باغ اسرارآميز

فصلى از كتاب خاطرات كارمن بن لادن

منتشر شده در شرق ٢٣/٧/١٣٨٣

 

كتاب خاطرات كارمن بن لادن تحت عنوان: حجاب (روسرى) پاره شده اخيراً در فرانسه چاپ و منتشر شده كه فصل دوم آن با عنوان يك باغ سحرآميز در مورد ايران و مسافرت هاى اين خانم به كشور ما است. ترجمه و تلخيص اين فصل از زبان فرانسه پس از بيان دو نكته از طرف مترجم در اختيار خوانندگان قرار مى گيرد.
۱- خانم كارمن به طورى كه خود مى گويد از پدرى سوئيسى و مادرى ايرانى (از فاميل شيبانى ها) در لوزان سوئيس متولد شده است.

۲- كارمن با يكى از برادران اسامه بن لادن ازدواج كرده و داراى سه دختر شده است. اين خانم نام فاميل خود را بن لادن معرفى مى كند و در مقدمه و فصل اول و دوم اتوبيوگرافى خود به هيچ وجه نام پدر خود را بيان نكرده و توضيحى در اين مورد نداده است كه نام كوچك و نام فاميل پدر او چيست و در نتيجه نام فاميل اصلى خود او معلوم نيست.


•••

در ۱۹۷۳ عطرى از لاقيدى و بى تفاوتى در فضا(ى اجتماعى/ سياسى) موج مى زد. من (در آن هنگام) جوان و آزاد و معاشرتى بودم و دنيا به روى من آغوش گشوده بود. من دوره تحصيلات (سيكل دوم) را دو سال زودتر تمام كرده بودم و در همان تابستان بود كه موضوع آينده من مطرح شد. من از راهى كه خواستار آن بودم مطمئن نبودم ضمن اينكه آن راه هم از دسترس من دور بود، در حالى كه از بعضى امكان ها برخوردار بودم. حقوق براى من جالب توجه بود. من مى خواستم براى كسانى كه هيچ كس از آنها دفاع نمى كند مبارزه كنم. من مى خواستم مسافرت كنم و در حوادث زندگى كنم خلاصه مى خواستم سمت و سويى به موجوديت خود بدهم ولى مادرم كه خميرمايه سرشت او از اشرافيت ايرانى بود نقشه هاى به كلى متفاوتى براى من داشت. او مخصوصاً اميدوار بود كه من يك ازدواج خوبى داشته باشم. من و سه خواهرم غالباً در منزل مادرم حوالى ژنو (سوئيس)جمع بوديم و به نوارهاى بيتل ها گوش مى داديم و در مورد افكار بلندپروازانه خود بحث مى كرديم. من از همه بزرگتر و به نظر خودم حرافتر بودم. هنگام اجتماع ما خواهران راز دلم را براى آنها مى گفتم كه من برخلاف آرزوى مادرم هرگز به يك مرد شرقى شوهر نمى كنم. در آن موقع من شيفته طرز زندگانى آمريكايى هايى بودم كه هنگام تعطيلاتم در ايران با آنها برخورد داشتم (اواخر جنگ جهانى دوم). به نظر من آنها متجدد و آزاد و بى قيدوبند بودند، آنها جيپ مى راندند و نوعى لباس آزاد مى پوشيدند و همبرگر مى خوردند. در حالى كه بوميان (ايرانيان) مقيد به لباس تنگ و بسته و در سكوت، زير بار كوه هايى از مسائل سنتى بوده و ظاهر پوشيده اهميت بيشترى تا خواسته هاى آنها داشت.

من كه در لوزان (سوئيس) از يك پدر سوئيسى و يك مادر ايرانى متولد شده بودم تابع طينت سوئيسى بودم. مادرم زائيده يك فرهنگ فاميل تربيت شده شيبانى ها (ايرانى) بود. زمان كودكى، و دوران تعطيلات طولانى (تابستانى) هر دو سال يك بار با آنها ملاقات داشتيم. هيچ گاه ايران و آشپزخانه ظريف و معطر و آشپزهاى ماهر آن و عظمت گلكارى ها _ يا اين طور كه به نظر من مى رسيد _ در محوطه وسيع كاشته شده در باغ مادربزرگ من فراموش شدنى نبود. من مجذوب اجتماع باشكوه خانوادگى مادرم و حمام آجرفرش آبى رنگ و بخار آب تاركننده آن و كتابخانه بزرگ مملو از كتاب هاى قديمى و پنجره هاى درهم آنها و قالى هاى رنگارنگ و اشياى قديمى و مجللى كه مادرم در آنها بزرگ شده بود، بودم. هنگامى كه من كوچك بودم، ايران به نظر من از لحاظ زينت و رنگ آميزى سحرآميز و از نظر غم و اندوه شگفت انگيز مى آمد. مادربزرگم كه من براى او و او براى من بسيار صميمى بوديم، با من رفتارى مانند يك پرنسس(شاهزاده) داشت.

يك شب هنگامى كه من هفت يا هشت ساله بودم مادرم در ايران يك پذيرايى در منزل مادربزرگم ترتيب داد. اتاق ها پر از افرادى بودند كه مادرم با آنها بزرگ شده بود از نويسندگان و روشنفكران مشهور كه درباره نفرت هاى مادربزرگم از كارهاى تازه شاه با هم گفت وگو مى كردند. من از بحث آنها چيزى نمى فهميدم ولى جو آن مجلس مهيج بود. هنگامى كه ساعت خواب من رسيد، من از رفتن به اتاقم آشكارا خوددارى كردم و حوصله مامان را با تكرار جمله: پاپا دارد مى آيد به سر آوردم تا آن حد كه ناچار گفت پدر براى كار در سوئيس است.

بعد درست موقعى كه من مى رفتم تا بخوابم پدرم با اشتياق تمام از آستانه در عبور كرد. او به هيچ كس از آمدن خود خبر نداده بود. فقط براى سورپريز ما (غافلگير كردن ما) با اولين هواپيما پرواز كرده بود. من در نهايت خوشحالى بودم زيرا در دل خود احساس پيروزى مى كردم. هنگامى كه مادربزرگم يقين كرد كه من در جريان هيچ چيزى نبوده ام و احساسم مرا فريب نداده بود به سمت من خم شد و با تمام بازو مرا در آغوش گرفت و مستقيم در چشم هاى من نگاه كرد و گفت: كارمن هيچ گاه فراموش نكن كه تو فردى مخصوص (استثنايى) هستى همين احساسى را كه تو امشب داشتى بايد تمام بچه ها مى داشتند.

در باغ مادربزرگ من يك استخر وجود داشت و پدر شجاع من عادت داشت كه با وجود فريادهاى وحشت و ضمناً خوشحالى من خود را از طبقه اول خانه به داخل استخر پرتاب مى كرد. يك روز خواهر كوچك من بئاتريس كه تازه راه افتاده بود در اين حمام بزرگ افتاد. مادرم با لباس ابريشمى قرمز رنگ خود بدون درنگ به داخل آب پريد و دامنش مثل پاراشوت از هم باز شد. امروز هم مادرم از آب بيرون مى آيد و خواهر كوچكم همچنان بين بازوان او است. من دختركى كنجكاو بودم و مانند خيلى از بچه ها اهميت گفت وگوى بزرگترها را درك مى كردم، حتى اگر جزئيات آن را متوجه نمى شدم. بيش از همه دوست داشتم به بحث هاى سياسى گوش بدهم، از گذشته هاى دور تا آنجا كه يادم مى آيد در جست وجوى تجزيه و تحليل چيزهايى بودم كه در اطراف من بود حتى آنچه را كه خارج از دسترسم قرار داشت. در تابستان هفت سالگى من فاميل (شيبانى ها) با يك حادثه وحشتناك مواجه گرديد. عباس يكى از پسرعموهاى مادرم به وسيله پليس مخفى شاه توقيف و شكنجه شد. ساواك او را به عضويت توده _ حزب كمونيست ايران _ متهم كرد.ژ

در آن تابستان يك ترانه از تمام راديوها شنيده مى شد: مرا ببوس. مرا ببوس حكايت از محكوم به مرگى داشت كه از دخترش مى خواست او را براى آخرين بار ببوسد. چرا اين مرد بايد بميرد؟ مگر چه كرده است؟ براى اولين دفعه بود كه فهميدم فردى مى تواند براى (پرداخت هزينه) عقايد خود زندگى خود را بپردازد. ايران باغ سحرآميز من بود و اين اصلى بود كه مرا از بچه هاى سوئيسى لوزان، متمايز مى كرد. با وجود اين هنگامى كه نه ساله شدم مادرم تمام روابط خود را با كشور محل تولدش (ايران) قطع كرد. پدرم مادرم را ترك كرد و مادرم ديگر او را نپذيرفت و به جاى اينكه حقيقت را بگويد از ارتباط با فاميل اجتناب مى كرد و مدت طولانى جدايى اش از پدرم را از ما چهار دختر خود پنهان مى كرد. او مدعى مى شد كه پدرم به مسافرت كارى رفته است. من اخلاق مادرم را مى شناختم. در مقابل حالت مشكلى بايد فرار كرد و نه گفت و به عقب برگشت و براى اينكه مسئله اى پيش نيايد بايد خاموش بود و اصل نجات ظواهر امور بود.

بعد از جدايى از پدرم، مادرم ما را به كمك خانمى از رده حكومت پرورش داد. در طول سال ها من با پدرم هيچ ارتباطى نداشتم و هيچ كس هم هرگز توضيحى نداد كه چرا. من ياد گرفته بودم كه سئوالى مطرح نكنم. من خيلى زود فهميدم كه بين دو فرهنگ فشرده ايران كه مادرم نمونه آن بود و مدرسه سوئيسى كه آنجا مى رفتم در نوسان هستم. من دريك محيط عجيب و خاموشى كه در آن آنچه كه مهم بود خفه شدن بود، بزرگ شدم. مادرم مسلمان متولد شده بود زيرا پدرش مسلمان بوده. از نظر اسلام اين پدر است كه مذهب را (به فرزند) منتقل مى كند. ولى مادرم عقيده خود را بدون تعصب آشكارا اظهار مى كرد و عامل به مسائل نبود. من او را بارها در حال دعا كردن مى ديدم ولى نه در حالت ركوع يا سجود به سمت مكه. او در ماه رمضان روزه نمى گرفت و روسرى به سر نداشت. مادربزرگم گاه به گاه خود را مى پوشانيد و مخصوصاً موقعى كه گوسفندى را براى تقسيم بين فقرا مى داد سر ببرند. براى من و خواهرانم بازى هاى پرسروصدا و بيرون رفتن عصرها و قرارهاى ملاقات وجود نداشت و مانند همه جوانان ما هم از اين قوانين دقيق سرپيچى مى كرديم و مادرم هم ما را مجبور نمى كرد. من و سه خواهرم را در لباس پوشيدن تا حتى در مورد روبان موى سر ما را مواظبت مى كرد و هميشه تكرار مى كرد كه: شما مى توانيد تا نوك ناخن شيك و مدرن باشيد ولى اگر لكه اى روى لباستان باشد هيچ ارزشى نخواهيد داشت.

مدتى بعد يكى از دخترعموهاى من وضعيت ازدواج پدر و مادرم را اين طور براى من بيان كرد كه مادرم هنگام ادامه تحصيل خود در لوزان پدرم را ملاقات كرد و آنها محرمانه به پاريس رفته و در خفا با هم ازدواج كردند. فاميل ايرانى مادرم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و به علت قاطعيت و تندخويى مادرم كارى نكردند. به طورى كه مادرم نام چهار دختر خود را كارمن و سالومه و بئاتريس و ماگنوليا گذاشت. مادرم كشورش را براى ازدواج با مرد دلخواه خود ناديده گرفته و تحقير كرد و اين امر را از حقوق زنان دانسته و با قاطعيت عمل كرد، ولى بدون شك به علت عزيمت و ترك پدرم او به كلى تغيير كرد. در جوانى حساس و طغيانگر شد و در تربيت فرزندانش با ضوابطى كه خود درك كرده بى طاقت بود ولى من در آنها نمونه هاى خاورميانه اى را مى ديدم: زندگى پشت پاراوان (محل محفوظ)، سكوت در مقابل كمترين اختلاف و مشاجره، تسليم عرف اجتماعى بودن، لاينقطع دروغ گفتن براى خلافى از رو در رويى و تمام اينها براى من ايجاد سنگينى مى نمود. اصل براى من حقيقت است و از تسليم و تمكين متنفرم و به جاى اينكه به قواعد مادرى ام متمايل باشم تصميم گرفتم كه با آنها مبارزه و مخالفت كنم. يادم مى آيد كه به او گفتم مرا مجبور نكن به تو دروغ بگويم. مى خواستم مجبورش كنم مرا همان طور كه هستم قبول كند.

در دبيرستان من و خواهرم سالومه سيگار مى كشيديم. مادرم به ما معامله اى را پيشنهاد كرد. او تعهد مى كرد كه يك كادو به انتخاب خودمان به ما بدهد اگر ما قول بدهيم كه كشيدن سيگار را متوقف كنيم. سالومه تقاضاى يك ماشين كرد و مادرم براى او يك ماشين فيات خريد ولى سالومه آن را محرمانه دنبال كرد. من خيلى لجوج بودم. مادرم مرا نزد يك پوست فروش برد و سعى كرد كه من يك پالتوى پوست پلنگ را امتحان كنم و گفت اگر به من قول بدهى كه هيچ گاه ديگر سيگار نكشى آن را فورى براى تو مى خرم. من اين مانتو را به حدى مى خواستم كه براى آن مى مردم ولى قبول نكردم كه به او دروغ بگويم. هنگامى كه سن من بالا مى رفت در يك بحران اخلاقى دست و پا مى زدم و از تناقضات به زحمت افتاده بودم. من در غرب زندگى مى كردم. تندخو و عصبانى شده بودم. من در آرزوى آزادى بودم ولى ضمناً تربيت شرقى داشتم با تصورات بلندپروازانه. من مى دانستم كه در سير تفكرات مادرم، من خودم بايد تصميم بگيرم ولى براى انجام آن خيلى بى تجربه بودم.