|
آسيبشناسي تحزب در ايران دکتر ابراهيم يزدی 1) تحولات سياسي اخير در آرايش نيروهاي سياسي از يكطرف و تشكيل احزاب سياسي جديد از طرف ديگر، حاكي از آن است كه مبارزان سياسي به ضرورت تشكيل احزاب سياسي بهعنوان پيشنياز توسعهي سياسي توجه پيدا كردهاند. اين بهنوبهي خود بسيار مهم و اميدواركننده است. اما تشكيل احزاب يك مسأله است و عملكرد حزبي و دوام آنها مسألهاي جديتر؛ سابقهي تاريخي حاكي از كوتاهي عمر احزاب سياسي است. بحث آسيبشناسي تحزب در ايران اگر چه مدتهاست در ميان طيف گستردهاي از روشنفكران مطرح ميباشد، اما بررسي اين مسأله ميتواند همچنان مفيد و آموزنده باشد.
2) آسيبشناسي واژهاي است فارسي معادل پاتولوژي (Pathology) در علوم پزشكي. پاتولوژي يا آسيبشناسي، علم مطالعه و بررسي ويژگيهاي اساسي بيماريها بهخصوص تغييرات ساختاري (Structural) و كاركردي (Functional) در سلولها، بافتها و ارگانهاي موجود زنده بر اثر بيماري تعريف شده است. علاوه بر اين، در آسيبشناسي، هر وضعيت غيرعادي، غيرطبيعي يا انحراف در ساختارها و كاركردها مورد بررسي قرار ميگيرد، تعريفشده و تشخيص داده ميشود. منظور از آسيبشناسي تحزب در ايران اين است كه ببينيم با توجه به اينكه حزب يك پديدهي سياسي، اجتماعي و فرهنگي با ويژگيهاي عادي و نرمال و ساختارها و كاركردهاي مشخص و تعريفشده ميباشد، چرا جامعهي ايراني غيرحزبي مانده است؟ چرا احزاب قوي، ماندگار و تأثيرگذار در صحنهي سياسي ايران حضور ندارند؟ براي پاسخ به اين پرسش نياز به بررسي آسيبشناسانه است؛ اما وقتي ميپرسيم كه چرا جامعهي ايراني چنين مانده است، از آسيبشناسي عبوركردهايم و وارد قلمرو علمالاسباب يا سببشناسي اتيولوژي (Etiology) يك وضعيت بيمارگونه و غيرعادي شدهايم. اتيولوژي واژهاي رايج در شاخهي علوم پزشكي براي فهم و بيان علل و اسباب بيماريها، بيماريزايي يا آسيبزايي يا پاتوژنزيس (Pathogenesis)است؛ اما آسيبشناسي پزشكي شاخههايي دارد نظير آسيبشناسي مقايسهاي يا تطبيقي، آسيبشناسي تجربي، آسيبشناسي عمومي يا تخصصي (اطفال، جراحي و....) آسيبشناسي بيماريها در اطفال با اشخاص عادي يا سالمندان متفاوت است و هر يك ويژگيهاي خود را دارد. در آسيبشناسي تحزب، نميتوان وضعيت احزاب در يك جامعهي مدرن و توسعهيافته را با يك جامعهي در حال توسعه يا جامعهي در حال انتقال مقايسهكرد. علل انفعال سياسي مردم و رويگرداني آنان از احزاب در جامعهي توسعهنيافته و پيشا-دموكراسي با يك جامعهي دموكراتيك و توسعهيافته متفاوت است. دريافت و فهم اين تفاوتها در تشخيص آسيبشناسي در علل و اسباب وضعيتهاي بيمارگونه، مهم و ضروري ميباشد.
3) جامعهي ايران يك جامعهي در حال انتقال (Transitional Society) است و علاوه بر دارابودن ويژگيهاي يك جامعهي در حال انتقال از وضعيتهاي شكلگرفتهي تاريخي-سنتي به يك جامعهي جديد و در حال دگرديسي (Transformation)، بسياري از هنجارها و رفتارهاي فردي و جمعي جامعه، در حال دگرگوني و تغيير در شكل و محتوا است. در جامعهي در حال انتقال و دگرديسي، همگني و يكنواختي در رفتارها، آرا، عقايد و انديشهها وجود ندارد بلكه طيفي گسترده از انديشهها و رفتارها قابل مشاهدهاست. در آسيبشناسي براي بررسي وضعيت يك بافت، برشي از بافت تهيه ميشود و پس از انجام اقدامات آزمايشگاهي، وضعيت بافت زير ميكروسكوپ مورد مطالعه قرار ميگيرد. در يك بافت سالم، اجزاي مختلف بافت سلولها بهسامان هستند و از نظم معيني برخوردارند. اما در يك سلول يا بافت معيوب و بيمار، اين نظم وجود ندارد. در جامعهي در حال انتقال، نظمِ شكلگرفته در يك جامعهي سنتي ديده ميشود. تنوع و تكثر افكار و انديشهها و اختلاف آرا، ويژگي طبيعي جامعهي بشري است اما در جامعهي در حال انتقال و دگرديسي اين تنوع بهمراتب بيشتر و متنوعتر است و بههمان اندازه هم برخورد آرا و عقايد بيشتر و قويتر است.
4) پديدهي حزب در گفتمان سياسي- فرهنگي ايران از دو منظر قابل بحث و بررسي است. از يك منظر، حزب يك گروه انساني با ايدئولوژي واحد تعريف شده است. در ادبيات ديني، واژهي حزب بههمين معنا، هم براي يكتاپرستان (حزب الله) و هم براي حزب شيطان بهكار رفته است. همهي انبيا و رسولان الهي يك جهانبيني و يك ايدئولوژي دارند و يك حزب محسوب ميشوند اما از منظر ديگر، حزب بهعنوان نوعي از سامانيافتگي سياسي، پديدهي جديدي در جوامع دموكراتيك امروزي است. در جامعهاي كه حقوق و آزاديهاي اساسي ملت نهادينه شدهباشد، منطقيترين، عمليترين و بهداشتيترين شيوهي قابل قبول، دخالت مردم در سرنوشت خود از طريق تشكيل احزاب سياسي است. احزاب سياسي جديد با آن معنا و مفهوم حزب در گفتمان قرآني متفاوتاست. در آنجا حزب، يك جريان فكري تام و كلي است اما در جامعهي جديد ممكن است احزاب متعددي تشكيل شوند كه همه به يك جريان عام سياسي يا اقتصادي يا ايدئولوژيك تعلق نداشته باشد.
5) زيربناي نظري و علمي تشكيل حزب در جامعهي جديد عبارت است از: الف) قبول اصل تكثر يا تنوع و گوناگوني افكار و انديشههاي سياسي، اقتصادي ، فرهنگي. ب) پذيرفتن نظري و عملي اصل تساهل (Tolerance) و اين كه نفع مشترك صاحبان همهي آرا و عقايد در تحمل حضور يكديگر است. ج) قبول اصل سازگاري (Compromise) يا همكاري و تعامل ميان انديشههاي متفاوت و حتي متضاد. تساهل اگرچه ضروري است اما بار منفي معرفتي دارد. صاحبان انديشههاي متفاوت حضور يكديگر را تحمل ميكنند اما اين كافي نيست؛ بقاي جامعهي جديد نيازمند تعامل و همكاري ميان همهي صاحبان آرا و عقايد است. د) پذيرفتن اصلي نسبيبودن حق و باطل در قلمرو انسان و پرهيز از مطلقبيني و مطلقخواهي.
6) در جامعهي جديد، تنوع آرا و عقايد شهروندان يك مشكل كليدي و اساسي براي تحقق حاكميت ملت محسوب ميشود. چهگونه ميتوان با حجم عظيمي از آرا و عقايد گوناگون مردم، به اتفاقنظر ضروري براي ادارهي جامعه نايل آمد؟ احزاب سياسي درواقع ساختارهاي اجتماعي هستند كه آرا و عقايد متنوع شهروندان در موضوعات اقتصادي، سياسي و فرهنگي را در چند واحد كلان سازماندهي ميكنند و اجرا و تحقق آنها را پيگيري مينمايند. بهعبارت ديگر احزاب سياسي ابزارهاي عملي اِعمال حق حاكميت ملت در جامعهي جديد ميباشند. بدون وجود احزاب سياسي و بدون امكان حضور و مشاركت آنان در فرآيند تحقق مردمسالاري، هرگز حاكميت ملت نهادينه نخواهد شد. بنابراين برخلاف مخالفان تحزب كه ادعاميكنند حزب براي وحدت ملي زيانبار است، احزاب ابزار اصلي تجميع افكار پراكندهي مردم ميباشند و در خدمت وحدت ملي و مردمسالاري هستند. اين سخنان را عليه تحزب، سخنگويان و مقامات ذينفع در يك حكومت توتاليتر و استبدادي كه تودهگرايي را در خدمت خود ميبينند، ابراز ميكنند؛ بهخصوص اگر پايههاي قدرت حكومت، بر احساس خام و توسعهنيافتهي مذهبي يا ايدئولوژي شبهمذهبي باشد و بتوانند با تودههاي مردم ارتباط ذهني غيرارگانيك و تودهوار برقرار سازند. اين نوع حكومتها حضور تودهوار مردم را بر ساماندهي آنها در احزاب و تبديل آن به نيروي مؤثر سياسي ترجيح ميدهند.
7) فعاليت نُرمال يا بهينهي احزاب سياسي، تنها در جامعهاي كه دموكراسي در آن نهادينه شده باشد، ميسر است. فعاليت احزاب در يك جامعهي پيشا-دموكراسي را نميتوان با جامعهي دموكراتيك مقايسهكرد. در جامعهي پيشا-دموكراسي، هدف كلان و عمدهي تمام احزاب و قشرهاي اجتماعي، تأمين آزاديهاي اوليه است كه بخشي از آن يا نتيجهي تحقق آن، امكان فعاليت سياسي و اجتماعي گروهي در قالب احزاب يا انجمنهاي غيردولتي، صنفي و حرفهاي است؛ بهعبارت ديگر، در جامعهي پيشا-دموكراسي بهجاي احزاب سياسي بايد از جنبشهاي سياسي سخن گفت؛ جنبشهايي كه مسألهي اصلي و محوري آنها تأمين حق حاكميت مردم و انتخابيكردن، قانونمندكردن يا مشروطكردن نهادهاي قدرت است. در جامعهي دموكراتيك، احزاب سياسي براي تأثيرگذاري بر ماهيت و عملكرد قدرت به تدوين و ارايهي اهداف و برنامههاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي خود و مهندسي حركت سياسي براي ورود به قدرت ميپردازند، اما در جوامع پيشا-دموكراسي نظير ايران، در حركت احزاب سياسي مسايل و موضوعات سياسي و مهندسي تأمين حقوق اساسي، اولويت و محوريت دارند و نياز به تدوين يا ارايهي برنامههاي اقتصادي كمتر احساس ميشود. بسياري از احزاب، مواضع اقتصادي حداقل در سطح كلان دارند و ميتوانند برنامههاي جامع خود را ارايه دهند؛ درحاليكه مسايل سياسي اولويت اساسي دارند، ارايهي برنامههاي اقتصادي موضوعيت جدي ندارد (مصداق همان است كه كسي را به ده راه نميدادند سراغ خانهيكدخدا را ميگرفت.)
8) در بررسي مشكل احزاب، يكسري واژهي پزشكي مورد استفاده قرارگرفت كه در ادامهنيز ميشود همچنان از واژههاي پزشكي براي بيان منظور سود برد. اگر بپذيريم تحزب در ايران دچار اختلال و رنجوري است، نياز به بررسي دو مسألهي ديگر داريم: يكي علايم اين وضعيت نامطلوب و غيررسمي و ديگري علتها و اسباب بروز چنين علايم و وضعيتي. توضيح هركدام از آنها به اين قرار است:
الف) علايم
1-8) حزبگريزي يا فوبياي تحزب: فوبيا در اصطلاح به ترس موهوم از يك امر واقعي يا خيالي گفته ميشود. ما ايرانيان از كار جمعي و گروهي گريزان هستيم. خواه اين كار جمعي از نوع اقتصادي باشد يا فرهنگي يا سياسي (و حزبي.) كارفردي، عليالاطلاق از كار جمعي آسانتر است. تصميمگيري و حركت براي يك فرد مجرد بهمراتب راحتتر از يك فرد متأهل است. در ايران، ما در ورزشهاي فردي نظير كشتي و وزنهبرادري خوب ميدرخشيم اما در ورزشهاي گروهي نظير واليبال يا فوتبال مشكل همكاري و هماهنگي داريم. فعاليت اقتصادي فردي بهمراتب سادهتر و موفقيتآميزتر از فعاليت اقتصادي جمعي در يك شركت است. از ميان فعاليتهاي جمعي و گروهي، فعاليت سياسي-حزبي از همه مشكلتر و پيچيدهتر است و بالاخره فعاليت سياسي-حزبي در ايران، از بسياري از نقاط جهان مشكلتر است. يك نمونهي از اين جمعگريزي، فرار از تحزب است. برخي از فعالان سياسي وجود دارند كه صادق، پاك و فداكار هستند اما افتخار ميكنند كه در هيچ حزبي نيستند و عملاً منفردبودن و عضو حزب نبودن را بهعنوان يك ارزش، تبليغ ميكنند؛ اما اين نه يك ارزش بلكه ضد ارزش است. من درحاليكه به برخي از اين بزرگواران نهايت احترام و ارادت را دارم اما اين روحيه را براي توسعهي سياسي مضر ميدانم. اين غيراجتماعي بودن و گريز از كار جمعي سياسي، مانع ذهني و رفتاري بر سر راه قدرت و توسعهي احزاب سياسي است.
2-8) مطلقبيني و مطلقخواهي: ما عموماً دنيا را بهصورت مطلق سياه يا مطلق سفيد ميبينيم، خواهان "همه" يا "هيچ" هستيم. كار حزبي و گروهي مستلزم همكاري با ديگران است. اين همكاري زماني مستمر ميگردد كه نگاه ما به افراد مطلق خوب يا مطلق بد، مطلق دوست يا مطلق دشمن نباشد. نه من به آن اندازه آدم بد و شروري هستم كه مخالفان و دشمنانم مدعي هستند و نه صاحب همهي كمالاتي كه دوستان از من ارايهميدهند. تعميم و تسري اين مطلقگرايي به دوست و دشمن مانع از آن است كه ما معايب، نواقص و كمبودهاي دوستان را از يكطرف و محاسن و نقاط قوت دشمنان و مخالفان خود را از طرف ديگر بدانيم. نه در حقدوست و نه در حق دشمن، حق و عدالت و انصاف رعايتنميشود. اشعار نغز و گزافه در حق دوستان ميگوييم و هجوها در حق دشمنان و مخالفان. ايگو يا "مِن" بسيار بادكردهاي داريم و با كمترين تلنگري واكنشهاي نامتعارف نشان ميدهيم. هر يك از ما بهنوعي دچار خودشيفتگي (نارسيسم) هستيم. بروز نامتعارف اين خصلتها، همكاريهاي جمعي را متوقف ميسازد. پس مطلقنگري وقتي در حكومتها و حاميان قدرت بروز ميكند، بزرگترين آسيبها را دارد ميسازد. شعار "همه با هم" جاي خود را به شعار "همه با من" و "يا با مني يا بر مني" ميدهد. حكومتها هم به چيزي كمتر از اطاعت مطلق و بيچون و چرا رضايت نميدهند. ترس بيمارگونه از جمع و جماعت در حاكمان به انواع و اشكال مختلف بروز پيدا ميكند و سبب ميشود هيچ تجمعي را، چه سياسي و چه فرهنگي برنتابند؛ گردهمآيي و كار جمعي پنجنفر را هم برنميتابند. فوبياي حزبي در حاكمان جامعهي توسعهنيافته، بسيار آسيبزا است و از رشد تحزب و كار جمعي و گروهي جلوگيري ميكند.
3-8) آفت سلطهگري و سلطهپذيري: مطلقبيني و مطلقخواهي، ما را به جايي ميبرد كه خواهان مهار مطلق روابطمان با ديگران، خواه در يك شركت تجارتي-صنعتي يا يك حزب سياسي، هستيم و جمع بهوجود آمده بهسرعت به دو گروه تقسيم ميشود: يك گروه سلطه و هژموني خود را حاكم ميكند و بقيه هم آنرا ميپذيرند و بهآن گردن مينهند. اين پديدهي غيربهداشتي، آفت بسياري از احزاب سياسي ايران طي60 تا70 سال گذشته بوده است. پس از تشكيل حزب، بهتدريج اين وضعيت دوگانه بهوجود آمده است و بهدنبال آن جمعي كه خود را در تأسيس و حركت و رشد حزب مؤثر ميدانستهاند، در واكنش به اين سلطه و هژموني گروهي دست به انشعاب زدهاند يا بعضاً بيسروصدا خود را كنار كشيدهاند. مرحوم جلال آلاحمد كه خود زماني از نويسندگان برجستهي عضو حزب توده بود، در توضيح علل انشعاب از حزب توده، همين نكته را يادآور ميشود. آلاحمد پس از جدايي از حزب توده با خليل ملكي و ساير دوستان فعاليت سياسي خود را در قالب ديگري ادامه داد اما باز پس از چندي بيسروصدا از اين مجموعه هم كنارهگيريكرد. وي در گفتوگويي با دانشجويان، علت كنارهگيري خود را همان وضعيتي ذكرميكند كه در حزب توده آنرا تجربه كرده بود.
4-8) خصلتهاي منفي فردي: خصلتهايي همچون خودبيني، خودخواهي، خودپرستي و خودمحوري از عوامل بازدارندهي كار جمعي است. بهقول مهندس بازرگان: "شايد در هيچجاي دنيا فرديت و خودمحوري بهاندازهي ايران نيست. ما وقتيكه نخواهيم و نتوانيم دور هم جمع شده، همكاري و همراهينماييم، نه مواهب طبيعي و درآمدهاي ملي ما را خوشبخت خواهدكرد، نه از علم و فن بهره خواهيمگرفت و نه هوش و بينايي و نه حسن تشخيصهاي سياسي رفع گرفتاريهايمان را خواهدكرد." در درون هر يك از ما ايرانيها "شاه" كوچكي نشسته است و "حكم" ميراند. اين شاه نفس درون ما، در فرصتهاي مناسب خود را بروز ميدهد. يك نمونهي آشكار آن، رانندگيماست. هنگامي كه پشت فرمان مينشينيم و خود را فرمانده و سكاندار وسيلهي نقليهي خود حسميكنيم، شاه درون ما حاكم ميشود. هرطور دلمان خواست رانندگيميكنيم، بوق ميزنيم به چپ و راست ميپيچيم، ميايستيم، پارك ميكنيم، سرعت ميگيريم، از چراغ قرمز عبور ميكنيم، حتي در بزرگراه برخلاف جهت ميرانيم؛ درست مثل يك مستبد به تمام معنا. در تمام گروهها، احزاب و قشرهاي جامعه از چپ و راست، ليبرال، سوسياليست، محافظهكار و سنتگرا علايم يادشده ديده ميشود. همهي اين گروهها از بروز اين علايم رنجور هستند؛ اما شدت و ضعف آن متفاوت است. در ميان روشنفكران شدت بروز اين علايم و پيامدهاي آن بيشتر است تا در ميان محافظهكاران و سنتگرايان. براي اين مشكل دو دليل عمدهميتوان برشمرد، اول اينكه جهانبيني سنتگرايان عليالاطلاق بر محور كيش شخصيت و تبليغ و پرورش آن استوار است. مباني و اصول حاكم در روابط سياسي-اجتماعي مبتني بر كيش شخصيت، همآهنگ با جهانبيني، حكومت فردي و بازسازي استبداد در قالب ديگري است. دوم اينكه انسجام سنتگرايان بهعلت محوربودن باورهاي سنتي، بيشتر است. بروز هر يك از علايم يادشده در كارهاي دستهجمعي، زهري كشنده است و هر جمعي را برهم ميزند. آنچه اشاره شد، علايم ناهنجاري بودهاست نه علل و اسباب ناهنجاري.
ب) سببها چرا ما ايرانيها اين ويژگيهاي رفتاري را داريم؟ چرا اين رفتارها در روابط اجتماعي، اقتصادي يا سياسي ما بروز پيدا ميكند؟ همانطور كه اجمالاً اشاره شد، اينها علايم هستند؛ علايم بيروني يك آسيب با اتيولوژي يا اسباب آن آسيب متفاوت است. علتهاي متعددي ميتوان براي اين رفتارهاي بيمارگونه ذكركرد اما در ميان تمام علل و اسباب، شايد بتوان گفت كه استبداد كهن از مهمترين علتها و علت تامه است؛ توضيح آنكه، استبداد را نبايد تنها در چارچوب مناسابت سياسي تعريف و توجيه كرد. مناسبات سياسي يك بُعد استبداداست! در نظامهاي استبدادي ابعاد ديگر اين مناسبات اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، مديريتي، با ساختار سياسي همآهنگ ميباشد. بهعنوان مثال مديريت كلان كشور در دوران استبداد سلطنتي، متمركز بود. شاه محور و نقطهي كانوني مديريت كلان بود و قدرت مطلق را داشت؛ غلظت يا وزن مخصوص قدرت نهادهاي مديريت، با دوري يا نزديكي آنها به كانون قدرت نسبت معكوس داشت؛ بهاين معنا كه فاصلهي بيشتر از كانون اصلي قدرت، برابر بود با قدرت كمتر. در تمام نظامهاي استبدادي اين پديده وجود دارد. در نظامهاي دموكراتيك، قدرت بهطور كمبيش يكنواخت توزيع شده است. متأسفانه بعد از انقلاب، اين رابطه و نسبت معكوس ميان وزن مخصوص قدرت با نهادهاي قدرت، يعني مديريت متمركز همچنان باقي مانده است. بحث ما دربارهي مديريت نيست بلكه مثالي است براي فهم اينكه استبداد، يك سيستم يا نظام است و اجزاي آن در ابعاد اقتصادي، فرهنگي، سياسي و مديريت، همه با هم همآهنگ ميباشد. نظام استبدادي، فرهنگ خاص خود را دارد. در مبارزه با استبداد، برهمزدن نظم و ساختار سياسي به سرعت امكانپذير است. با يك انقلاب مردمي ساختار سياسي نظام استبدادي فروريخت؛ اما مناسبات اقتصادي شكلگرفتهي همآهنگ با ساختار سياسي استبداد، هنوز بهطور مؤثري وجود دارد ولي از آن بدتر، فرهنگ استبدادي است كه در جان و دل و روح مردم استبدادزده جا گرفته و ريشه دوانيده است.
علايم بيماري استبدادزدگي كه به آنها اشاره شد، ژنتيكي و ارثي نيست. در كروموزومهاي ما ايرانيان ژن مخصوص استبداد وجود ندارد بلكه فرهنگ استبدادي در شكل سنتها يا هنجارهاي رفتاري از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود؛ بهعبارت ديگر امر محتوم نميباشد و كاملاً قابل درمان و از اين بردن است. براي روشنشدن مسأله، باز هم يك مثال پزشكي بزنم؛ در برخي از نقاط جهان، از جمله در منطقهاي در فارس و مصر مردم يك منطقه يا دهكده تماماً كوتوله بودند، سالها تصور ميشد كوتولهگي(Dalanfism) يك بيماري ارثي و غيرقابل درمان است؛ اما مطالعات انجامشده نشان داد كه بدن اين افراد فاقد فلزي بهنام روي (Zn) ميباشد. اين فلز از اجزاي اصلي آنزيمها و پروتئينهاي خاص، نظير هورمونهاي بدن انسان و پستانداران است. فقدان يا كمبود اين فلز موجب اختلال در سنتز يا توليد اين هورمونها در بدن ميشود. و بهدنبال آن، فقر هورمون باعث عدم رشد فيزيكي يا كوتولهماندن ميشود. هنگاميكه به آب مصرفي اين مناطق، مثلاً در هنگام تهيهي خمير و نان، روي(Zn) اضافه شد و نياز بدن افراد تأمينگرديد، بهتدريج مردم اين مناطق رشد طبيعي خود را كه چندين نسل متوقف مانده بود، باز يافتند. در آسيبشناسي تحزب در ايران، علايم مذكور محصول يا انعكاس بيماري سرطان استبداد است. استبداد علت تامه و نابودكنندهي روابط و ديدگاههاي ناسالم در تخريب همكاريهاي جمعي است. جامعهي استبدادزده، نظير مزرعهاي آفتزدهاست كه در آن، گياهان و محصول رشديافته از بين ميرود. اما سرطان استبداد غيرقابل درمان نيست. در علم پزشكي و درمان بيماريها گفته ميشود كه پيشگيري، ارزانتر و مؤثرتر از درمان است. براي پيشگيري از استبدادزدگي واكسني وجود ندارد؛ براي درمان استبداد دارو و سرم وجود ندارد؛ براي مقابله با آن عزم و حركت ملي ضرورياست. هنگامي كه آفت نباتي در منطقهاي بروز پيدا ميكند و محصولات كشاورزي در معرض خطر نابودي قرار ميگيرند، مبارزهي فردي يا نااميدي كارساز نيست بلكه كشاورزان بايد در يك اقدام جمعي تمام منطقه را سمپاشيكنند. براي درمان بيماري استبدادزدگي، به يك جنبش يا نهضت همگاني براي آگاهي از بيماري و مبارزه با علايم و آثار آن نيازمنديم. هر يك از ما ايرانيها ناقل ويروس مهلك استبداد است؛ براي مقابله با آن، همه بايد آگاهانه بكوشيم. اينكه انجمنهاي غيردولتي (NGO)، سنديكا، اتحاديه، حزب و... درستكنيم، كافي نيست؛ كوششهاي ما تنها هنگامي به نتيجهميرسد كه هر يك از ما كه در اين نهادهاي مدني حضور پيدا ميكنيم، آگاهانه با خصلتها و هنجارهاي نامطلوب ناشي از اين بيماري مقابلهكنيم و اين امر مستلزم سعهي صدر، تقوي، گذشت و فداكاري است. همهي ما به درجات متفاوت، خودمحور و خودشيفته هستيم. همكاري جمعي در قالب يك سازمان در هر كجاي دنيا محدوديت ايجاد ميكند اما اگر ارزش دموكراسي را ميدانيم، بايد آماده باشيم هزينهي آنرا هم بپردازيم. دندان روي جگر گذاشتن و تسليم رأي و نظر جمعشدن، هزينهاي است كه كمتر از زندان رفتن و شكنجهديدن نيست. بسياري از ما رنج زندان را راحتتر از تلنگر به ايگوهاي بادكردهي خود تحمل ميكنيم. براي ما هيچ راهي جز اين وجود ندارد. "لن تنالوا البر حتي تنفقوا مّما تحبون" طعم نيكي را هرگز نخواهيد چشيد مگر از آنچه دوست داريد، مايه بگذاريد. خداوند ميفرمايد: "ان الله لايغيروا ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم" خداوند سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نميدهد مگر آنكه آنان نفسها يا رفتارهاي بازدارندهي خود را تغيير دهند. كار حزبي يعني گردهمآيي و كار جمعي همراه با سازمانيافتگي؛ يعني همكاري و هماهنگي افراد براي يك هدف و برنامهي واحد. در حزب با گردهمآيي و هماهنگي و همكاري، كاري كه يك فرد از جهات ذهني، معنوي و مادي نميتواند انجام دهد، صورت ميگيرد. اين يعني همانكه: "قدرت خدا پشتيبان جماعت است"
9) ضرورت همكاري احزاب با يكديگر: گفته شد كه تنوع آرا و عقايد در جامعهي بشري و متأثر از آن كثرت احزاب، اجتنابناپذير است. چه در جامعهي دموكراتيك و چه در جامعهي پيشا دموكراتيك رقابت ميان احزاب وجود دارد اما در هر دو مرحله، هميشه مسايل و موضوعاتي وجود دارد كه همكاري و هماهنگي ميان احزاب را صرفنظر از همانديشي يا دگرانديشي ايجاب ميكند. در جوامع پيشا-دموكراسي نظير كشور ما، تأمين شرايط مناسب قانوني و ايجاد جوّ سياسي-فرهنگي همآهنگ با فعاليتهاي جمعي، ميتواند محور همكاري ميان احزاب باشد؛ احزاب عليالاصول بهدنبال آزادي فعاليتهاي حزبي خود هستند. توسعهي تحزب يعني دعوت مردم به ترك انفعال و بيتفاوتي، ترك كار فردي، خروج از صدف تنگ خودخواهيها و ورود به عرصهي فعاليتهاي سياسي جمعي. نفع همهي احزاب در اجراي قانون است، بنابراين احزاب ميتوانند پيرامون اين محورها با هم هماهنگي و همكاري نمايند و فضاسازي كنند. در عالم اقتصاد و تجارت و توليد وقتي يك محصول جديد و نوظهور به بازار ميآيد، فروش آن نياز به فرهنگسازي دارد. تمام شركتهاي سازنده بهرغم رقابت با هم، برنامههاي تبليغاتي مشتركي را در راستاي تغيير الگوي مصرف مردم اجرا ميكنند؛ مثلاً وقتي شركتهاي توليدكنندهمحصولي را توليد ميكنند، اول ميبايستي مردم را به استفاده از آن محصول ترغيبكنند. بنابراين ابتدا تبليغات عام و مشتركي را به اجرا ميگذارند و وقتي مردم قانع شدند كه از آن محصول استفادهكنند، هر سازندهاي با تبليغ مزاياي محصول خود، بخشي از بازار مصرف را به خود اختصاص ميدهد. در كشوري مثل ايران، نفع مشترك تمام احزاب از راست تا چپ، محافظهكار يا ليبرال و... در تبليغ تحزب است. خانهي احزاب متأسفانه گرفتار تعارضات دروني است كه خود اين از نشانههاي بروز همان بيماري است كه به آن اشاره شد. حل اين تعارضات، چالشي براي تمام احزاب است. راهحل برون رفت از بحران، تأمين سيطره و هژموني يك گروه يا جريان خاص نيست بلكه رسيدن به تفاهم و توافق براي همزيستي مسالمتآميز است. درصورتي كه خانهي احزاب به حل اين بحران موفقشود و بتواند آن حد از توسعهيافتهگي سياسي را به نمايش بگذارد كه احزاب با هم بهرغم تمام اختلافات همكاري كنند، در آنصورت ميتوان با تبليغ آسيبهاي تحزب، پيامدهاي استبدادزدگي را به حداقل كاهش داد و راه را براي ورود به توسعهيسياسي و دموكراسي هموار ساخت.
|