دموكراسی راه بی‌بازگشت در ايران

گفت‌وگوی اختصاصی اقبال با عبدالكريم سروش

تشكر می‌كنم از اينكه در ميان گرفتاری‌های فكری فراوانتان چند دقيقه‌ای از وقتتان را در اختيار ما گذاشته‌ايد. اجازه بدهيد ابتدا از پروژه تحقيقی كه در آلمان به آن اشتغال داريد پرسش كنم؟
بنده هم از شما سپاسگزارم. در پاسخ سؤالتان بايد عرض كنم كه چند ماه پيش دعوتنامه‌ای از
Wissenschaftskolleg در برلين به دست من رسيد كه دعوت كرده بودند به منزله يك Fellow به آنجا بروم. اين مؤسسه، يك مركز تحقيقات پيش رفته در آلمان است كه هر ساله نزديك چهل نفر از متخصصان علوم مختلف اعم از علوم انسانی و علوم طبيعی تجربی و فلسفه و كلام را دعوت می‌كند كه سالی را به تحقيقات در آن مؤسسه مشتغل باشند. اين دعوت را از بنده هم به عمل آوردند. چنانكه سال گذشته جناب آقای شبستری در آنجا بودند. من اكنون ماه سوم را در آن مؤسسه می‌گذرانم. پروژه‌ای كه من برای تحقيق به آنجا داده‌ام: عبارتست از بررسی جنبش‌های عقلانی در تاريخ اسلام و بالاخص جنبش يا مكتب كلامی معتزله.
چنانكه می‌دانيم يكی از مهم‌ترين ابعاد و تعليمات مكتب كلامی معتزله اين بود كه اخلاق و ارزش‌های اخلاقی مستقل از دين وجود دارند و مستقل از دين تعريف و شناخته می‌شوند. اين مكتب در مقابل اشاعره قرار می‌گرفت كه معتقد بودند كه خوب و بد از فرمان الهی برمی‌خيزند و بيرون از فرمان الهی و بيرون از دين، خوب و بدی وجود ندارد.
مكتب معتزله در تاريخ اسلام مقهور و مغلوب شد و جهان اسلام من‌حيث‌المجموع به طرف مكتب اشاعره رو كرد كه علل سياسی و البته دلايل معرفتی هر دو را با هم داشت. باري. در ميان شيعيان مكتب معتزله حداقل در تئوری زنده ماند و همچنين وجوهی و پاره‌هايی از اين مكتب در ميان زيديان يمن و در بعضی جاهای ديگر جهان اسلام به يك زندگی كم نور و كم رونق ادامه داد. در عصر حاضر خوشبختانه مكتب معتزله مورد بازبينی مجدد قرار گرفته، هم مستشرقان با ديدگاه و دلايل خودشان به اين مكتب اقبال كرده‌اند و هم در جهان عرب و در عالم اهل سنت، روشنفكران دينی به مكتب معتزله روی آورده‌اند. به خاطر مشكلاتی كه در اشعريت می‌ديده‌اند، آن هم مشكلات لاينحل. چون در اشعريت اولاً انديشه جبر قوی است و ثانياً مسأله اخلاق زيردست دين است. ثالثاً عقل هم زير دست دين است و اينها با انديشه‌های فلسفی جهان جديد و فلسفه عملی زندگی در جهان جديد به هيچ‌وجه سازگار نيست.
روشنفكران مسلمان عرب كوشيده‌اند كه مكتب اعتزال را هم در تفسير قرآن و هم در فهم فقه و شريعت زنده كنند. در جهان تشيع هم مكتب اعتزال حاجت به احيای مجدد ندارد. اما حقيقت اين است كه همان جهدی را كه اهل سنت می‌ورزند بايد در عالم تشيع هم ورزيد.
چرا كه شيعيان امروز فقط نسبت به معتزله تعارفی می‌كنند و يك حرمت صوری می‌نهند و اگر خوب بنگريم زيردست شدن عقل نسبت به دين و زيردست شدن اخلاق نسبت به فقه در جهان تشيع هم سكه رايج است. لذا چنانكه من در يكی از سخنرانی‌های خود گفته ام ما بايد تجربه اعتزال را تجديد كنيم و حاجت مبرم به اين امر داريم. يكی از دلايل اين حاجت اين است كه اگر بخواهيم به طرف حقوق بشر در جهان جديد برويم، حاجت داريم كه اين حقوق بشر را برپايه‌های برون دينی بنا بگذاريم و بهتر از مكتب اعتزال چيست كه پايه‌های بيرون دينی اخلاق را به ما نشان می‌دهد؟ اخلاق بيرون دينی می‌تواند يك مبنای عقلانی معتبر و مستحكم برای حقوق بشر بيرون دينی باشد و اين دقيقاً همان مسير و مقصدی است كه من دنبال می‌كنم و اميدوارم كه از اين طريق بتوانم يكی از سنت‌های بسيار معتبر و فرهيخته اسلامی را با انديشه حقوق بشر در جهان جديد گره بزنم و از اين طريق يك پايگاه درون فرهنگی برای حقوق بشر فراهم بياورم.
من از همين جا وارد سؤال ديگر خودم می‌شوم. بحث حقوق بشر و دموكراسی به جد در جامعه ما مطرح است. اين امر نشان می‌دهد كه مردم ما بر سر مطالبه اين هر دو بسيار مصر هستند. از سوی ديگر همچنين نشانگر اين است كه اين دو در جامعه ما تحقق نيافته است. با توجه به اينكه اين دو آرزوی ديرينه در جريان انقلاب اسلامی هم مطرح بود، اجازه بدهيد يك سؤال كانتی مطرح كنم. آيا به نظر شما در جريان پيروزی انقلاب اسلامی و تولد مولود آن يعنی جمهوری اسلامي، اساساً بنای يك دموكراسی مبتنی بر اعلاميه جهانی حقوق بشر ممكن بود؟
ابتدا اجازه بدهيد يك نكته فلسفی ـ معرفت شناختی را خدمت شما عرض كنم تا بعد مستقيماً وارد پاسخ شما بشوم.
آن مطلب فلسفی ـ معرفت شناختی اين است كه پاره‌ای از حقايق هستند كه حتی اگر مفهومشان و تصورشان وجود نداشته باشد خودشان می‌توانند مستقلاً وجود داشته باشند.
همه ما می‌دانيم و معتقديم كه فی‌المثل جاذبه ميان كرات و سيارات برای هميشه وجود داشته‌، اصلاً جزء لاينفك وجود ماده است. اما مفهوم جاذبه و تئوری مربوط به جاذبه تا زمان نيوتن وجود نداشت. همه ما می‌دانيم كه در دل ماده، الكتريسيته وجود دارد ولی مفهوم الكتريسيته در جهان وجود نداشت تا اينكه توسط گالوانی ابتدا در عضلات قورباغه كشف شد و به تدريج در جاهای ديگر هم پا به عرصه وجود گذاشت و از اين قبيل بسيار بسيار می‌توان مثال زد. فلزات و شبه‌فلزاتی كه در دل زمين وجود داشته‌اند و هيچ كس از آنها خبر نداشت ولی امروز ما خبر داريم و تصور و مفهومشان نزد ما حاضر است. چه بسا ويتامين‌ها در دل ميوه‌ها و سبزی‌ها بودند و هيچ كس از آنها خبر نداشت و امروزه ما خبر داريم. امروز هم بسی چيزها هستند كه تصورشان نزد ما نيست و در آينده پيدا خواهند شد. اين بخش از مسأله روشن است. اما يك رشته از حقايق هستند كه اينها اصلاً تولد خارجی‌شان همراه و ملازم است با تولد مفهومی‌شان يعنی وقتی پا به عرصه وجود می‌گذارند، وقتی در عالم خارج و در جهان انسان‌ها و در رفتار و روابط انسان ها ظاهر می‌شوند كه پيشاپيش تصورشان و مفهومشان نزد انسان‌ها پيدا شده باشد. به تعبير ديگر گويی وجود خارجی آنها مرتبه نازله وجود مفهومی آنها است. يعنی ابتدا مفهومشان در آسمان ذهن پيدا می‌شود و بعد از عرش ذهن تنزل می‌كنند و قدم به فرش عالم خارج می‌گذارند و خودشان را به ديگران می‌نمايانند. در ابتدا ممكن است تصور شود اين حرف يك انديشه ايده‌آليستی بنمايد ولی با مثال‌هايی كه عرض می‌كنم مقصود من روشن بلكه مدعای من ان‌شاء‌الله مدلل خواهد شد. شما مفهوم جنگ را در نظر بگيرد. جنگ چيزی است كه تا مفهومش پيدا نشود خودش هم پيدا نمی‌شود. اگر دو نفر همين طور بدون اينكه بدانند چه می‌كنند به طرف هم تير، گلوله و نيزه بپرانند و خونی كنند و يكديگر را زخمی كنند، اين اسمش جنگيدن نيست. جنگيدن درست وقتی تحقق پيدا می‌كند كه ابتدا يك مفهومی و تصوری از جنگيدن و برانداختن رقيب در ذهن آدمی جوشيده باشد و بعد بكوشد كه اين معنا را در خارج تحقق ببخشد يك مفهوم روشن‌تر در زمان حاضر رأی دادن است. اگر كسی روی كاغذی چيزی بنويسد و تا بكند و در صندوقی بياندازد اين اسمش رأی دادن نيست. رأی دادن وقتی محقق می‌شود كه انسان بداند رأی دادن چيست و يعنی اين تأسيس حقوقی و اعتباری صورت گرفته باشد.
تا نداند، هزار بار عملی را انجام بدهد كه شامل انداختن كاغذی در صندوق باشد، اين كار رأی دادن نمی‌شود. كثيری از مفاهيم انسانی اين چنين است مثل ازدواج كردن. هر قدر كه دو نفر مرد و زن به هم نزديك بشوند، هرگونه روابطی هم كه داشته باشند اين نامش ازدواج نيست. ازدواج وقتی است كه ابتدا مفهوم ازدواج متولد شده باشد. بعد دو نفر بكوشند كه در خارج اين مفهوم را محقق كنند. به تعبير ديگر ما نمی‌توانيم بگوييم كه قبل از اينكه آدميان به فكر ازدواج افتاده باشند، ازدواج در خارج وجود داشته است! اصلاً اين حرف بی‌معنايی است. يا قبل از اينكه مردم به فكر رأی دادن افتاده باشند، رأی دادن يك حقيقتی در خارج بوده است. اما همان طور كه گفتم قبل از اينكه مردم دستشان به الكتريسيته رسيده باشد يا قبل از اينكه عقلشان به جاذبه رسيده باشد، الكتريسيته و جاذبه وجود داشته‌اند. اين همان جايی است كه فيلسوفانی مثل ويتگنشتاين انگشت گذاشته‌اند و گفته‌اند زبان همان نحوه زندگی است. درست اينجا است كه زبان با زندگی روزمره عجين می‌شود.
اگر اين مقدمه صحيح باشد كه ده‌ها مثال می‌توان برای آن بيان كرد اكنون می‌خواهم اين را عرض كنم كه دموكراسی و آزادی و يك رشته از مفاهيم اين چنينی كه از قضا متعلق به سياست هستند، از همين دسته هستند تا مفهوم آنها متولد نشود خودشان هم متولد نمی‌شوند. لذا ما در واقع در باب آزادی بايد اين طور حكم كنيم، نگوييم ما آزادی نداريم، بايد بگوييم ما مفهوم آزادی نداريم. يعنی اين مقدم بر آن است. نگوييم ما از حقوق بشر بی‌بهره‌ايم، بگوييم ما از مفهوم حقوق بشر بی‌بهره‌ايم. يادم هست وقتی آقای گاليندوپل از طرف سازمان ملل برای حقوق بشر به ايران آمده بود، به ملاقات من هم آمد. در همان ايامی كه اوضاع سياست طوفانی بود و بر سر من بلاها می‌رفت. ايشان به ديدن من آمد. از احوال من می‌پرسيد و از تنگناهايی كه برای من به وجود آمده بود به ايشان گفتم كه چيزی به نام فرهنگ حقوق بشر هنوز جايش ميان ما خالی است و الان هم همان را می‌گويم. اتفاقاً در برابر بعضی‌ها كه می‌گويند حرف بس است، عمل كنيد می‌خواهم عرض كنم كه هيچ وقت حرف بس نيست. اينجا همه چيز حرف است اينجا حرف عين عمل است.
هر چه اين معنا را بيشتر جا بيندازيم مثلاً همين مفهوم حق را هر چه بيشتر جا بيندازيم خودش ترجمه می‌شود به حق در عمل، ترجمه می‌شود به مطالبه حقوق و بعد اين مطالبه حقوق يك نيروی اجتماعی می‌شود و مقامات مسؤول را به پاسخ وامی‌دارد. من در مصاحبه‌های ديگر هم گفته‌ام تا مفهوم حق در ميان ما مثل مفهوم ناموس نشود ما نمی‌توانيم دم از وجود حقوق بشر در ميان خودمان بزنيم. يعنی يك چنين مفهوم پر حرمتی بايد در ميان ما متولد شود.
اين هم مقدمه دوم.
حالا در جواب سؤال شما می‌خواهم ادعا كنم كه به نظر می‌رسد كه غنای ذهنی و مفهومی و فرهنگی ما از چيزهايی چون دموكراسی و آزادی و حقوق بشر و امثال اينها در ابتدای انقلاب كافی نبوده و همين اجازه نمی‌داد كه از آن ابتدا مطالبه دموكراسی در صدر مطالبات قرار بگيرد. كما اينكه می‌بينيد مدت‌ها طول كشيد تا وضع به پايه كنونی برسد و اين مطالبه به تدريج در ميان مهم‌ترين مطالبات و بلكه در صدر آنها بنشيند. چرايی قصه هم تا حدودی معلوم است، اولاً: فرهنگ ديني، فرهنگی است كه تكليف‌انديش است، حق‌انديش نيست، اين را بارها گفته‌ام. فقيهان ما، فيلسوفان ما، حتی عارفان ما همه در حوزه تكليف سخن گفته‌اند و در حوزه تكليف انديشه كرده اند و خدايی را هم كه معرفی كرده‌اند خدايی بوده كه بيش از آنكه به مردم حق و حقوق بدهد، از مردم مسؤوليت و تكليف می‌خواسته است. (بدون اينكه بخواهم اهميت تكليف و مسؤوليت را انكار كنيم.)
ولی می‌خواهم عرض كنم كه كفه تكاليف خيلی سنگين‌تر از كفه حقوق بوده است. به طوری كه يك انسان متدين از همان ابتدای سن بلوغ خود را يك انسان مكلف می‌دانست نه يك انسان محق و حق‌طلب. اين از جهت فرهنگ ديني، فرهنگ غيردينی و هم به خصوص فرهنگ روشنفكري، زير غلبه انديشه چپ بود. در انديشه چپ نه مفهوم حق برجستگی و فربهی داشت و نه مفهوم آزادی و دموكراسي. اصلاً آنها آزادی و دموكراسی و... را تمسخر می‌كردند و آن را جزو فريب‌های بورژوازی می‌دانستند. برای فريفتن كارگران و غافل كردن آنها از موقعيت تاريخی‌شان و از مبارزه، اين مطلب واقعاً در فكر و خون تحصيلكردگان ما جاری بود.
لذا اصلاً دنبال دموكراسی رفتن نوعی عيب و نقص بود. نشانه مبارز نبودن بود، نشانه آمريكايی و غربی بودن بود. همين مفهوم غربزدگی كه متأسفانه در كشور ما قبل از انقلاب رونقی گرفته بود در اين بدآموزی دخيل بود. يعنی غرب را كه محكوم می‌كرد، چيزهای خوبش را محكوم می‌كرد و چيزهای بد آن را محكوم نمی‌كرد. بسياری از صاحبان اين انديشه را می‌شناسيم كه متأسفانه مبتلا به انواع مفاسد غربی بودند، ولی تا كسی دم از حقوق بشر می‌زد او را محكوم می‌كردند و او را غربزده تلقی می‌كردند و به صد شيوه و حيله آبرويش را می‌ريختند. من يادم هست كه يكی از فلسفه خوانندگان اين ديار سال‌ها بعد از انقلاب شايد نزديك‌ به ده سال پيش، مقاله‌ای در مجله بيان نوشت (متعلق به آقای محتشمی از روحانيون مبارز) و صريحاً و به تفصيل در آنجا استدلال كرد حقوق بشر دستاورد بورژوازی غرب است و لذا پليد و باطل و دورانداختنی است و حكومت اسلامی نيازی به اين فرآورده بيگانه ندارد.
مجموع اين علل و دلايل باعث شد كه در ابتدای انقلاب نه متدينان و نه غير متدينان ما هيچكدام واجد سرمايه مفهومی نباشند كه بتواند به تحقق خارجی اين حقايق و موجودات كمك بكند و لذا اين حقايق در واقع مظلوم و متروك باقی ماندند و الان هم، اگر كاری بخواهيم بكنيم اين است كه اين مفاهيم و تصورات را بر صدر بنشانيم، آنگاه اينها در عمل ريزش خواهند كرد و چنانكه گفتم پا به عرصه وجود و ظهور خواهند نهاد.

 آيا اين مفاهيم نزد عرفای ما هم موجود نبوده است؟ آيا نمی‌توانيم برای يافتن جای پای محكمی برای اين مفاهيم جديده در فرهنگ خودمان به سراغ سنت عرفانی‌مان برويم؟
بعضی‌ها فكر می‌كنند از عرفان، يك نوع برابری و صلح و آرامش بيرون می‌آيد. بدون آنكه بخواهم تفصيل بدهم بايد بگويم كه اين تصور نادرستی است. درست است كه عرفان ما برخورد فقيهانه با مردم ندارد، درست است كه خدايی كه عارفان معرفی می‌كنند، خدايی است كه با خدای فقيهان تفاوت‌های عميق دارد. دينداری تجربت‌انديش عارفانه با دينداری معيشت‌انديش فقيهانه فاصله بسيار دارد اينها همگی قبول است. ولی فراموش نكنيم كه عارفان ما وقتی كه می‌خواستند راجع به مسائل اجتماعی نظر بدهند چون تئوری اجتماعی‌ـ‌سياسی نزد خودشان نداشتند باز به فقه پناه می‌بردند. در نظر آنها هم مسلمان و غيرمسلمان از نظر حقوق اجتماعی نابرابر بودند. در نظر آنها زن و مرد يا برده و ارباب هم از نظر حقوق اجتماعی نابرابر بودند. البته چنانكه در مقالاتم هم آورده‌ام عرفان ما به دليل سركوفتی كه به قدرت و ثروت می‌زد يكی از محصولات فرعی‌اش اين بود كه از تجمع قدرت و ثروت بتواند جلوگيری كند. اگر اين خوب در گوش‌ها می‌رفت و بر جان‌ها می‌نشست و البته با يك تئوری و مكانيزم عملی هم همراه می‌شد. پاره‌ای از مظالم اجتماعی و سياسی كه ناشی از تراكم ثروت و قدرت بود درمان می‌شد. اما باز سخنان عرفای ما در حد نصايح غيرعملی باقی ماند. يعنی زراندوزان دنبال زراندوزی رفتند، قدرت‌اندوزان دنبال قدرت‌اندوزی رفتند. عارفان هم نهی كردند زراندوزی و قدرت‌اندوزی را و نتيجه اين شد كه خودشان از عرصه قدرت و ثروت دور ماندند و سر به سلامت بردند و جهان را و مردم را وانهادند با همان قدرت‌پرستان و ثروت‌پرستان و همان بلايی به سرشان آمد كه آمد. تئوری انسان شناسی يا قدرت‌شناسی عارفان، تئوری‌های خوبی بود و می‌توانست بالقوه منشأ خيرات و بركاتی شود به شرط آنكه با مكانيزم‌های اجتماعی همراه می‌شد. ولی چون آن مكانيزم‌های اجتماعی هم خود احتياج به يك دسته تئوری‌های ديگر داشت كه نزد آنها حاضر نبود (و البته آنها هم تئوری‌پردازهای اين عرصه‌ها نبودند) لذا در عمل محصول چندانی به بار نياورد. امروز در باب دموكراسی كه مهار قدرت است و عدالت اجتماعی كه نوعی مهار ثروت است اگر بخواهيم فكر بكنيم و تئوری بدهيم و آن را در جان مردم بنشانيم به طوری كه بدل به يك فرهنگ عمومی بشود و بعد در خارج هم تحقق عملی پيدا كند فكر می‌كنم همچنان می‌توانيم از آموزه‌های بهداشتی عرفای‌مان استفاده كنيم. البته با ضوابط و احتياطات لازم ولی اگر عرفان را چنانكه بوده لحاظ بكنيم مخصوصاً آن دركی كه از خدا و نبوت و ولايت دارد اصلاً نبايد ترجمه به تئوری‌های سياسی شود، نبايد پايگاه و تكيه‌گاه قدرت قرار بگيرد، چون از درون آن بدترين قساوت‌ها می‌‌تواند متولد شود. همان بهتر كه محدود به حوزه‌های خصوصی و محدود به مريد و مرادی بماند. جاهايی كه كسی از كسی انتقادی نمی‌كند و تمام رابطه بر ارادت‌ورزی متكی است و اساساً عرفانی را كه 90 درصد آن رازانديشی است نمی‌توان به عرصه عمومی آورد. چيزی كه بنا به ماهيت‌اش متعلق به عرصه خصوصی است اگر حجاب از رخسارش برداريم خواهيم ديد كه اين عروس خدای نكرده چقدر زشت بوده است. به طور خلاصه، در فرهنگ گذشته خود يك فقه تكليف‌انديش و يك عرفان رازانديش و يك فلسفه ماهيت‌انديش داشته‌ايم. نه آن فقه تكليف‌انديش و نه آن عرفان رازانديش و نه آن فلسفه ماهيت‌انديش هيچكدام راه به مفهوم آزادی نمی‌دادند و يا به زبان روشن‌تر به دموكراسی و قانون به مفهوم امروزين كلمه. لذا اين چرخ را از نو به حركت بياندازيم.
به نظر شما، آيا امروزه می‌توانيم ادعا كنيم كه مفاهيم دموكراسی و حقوق بشر در جامعه ما متولد شده‌اند؟ آيا می‌توانيم قبول كنيم كه اگر پا در جاده دموكراسی و حقوق بشر بگذاريم، اين راه رو به جلو و بی‌بازگشت خواهد شد؟
اگر بخواهم واقع‌بينانه نظر كنم، پاسخم مثبت است. خوشبختانه امروز وقتی كسی سخن از حقوق بشر می‌گويد ديگر شرمنده نيست. امروز اگر كسی سخن از دموكراسی می‌گويد شرمنده نيست. امروز اگر كسی سخن از دموكراسی می‌گويد حاجت ندارد كه ابتدا اثبات كند دموكراسی خوب است، دموكراسی كم و بيش به صورت يك معنای مقبول و بديهی در جامعه ما درآمده است و حتی دموكراسی حاجت به توجيه دينی هم ندارد و برپای خود ايستاده و خودش بهترين مدافع خويش و بهترين توجيه‌كننده خودش است. اين همه مقاله كه نوشته می‌شود و حول و حوش قصه دموكراسی بحث می‌شود همه نشانه‌های خيلی خوبی هستند كه اين مفهوم به قدرت و با قدم راسخ وارد جامعه فرهنگی ما شده، فرهيختگان ما، دانشگاهيان ما، روزنامه‌‌خوان‌های ما، نويسندگان ما همه از او سخن می‌گويند همه درباره او می‌انديشند. تعداد كتاب‌هايی كه در باب مفهوم دموكراسی و ليبراليسم، نفياً و اثباتاً بعد از انقلاب چاپ شده حجم بالايی را تشكيل می‌دهد. خود من پاره‌ای از اين كتاب‌ها را قبل از انقلاب امكان نداشت بيابم و بخوانم. الان می‌بينم كه پاره‌ای از آخرين تحقيقات در اين زمينه‌ها منتشر می‌شود. اخيراً يك دائره‌المعارف دموكراسی در چند جلد به فارسی تهيه شده و منتشر شده است. اينها كارهايی نبود كه قبل از انقلاب صورت بگيرد و نشان می‌دهد كه اين حرف‌ها خريدار دارد، مشوق دارد و مشتری دارد و هم تحول‌آفرين است. لذا به گمان من به سوی تحول خوبی پيش می‌رويم، البته مثل هر جای ديگری ما بايد رويكردمان انتقادی باشد. يعنی عقل انتقادی كه عقل مدرن است همه جا بايد مصدر و زيربنای كار باشد چه با دموكراسی و چه با هر چيز ديگري. ما فهميديم كه مردم يك حقوقی دارند كه اين حقوق متضمن نصب حاكم، متضمن نقد حاكم و متضمن عزل حاكم است و دموكراسی در اين سه مقوله و اين سه منطقه در حال جا افتادن است. گاهی كه دانشجوها از من دعوت می‌كنند برای سخنرانی درباره دموكراسی پيش خودم احساس ملالت می‌كنم كه اين سخنان زياد گفته شده، من چرا تكرار كنم. ولی وقتی می‌بينم در طرف مقابل تشنگی هست، احساس می‌كنم كه پس هنوز برای طرح اين مسائل جا وجود دارد. وجود اين مسائل عين طرح اين مسائل است. وقتی در يك جامعه از دموكراسی زياد سخن می‌رود بهترين نشانه است كه دموكراسی آنجا با خر و خورجين‌اش وارد شده و نشسته و مردم را به طرف خود جذب می‌كند. درست مثل اين می‌ماند كه صبح در خيابان می‌‌بينيد مردم همه دارند از آب صحبت می‌كنند، معلوم می‌شود كم‌آبی هست يا آب قطع شده است. وقتی نباشد حرفش را نمی‌زنند. وقتی عطش دموكراسی باشد وقتی طلب دموكراسی باشد سخنرانی شود كتاب چاپ شود معلوم می‌شود كه اين فرهنگ وارد شده و بايد به آينده درخشانی اميدوار بود، ان‌شاءالله.
بدون اينكه وارد حوزه سياستمداران و راهكارهای اجرايی شويم آيا از توضيحات شما به لحاظ نظری می‌توان نتيجه گرفت كه اگر از طريق رفراندوم يا هر راه ديگر تحولی را در ساختار قدرت در جامعه به وجود بياوريم اميدوار باشيم كه مسير دموكراسی يك مسير بی‌بازگشت و روبه جلو باشد. راهی كه ما را از يك بحران لااقل صد ساله بيرون بياورد؟
در حد اطمينان بشری من می‌توانم بگويم مطمئنم كه به هر شيوه و نحوی و در هر تاريخی در آينده كه يك قانون اساسی تازه برای اين كشور نوشته شود آن قانون اساسی قطعاً دموكراتيك‌تر از آنكه اكنون هست خواهد بود.