال براي تحصيل، فرهنگ و زبان امروزي علمي، اجتماعي ـ سياسي در ذهن آنها نقش ميبندد و زبان واقعي آنها ميشود. آنها محتواي هر آموزش ديني، اسلامي يا فلسفي، اجتماعي يا سياسي را در قالب اين زبان ميتوانند درك كنند و بفهمند. اگر با زبان خودشان با آنها صحبت شود و حقايق مذهبي با فرهنگ و زبان روز به اين مردم عرضه نگردد، آن را نميفهمند و نتيجتاً به آن نميگروند و ايمان نميآورند و به عكس در معرض قبول مكاتبي كه باطلاند ولي با زبان و فرهنگ روز عرضه ميشوند، قرار ميگيرند. بنا بر آيه: «وَ مااَرسَلنا مِن رَسول اِلا بِلِسانِ قَومِه لِيُبَيِنَّ لَهُم»، (ابر اهيم/4). اگر حقايق آسماني و وحي به لسان (فرهنگ و زبان) مردمي به آنها عرضه نشود آن حقايق تبيين نشده ميماند و آن مردم آن را درك نميكنند و لذا به آن ايمان نميآورند و اگر آورند ايمانشان عميق نميشود. تجربه نهضت آزادي و دكتر شريعتي و مجاهدين در واقع بيان و تحقق اين آيه مباركه بود. ذكر اينكه چند درصد از جوانان و دانشجويان ما، در اين چند ساله به اسلام و انقلاب اسلامي گرويدند و در اين راه با شوري شائقانه جانشان را فدا كردند، و اينكه روش تبليغ و بيان اسلام در قالب فرهنگ روز چه نقش عظيمي در ايجاد اين گرايش و ايمان داشته است، خارج از بحث فعلي ما است و براي كسي جاي ترديد نيست. بنابراين آيا انحصار دادن جنبش و انقلاب اسلامي به روحانيت دور از حقيقت نيست؟ 2ـ در كنار اين حركت اسلامي، در ميان روشنفكران غيراسلامي، ولي نه معاند با ايدئولوژي يا افكار سياسي ـ اجتماعي اسلام، طي سالهاي اخير حركتي به سوي بازگشت به خويش و اصالت اسلامي ـ شرقي مشاهده ميشد. اين حركت توسط مرحوم جلالآل احمد با طرح واقعيت غربزدگي، آغاز شد. اين روشنفكران كه با فرهنگ غربي خو گرفته و با معيارهاي آن بار آمده بودند، پس از سالها احساس كردند كه معيارهاي فرهنگي غربي نارسا و لااقل براي ما مسلمانان ايران گمراهكننده است و لذا براي كشف و قبول معيارهاي اسلامي گرايشي آغاز شد و با كارهاي دكتر شريعتي اين گرايش به سوي اسلام شدت يافت و در سال گذشته در ماههاي قبل از پيروزي انقلاب آثار آن بروز كرد، آثاري كه ما در آغاز اين بيانيه تحت عنوان «انقلاب اسلامي» بيان كرديم. طبيعي است كه اين گرايش در آغاز راه خود است و به سادگي ضربهپذير ميباشد. بسياري از روشنفكران به جز آنان كه اصولاً معاندتي با دين و روحانيت داشته و دارند، وجود روحانيون را در جلوي صفوف مبارزه استقبال ميكردند و در رفراندوم نيز رأي به جمهوري اسلامي دادند و صراحتاً حفظ چارچوب اسلامي نظام جديد ايران را پذيرا شدند، آيا نهادن اين گروه از روشنفكران در كنار دشمنان اسلام و انقلاب اسلامي، آن گرايش سابق ايشان را در جهت درك و پذيرش اسلام تسريع ميكند يا تخريب؟ و اين در نهايت به سود اسلام است يا به زيان آن؟ 3ـ نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران در دوران جديد، پس از شهريور 20، آغاز جنبش ضداستعماري و ضداستبدادي ايران بود. اين نهضت در آغاز مكتبي و اسلامي نبود و بيشتر وجه ملي و عمومي داشت. پس از شكست 28 مرداد، اين نهضت يك قدم به سوي راديكال شدن و مقابله قاطعتر با استبداد و تبري بيشتر از استعمار گرائيد. تكامل اين نهضت عبارتست از گرايش آن به سوي خود اصيل و اساسي آن يعني مطلق ضداستعمار شدن. حال اگر در عالم تكوين نهضت ملي شدن صنعت نفت ميخواست به سوي خود اصيلش گرايش يابد، بايد چه ماهيتي پيدا ميكرد؟ طبيعي است كه بايد به سوي نفي همهجانبه استعمار و استبداد و استثمار گرايش مييافت. نفي استعمار سياسي ـ نظامي ـ اقتصادي و فرهنگي مرادف است با مكتبي شدن و ارزشي شدن نهضت، و نفي استعمار اقتصادي هم مرادف است با مردمي شدن و گرايش به سوي مستضعفين، اين هر دو، نهضت ملي ايران را به سوي انقلاب اسلامي تكامل ميداد. در تاريخ 25 ساله گذشته ايران، دقيقاً همين روند صورت گرفته است، انقلاب اسلامي، يعني تكامل و حالت متكاملتر نهضت ملي شدن نفت و ملي شدن نفت هم حالت آغاز و مقدمه انقلاب اسلامي بود. بنابراين آيا جدا كردن و در مقابل هم نهادن نهضت ملي شدن نفت و انقلاب اسلامي و رهبران و پيشتازان و فعالان اين دو، ناشي از طبيعت آنها و مطابق با واقع است؟ 4ـ اين ملت امامخميني را، بهعنوان نقطه وحدت همه گرايشها و افكار دروني ملت، و بهعنوان سمبل و بازتابكننده همه دردهاي ملي و محلي و گروهي خود يافته و او را پدر خويش ناميد. اگر پدر يك خانواده در ميان برخوردها و درگيريهاي فرزندان و اعضاي آن سمت بيطرفي و مقام مافوق گرايشها را بگيرد، به وحدت و بقاي خانواده كمك كرده است يا با مشي خلاف آن؟ و اگر بدين ترتيب در ميان خانواده ملت سلم و صلح برقرار باشد، پدرخانواده بهتر ميتواند مرام و مكتب و دين خود را به آنها ابلاغ و آنها را بر وفق آن تربيت كند يا در حال نزاع و خصومت بين اعضاء؟ امروز آن وحدت و سلم و صفاي ملي دارد به سوي تفرقه ميگرايد. همه ناراضيان از يك نوع نيستند، همه سوءنيت ندارند و همه با ضدانقلاب و ضداسلام زد و بند نكردهاند. ممكن است در افكار يا اعمال يا مواضع اجتماعي اينان انحرافاتي باشد ولي اين به معناي خصومت نيست و ميشود در روندهاي انقلابي با آنان روبهرو شد، و بالاخره تمام اين گروهها بايد در كنار هم و در كنار توده مسلمان و مستضعف ايران زندگي كنند. امامخميني رهبر عاليقدر ملت ايران، حامل اراده پروردگار در ايجاد وحدت كلمه در ميان اين امت و ملت بودهاند و از اين رهگذر يكي از بزرگترين و در عين حال پررحمتترين انقلابات جهان را به ثمر رسانيدند. و اكنون نيز تنها ايشان هستند كه ميتوانند اين وحدت كلمه را حفاظت و پاسداري كنند. جانب يك گروه يا يك دسته از فرزندان امت را گرفتن و به ديگران تاختن و خود را در برابر افرادي منتقد ولو با سوءنيت قرار دادن، نه تنها از تفرقهها نميكاهد بلكه آن مراكز تفرقه و سوءنيت را هم مظلوم جلوه ميدهد و بزرگ ميكند. فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك. 5ـ امامخميني نگران غيراسلامي شدن يا گريز از اسلام در انقلاب ايران و تكرار حوادث و بلاهاي صدر مشروطه هستند و اين نگراني بسيار بجا و واقعي است. ولي رفع اين نگراني مستلزم تاكيد و فشار بر تكرار بيحد لفظ «اسلامي» نيست، اين روش بيشتر به روش تلقيني و تحميلي شبيه است نه روش اقناعي. روشهاي تلقيني هدف از بيرون و از بالا، فرد انسان را به سوي قالبي شدن و قشريت ميبرد، در حالي كه روش اقناعي فكر را توسعه ميدهد و حقايق را به دل و قلب فرو مينشاند. همچنين مستلزم تاكيد و فشار بر حاكميت و فسادناپذير بودن گروه يا افرادي خاص نيست. همه ما، اعم از روحاني و غيرروحاني، افراد بشريم و همه در معرض خطا و هواهاي نفساني، تقوا، لباس و حرفه خاص نميشناسد. بگذاريد هم مسلمانان يا طرفداران انقلاب اسلامي در كارها با هم شركت كنند و به تناسب تقوا و لياقت خود به مسؤوليتها برسند و همه بدون تبعيض در معرض سؤال و انتقاد مردم و امر به معروف و نهي از منكر مؤمنين قرار گيرند تا معلوم شود چگونه تفرقهها به سوي وحدت ميگرايد. ما همه شائقان پرشور اجراي احكام نوراني اسلام هستيم ولي اين شوق و شور مقدمه كسب صلاحيت است و همه آن نيست. احكام اسلام وقتي به معناي واقعي اجرا ميشوند كه |