اصول سازگاری اسلام و مدرنيته

دكتر محسن كديور

مقدمه
تجدد فرهنگ غالب دوران ماست، به نحوی که تمامی فرهنگها و خرده فرهنگ‌ها را به نحوی از انحاء تحت تاثير خود قرار داده است. اگرچه تجدد به يک معنا حاوی بزرگترين دستاوردهای انسانی است و تغييرات ناشی از آن کليه زوايای جوامع بشری را درنورديده است، تا آنجا که به مثابه يک نقطه عطف نسبت به ماقبل خود در کليه امور فردی و جمعی انسانی در آمده است، اما اين به آن معنا نيست که تجدد را غايت مطلوب يافضيلت برتر قلمداد کنيم و آن را به مثابه ميزان سنجش صحت و سقم پديده های انسانی تلقی کنيم. لذا در عين خوشامدگويی به بسياری از پيامدها و نتايج تجدد از کاستی ها و انتقادات وارد بر آن نيز نبايد غافل بود، و آنرا به قول هابرماس "پروژه ای ناتمام " و طريق گذار و نه مقصد دانست. متجدد شدن (
Modernization) روندی تدريجی دارد و تحقق آن نيازمند بلوغ به شرايط خاص فرهنگی، اقتصادی، سياسی و اجتماعی است و لزومی ندارد اين روند در جوامع مختلف يکسان طی شود، ياهمه جوامع به وضعيت فعلی جوامع اروپايی و آمريکايی برسند. هرجامعه ای حق دارد راه خاص خود را بسوی تجدد بپيمايد و ازآن مهمتر به تجددی که خود باوردارد برسد.
بنابرين از ابتدا مشخص کنم که مرادم از سازگاری اسلام و مدرنيته اين نيست که اسلام به عنوان يک متغير خود را با مدرنيته به عنوان ثابت سازگار کند و نتيجه آن "اسلام مدرن " باشد، به اين معنی که هر امر مغاير با مدرنيته در اسلام تغيير کند و تمامی احکام و ضوابط اسلامی بر مدرنيته منطبق شوند و تمامی ضوابط و معيارهای مدرنيته بدون چون و چرا و بی کم و کاست در انديشه و کنش و منش اسلامی پذيرفته شوند و مدرنيته به عنوان سنگ محک و منبع و معيار رد و قبول گزاره های اسلامی درآيد. همچنانکه مرادم ازاين سازگاری اين نيست که مدرنيته به عنوان يک متغير خود رابا اسلام به عنوان ثابت سازگار کند و نتيجه آن "مدرنيته اسلامی" باشد، به اين معنی که هر امر مغاير با اسلام درمدرنيته مردود تلقی شود و اسلام معيار رد و قبول گزاره های مدرن باشد. در صورت اول انحلال اسلام در مدرنيته و در صورت دوم انحلال مدرنيته در اسلام اتفاق می افتد.
پس اگر مقصود از سازگاری اسلام و مدرنيته اين نيست که يکی را بی چون و چرا بپذيريم و ديگری را در آن منحل کنيم، مراد از سازگاری چيست ؟ آنچه من در اين مقاله درمقام بيان آن هستم امکان سازگاری قرائتی از اسلام باروايتی ازمدرنيته است، به عبارت ديگر امکان تحقق اسلام و مدرنيته در يک جامعه. جامعه ای که اعضای آن به اسلام ايمان داشته باشند و در فکر و عمل اسلامی بينديشند و اسلامی رفتار کنند و در عين حال ضوابط مدرنيته در آن رعايت شود. امور جامعه بر اساس خردجمعی و آزادی و حقوق آحاد جامعه اداره شود. می خواهم بگويم جمع بين اسلام و مدرنيته ممکن است.
معنای اين سخن اين نيست که هر قرائتی از اسلام باهر برداشتی ازمدرنيته قابل جمع است و بين اين دو هيچ ناسازگاری اتفاق نمی افتد. برعکس درحال حاضر قرائتهايی از اسلام وجود دارد که با مدرنيته بطور مطلق ناسازگار است.بنابراين آنکه ازامکان سازگاری اسلام و مدرنيته سخن می گويد پيشاپيش اعلام کرده است که باهردو طرف بحث برخوردی انتقادی دارد، هرچند زاويه و ميزان انتقاد نسبت به اين دو طرف متفاوت است. از يک سو انتقادات متفکران از قبيل الدايرمکين تاير ونيز متفکران پست مدرن را ارج می نهد، واز سوی ديگر - که بيشتر وجهه نظر اين مقاله است - "اسلام تاريخی " را به دور از پيام اصلی اسلام ارزيابی می کند.
توضيح آنکه اسلام به عنوان يکی از سه دين بزرگ ابراهيمی و آخرين آنها پس از چهارده قرن با عادات و رسوم و عرف های پيروان خود چنان ممزوج شده است که بازشناسی پيام اصلی آن امروز کار ساده ای نيست. در اسلام تاريخی متن کتاب مقدس- قرآن - و گفتار و رفتار پيامبر - محمد (ص) - و سيره و روش اولياء دين و اجماع علمای مسلمان به مثابه احکام ثابت، فرا زمان و فرامکان نگريسته می شود و بر اين اساس از قداستی غيرقابل انتقاد و فراتر از بحث و گفتگو برخوردار می شوند. دراين رويکرد در عين باور عقلانيت دينی که از آن به " حکمت " تعبيرمی شود، اين عقلانيت لزوماً همواره توسط عقول بشری قابل درک نيست. لذا نقش عقل به واسطه محدوديت عقل انسانی در استنباط احکام الهی چندان برجسته نيست، و فهم دينی "متن محور" است و فهم "ظواهر" مساوی فهم دين است. ودرفهم دينی صورت گرايی (
formalism) غلبه دارد، اين صورت گرايی هرگز به غايات اعمال دينی که بواسطه محدوديت عقل انسانی چندان قابل اتکا نيستند، اجازه عرض اندام نمی دهد. و به همين دليل اجتهاد، اگرچه فی الجمله در برخی مذاهب پذيرفته شده، اما از اجتهاد در فروع فراتر نرفته است. در اسلام تاريخی -که ازآن به "اسلام سنتی" نيزمی توان تعبيرکرد - اجرای احکام شريعت ملاک اسلامی بودن جامعه است. از آنجا که دراين ديدگاه دراحکام شرعی حقوق آدميان لحاظ شده است، نيازی به تمسک به امثال اعلاميه جهانی حقوق بشر نيست. درحوزه عمومی نيز جايی برای دمکراسی نيست.چراکه خليفه يا ولی فقيه مصلحت مردم را بهتر از خود آنها رعايت می کند. با احکام شريعت در اسلام تاريخی آزادی عقيده و مذهب منتفی است. ودرمواردی که حاکم اسلامی يافقيهان مسلمان تشخيص دهند برای اجرای شريعت ياتوسعه دين می توان از خشونت استفاده کرد. اقامه احکام شريعت يااجرای دين نيازی به تحصيل رضايت ديگران ندارد، همگان موظفند اين احکام و دستورات را رعايت کنند. پذيرش اسلام يا قبول زندگی در جامعه اسلامی به معنای قبول پيشين همه احکام آن است و پس از قبول ابتدايی جايی برای تخلف بعدی نيست. ازاين ديدگاه بهترين زمانها زمان پيامبر بوده و مسلمانان موظفند جامعه خود را منطبق با الگوی عصرنزول بنمايند و در ناسازگاری پديده های مدرن با الگوی عصر پيامبر اشکال از پديده های مدرن است، يا بايد آنها راحذف کرد يا در آن الگوی مقدس گنجانيد. تاويل متن در معارضه با حکم عقل چندان جايی ندارد، چراکه اکثرقريب به اتفاق احکام عقل ظنی است و از عقل قطعی و يقينی کمتر اثر است.
آنچه به اختصار ذکر شده چکيده ای از ديدگاه اسلام تاريخی يا اسلام سنتی است که طيف وسيعی از مذاهب اسلامی از سلفی ها، اخباری ها، حنبلی ها و وهابی ها، تا قرائت رسمی ديگر مذاهب اسلامی را در برمی گيرد. عليرغم کثرت معتقدان به اين ديدگاه، وعدم ترديد در مسلمان بودن آنها و بااحترام به برداشت آنها، اين ديدگاه با مدرنيته در تعارض است و در عصر حاضر با پياده شدن آن در عرصه عمومی، در جامعه جايی برای مدرنيته نخواهد بود. اگرکسی اسلام را منحصر در قرائت رسمی بداند جايی برای سازگاری با مدرنيته باقی نمی ماند. پيروان اسلام تاريخی اگرچه در زندگی خصوصی خود مشکلی برای رعايت ضوابط اسلامی ندارند، اما در عصر ما برای اجرای احکام اسلامی در جامعه با مشکل جدی مواجهند و چاره ای ندارند يا اينکه از اجرای احکام شريعت درباره ديگران و در جامعه چشم بپوشند و به تعطيل دين در جامعه راضی شوند و يا اينکه برای جاری ساختن ضوابط دينی در جامعه به زور و خشونت متوسل شوند. مسلمانان سنت گرا غالبا به راه حل اول تن داده اند و مسلمانان بنيادگرا به راه حل دوم روی آورده اند. در پيش گرفتن راه حل اول معنايی جز تسليم اسلام سنتی به مدرنيته در جامعه و عقب‌نشينی به زندگی خصوصی ندارد. اما مسئله به همين جاختم نمی شود، زيرا مسلمانان سنت گرا برای عدم عمل به احکام اجتماعی اسلام و احکام شرعی نسبت به ديگران که از ديدگاه آنها در زمره احکام ثابت و دائمی اسلامی است، دليل قانع کننده ای ندارند. مشکلات ناشی از توسل به زور برای اجرای احکام شريعت برای مسلمانان بنيادگرا به مراتب بيشتر است و حاصل آن ارائه چهره ای ناپسند و زورمدار از اسلام است. همچنانکه حاصل راه حل مسلمانان سنت گرا ارائه چهره ای ناتوان و رنجور از اسلام است.


اصول سازگاری اسلام و مدرنيته
اکنون نوبت به بررسی قرائت ديگری از اسلام و نسبت سنجی آن با مدرنيته می رسد. اين قرائت رو به رشد حاصل مطالعات جمعی ازمتفکران مسلمان است که در جوامع اسلامی به "روشنفکران دينی" موسومند و در انديشه خود روشنفکری و مدرنيته را از يک سو با اسلام از سوی ديگر جمع کرده اند. در تفکر اين جريان عقلانيت و ايمان، حقوق انسانی و تکليف الهی، آزادی فردی و عدالت اجتماعی، خردجمعی و اخلاق دينی، عقل بشری و وحی الهی با هم همزيستی مسالمت آميز دارند. روشنگران دينی پيام اسلامی را با گوهر مدرنيته توامان پذيرفته اند. ويژگی های اسلام روشنفکری يااصول سازگاری اسلام و مدرنيته به شرح زير قابل ذکر است:
 

اصل اول:
در مقايسه با اسلام رسمی که "صورت گرا" بود، اسلام روشنفکری "غايت گرا" است، و معتقد است کليه احکام، مناسک و گزاره های دينی در خدمت يک غايت متعالی است. اين غايت متعالی در کلی ترين بيان آن "کرامت انسانی" است، که از آن به تقرب به خداوند يا سعادت قصری (نهايی) نيز تعبيرمی شود. هر يک ازاوامر، نواهی، مناسک، احکام وگزاره های اسلامی غايتی جزئی دارد. اين غايات همگی در راستای آن غايت نهايی و مطلوب متعالی هستند، دين درمجموع اجزای خود يک جهت گيری بسوی امر متعالی برای رهايی و کمال انسان است. ارزش اعمال و مناسک دينی زمانی محقق می شود که اين جهت گيری تامين شده باشد. به عبارت ديگر ظاهر، صورت و پوسته برای وصول به محتوا، باطن و مغز است. غايات دينی ثابت، دائمی، فرازمانی و فرامکانی هستند،اما ابزار و احکامی که حاصل اين غايات هستند در شرائط مختلف زمانی مکانی تغيير می کنند. لذا طبيعی است که برخی از احکامی که در صدر اسلام و تا قرنها بعد تامين کننده غايات متعالی دين بودند، با تغيير شرائط زمانی مکانی برآورنده چنين هدفی نباشند. براين اساس اينگونه احکام زمان مند، موقت و غيردائمی شمرده می شوند. اينگونه احکام متغير و موقت را نه تنها در ميان احکام شرعی صادرشده توسط فقيهان مسلمان که مورد اجماع و اتفاق آنها واقع شده می توان يافت، بلکه حتی درميان احکام صادره ازسوی پيامبر (ص) نيز قابل رويت است. يعنی اينگونه نيست که تمام روايات پيامبر حاوی احکام ثابت و دائمی اسلامی باشد. پيامبر احکام اسلامی محصور در زمان و مکان خود نيز صادرکرده است و تبعيت صادقانه از پيامبرهرگز به معنای پيروی از اينگونه دستورات ايشان در شرايط متقاوت زمانی و مکانی نيست، بلکه به معنای حفظ روح پيام و مقصود اصلی ايشان است.
براين اساس حتی کتاب مقدس - قرآن کريم - نيز دربردارنده هردوگونه حکم اسلامی است، يعنی همچنانکه احکام ثابت، جهان شمول، فرازمانی و فرامکانی در قرآن کم نيست، اما اينگونه نيست که همه بيانات و گزاره های قرآنی از اين قسم باشد، بلکه درکتاب مقدس گزاره های ناظر به شرائط خاص زمان نزول و احکام متغير و موقت نيز يافت می شود.قرآن و پيامبر نمی توانسته اند نسبت به مسائل و مشکلات عصر نزول و صدراسلام و زمان خود بی تفاوت باشند و هيچ دليلی دردست نيست که مسائل و مشکلات آن دوران قابل تعميم به همه دورانها و مکانها باشد، بلکه مطالعه پسينی و استقراء، دليلی کافی برای وجود احکام متغير و موقت و بيانات ناظر به شرائط زمانی مکانی عصرنزول درکتاب خدا است. احکام بردگان، مشکل مجازاتهای شرعی، برخی صورجهاد، برخی تبعيض ها درحقوق زنان و حقوق غيرمسلمانان نمونه ای از اينگونه احکام متغير و موقت هستند.
از زاويه ای ديگر زبان امری تاريخی است. حتی اگر وحی الهی و سخن خداوند نيز درقالب زبان ريخته شود، محدوديتهای زبانی از جمله تاريخی بودن شامل آن می شود. به هرحال گزاره ثابت و فرازمانی نياز به اثبات دارند و اثبات آن کارآسانی نيست. روشنفکران دينی معتقدند فقيهان مسلمان با بسياری ازاحکام متغيرو موقت موجود در آيات و روايات، معامله احکام ثابت و دائمی کرده اند، وغالب مشکلات مسلمانان معاصر ازاين ناحيه توليد شده است.
 

اصل دوم:
اگر چه در برخی از مذاهب اسلامی "عقل" صريحا يکی از منابع استنباط شمرده شده، اما در "اسلام تاريخی" عقل نقش چندانی ندارد، عقل نهايتا کاشف حکم شرع است نه بيشتر، وبه دليل نادربودن احکام عقل قطعی و عدم حجيت عقل ظنی در سيمای فعلی دين عقل جايگاه رفيعی ندارد. روشنفکران دينی در نقد رويکرد پيش گفته با استناد به ظنی بودن دلالت ادله متن محور (کتاب،سنت و اجماع ) رد عقل را با حربه ظنی بودن برنمی تابند. آنها معتقدند اينگونه نيست که غايت هيچيک ازاحکام با عقل انسانی قابل درک نباشد، البته آنها ادعا نمی کنند که حکمت همه احکام شرعی را نيز درک کرده اند، اما بسياری از احکام شرعی بويژه اکثر قريب به اتفاق احکام غيرعبادی قابل بحث عقلی است.
احکام دينی درزمان نزول عقلايی بوده اند، مطابق سيره عقلايی آن زمان درک و توجيه می شده اند، به صرف اينکه قائل آن گزاره ها خدا ياپيامبر بوده پذيرفته نمی شده اند، چون فی حد نفسه معقول بوده اند تلقی به قبول می شده اند بسياری از اين گزاره ها در قالب آيات قرآن يا روايت پيامبر باعث اسلام آوردن کافران شده است، آنان به دليل محتوای معقول و صحيح آنها مطابق عقلانيتشان می پذيرفتند، اعتبار اين اقوال باعث پی بردن به اعتبار قائل می شده نه بر عکس. شنوندگان احکام اسلامی در صدراسلام اين احکام رامطابق عرف آن روز عادلانه و برتر از راه حلهای مشابه می يافتند، امروز نيز اگر حکمی قرار است به دين نسبت داده شود و "حکم اسلامی" تلقی شود می بايد به عرف عقلايی امروز عقلايی، عادلانه و برتر از راه حلهای مشابه ارزيابی شود.
معنای اين سخن قابل بحث بودن گزاره های دينی است، واز آن مهمتر قابل نقد بودن، قابل مقايسه بودن، و قابل ارزيابی بودن اينگونه گزاره هاست. مسلمانان می بايد بتوانند از ضوابط و احکام دين خود به صورت عقلانی دفاع کنند و درمواجهه با ديگر راه حلها می بايد توجيه کافی عقلانی برای حکم دينی خود داشته باشند. هرگزاره ای که امروز غيرعادلانه تلقی شود، يامعارض حکم عقل قطعی باشد، از اعتبار ساقط است، حتی اگردر گذشته حکم شرعی شده باشد. بنابراين همچنانکه نسخ حکم شرعی با ادله نقلی از قبيل کتاب و سنت ممکن است، با دليل عقلی نيز نسخ ممکن خواهد بود. در واقع منسوخ شدن حکم يعنی خبر از موقت بودن و به پايان رسيدن زمان اعتبار آن.
اگرکسی چنين اعتباری را برای دليل عقل نپذيرد و نقش برجسته عقل را در استنباط احکام شرعی و فهم گزاره ها ی دينی انکار کند، معنايش اين است که احکام شرعی و گزاره های دينی راتعبدی، تقليدی، غيرقابل توجيه عقلايی و غيرقابل تحقيق و گفتگو می داند. اگر چنين رويکردی دراسلام سنتی و تاريخی جايی داشت در اسلام روشنفکری هيچ محلی از اعراب ندارد (پذيرفته نيست ). روشنفکران دينی براين باورند که انحطاط فرهنگ و تمدن اسلامی زمانی آغاز شد که نهضت عقل گرايی معتزله و عدليه توسط جريان محافظه کار اشاعره درهم شکسته شد. روشنفکری اسلامی در واقع ادامه همان جريان عقل گرايی معتزله و عدليه است.
کتاب مقدس - قرآن - بارها بر تعقل تاکيد کرده و از منتقدان خود خواسته که برگفته خود "برهان " بياورند. بنابراين کاملا منطقی است که ديگران نيز همين انتظار را ازمسلمانان داشته باشند که مبانی دينی خود را با برهان اثبات نمايند. اقامه برهان چيزی جز ورود در داد وستد عقلانی نيست، اقامه برهان يعنی قبول عقلانيت. عالمان اسلامی سنتی نيز قبول دارند که درحوزه اعتقادات تقليد روانيست و مسلمانان می بايد برآنچه می پذيرد دليل داشته باشد. به عبارت ديگر در عقلانيت مباحث اعتقادی ترديدی نيست. در اينکه مناسک و امور عبادی نيز منطقی جزعشق و بندگی ندارد نيزبحثی نيست، تفاوت اسلام سنتی و اسلام روشنفکری در احکام شرعی غير عبادی است که در اصطلاح فقهی به آن"معاملات" گفته می شود و کليه امور حقوقی اعم از حقوق مدنی، حقوق تجارت، حقوق کيفری، حقوق اساسی و حقوق بين المللی رادربرمی گيرد. اسلام روشنفکری اين بخش از دين ( يعنی احکام معاملات يا بخش حقوقی) را تعبدی و تقليدی محض نمی داند و معتقد است ادراک عقل دراين حوزه نيزمعتبراست. به عبارت ديگر اين قسمت مهم دين را تابع ضوابط عقلايی می داند و با اجرای اين ضابطه و ضابطه ملازم آن يعنی عدالت بسياری از احکام اين حوزه را از جمله احکام موقت و متغير و منسوخ می داند. درمقابل اسلام سنتی مسلمانی را درگرو اجرای ضوابط حقوقی عصر پيامبر از طريق ثابت و دائمی پنداشتن تمامی اين احکام می داند. آشکاراست که اسلام روشنفکری برای تعميم روش عقلايی بر بخش حقوقی دين نيازمند يک علم اصول فقه جديد است. علمی که مبنای عقلانيت شريعت خواهد بود. درواقع اين عقلانيت موتورمحرک اجتهاد نوين است.
نگفته پيداست که تعريف اين عقلانيت، وحدود و ثغور اعتبار آن، و نحوه ارزيابی آن ازجمله مباحثی است که به دور از خطابه های حماسی، تحقيق فنی و کارشناسانه می طلبد. راستی اين عقلانيت به کداميک از رويکردهای عقلانيت مدرن نزديک تر است و از کداميک دورتر. عدالتی که محور احکام شريعت است چگونه تعريف می شود و در طبقه بندی های جديد عدالت درکجا جا می گيرد ؟ روشنفکری اسلامی در اين وادی دشوار راه درازی در پيش دارد، در واقع اين تازه آغاز راه است.
 

اصل سوم:
يکی ازمهمترين تفاوتهای اسلام سنتی با اسلام روشنفکری ميزان حق دخالت در دينداری ديگران است. اگر يکی از اعضای جامعه ضوابط اسلامی رارعايت نمی کند، آيا ديگراعضای جامعه مجازند اورا وادار به رعايت اين ضوابط کنند؟ آيا دراين راه می توان از زور وخشونت هم استفاده کرد و به هر قيمت اقامه شريعت نمود ؟ اسلام سنتی با توسل به احکامی همچون امربه معروف و نهی ازمنکر، جهاد، و مجازاتهای شرعی حدود و تعزيرات استدلال می کند که اگر مردم با زبان خوش به وظائف دينی خود عمل نکردند استفاده از چاشنی تهديد، زور، ارعاب و حتی بکارگيری خشونت البته به مقدار لازم اشکالی ندارد. بالاخره ضوابط وحدود الهی می بايد رعايت شود.
اسلام روشنفکری جامعه ساخته و پرداخته اسلام سنتی را جامعه ای بسته ومبتنی براجبار و فشار دانسته معتقد است، آنچه بازور پياده می شود تنها ظواهر بدون محتوای دين خواهد بود. ايمان دينی بازور محقق نمی شود. ايمان از جنس عشق است، مگر با بخشنامه و امريه و دستور می توان عاشق شد ؟ با اجبار و فشار به جای ايمان دينی، رياکاری، تظاهر و دورويی جريان می يابد و به جای اقامه دين نوعی دين گريزی و بی تفاوتی نسبت به فرائض دينی جانشين می شود. هرکس می تواند نسبت به شخص خود هرگونه سختگيری راکه لازم می داند اعمال کند، اما نسبت به"ديگری" تازمانی که خودش نخواهد ما مجاز نيستيم چيزی را- ولو آنچه از نظر ما کاملا حق است - تحميل کنيم.
رابطه "من- ديگری" رابطه ای توام با اختيار و آزادی است. دراين رابطه استفاده از زور وخشونت به شدت ممنوع است. همانگونه که من آزادم دين، راه و سبک زندگی خود را انتخاب کنم، "ديگری" نيز ازهمين آزادی و اختيار و حق انتخاب برخورداراست. اگر من انتخاب ديگری را نادرست يافتم، مجازنيستم اورا به زور به آنچه خود حق می دانم و او حق نمی داند مجبورکنم. درچنين صورتی من می توانم بلکه موظفم شرائطی ايجاد کنم که ديگری نيز قانع شود و با اختيار و آزادی راه و روش خود را تصحيح کند، اما اگر قانع نشد من ديگر مجازنيستم متوسل به زور و خشونت شوم. او آگاهانه آنچه رامن ناحق می دانم انتخاب کرده است و در آخرت تاوان آنرا خواهد پرداخت. امربه معروف و نهی ازمنکر معنايی جز وجوب ايجاد شرائط فرهنگی لازم برای امور نيک و ايجاد حداکثر موانع قانونی و فرهنگی برای ارتکاب امور شر ندارد. هيچيک از شهروندان با وجود دولت حق ندارد به عنوان تاديب يا ارشاد به خشونت متوسل شوند. حاصل تجويز روشنفکران مسلمان "اسلام اقناعی" است و نهايت تجويز ديدگاه سنتی "اسلام اجباری".
روشنفکران اسلامی برآنند که بدون احترام به فرديت و آزادی انتخاب فردی نمی توان از کرامت انسان دم زد. واضح است که براساس اين آزادی انتخاب، منتخب افراد لزوما از ديدگاه ما ممکن است صحيح نباشد. تنها چيزی که می تواند اين آزادی انتخاب را محدود کند قانون عادلانه است، قانونی که تک تک آحاد جامعه در وضع آن مشارکت دارند، يعنی قانون دمکراتيک. پس هرگونه اعمال فشار، اجبار بر ديگران از سوی آحاد جامعه بنام دين و شريعت ممنوع است، براين منوال حق آزادی فردی از گزند تجاوز ديگر آحاد جامعه مصون می ماند و هيچکس با توهم تکليف شرعی حق ندارد در زندگی ديگری دخالت کند چه برسد به اينکه اين دخالت توام با خشونت و ضرب و جرح باشد. بياد داشته باشيم حق انتخاب افراد امر يک بار معروف نيست تا گفته شود آنان يک بار انتخاب کردند و ديگر تا ابد مجبورند درچارچوب انتخاب اوليه خود باقی بمانند. اين حق دائمی است، آنان می توانند انتخاب های پيشين خود را ابطال نمايند، يا از کل دين تنها برخی اجزای آنرا برای عمل انتخاب نمايند. اين محق بودن صرفا بمعنای مجاز بودن است وتلازمی با صحيح بودن ندارد. به رسميت نشناختن اين حق به معنای تجويز زور و فشار و اکراه در دين است که با قاعده جاودانه "لااکراه فی الدين" (در دين اجبارنيست ) منافات دارد.
 

اصل چهارم:
اکنون نوبت به طرح سوال دشوارتری رسيده است. سه نکته قبلی نکات افتراق اسلام روشنفکری با اسلام سنتی و تاريخی بود. روشنفکران اسلامی با طرد جزميت در قرائت متن، با پذيرش عقلانيت درفهم دين و با به رسميت شناختن حق آزادی انتخاب آدميان به جهان مدرن پانهادند. اين نکته چهارم فارق بين روشنفکران دينی و روشنفکران غيردينی است. روشنفکران دينی حداقل در سه مورد با روشنفکران غيردينی اختلاف نظر دارند. اول آنکه دينداران و ازجمله روشنفکران دينی (چه مسلمان چه مسيحی و يهودی ) در عرصه خصوصی و شخصی خود مومنانه زندگی می کنند، به خدای متعال و روز آخرت ايمان دارند ودرسلوک اخلاقی خود به الگوهای دينی تاسی می کنند. اهل دعا و عبادت و مناسک دينی هستند.
دوم آنکه روشنفکران دينی در عرصه عمومی و در ارتباط با ديگران نيز به اخلاق دينی متعهدند و از آن مهمتر عملا به ضوابط دينی پابندند. اگر در جامعه ای انديشه، منش و روش روشنفکران دينی مورد اقبال عمومی قرارگرفت و اکثريت آحاد جامع قانع شدند که اين راه و روش سعادت آنها را بيشتر تامين می کند، دراين صورت از يک سو اينگونه دينداران و دين باوران به شيوه دمکراتيک کارگزار عرصه عمومی می شوند و از سوی ديگر جامعه آزادانه و بااختيار می پذيرد که در قوانين خود به ضوابط و ارزشهای دينی -که مورد اقبال عمومی است - بها دهد. برای مثال درچنين جامعه ای قانون از طريق راهکارهای دمکراتيک همجنس گرايی، روابط آزاد جنسی خارج از ازدواج بويژه قبل از ازدواج، ترويج سکس و خشونت از طريق رسانه های ارتباط جمعی، سقط جنين جز درموارد اضطراری را ممنوع می‌کند يا قانوناً از آموزش معارف دينی در دبستانهای عمومی دفاع می کند.
سوم آنکه در چنين جامعه ای خط مشی گذاری عمومی (
Public policy Making ) بی شک متاثر از ارزشها و ضوابط دينی خواهد بو. خط مشی گذاری عمومی امری متفاوت با قانونگذاری وفراتر از آن است. مومنان و دينداران درخط مشی گذاری عمومی می کوشند کرامت انسان، عدالت واخلاق رارعايت کنند. راهکارهايی از قبيل دمکراسی و حقوق بشر نتوانسته جای خالی اخلاق و عدالت و کرامت را پرکند. دقيقا اين همانجايی است که آلکسی دوتوکويل متفکر معاصرفرانسوی برنياز دمکراسی به دين تصريح کرده است. آيا اگر جايی متفکر ملی در تغاير با حقوق بشر، عدالت، اخلاق ياکرامت انسانی قرارگرفت، چه چيزی جزايمان دينی و وجدان اخلاقی است که منافع ملی را براين ارزشهای والای انسانی ترجيح ندهد ؟ يااگر رشد ناخالص توليد ملی يک کشوربه بهای فقر مفرط ديگر کشورها به دست می آيد چه چيزی جزدين و اخلاق دينی چنين توسعه ای رامذموم می شمارد ؟
روشنفکران غير دينی درمورد اول يعنی زندگی خصوصی مومنانه بادينداران مشکلی ندارند، اما در موارد دوم و سوم يعنی رعايت ضوابط و ارزشهای دينی در قانونگذاری و در خط مشی گذاری عمومی به شدت مخالفت می کنند و براين نکته پا می فشارند که مدرنيته اقتضا می کند که ما دين را امری خصوصی بدانيم و به آن اجازه دخالت درعرصه عمومی راندهيم، لذا لازمه لاينفک مدرنيته سکولاريسم است، يعنی جدايی قانونگذاری و سياستگزاری و خط مشی گذاری عمومی از دين. ماهيت مدرنيته ماهيتی سکولار است و هيچ دين و آئينی را در عرصه عمومی برنمی تابد حتی اگر اکثريت جامعه رعايت چنين ارزشها و ضوابطی رابطلبند، چراکه درچنين صورتی حقوق اقليت که به آن دين و آئين ايمان ندارد پايمال می شود. بنابراين هيچکس حق ندارد ذات و ماهيت مدرنيته را که عقلانيتی سکولار است نقض کند.
روشنفکران دينی درمقابل استدلال می کنند که اين حق آحاد يک جامعه است که هرگونه می خواهند وضع قانون نمايند ياخط مشی عمومی راتنظيم نمايند، واضح است اولا اقليت می بايد امکان تبديل شدن به اکثريت را داشته باشد و درزمان اقبال عمومی آنان نيز حق خواهند داشت قانون، خط مشی عمومی را با ضوابط و ارزشهای خود تنظيم نمايند. ثانيا حقوق پايه از قبيل حق حيات، حق آزادی ابراز عقيده، حق تعيين سرنوشت، حق برخورداری از دادرسی عادلانه برای همگان بدون استثنا محفوظ است. بنابراين هرگز ديکتاتوری اکثريت و تجاوز به حقوق اقليت اتفاق نيفتاده است.
درموارد اختلاف نظر روشنفکران دينی و روشنفکران غيردينی - که مثالهای متعدد آن در حوزه قانونگذاری و خط مشی گذاری عمومی گذشت - هيچ عقلانيت واحدی که مورد پذيرش طرفين باشد درکارنيست، به زبان فلسفی ادله متکافيء است. هرطرف ادله عقلی خاص خود را اقامه می کند که برای طرف ديگر قابل پذيرش نيست، وديگری را به هردليلی قانع نمی کند. درچنين مواردی راه حل عملی - ونه راه حل نظری- برای اينکه کدام مشی و طريقه جامعه را اداره کند راه حل دمکراتيک است، يعنی مراجعه به اکثريت. اينکه دينداران ولو با طريق دمکراتيک برای مدت موقت به قدرت رسيده باشند و درمدت مقرر نيز تن به رای عمومی داده کنار می روند، عليرغم برخورداری از پشتوانه اقبال عمومی درموارد اختلافی که ادله عقلانی متکافؤ است، حق نداشته باشند در قانونگذاری ياخط مشی گذاری عمومی جامعه به ارزشها و ضوابط دينی توجه کنند يک "تابوی مدرن" است، يک جزميت (
Dogm) بيش نيست، که درهيچ کجا اثبات نشده است. اينکه خط قرمز مدرنيته سکولاريسم است و جوامع دينی موظفند قوانين و خط مشی هايی را بپذيرند که به باور آنها کاملا نادرست است، جزدست يازيدن به زور و تحميل اصول موضوعه به عنوان عقلانيت نيست مدرنيته ذات و ماهيت ندارد که نگران از دست رفتن آن باشيم. ذات و ماهيت اگر باشد از آن امور حقيقی است نه امور اعتباری. بعلاوه مگر مدرنيته مقدس است که دغدغه زير پانهادن قداست آن را داشته باشيم ؟
آری ازنظر نمی توان دورداشت که مدرنيته محقق در غرب چنين لازمه ای را دارد يعنی سکولار بوده است اما آيالازم است جوامع اسلامی نيز در تجربه خود عينا راه اروپا و آمريکا رابپيمايند؟ مواجهه انتقادی بامدرنيته (به جای انحلال درمدرنيته) اقتضا می کند که روشنفکران مسلمان براين مهم تاکيد کنند که با نکات پيش گفته، آنها هم خود را عميقا مسلمان می دانند هم کاملا مدرن، هرچند مدرن به سبک خودشان. نه اسلام ملک طلق مسلمانان سنتی است تا با مخالفت آنان نگران خروج ازاسلام باشند، و نه مدرنيته ملک انحصاری روشنفکران لائيک وغيردينی است که با مخالفت آنان نگران خروج ازمدرنيته باشند. اسلام روشنفکری درتمام جوامع اسلامی برخلاف ميل سنت گرايان، بنياد گرايان و روشنفکران غيردينی و لائيک درحال رشد و باليدن است. آن رانمی توان ناديده گرفت اين يک واقعيت است.