خدا
بود و ديگر هيچ نبود
دكتر
مصطفی چمران
مقدمه
زندگى
حماسهآفرين و پرفراز و نشيب دكتر مصطفى چمران از مقاطعى بسيار گوناگون و حساس شكل
گرفته است، شرايط خاص هر مقطع كاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملىشدن
صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 28 مرداد، ساليانى چند در
امريكا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسهساز لبنان، در كنار مرزهاى اسرائيل و
پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران در وطن و ميهن اسلامى خود در مسئوليتها و
مأموريتهاى مختلف، عمر پرجوش و تحرك و انسانساز خود را سپرى ساخت. اين مقاطع با
هم بسيار متفاوتند ولى آنچه كه همه اين ادوار را به هم ارتباط مىبخشد، خط فكرى
او، اعتقاد خالصانه و شيدايى او براى تكامل روح انسانى و اوجگرفتن از اين دنياى
خاكى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظهاى آرام نداشته است، خود را وقف
خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هيچ كس و هيچ چيز جز خداى تعالى انتظار و
ترس و باكى نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه
بود، خودسازى بود، انسانسازى بود، سازماندهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهايى و
پرواز بود، فرياد بود و بالأخره شهادت بود.
مصطفى چمران كه در سال 1311 تولد
يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران خيابان 15 خرداد -
عودلاجان و دوران متوسطه خود را در دبيرستانهاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس
وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغالتحصيل و شاگرد
ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آنكه در
همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت؛ نمونهاى از يك نوجوان و جوانى پاك،
پرتلاش، عميق و براى همه دوستداشتنى بود. با استفاده از بورس شاگرد اولى براى
ادامه تحصيل راهى امريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوقليسانس مهندسى برق و
سپس در يكى از بزرگترين و مهمترين دانشگاههاى معروف امريكا »بركلى«، در
كاليفرنيا و با همراهى برجستهترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك
و فيزيك پلاسما با عالىترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم
تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژههاى
بزرگى، در زمان خود بود.
باز هم در كنار اين مسير تحسينبرانگيز و كمنظير،
پايهگذار و سازماندهنده مبارزات ضداستعمارى و ضدرژيم طاغوتى شاه و پايهگذار
فعاليتهاى گسترده اسلامى در امريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى
وسيع امريكا بر او تنگ مىنمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگهاى چريكى راهى
اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند. بعد از فوت جمال عبدالناصر به
دعوت امام موسى صدر رهبروقت شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين
بهويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل
اقامت افكند ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام
بود، دكتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بىپناه لبنان حضور داشت. در لبنان پايهگذارى
سازمانهاى چريكى مسلّح را برعهده گرفت كه همزمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و
تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيدهترين، زبدهترين و شجاعترين
رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آنها امروز نيز در لبنان
براساس همين اعتقادات و روحيه شهادتطلبى، حماسهها مىآفرينند.
پس از پيروزى
انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 92 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به
ايران آمد و به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران
ماند. با آنكه در استمرار برنامههاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز
به دستور امامره از پايهگذاران سپاه بود و سپس در فرونشاندن توطئههاى خطرناك و
جدايىطلبانه دشمن در كردستان با آنكه معاون نخستوزير بود، لباس رزم بر تن كرد و
سلاح بر دوش گرفت و با سازماندهى و بهكارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به
خنثىسازى توطئههاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسهساز آن و
فرمان تاريخى امام خمينىره را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود.
با آغاز جنگ تحميلى
راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان »ستاد
جنگهاى نامنظم« برعهده گرفت و كتابى قطور از رشادتها، شهادتها، حماسهها و
مقاومتها را قلم زد. بالاخره درحالىكه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به
دوستان روحيه مىبخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مىلرزاند در ظهر هنگام روز 31
خردادماه 1360، در روستايى بهنام »دهلاويه« در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره
دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج پركشيد و به لقاءاللَّه رسيد و بهسوى
معبودش شتافت تا عندربهم يرزقون شود.
نگارش اين سطور متراكم و مختصر از زندگى
او، از آنجا ضرورت داشت كه برهههاى مختلف عمر او، در جوامع و شرايط گوناگون و خط
فكرى مستقيم او كه در اين مجموعه دستنوشتهها گردآورى شده است بيشتر شفاف و مشخص
شود و اگر دستنگاشتهاى را در امريكا، لبنان يا در ايران به رشته تحرير درآورده
است موقعيتها و شرايط روز نيز مدّنظر قرار گيرد.
دكتر چمران لحظهاى بيكار
نمىنشست. يا كار مىكرد، يا مىخواند و يا مىنوشت. حتى اگر چند دقيقه جلسهاى
ديرتر تشكيل مىيافت از اين فرصت كوتاه نيز استفاده مىكرد و مىنگاشت و آنچه را
كه مىنوشت براى خود و دل خود مىنوشت نه براى ديگران و نه بهخاطر آنكه روزى
منتشر شود، مكنونات قلبى او بود، گاهى با خدا راز و نياز مىكند، گاهى با على)ع( و
گاهى با حسين (ع)؛ زمانى گزارشى را ثبت مىنمايد و هنگامى ديگر روحيه شاعرانه و
عارفانه خود را پروبال مىدهد و با دل خود به پروازى ملكوتى و سير و صعودى روحانى
مىپردازد و زمانى ديگر حقايقى تاريخى را با سادگى و صراحت بيان مىكند و در
نوشتهاى ديگر به دردها و رنجها و غمهاى خود كه همه آنها هم درد و رنج اجتماعى
بود مىپرداخت و بالاخره از هر بابى و هرگونه كه آن لحظه افكار او را به خود مشغول
مىداشت با بيانى زيبا و قلمى ساده و صريح آنچه را كه در درون او مىگذشته قلم زده
است، گاهى از شور و شوق و شيدايى و گاهى از عشق و محبت الهى و زمانى از دردها و
رنجها و هنگامى هم از جنگ و ستيز و مقاومت و شهادت و روزى هم در پرواز ملكوتى و
سير و سلوك عرفانى سخن گفته است و مهم آنكه اينها را به نيّت آن ننوشته است كه
كسى بخواند و بر دل پررنج و پرخون او مرهمى بگذارد يا تحسين بنمايد، بلكه راز و
نيازى درونى و سير و سلوكى عرفانى بوده است كه امروزه دراختيار ما است.
در
انتخاب اين دستنگاشتهها موضوع خاصى مدّنظر نبوده است و از هر بابى و هر بحثى كه
بوده است فقط به صرف آنكه زمان نگارش با تاريخ مشخص شده باشد گزينش شده، بنابراين،
اين مجموعه دستنگاشتههاى تاريخدار دكتر چمران است كه در طول ساليان دراز، درباره
مطالب مختلف و در نقاط گوناگون و كاملاً متفاوت نگاشته شده است؛ ولى در همه آنها
با وجود اختلاف زمان و مكان يك خط مستقيم الهى بهخوبى قابل بررسى است، كه همهجا و
همهوقت، همه عمر خود را عاشقانه و عارفانه بهدنبال راه على و حسين و بدون ترس و
هراس از طاغوتها و قدرتهاى شيطانى و مصلحتطلبىها طى نموده است و از ابتدا به
نور پرفروغ و تابان شهادت چشم دوخته و در پايان نيز به اين پرواز و آرامش ملكوتى
دست مىيابد. اينگونه گزينش دست نگاشته هاى تاريخ دار را هم ابتدا نويسنده جوان
و خوب ما آقاى مجيد قيصرى با كاوشى در ميان همه دستنوشتههاى دكتر چمران پيشنهاد و
خود آغاز نمود و مجموعهاى زيبا را فراهم ساخت كه بعداً دستنگاشتههاى ديگرى هم به
آن افزوده شد. بنابراين مىبايست از اين دوست علاقهمند و هنرمند خود كه حقّى
آشكارا دارد تشكر نمايم و خداوند اجر كامل به او عطا فرمايد.
از آنجا كه بعضى
دستنوشتهها نياز به شرح و توضيح و يا در تعدادى از دستنوشتهها كه در لبنان
نگاشته شده از كلمات و لغات عربى كه براى ما نامأنوس است استفاده شده، در پاورقى در
حد اختصار توضيح لازم ارائه شده است.
بدان اميد كه خداى بزرگ توفيق كامل شناخت
هرچه بهتر و بيشتر اين مردان انسانساز تاريخ، شهداى بزرگوارى كه حقاً بىنظير
بودند را به ما عطا فرمايد.
مهدى
چمران
يادداشتهاى
امريكا
اوايل تابستان 1959
من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم
خوبى باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها
چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم.
من روزگار كودكى
خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى كردهام. من آدم خوبى بودهام، بايد
تصميم بگيرم كه مِنبعد نيز خود را عوض كنم.
حوادث روزگار آدمى را پخته مىكند و
حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مىسوزاند.
اوايل بهار
1960
نزديك به يك سال مىگذرد كه در آتشى سوزان مىسوزم. كمتر شبى
بهياد دارم كه بدون آب ديده بهخواب رفته باشم و آههاى آتشين قلب و روح مرا
خاكستر نكرده باشد!
خدايا نمىدانم تا كى بايد بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه
حال، همه جا و هميشه تو شاهد بودهاى. عشقى پاك داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو
ارتباط مىدادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد كه وجودم را خاكستر كرد. احساس
مىكنم تا ابد خواهم سوخت. شمعى سوزان خواهم بود كه از سوزش من شايد بشريت لذت
خواهد برد!
خدايا، از تو صبر مىخواهم و به سوى تو مىآيم. خدايا تو كمكم
كن.
امروز 19 رمضان يعنى روزى است كه پيشواى عاليقدر بشريت در خون خودش غوطه
مىخورد. روزى است كه مرا به ياد آن فداكارىها، عظمتها و بزرگوارىهاى او
مىاندازد. از او خالصانه طلب همت مىكنم، عاشقانه اشك، يعنى عصاره حيات خود را
تقديمش مىنمايم. به كوهساران پناه مىبرم تا در... تنهايى، از پس هزارها فرسنگ و
قرنها سال با او راز و نياز كنم و عقدههاى دل خويش را بگشايم.
خدايا نمىدانم
هدفم از زندگى چيست؟ عالم و مافيها مرا راضى نمىكند. مردم را مىبينم كه به هر سو
مىدوند، كار مىكنند، زحمت مىكشند تا به نقطهاى برسند كه به آن چشم
دوختهاند.
ولى اى خداى بزرگ از چيزهايى كه ديگران به دنبال آن مىروند بيزارم.
اگرچه بيش از ديگران مىدوم و كار مىكنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فداى
فعاليت و كار كرده و مىكنم ولى نتيجه آن مرا خشنود نمىكند فقط بهعنوان وظيفه قدم
به پيش مىگذارم و در كشمكش حيات شركت مىكنم و در اين راه، انتظار نتيجهاى
ندارم!
خستگى براى من بىمعنى شده است، بىخوابى عادى و معمول شده، در زير بار
غم و اندوه گويى كوهى استوار شدهام، رنج و عذاب ديگر برايم ناراحتكننده نيست. هر
كجا كه برسد مىخوابم، هر وقت كه اقتضا كند مىخيزم، هرچه پيش آيد مىخورم، چه
ساعتهاى دراز كه بر سر تپههاى اطراف »بركلى«(1) بر خاك خفتهام و چه نيمههاى شب
كه مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روى تپهها و جادههاى متروك قدم زدهام. چه
روزهاى درازى را كه با گرسنگى بهسر آوردهام. درويشم، ولگردم، در وادى انسانيت
سرگردانم و شايد از انسانيت خارج شدهام، چون احساس و آرزويى مانند ديگران
ندارم.
اى خداى بزرگ، براى من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه بايد بگذارم؟
آيا پوست و استخوان من، مشخّص نام و شخصيّت من خواهد بود؟ آيا ايدهها، آرزوها و
تصورات من شخصيّت خواهند داشت؟ چه چيز است كه »من« را تشكيل داده است؟ چه چيز است
كه ديگران مرا بهنام آن مىشناسند؟...
در وجود خود مىنگرم، در اطراف جستوجو
مىكنم تا نقطهاى براى وجود خود مشخص كنم كه لااقل براى خود من قابل درك باشد. در
اين ميان جز قلب سوزان نمىيابم كه شعلههاى آتش از آن زبانه مىكشد و گاهى وجودم
را روشن مىكند و گاه در زير خاكستر آن مدفون مىشوم. آرى از وجود خود جز قلبى
سوزان اثرى نمىبينم. همه چيز را با آن مىسنجم. دنيا را از دريچه آن مىبينم.
رنگها عوض مىشوند، موجودات جلوه ديگرى به خود مىگيرند.
10 مى
1960
هيچ نمىدانستم كه در دنيا آتشى سوزانتر از آتش وجود دارد! سوختم،
سوختم، ولى اىكاش فقط سوزش آتش بود.
اىكاش مرا مىسوزاندند، استخوانهايم را
خرد مىكردند و خاكسترم را به باد مىسپردند و از من، بينواىِ دردمندِ دلسوخته
اثرى باقى نمىگذاردند.
29 مى 1960
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ
مَنْ تَشاء
اى خداى بزرگ، اى ايدهآل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه
در مقابلت به خاك مىافتم، تو را سجده مىكنم، مىپرستم، سپاس مىگويم، ستايش
مىكنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شايسته سپاس و ستايشى، محبوب بشرى، فقط
تويى، گمشده من تويى. ولى افسوس كه اغلب تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى
تو مىپرستم. به آنها عشق مىورزم و تو را فراموش مىكنم! اگرچه نمىتوانم آن را
هم فراموشى )بنامم( چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و مسحور
تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.
من هرگاه مفتون هرچيز شدهام، در اعماق دل
خود، به تو عشق ورزيدهام، بنابراين اى خداى بزرگ، تو از اين نظر مرا سرزنش مكن.
فقط ظرفيت و شايستگى عطا كن تا هر چه بيشتر به تو نزديك شوم و در راه درازى كه
بهسوى بوستان بىانتها و ابدى تو دارم، اين سبزهها و خزههاى ناچيز نظر مرا جلب
نكند و از راه اصلى باز ندارند.
در دنيا، به چيزهاى كوچكى خوشحال مىشوم كه
ارزشى ندارند و از چيزهايى رنج مىبرم كه بىاساسند. اين خوشحالىها و ناراحتىها
دليل كمظرفيتى من است.
هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و
لذتم... كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با
آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم.
ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحلهاى
كه هستم احساس مىكنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مىدهى، آيات مقدس
خود را به من مىنمايى و مرا عبرت مىدهى! چهبسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و
تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به
چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به
من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مىكنيم، پايين و بالا
مىرويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.
18 اكتبر 1960
اى غم،
سلام آتشين من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بيا و همدم
هميشگى من باش. بيا كه مصاحبت تو براى من كافى است. بيا كه مىسوزم، بيا كه بغض
حلقومم را مىفشرد، بيا كه اشك تقديمت كنم، بيا كه قلب خود را در پايت
مىافكنم.
اى غم، بيا كه دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شكسته و كاسه صبرم لبريز
شده، بيا و گرههاى مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم كن، بيا كه به وجودت سخت
محتاجم.
اى غم، در دوران زندگىام بيشتر از هر كس مصاحبم بودهاى، بيشتر از هر
كس با تو سخن گفتهام و تو بيش از هر كس به من پاسخ مثبت دادهاى. اكنون بيا كه
مىخواهم تو را براى هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا كه دوستى بهتر
از تو سراغ ندارم، بيا كه تو مرا مىخواهى و من تو را مىطلبم، بيا كه كشتى مواج تو
در درياى دل من جا دارد، بيا كه دل من همچون آسمان به ابديت و بىنهايت اتصال دارد
و تو مىتوانى به آزادى در آن پرواز كنى.
12 مى 1961
خدايا خسته
و واماندهام، ديگر رمقى ندارم، صبر و حوصلهام پايان يافته، زندگى در نظرم سخت و
ملالتبار است؛ مىخواهم از همه فرار كنم، مىخواهم به كُنج عزلت بگريزم. آه دلم
گرفته، در زير بار فشار خرد شدهام.
خدايا بهسوى تو مىآيم و از تو كمك
مىخواهم، جز تو دادرسى و پناهگاهى ندارم، بگذار فقط تو بدانى، فقط تو از ضمير من
آگاه باشى. اشك ديدگان خود را به تو تسليم مىكنم.
خدايا كمكم كن، ماههاست كه
كمتر به سوى تو آمدهام، بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده.
خدايا عفوم كن. از علم
و دانش، كار و كوشش، از دنيا و مافيها، از همه دوستان، از معلم و مدرسه، از زمين و
آسمان خسته و سير شدهام.
خدايا خوش دارم مدتى در گوشه خلوتى فقط با تو بگذرانم.
فقط اشك بريزم، فقط ناله كنم و فشارها و عقدههاى درونىام را خالى كنم.
اى غم،
اى دوست قديمى من، سلام بر تو، بيا كه دلم بهخاطرت مىتپد.
اى خداى بزرگ، معنى
زندگى را نمىفهمم. چيزهايى كه براى ديگران لذتبخش است، مرا خسته مىكند. اصلاً
دلم از همه چيز سير شده است، حتى از خوشى و لذت متنفرم. چيزهايىكه ديگران بهدنبال
آن مىدوند، من از آن مىگريزم، فقط يك فرشته آسمانى است كه هميشه بر قلب و جان من
سايه مىافكند. هيچگاه مرا خسته نمىكند. فقط يك دوست قديمى است كه از اول عمر با
او آشنا شدهام و هنوز از مجالست )با( او لذت مىبرم.
فقط يك شربت شيرين، يك
نورفروزنده و يك نغمه دلنواز وجود دارد كه براى هميشه مفرّح است و آن دوست قديمى من
غم است.
1 سپتامبر 1961
من مسئوليت تام دارم كه در مقابل شدايد و
بلايا بايستم، تمام ناراحتىها را تحمل كنم، رنجها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه
را براى ديگران روشن كنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقيقت را سيراب
كنم.
اى خداى بزرگ، من اين مسئوليت تاريخى را در مقابل تو به گرده گرفتهام و
تنها تويى كه ناظر اعمال منى و فقط تويى كه به او پناه مىجويم و تقاضاى كمك
مىكنم.
اى خدا، من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا كه دشمنان مرا از
اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگدلانى كه علم را بهانه كرده و به ديگران فخر
مىفروشند ثابت كنم كه خاك پاى من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيرهدلانِ مغرور و
متكبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترين و افتادهترين فرد روى زمين
باشم.
اى خداى بزرگ، اينها كه از تو مىخواهم چيزهائيست كه فقط مىخواهم در راه
تو بهكار اندازم و تو خوب مىدانى كه استعداد آن را داشتهام. از تو مىخواهم مرا
توفيق دهى كه كارهايم ثمربخش شود و در مقابل خَسان سرافكنده نشوم.
من بايد
بيشتر كار كنم، از هوى و هوس بپرهيزم، قواى خود را بيشتر متمركز كنم و از تو نيز
اى خداى بزرگ مىخواهم كه مرا بيشتر كمك كنى.
تو اى خداى من، مىدانى كه جز راه
تو و كمال و جمال تو آرزويى ندارم، آنچه مىخواهم آن چيزى است كه تو دستور دادهاى
و مىدانى كهعزت و ذلت به دست توست و مىدانم كه بىتو هيچام و خالصانه از تو
تقاضاى كمك و دستگيرى دارم.
10 مى 1965
خدايا بهتو پناه
مىبرم.
خدايا بهسوى تو مىآيم.
خدايا بدبختم.
خدايا مىسوزم.
خدايا
قلبم در حال تركيدن است.
خدايا رنج مىبرم.
خدايا جهان به نظرم تيره و تار
شده است.
خدايا بيچاره شدهام.
خدايا عشق حتى عشق محبوبترين كسانم مكدر شده
است.
خدايا بدبختم.
خدايا، آسمان آمال و آرزوهايم تيره و كدر شده است، بهتو
پناه مىبرم و دست يارى بهسوى تو دراز مىكنم، تو كمكم كن، نجاتم ده، تسكينم بخش،
بهقلب دردمندم آرامش ده، جز تو كسى را ندارم و راستى جز تو كسى را ندارم.
نمىتوانم )به( هيچكس اطمينان كنم، نمىتوانم به امّيد هيچكس زنده بمانم. دلم از
همه گرفته. از همه ناراحتم. از دنيا رنج مىبرم.
خستهام، كوفتهام، پژمرده و
دلمردهام. با آنكه همه مرا خوشبخت تصور مىكنند. با آن كه بهسوى مهمترين
مأموريتها مىروم. با اينكه بايد شاد و خندان باشم. ولى چقدر افسرده و محزونم.
حزن و اندوه قلبم را مىفشرد حتى نمىتوانم گريه كنم، آه بكشم. نزديك است خفه
شوم.
خدايا بهتو پناه مىبرم. تو نجاتم ده. تنها و تنها تويى كه در چنين شرايطى
مىتوانى كمكم كنى، من بهسوى تو مىآيم. من به كمك تو محتاجم و هيچكس جز تو قادر
نيست كه گره مرا بگشايد.
يادداشتهاى لبنان
مى
1967
مأموريت به برج حمود
به امر امام موسى صدرعازم برج حمود شدم.
ماههاست كه منطقه در محاصره كتائب(2) است. كسى نمىتواند از منطقه خارج شود. هر
روز عدهاى از مسلمانها در گذار اين منطقه كشته مىشوند. چند روز پيش شش نفر از
صريفا، دهى جنوبى هنگام خروج از برج حمود ذبح شدند كه چهار نفر آنها از
حركتالمحرومين(3) بودند...
فقر و گرسنگى بيداد مىكند، شايد نود درصد مردم، از
اين منطقه طوفانزده گريختهاند. شهرى بمباران شده، مصيبتزده، زجرديده. شب و روز
مورد تجاوز و بمباران!
مأمور شدم كه به منطقه بروم و مقدارى آرد، برنج و شكر و
احتياجات ديگر تقسيم كنم، احتياجات مردم را از نزديك ببينم و راهحلى براى اين مردم
فلكزده بيابم.
ترتيب كار داده شد. با يك ماشين در معيت سه ارمنى كه يكى از
آنها محرّر(4) روزنامه بزرگ ارمنى بود، عازم برج حمود شديم. براى چنين سفرى شخص
بايد وصيتنامه خود را بنويسد و آماده مرگ باشد. من نيز چنين كردم... ماههاست كه
چنين هستم و گويا حيات و ممات من يكسان است!
از منطقه مسلماننشين خارج شديم.
رگبار گلوله مىباريد. منطقه مرگ بود. منطقه فاصل بين مسلمين و مسيحيان...
جنبندهاى وجود نداشت. بمبهاى سنگين خيابان را تكهتكه كرده بود. لولههاى آب
سوراخ شده و آب به بالا فوران مىكرد. در هر گوشه و كنارى ماشين منفجر شده و سوخته
به چشم مىخورد...
چقدر وحشتانگيز! مرگ بر همه جا سايه افكنده بود... اينجا
موزه بيروت »متحف« و مريضخانه معروف »ديو« و زيباترين و زندهترين نقاط تماشايى
بيروت بود كه به اين روز سياه نشسته بود...
وارد پاسگاه كتائبى شديم. چند افسر و
چند ميليشيا گارد گرفته بودند و ماشين را تفتيش مىكردند... لحظه خطرناكى بود اگر
مرا بشناسند حسابم پاك است... اينجا هر مسلمانى را سر مىبرند. هزارها مسلمان در
اين نقطه با دردناكترين وضعى جان دادهاند... لحظه مرگ... انتظار مرگ! چقدر مخوف
است... اما براى من تفاوتى ندارد، مرگ براى من زيبا و دوستداشتنى است. سالهاست كه
با مرگ الفت و محبت دارم... خونسرد و آرام با لبخندى شيرين در عقب ماشين نشستهام.
سه نفر ارمنى همراه منند. ارامنه از تعرض مصونند. آنها جزء سربازان سازمان ملل به
حساب مىآيند و منطقه بين مسلمان و مسيحى را پر مىكنند... حاجز )پاسگاه( ديو
خطرناكترين تفتيشگاه كتائب و احرار(5) است و براى مسلمانها سلاحخانه بهشمار
مىآيد. و مدخلالشرقيه مركز قدرت كتائبىهاست.
ماشينها يكى بعد از ديگرى از
حاجز مىگذرند. اين نشان مىدهد كه همه مسيحى هستند و مسلمان وجود ندارد. بالاخره
ماشين ما به حاجز رسيد. افسرى از جيش(6) بركات(7) كه در صفوف كتائبىها خدمت مىكرد
مأمور پاسگاه بود و لباسهايش نشان مىداد كه افسر مغوار(8) است. هويه )شناسنامه(
طلب كرد. ارمنىها هر يك كارت شناسنامه خود را نشان مىدادند و او همه را به دقت
كنترل مىكرد و به صورتها نگاه مىكرد چند كلمهاى سؤال و جواب...
نوبت به من
رسيد... قلبم مىطپيد. اما باز آرامش خود را حفظ كردم. تسليم قضا و قدر شدم و به
خدا توكل كردم و آرام و خونسرد به صورت آن افسر خيره شدم... اما مىدانستم كه با
شناسنامه مسلمانها نمىتوانم جان سالم بهدر برم. پاسپورتى بيگانه حمل مىكردم كه
صورتش شبيه به من بود. آن را به او دادم. پاسپورت را گرفت و به دقت زير و رو كرد و
نگاهى عميق و مخوف به چشمانم انداخت... نگاه عزرائيل بود... من چند كلمه فرانسه
غليظ نثارش كردم و گفتم كه پزشكم و براى بازديد بيمارستان فرانسوىها آمدهام...
گويا حرف مرا باور كرد و در مقابل نگاه مؤثر و آرام من تسليم شد و پاسپورت را پس
داد و از دروازه مرگ گذشتيم و وارد اشرفيه شديم. شهرى جنگزده، همه مسلّح، حتى
بچههاى كوچك، همهجا آثار انفجار و خرابى ديده مىشود، شهرى مخوف، همهجا ترس،
همچون قلعهاى كه منتظر هجوم دشمن نشسته است. همه زنها سياهپوش، بر ديوارها
عكسهاى كشتهها، آثار مرگ و عزا بر در و ديوار هويدا. راستى كه تأثرآور است.
از
اشرفيه گذشتيم و به برج حمود رسيديم. از منطقه واسط كه در دست ارمنىهاست و منطقه
سازمان ملل لقب دارد گذشتيم، كه فقط جوانان ارمنى پاس مىدهند، - مسلمان يا كتائبى
حق حمل اسلحه ندارد - اثاثيه، راديو و تلويزيون، سيگار و مواد مختلفه در كنار
خيابانها براى فروش انباشته شده، مردم زيادى در خيابانها ديده مىشوند. محلات
ارمنىها مثل مسلمانها يا مسيحىها نيست و گويا از جنگ استفاده كردهاند و بىطرفى
آنها سبب شده است كه مورد احترام هر دو طرف قرار بگيرند چون همه به آنها
محتاجند...
وارد نبعه شدم. قلعه زجرديده و شكسته و محروم و عزادار و گرسنه و
محتاج و آنچه دل آدمى را بهدرد مىآورد و روح را متأثر مىكند، منطقهاى كه بيش
از هر منطقه ديگر بمباران شده و تلفات داده و گرسنگى كشيده و محاصره شده و مصائب
اين جنگ كثيف را تحمل كرده است.
وقتى در نبعه راه مىروم، احساس مىكنم با تمام
مردمش با بچهها، با زنها و با جنگندهها احساس همدردى و محبت مىكنم. احساس
اينكه اين آدمها شب و روز با مرگ دست و پنجه نرم مىكنند، شب و روز تحت خطر
انفجار بهسر مىبرند. شب و روز آواى مرگ را مىشنوند كه در خانه آنها را مىكوبد
و يكىيكى از آنها را مىبرد، احساس اينكه در مقابل خطر و گرسنگى مقاومت مىكنند
و همچنان راه مىروند و نفس مىكشند... اين احساسات گوناگون مرا تحتتأثير قرار
مىدهد و براى آنها حسابى جداگانه دارم...
اول به سراغ مريضخانه رفتم...
مريضخانهاى كه امام موسى صدر به كمك فرانسوىها ايجاد كرده است... آه خدايا چقدر
دردناك بود! دو مرد تيرخورده در حال مرگ روى تخت جراحى با مرگ دست و پنجه نرم
مىكردند. خون از بدنشان مىچكيد و بر روى زمين جارى بود. چند مجروح ديگر در اطاق
انتظار نشسته بودند... خيلى دردناك بود...
بعد به مكتب حركت(9) رفتم با جوانان
صحبت كردم و مشكلاتشان را بررسى نمودم. و بعد براى زيارت جنگندگان به جبهههاى
متقدم رفتم... با دشمن چندمترى بيشتر فاصله نداشتم. جوانان ما در پشت كيسههاى شنى
اين طرف كوچه پاس مىدادند و طرف ديگر درست مقابل ما كيسههاى شنى دشمن وجود داشت.
اگر دو جنگجو از سوراخ بين كيسهها به هم خيره مىشدند، مىتوانستند حتى رنگ چشم
يكديگر را تشخيص دهند و من تعجب مىكردم، چطور ممكن است انسانى در چشم انسانى ديگر
به اين نزديكى نگاه كند و او را بكشد! در اين نقطه عده زيادى از جنگندگان مسلمان و
مسيحى جان داده بودند، نقطهاى خطرناك بهشمار مىآيد.(10)
جنگندگان روى اعصاب
خود مىلغزيدند؛ حساسيت بيش از حد و خوف از دشمن، ترس از هر صدا يا هر جنبنده و
انگشت بر ماشه تفنگ، ديدهها تيز و خيره شده از سوراخ بين كيسههاى شنى و حالت
انتظار و مراقبت...
اطاقهاى مختلف، پناهگاهها، مخفىگاهها، كمينها...
همهجا را بازديد كردم و از نقاطى مىگذشتم كه خطر مرگ وجود داشت. يعنى در معرض تير
دشمن بودم، اما با صلابت تمام و سرعت كافى و ايمان محكم به پيش مىرفتم. جنگندگانى
كه مرا نمىشناختند تعجب مىكردند. آنها انتظار داشتند كه من نيز مثل رهبران ديگر
در اطاقى پشت ميز بنشينم و به گزارشات مسئولين گوش فرا دهم و بعد دستور صادر
كنم...
اما مىديدند كه من نيز دوشبهدوش جنگندگان از هفتخوان رستم مىگذرم و
حتى بهتر از آنها ارتفاعات بلند را مىپرم و سريعتر از ديگران موانع را طى
مىكنم... براى آنها كه مرا نمىشناختند عجيب بود!
جنگنده پير
در
ميان جنگندگان ما پيرمردى بود كه سفيدى موهاى بلندش امتيازى خاص به او بخشيده بود.
مسلسلى بهدست داشت و بهدنبال ما مىآمد. فرزند جوانش يكى از مسئولين نظامى ما بود
و پيرمرد براى حفاظت فرزندش بهطور فطرى اسلحه بهدست گرفته، ما را محافظت مىكرد.
صورتى موقر و چشمانى نافذ داشت كه انسان مىتوانست سردى و گرمى زندگى و تجارب حيات
را در آن بخواند. قدى كوتاه و لاغر و باوقار، چابك و شجاع، درگذر از موانع سريع و
امرش نافذ و مورد احترام همه بود. علاوه بر تجربه و پيرى و ريشسفيدى پدر مسئول
نظامى بود. گويا اين پيرمرد جنگنده از تهور و سرعت من به تعجب آمده بود. در برق
چشمانش و تبسم لبانش احترام او را بهخود احساس كردم... من نيز مجذوب او شده بودم و
از اينكه جنگندهاى پير اينچنين شجاع به پيش مىتازد غرق در شادى و سرور بودم و
از زير چشم، تمام حركات او را كنترل مىكردم و در قلبم روح جوان او را تحسين
مىنمودم...
از سينما پلازا گذشتيم، منطقهاى ارمنى وجود داشت و بعد مدرسه
فلسطينىها بود كه بين منطقه مسلمانها و مسيحىها خالى افتاده بود. سابقاً فتح در
اين مدرسه كمين داشت ولى بعد در اثر فشار جنگ كمين را ترك كرده بود و ما با جست و
خيزهاى سريع خود را به مدرسه رسانديم كه نزديك پايگاههاى دشمن بود. مدرسه را
بازديد كرديم، راههاى حمله و دفاع را ديديم. ديوارهاى سوراخسوراخ شده و نقطههايى
كه در آنجا مردان جنگنده شهيد شده بودند. راههاى فرار و راههاى سرّى دخول به
دشمن را ديديم... در آنجا بر دشمن مسلط بوديم و مىتوانستيم تمام حركات آنها را
زير نظر داشته باشيم... و بالاخره از آنجا نيز گذشتيم و به نقطهاى رسيديم كه خطرى
بزرگ وجود داشت. در پشت ديوارهاى كوتاه كمين كرده بوديم و منتظر بوديم كه يكىيكى
با جست و خيز سريع خود را به نقطه امن ديگرى برسانيم... من نفس را در سينه حبس كرده
بودم و عضلات خود را فشرده و تصميم جزم كرده تا با مشاوره مسئول نظامى به پيش
بروم...
يكباره ديدم كه جنگنده پير از حمايت ديوار بيرون رفت... درحالىكه در
معرض خطر بود، هيچكس حرفى نمىزد و اعتراضى نمىكرد. زيرا جنگنده پير خود استاد
جنگ و آگاه به خطر بود و كسى جرأت نمىكرد با او حرفى بزند. همه در سكوتى عميق و
مصمم فرو رفته بوديم و با تعجب و ترس به پيرمرد نگاه مىكرديم... پيرمرد آرام آرام
پيش مىرفت و خطر گلوله را تقبل مىكرد و گويى به مرگ نمىانديشيد...
من فوراً
متوجه شدم!... ديدم بهسوى چند گل وحشى مىرود كه در ميان خرابهها و بين علفها
روئيده بود. فهميدم كه بهسوى گل مىرود، فهميدم كه نيرويى درونى مافوق حيات؛
نيرويى كه از عشق و زيبايى سرچشمه مىگيرد او را به جلو مىراند... آهى كشيدم و
عميقترين درودهاى قلبى و روحى خود را نثارش كردم... مسلسل را بهدست چپ داد. آرام
آرام پيش رفت و با احترام تمام، گلى چيد و به سمت ديوار برگشت...
راستى چه
تكاندهنده! چقدر عجيب و چقدر زيبا و دوستداشتنى است... جنگندهاى كه برف بر سرش
نشسته، تفنگ به يك دست و گلى بهدست ديگر، برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش، در
معرض خطر، در تيررس دشمن، بهدنبال زيبايى مىرود تا زيبايى را نثار شجاعت و
فداكارىكند... چه شجاعتى! چه فداكارى! كه خود او بزرگترين مظهرآنست.
گل را
آورد و تقديم به من كرد... خواستم تشكر كنم، اما لبهايم مىلرزيد، قلبم مىجوشيد و
صدايم درنمىآمد... لذا با قطرهاى اشك به او پاسخ گفتم.
مى
1967
مادرى كه فغان مىكند؛ پدرى كه بيهوش شده است...
چقدر دردناك بود...
چه آشوب و غوغايى! چه ضجه و شيونى! همه بيرون دويدند. از مسلّحين كوچه پشت مريضخانه
پر شده بود. مسلّحين مىخواستند به زور وارد مريضخانه شوند. محافظين مسلح مريضخانه
با قدرت جلوگيرى مىكردند. داد و فرياد و كشمكش بين مسلّحين به شيون و زارى زنها
اضافه شده بود... پدرى پير بيهوش بر زمين افتاد. عدهاى از مسلّحين مىخواستند او
را به مريضخانه ببرند و عدهاى مىخواستند او را به خانهاش منتقل كنند. هر كسى او
را به طرفى مىكشيد و پيراهنش بالا رفته بود و شكم ورمكردهاش بيرون افتاده بود.
سرش به پايين افتاده و دستهايش آويزان شده بود. كفشهايش درآمده و شلوار گشادش تا
زانو بالا رفته بود... چه صحنه مضحكى! اما چقدر دردناك! و چقدر تأثرانگيز
بود!
نتوانستم تحمل كنم. از اين بىتصميمى و كشمكش بين افراد عصبانى شدم. به
مسلّحين حركت امر دادم كه پيرمرد را به مريضخانه ببرند و بخوابانند. جوانى فدايى،
از جوانان ما، لاغراندام و سياهچرده فوراً يك دست زير پاهاى مرد انداخت و دست
ديگرش را دور كمرش گره زد و با يك تكان و چرخش او را از دست مردم بيرون كشيد و
بهسرعت داخل مريضخانه شد...
اما شيون زن پيرى توجه همه را جلب كرد. او مادرش
بود كه بىحال بر زمين افتاده ولى همچنان شيون مىكرد و زنها او را به اينطرف و
آنطرف مىكشيدند...
بهخود جوشيدم و از ته قلب خروشيدم و در اين كوچه خاكآلود
پايين و بالا مىرفتم و از خود مىپرسيدم چرا؟ چرا بايد اينچنين باشد؟ چرا اينهمه
درد؟ اينهمه بدبختى؟ اينهمه جنايت؟ اشك مىريختم و بهسرعت قدم مىزدم... چرا
بايد پدر و مادرى به اين روزگار تيره و تار بيافتند...
درد بود، شيون بود و
بدبختى بود...
درد بود، شيون بود و بدبختى بود...
جوان برومندشان هدف قنص(11)
قرار گرفته و جان داده بود...
جون 1967
خدايا چه نعمت بزرگى به من
عطا كردهاى كه از مرگ نهراسم و در مقابل تهديد و تطميع كوتهنظران و سفلگان به
زانو درنيايم.
روزگار عجيبى است، ترور و وحشت بر همه جا حكومت مىكند. بهزور
سرنيزه و گلوله انسانها را تسليم اوامر و افكار خود مىكنند و مردم نيز،
بوقلمونصفت در مقابل زور سجده مىكنند... اما من، من دردمند، منى كه مرگ برايم
شيرين و جذابست، منى كه هميشه به مرگ لبخند زدهام و هميشه به استقبالش شتافتهام،
منى كه در اين دنيا اميد و آرزويى ندارم و با مرگ چيزى از دست نمىدهم... من در
مقابل اين دون صفتان احساس قدرت و آرامش مىكنم و اينان، چه دشمنان و چه دوستان
تعجب مىكنند كه چطور ممكن است من اينطور جسورانه در مقابل طوفان حوادث قدعلم كنم
و امواج سهمگين مرگ را بر جان بپذيرم و اينچنين آرام و مطمئن لبخند
بزنم؟
22 اكتبر 1971
امروز، حوالى ظهر، دو هواپيماى ميراژ اسرائيلى
از ارتفاع كم، درحالىكه ديوار صوتى را مىشكست، از روى مدرسه گذشت. مدرسه ما در
بهترين نقطه قرار گرفته و داراى بلندترين ساختمانها است و به همين جهت نيز مورد
نظر خلبانان اسرائيلى بود. تمام شيشههاى ساختمان بهلرزه درآمد. گويا انفجارى رخ
داده باشد، همه شاگردان به خارج ريختند. من خارج از مدرسه بودم و هواپيماها را براى
چندلحظه ديدم كه از روى مدرسه گذشته، از روى كمپ فلسطينيان نيز عبور كردند و با
صداى گوشخراش خود گويا مىخواستند آنها را نيز بترسانند... البته اين اولين بارى
نيست كه هواپيماهاى اسرائيلى در بالاى سر ما حاضر مىشوند. چه بسيار كه دود سفيد
هواپيماهاى اسرائيلى آسمان صور را منقوش مىكند و يا صداى شكننده هواپيماها از وراى
ابرها باعث اضطراب مىگردد...
در ميان راه، در جنوب لبنان، سربازان
ايستادهاند و راه را كنترل مىكنند و براى گذار از اين نقاط ، پاسپورت و يا اجازه
عبور لازم است. وقتى در يكى از اين پاسگاهها زنى را سربازان مؤاخذه مىكردند و او
اجازه عبور نداشت، زن عصبانى شد و گفت:
- آسمان متعلق به اسرائيلىها و زمين
متعلق به فداييان(12) است، اصلاً شما چهكارهايد؟
9 دسامبر 1971
چند
روزى است كه در مرزهاى جنوب خبرى نيست... قبل از آن صداى انفجار هميشه بهگوش
مىرسيد و معلوم بود كه اسرائيليان با توپ و هواپيما دهكدهها يا پايگاههاى
فداييان را مىكوبند. صداى انفجار از چند كيلومترى به خوبى به گوش مىرسيد و در و
ديوار مدرسه را مىلرزاند و هر چند روزى يكى از شهدا را از مرز مىآوردند و با
مراسم مخصوص به خاك مىسپردند... مراسم دفن شهدا ديدنى است. زنان مرثيه مىخوانند،
مردان سرود يا قرآن و فداييان به آسمان شليك مىكنند. صدها نفر از فداييان فلسطينى
و مردان و زنان و كودكان و بازماندگان شهدا رژه مىروند و اين مراسم سوزناك و
تهييجآميز حتى در زير بارانهاى شديد نيز ادامه پيدا مىكند.
متأسفانه وضع
فداييان در حال حاضر بههيچوجه خوب نيست و از هر طرف بر آنها فشار مىآيد. پس از
كشت و كشتارهاى اردن اكنون نوبت به لبنان رسيده است. از هر طرف فشار مىآيد كه
حكومت لبنان نيز به فداييان بتازد. فداييان نيز اين را مىدانند و به هيچوجه بهانه
نمىدهند. دولت به دنبال بهانه است و ما از اين جهت بسيار ناراحتيم. شايد فقط خداى
بزرگ قادر باشد از اين فاجعههاى دردناك جلوگيرى كند.
در اين حوالى در هر چيزى
»شدت« وجود دارد... آنها كه تنبل هستند به شدت تنبلى مىكنند و وقتى به همديگر غضب
مىكنند به شدت عصبانى و غضبناك مىشوند. وقتى دوست مىشوند به شدت عشق و علاقه
مىورزند و وقتى نفرتزده مىشوند بهشدت دشمنى و نفرت مىورزند. در شادى و قهقهه
آنها شدت وجود دارد. در گريه و دردشان نيز شدت مشاهده مىشود. وقتى نعره مىزنند
شدت نعرهشان آدمى را مىلرزاند و وقتى مهماننوازى مىكنند خشوع و محبتشان آدمى را
آب مىكند... خلاصه بگويم زندگى در اينجا شدّت و حدّت دارد. زندگى سادهاى نيست...
عمر بر آدمى زياد مىگذرد. يعنى يك جوان بيست ساله به اندازه مرد چهل ساله امريكايى
خشم، عشق، كينه و زخم معده گرفته است. زخم معده در اين حوالى زياد است؛ زيرا
احساسات تند و تيز، آدم را سالم باقى نمىگذارد. با عده زيادى از جوانان و
دانشجويان عرب صحبت مىكردم، مسئله سن مطرح شد. جوان بيست ساله، تقريباً سى تا
سىوپنج ساله بهنظر مىرسد. اين سؤال مطرح شد كه چرا اين جوانان اينقدر زود پير
مىشوند؟ جوابها زياد بود... يكى از جوابها بهنظر من وجود احساسات و شدت احساسات
بود. يعنى همه چيزشان شدت دارد. لذا عمر هم شدت دارد و زندگى هم شدت دارد. در عرض
يك سال آدمى به اندازه ده سال زندگى مىكند، بنابراين زودتر هم شكسته مىشود. جريان
عمر در امريكا ملايم و آرام است ولى در اين حوالى طوفانى و گردابى است. در هر روز
زندگى طوفانى وجود دارد و در هر قدم، گردابى است در كارها. قانون و عقل هم كمتر
دخالت دارند، زيرا سرنوشت بهدست طوفان و در دامان گرداب معيّن مىشود. دنيا، دنياى
قهر و كينه است، يك واقعه كوچك، ممكن است زندگى شما را كاملاً زير و رو كند و يا يك
تصادف ناچيز، هستى شما را به باد دهد.
فراز و نشيب زندگى را، شنيده بودم ولى تا
اين حد را تجربه نكرده بودم. در عرض سه ماهى كه در اين حوالى هستم، بيشتر از چندين
سال پير شدهام. وقتى از امريكا خارج شدم موى سفيد در صورتم نبود، ولى اكنون فراوان
است! وزنم آنقدر كم شده كه تمام لباسها برايم گشاد شده. بعضى از شلوارهايم آنقدر
تنگ بود كه هرگز در امريكا نپوشيدم ولى حتى آنها الان خيلى گشاد و بزرگ به نظر
مىرسند... با اين همه صبر و تحملى كه داشته و دارم، هيچ بعيد نمىدانم كه زخممعده
گرفته باشم! زيرا اغلب اوقات، در آتش قهر و عصبانيت مىسوزم و خود را مىخورم. جنگ
اعصاب در اينجا امرى طبيعى است و كسانىكه به آن خو نگرفته باشند در معرض خطرند...
راستى، آدمى از دور خيلى حرفها مىزند و خيلى ادعاها مىكند ولى در بوته آزمايش،
خميرهها معلوم مىگردد. به نظر من جنگ با اسرائيل براى اعراب چندان مشكل نيست...
مشكلات واقعى آنان به مراتب از جنگ با اسرائيل مشكلتر است. البته ممكن است در حين
جنگ، مشكلات اساسى را نيز كمكم حل كرد، ولى بايد دانست كه اسرائيل خود زاييده آن
مشكلات واقعى و اساسى بوده است و اين مشكلات به مراتب بيشتر از چيزى است كه از
خارج فكر مىكرديم.
نوامبر 1972
اى آتش مرا درياب، مرا درياب كه
در آتشى دائمى مىسوزم، صبرم به پايان رسيده، دل پردردم ديگر طاقت ندارد، با اشك
بهخود سكون مىبخشم، ولى ديدگانم نيز ديگر رمقى ندارند.
خدايا به تو پناه
مىبرم. مهر خود را آنچنان در دلم جايگزين كن كه جايى ديگر براى عشق ديگران نماند.
سراپاى وجودم را آنچنان مسخّر اراده خود كن كه به ديگرى نيانديشم و محلى از اعراب
براى اعمال ديگر نماند.
نوامبر 1972
عقل و دل
روز قيامت
بود. همه فرشتگان در بارگاه خداى بزرگ حاضر شده بودند. روزى پرابهت. صفوف فرشتگان،
دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر كس به پيش مىآيد و در حضور عدل الهى، ارزش و قدر خود
را مىنماياند... و به فراخور شأن و ارزش خود در جايى نزديك يا دور مستقر مىشد...
همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسانها و عقول مجرده به پيش مىآمدند و ارزش خويش را
عرضه مىكردند.
مورچه آمد از پشتكار خود گفت و در جايى نشست. پرنده آمد، از
زيبايى خود گفت از نغمههاى دلنشين خود سرود و در جايى مستقر شد. سگ آمد از وفاى
خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زيبايى چشم و پوست خود گفت.
خروس آمد از زيبايى تاج و يال و كوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايى پرهاى خود گفت.
شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هر كس در شأن خود گفت و در هر مكانى مستقر
شد.
گل آمد از زيبايى و بوى مستكننده خود شمهاى گفت.
درخت آمد و از سايه
خود و ميوههاى خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت گفت... هر كس شأن خود
بگفت و در جاى خود نشست. انسانها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد و از گذشتههاى دور و
دراز قصهها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاى اوليه اعتراف كردند، خداى را
سجده نمودند و در جاى خود قرار گرفتند. آدمهاى ديگر آمدند، نوح آمد از داستان عجيب
خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاريخ افسانهاى خود
گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاى دوره خود سخن گفت، چگونه به بتكده شد و بتها را
شكست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان
شد. موسى آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل كرد، و از بىوفايى قوم خود و رنجها
و دردهاى خود سخن راند. عيسى مسيح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربانشدن خويش
ياد كرد. محمد - صلىاللَّه عليه وآله وسلّم - آمد، از رسالت بزرگ خود براى بشريت
سخن راند، على - عليهالسلام - آمد، همه آمدند و گفتند و در جاى خود
نشستند.
فرشتگان آمدند، هر يك از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاى خود
نشستند. چه دنيايى بود و چه غوغايى، چه هيجانى، چه نظمى، چه وسعتى و چه
قانونى.
آنگاه عقل آمد، از درخشش آن چشمها خيره شد، از ابهت آن مغزها بهخضوع
درآمدند. پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشرى و دانش و
غيره او را سجده كردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر كرسى اعلايى فرو
نشست.
مدتى گذشت، سكوت بر همه جا مستولى شد، نسيم ملايمى از رايحه بهشتى وزيدن
گرفت، ترانهاى دلنشين فضا را پر كرد و همه موجودات به زبان خود خداى را تسبيح
كردند.
باز هم مدتى گذشت، ندايى از جانب خداى، عالىترين پديده خلقت را بشارت
داد، همه ساكت شدند، ولوله افتاد، نورى از جانب خداى تجلى كرد و دل همچون فرستاده
خاص خداى بر زمين نازل شد. همه او را سجده كردند جز عقل كه ادّعاى برترى
نمود!
عقل از برترى خود سخن گفت. روزگارى را برشمرد كه انسانها چون حيوانات در
جنگلها، كوهها و غارها زندگى مىكردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براى
نقل اشياى سنگين دراختيار بشر گذاشت، آهن را كشف كرد، وسايل زندگى را مهيا نمود،
آسمانها را تسخير كرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشتههاى دور خبر داد و
آيندههاى مبهم را پيشبينى كرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برترى بخشيد. عقل گفت كه
ميليونها پديده و اثر از خود بهجاى گذاشته است و در اين مورد چه كسى مىتواند با
او برابرى كند؟
يكباره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايى از
جانب خداى نازل شد و به عقل نهيب زد كه ساكت شو و گفت كه تمام خلقت را فقط بهخاطر
او خلق كردم. اگر دل را از جهان بگيرم، زندگى و حيات خاموش مىشود، اگر عشق را از
جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشى مىگردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايى
را حس مىكرد؟ چگونه عظمت آسمانها را درك مىنمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را
در دل شب مىشنيد؟ چگونه به وراى خلقت پى مىبرد و خالق كل را درمىيافت؟
همه در
جاى خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر كرسى خود نشست و دل چون چترى از نور، بر سر
تمام موجودات عالم خلقت، بهنام اولين تجلى خداى بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل
فقط مأمن خداى بزرگ شد و عشق يعنى پديده آن، هدف حيات گرديد. دل، تنها نردبانى است
كه آدمى را به آسمانها مىرساند و تنها وسيلهايست كه خدا را درمىيابد. ستاره
افتخارى است كه بر فرق خلقت مىدرخشد.
خورشيد تابانى است كه ظلمتكده جهان را
روشن مىكند و آدمى را به خدا مىرساند. دل، روح و عصاره حيات است كه بدون آن زندگى
مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوى انسان است. بقيه زندگى فقط محملى براى تجلى عشق
است.
نوامبر 1972
اى درد اگر تو نماينده خدايى كه براى آزمايش من
قدم به زمين گذاشتهاى تو را مىپرستم، تو را در آغوش مىكشم و هيچگاه شكوه
نمىكنم.
بگذار بندبندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاكسترم به باد
سپرده شود؛ باز هم صبر مىكنم و خداى بزرگ را عاشقانه مىپرستم.
اى خدا، اين
آزمايشهاى دردناكى كه فرا راه من قرار دادهاى؛ اين شكنجههاى كشندهاى را كه بر
من روا داشتهاى، همه را مىپذيرم.
خدايا، با غم و درد انس گرفتهام. آتش بر من
سلامت شده و شكست و ناملايمات، عادى گشته است.
خطر و مرگ، دوستان صادق من
شدهاند. از ملاقاتشان لذت مىبرم و مصاحبتشان را آرزو مىكنم.
خدايا، كودك كه
بودم از بلندى آسمان و ستارگان درخشندهاش لذت مىبردم، اما امروز از آسمان لذت
مىبرم زيرا بدون آن خفه مىشوم؛ زيرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحيم نكاهد
ديگر خفه مىشوم.
12 اكتبر 1973
نريمان عزيزم، سلام گرم و
دردآلود مرا بپذير. از لطف تو خيلى متشكرم. نوار و عكسها رسيد. مرا به عوالمى فرو
برد. مىخواستم جوابى مفصل براى شما بنگارم كه مرگ جمال(13) مرا منقلب كرد و رشته
افكارم را گسست... راستش را بخواهى، يكسال و نيم پيش نامهاى براى تو نوشتم، بحث و
تحليلى از اوضاع اينجا بود. ولى هيچگاه ختمش نكردم و هر وقت به نامه نيمهكاره
نگاه مىكردم به ياد تو مىافتادم. روزگار، فراز و نشيب فراوان دارد. و گويى به
جويندگان حق و حقيقت مقدر شده است كه لذتشان در اشك و تكاملشان در تحمل شكنجهها
باشد. من در روزگار حيات خود جز حق نگفتهام، جز رضاى خدا و طريقه حقيقت راهى
نرفتهام، دلى را نيازردهام، به كسى ظلم نكردهام )جز به خودم و نزديكترين كسانم.
آن هم در راه حق(... هميشه سعى داشتهام حتى مورى را آزار ندهم؛ هميشه سمبل مهر و
وفا و فداكارى بودهام... ولى هميشه درد و رنج، قوت و غذايم بوده است.
من هميشه
خود را براى مرگ آماده كرده بودم. اما مرگ خودم، نه مرگ جمال... مرگ جمال، براى من
قابل هضم نيست و هنوز باور ندارم كه جمال من، مرده است. و اين فرشته آسمانى، ديگر
نخندد، ديگر ندود و ديگر در اطرافيانش روح و نشاط ندمد...
متأسفانه رنج من فقط
جمال نيست... همانطور كه در نوار خود ضبط كردهاى و حقيقت را با زبان بىزبانى
بازگو كردهاى من همه آنها را از دست دادهام!(14)
جمال را، سال پيش از دست
داده بودم و براى من فقط يك آرزو بود. يك تخيل، يك اميد كه شايد روزى تجلى كند و
حيات پدر خويش را دنبال نمايد و وارث موجوديت و شخصيت پدرش باشد... با اين حساب من
همه را از دست دادهام و مرگ جمال، دردى اضافى بر آن درد دائمى قبلى است كه مرا رنج
مىداده و رنج مىدهد...
ما، اغلب خود را محور دنيا و مافيها فرض مىكنيم و فكر
مىكنيم كه همه دنيا به خاطر ما مىگردد، آسمان و زمين و ستارگان به خاطر خوشآمد
ما، در سير و گردشند. فكر مىكنيم كه آسمان در غم ما خواهد گريست و يا دل سنگ از
درد ما آب خواهد شد، يا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت... اما بعد مىفهميم كه در
اين دنياى بزرگ ميليونها انسان مثل ما آمدهاند و رفتهاند و هيچ تغييرى در گردش
روزگار بوجود نيامده است... اين ما هستيم كه مغروريم و خود را بزرگ مىپنداريم...
ولى از كاهى كوچك هم، كمتريم كه در اقيانوس هستى به دست طوفانهاى بلا و امواج
متلاطم بالا و پايين مىرويم، بدون آنكه از خود اختيارى داشته باشيم و يا قدرتى كه
مسير امواج را، يا حركت خويش را تغيير دهيم... با درك اين حقيقت بايد از مركب غرور
پياده شويم و طريقت رضا و تسليم را شيوه خود كنيم، دردها را بپذيريم، به لذات
زودگذر غره نشويم، خود را ابدى فرض نكنيم و از آمال و آرزوهاى دور و دراز چشم
بپوشيم...
من مىخواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط كنم. مىخواستم
»پروانه« را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت، جزئى از پرستش خدا بشمارم؛
مىخواستم در وجود او محو شوم و »حالت« فنا را تجربه كنم، مىخواستم زندگى زناشويى
را به پرستش و فنا و وحدت بياميزم، مىخواستم خدا را لمس كنم، مىخواستم جسم و روح
را به هم بياميزم، مىخواستم هستى را در خدا و خدا را در پروانه خلاصه كنم... ولى
او چنين ظرفيتى نداشت و شايد ديگر كسى پيدا نشود كه چنين ظرفيتى داشته باشد... درك
اين واقعيت يك يأس فلسفى در من ايجاد كرده، احساس تنهايى شديدى مىكنم. تنهايى
مطلق. يك تنهايى كه من در يك طرف ايستادهام و خدا در طرف ديگر و بقيه همهاش سكوت،
همهاش مرگ، همهاش نيستى است... گاهى فكر مىكنم كه خدا نيز تنها بوده كه انسان را
آفريده تا از تنهايى به درآيد. خدا، اول آسمان و زمين و ستارگان و فرشتگان و
موجودات را آفريد، ولى هيچيك جوابگوى تنهايى او نبود. سپس انسان را به صورت خود
آفريد. به او درد و عشق داد، و روح او را با خود متحد كرد تا جبران تنهايى خود را
بنمايد. ولى من انسان، از او مىترسم. تنها در برابرش ايستادهام و از احساس اينكه
جز او كسى را ندارم و جز او به طرفى نمىتوان رفت و فقط و فقط بايد به طرف او بروم،
از اين اجبار از اين عدماختيار، از اين طريقه انحصارى وحشتزده شدهام و بر خود
مىلرزم.
مىدانم كه بايد با همه چيز وداع كنم، از همه زيبايىها، لذتها،
دوستداشتنها، چشم بپوشم. بايد از زن و فرزند بگذرم، حتى دوستان را نيز بايد
فراموش كنم، آنگاه در آن تنهايى مطلق، خدا را احساس كنم. بايد از تجلياتش، درگذرم
و به ذاتش درآويزم، بايد از ظاهر، فرار كنم و به باطن فرو روم. و در اين راه هيچ
همراهى ندارم. هيچ دستيارى ندارم، هيچ همدردى ندارم. تنهايم، تنهايم،
تنها...
آرى اين سرنوشت انسان است. سرنوشت همه انسانها، كه معمولاً در كشاكش
مشكلات و در غوغاى حيات نمىفهمند و مانند مردگان، ولى مىجنبند، حركت مىكنند و
چيزى نمىفهمند...
سرنوشت ما نيز، در ابهام نوشته شده است كه نه گذشته به دست ما
بوده و نه آينده به مراد ما مىگردد. دردها و ناراحتىها همراه با لذتهاى زودگذر و
غرور بىجا، آدمى را در خود مىگيرند و حوادث روزگار، ما را مثل پر كاه به هر
گوشهاى مىبرند و ما هم تسليم به قضا و راضى به مشيت او به پيش مىرويم، تا كى
اژدهاى مرگ ما را ببلعد.
سؤالات زيادى كرده بودى كه اكنون، فرصت جوابش را ندارم
و حوصلهاى نيز برايم نمانده كه همه را تجزيه و تحليل كنم. هماكنون كه اين نامه را
به پايان مىرسانم دو روزى از جنگ اعراب و اسرائيل مىگذرد. هواپيماهاى اسرائيلى از
بالاى سر ما مىگذرند و جنگندههاى اسرائيلى در آبهاى صور در مقابل چشمان ما رژه
مىروند. فداييان فلسطينى گروهگروه اسلحه به دست به سوى سرنوشت درگذرند. به صحنه
مىروند و بازگشتشان با خداست. معلّمين و ديگران اغلب گوششان به راديوست.
روزنامهها مملو از فتوحات مصر و سوريه است... هر لحظه خبرى مىرسد و يا راديوى مصر
و سوريه اعلام مىكنند كه چند تا هواپيماى اسرائيلى سرنگون شده... و اسرائيل تكذيب
مىكند! اميدوارم كه خداى بزرگ به اشكهاى يتيمان و خون شهداى فراوان رحمى كند و شر
ظلم و ستم اسرائيل را از سر آوارگان و بيچارگان عرب كم كند! ترس و خوف دائمى و خطر
تهاجم و بمباران اسرائيلىها هميشه وجود دارد. اينبار شايد به خواست خدا از قدرت و
سيطره جهنمى آنها كاسته گردد. نامه را ختم مىكنم و به تو و همه دوستان درود
مىفرستم. سلام گرم مرا به همه دوستان برسان.
ارادتمند
مصطفى چمران
دسامبر
1975
آمدهام، با ديدهاى اشكآلود. قلبى خونين و روحى مأيوس تا از روى
حقيقتى پرده برگيرم. حقيقتى دردناك و كشنده كه تا اعماق استخوانهايم را مىسوزاند
و آسمان روحم را مكدر مىكند و پوچى دنيا را نمايان مىسازد. واى به وقتى كه
انقلابى، از جان گذشتهاى سخن از پوچى بگويد و به يأس فلسفى دچار شود!
هستند
كسانىكه، جز به مصالح خود نمىانديشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز
نمىكند و از روى ضعف، شكست، تنبلى و خودخواهى به پوچى مىرسند زيرا خودشان پوچند و
جز به مصالح خود به چيز ديگرى فكر نمىكنند لذا افكارشان نيز دچار پوچى
مىشود...
اما اگر يك انقلابى راستين مأيوس گردد، كسى كه سراسر حياتش مبارزه،
فداكارى، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچى شود،
آنگاه فاجعهاى بزرگ رخ داده است. آرى فاجعهاى بزرگ! چه اميدها بسته بودم؛ چه
آرزوها داشتم، چه تخيّلات زيبايى در سر مىپروراندم، اما همه آنها مثل كف دريا و
باد هوا متزلزل و ناپايدار و در حال زوال است.
آنجا كه آدمى از همه چيز مىبرد،
از لذات زندگى دست برمىدارد و از مال و منال دنيا مىگذرد. خوشىها و خواستنىهاى
زندگى در نظرش ناچيز و پست مىشود. از ابعاد احتياجات مادى بشرى مىگذرد و بهخاطر
هدفى بزرگتر فوق همهچيز و فوق حبّ ذات و خودخواهىها و فوق تجارتطلبىهاى زندگى،
به دنياى انقلاب بهخاطر عدل، عدالت و به عالم فداكارى براى تأمين هدف مقدسش قدم
مىگذارد و از همه چيز خود حتى حيات خود نيز مىگذرد... آنگاه اگر مأيوس و نااميد
گردد فاجعهاى رخ مىدهد!
25 دسامبر 1975
فردا، روزى است كه مسيح قدم
به جهان گذاشته است و من امشب را جشن مىگيرم. چراغ جشن من، قلب سوزان و آتشين من
است كه چون شمع مىسوزد و مراسم ملكوتى جشن را روشن مىكند. قطرات اشك من، درّ و
گوهرى است كه نور شمع در آن مىتابد و تلألؤ آن كلبه مرا مزيّن مىكند.
22
آوريل 1975
بغض حلقومم را فرا گرفته است، مىخواهم بگريم. مىخواهم فرياد
بكشم، مىخواهم به دريا بگريزم و مىخواهم به آسمان پناه ببرم. اشك بر رخساره زردم
فرو مىچكد. آن را پاك مىكنم تا ديگران نبينند، به گوشهاى مىگريزم تا كسى متوجه
نشود...
چند ساعتى سوختم و در شور و هيجانى خدايى غوطه خوردم. قلبم باز شده بود،
روحم به پرواز درآمده بود، احساس مىكردم كه به خدا نزديك شدهام، احساس مىكردم كه
از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشتهام، همه را و همهچيز را ترك كردهام فقط با روح
سر و كار دارم، فقط با غم همنشينم، فقط با درد مىسازم و فقط خداى بزرگ را پرستش
مىكنم...
راستى عبادت چيست؟ جز آنكه روح را تعالى دهد؟ و آن احساس ناگفتنى را
در دل آدمى ايجاد كند؟ احساسى كه در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش درمىآيد، جسم
مىسوزد، قلب مىجوشد، اشك فرو مىريزد، روح به پرواز درمىآيد و جز خدا نمىبيند و
نمىخواهد... اين احساس عرفانى، كه از اعماق وجود آدمى مىجوشد و بهسوى ابديت خدا
به پرواز درمىآيد عبادت خوانده مىشود...
اى خداى بزرگ، من چند ساعتى تو را
عبادت مىكردم و عبادت عجيبى بود! عبادتى كه از تلاقى غم با غمى ديگر بهوجود آمده
بود. آنجا كه دنياى تنهايى، با موجودى تنها برخورد مىكرد، آنجا كه من، خداوند
عشق لقب داشتم با فرشتهاى برخورد كردم كه سراپاى وجودش عشق بود...
خدايا چه
دنيايى خلق كردهاى؟ چه آسمانهاى بلند، چه گلهاى رنگارنگ، چه درياها، چه كوهها،
صحراها، جنگلها، چه دلهاى شكستهاى، چه روحهاى پژمردهاى، چه دردهاى كشندهاى،
چه عشقها، چه فداكارىها، چه اشكها و چه حرمانها...
عجيب آنكه، بزرگى و عظمت
انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادى، جهان را بدون درد و ناله و حرمان
نمىخواهى. ما هم عشاق وجود توييم كه دلسوخته و دست و پا شكسته به سويت مىآييم.
تو، ما را در آتش غم سوزاندى و خميره خاكى ما را با كيمياى عشق، به روحى فوق زمين و
آسمانها مبدل كردى كه جز تو نمىخواهد و جز تو نمىپرستد.
ژانويه
1976
بحبوحه جنگ بود، رگبار گلوله از دو طرف مىباريد، صداى سنگين و موزون
»دوشكا« هيبتى خاص به معركه مىبخشيد.
جنگآوران كتائبى در عينالرّمانه(15) در
نقاط مرتفع در كمائن مسلح و مجهز تيراندازى مىكردند و هر جنبندهاى را در شياح(16)
شكار مىكردند.
جنگآوران مسلمان، پشت ديوارها، پشت كيسههاى شن، در
مخفىگاههاى مختلف كمين كرده بودند. ابتكار عمل، به دست كتائب بود و مسلمانان جنبه
دفاعى داشتند و گاهگاهى براى خالى نبودن عريضه، انگشت روى ماشه مسلسل فشار داده،
بدون هدف دقيق رگبار گلوله بهسوى عينالرّمانه سرازير مىكردند.
ما، در طول
شياح، سه مركز دفاعى بهعهده گرفته بوديم كه خطرناكترين آنها نزديك خيابان
اسعداسعد بود. مطابق معمول براى سركشى و دلجويى از جنگآوران حركت، همه روزه به
ديدار مراكز مختلف آن و جوانان جنگنده آن مىرفتم، با آنها مىنشستم، چاى
مىخوردم، پشت سنگر را بازديد مىكردم. مواقع كتائبىها را از دور مىديدم، گاهى
نقشه مىكشيدم، گاهى طرح مىدادم و خلاصه ساعاتى را در ميان جنگآوران
مىگذراندم.
موازى خيابان اسعداسعد، خيابان كوچكى است بهنام شارع خليل، كه
همچون اسعد هدف تيراندازان كتائبى است و هر جنبندهاى در آن، هدف گلوله قرار
مىگيرد.
در كنار اين خيابان، پشت ديوارى بلند ايستاده بودم و دزدكى از كنار
ديوار به عينالرّمانه نگاه مىكردم و كمينگاههاى آنها را بررسى
مىنمودم.
خيابان ساكت بود، پرندهاى پر نمىزد، حتى صداى گلوله خاموش شده بود،
سكوتى وحشتناكتر از مرگ سايه گسترده بود...
و من در دنيايى از بهت و ترس و
نااميدى سير مىكردم...
آن طرف خيابان، در فاصله 10 مترى خانهاى بود كه بچهاى
دو يا سه ساله در آن بازى مىكرد، در خانه باز بود و يكباره بچه به ميان خيابان
كوچك دويد...
- بدون اراده فريادى ضجّهوار و رعدصفت كه تا بهحال نظيرش را از
خود نشنيده بودم، از اعماق سينهام به آسمان بلند شد...
نمىدانم چه گفتم؟
و چه حالتى به من دست داد؟ و انفجار ضجّهام چه آتشفشانى برانگيخت؟...
اما فوراً
مادرى جوان و مضطرب جيغى زد و با موى ژوليده و پاى برهنه به ميان خيابان دويد...
هنوز دستش به دست كودك نرسيده بود كه صداى تيرى بلند شد و بر سينه پرمهرش نشست!
چرخى زد و با ضجهاى دردناك بر زمين غلطيد، دستى به سينه گذاشت كه از ميان انگشتانش
خون فواره مىزد و دست ديگرش را به سوى بچهاش دراز كرده بود و مىگفت آه فرزندم!
آه فرزندم!
من ديگر نتوانستم تحمل كنم، جاى صبر نبود، خطر مرگ و ترس از خطر.
ديگر جايى از اعراب نداشت، با سرعت برق، خود را به وسط خيابان رساندم و با يك ضرب
بچه را بلند كردم و با يك خيز ديگر، خود را به طرف ديگر خيابان به داخل خانه
كشاندم...
گلوله مىباريد و مسلماً تيراندازان ماهر كتائبى منتظر اين لحظه
بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از ميان گلوله كدام يك، را به خاك
بياندازد...
وارد خانه شدم، بچه زير بازويم دست و پا مىزد، به سمت مادر توجه
كردم، ديدم هنوز دستش طرف فرزند دراز است و ديدگانش نگران ماست! وقتى از سلامتى ما
اطمينان يافت آهى دردناك كشيد و سرش را بر زمين گذاشت و دستش نيز بر زمين
افتاد...
بچه را در گوشهاى گذاشتم و آماده شدم تا خود را براى نجات مادر به
مهلكه بياندازم... تمام اين حوادث يكى دو ثانيه بيشتر طول نكشيد ولى آنقدر مخوف و
دردناك و ضجهآور بود كه تا اعماق استخوانهايم نفوذ كرد...
در اين وقت دوستان
رزمندهام نيز فرا رسيده بودند و بىمهابا از هر گوشهاى، رگبار گلوله را همچون
باران به سمت عينالرّمانه سرازير كردند و پردهاى از گلوله براى حمايت ما به وجود
آوردند.
در اين موقع، به وسط خيابان رسيده بودم و جنگندهاى ديگر نيز كمك كرد و
در مدتى كمتر از يك ثانيه مادر را به خانه كشانديم...
بچه، خود را در آغوش مادر
انداخت و مادر آهى كشيد و بچه را بر سينه سوراخ شده خود فشرد، بچه گريه مىكرد و از
گوشه چشم مادر قطرهاى اشك سرازير شده بود...
اشك سرور، اشك شكر براى نجات
فرزندش...
اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خستهاش به سمت گوشهاى خشك شد.
آرى مادر جان داده بود و بچه هنوز گريه مىكرد...
زنها و بچههاى همسايه جمع
شده بودند، شيون مىكردند، فرياد مىنمودند، مىآمدند و مىرفتند، شلوغ و پلوغ شده
بود...
اما من در دنياى ديگرى سير مىكردم، دور از مردم، دور از سر و صدا، دور
از معركه جنگ، به اين كودك خيره شده بودم، كودكى كه جنايت كرده بود! چه
جنايتى!
مادرش را به كشتن داده بود و در عين حال بىگناه بود و از صورت معصومش و
چشمان اشكآلودش و لبهاى لرزانش پاكى و صفا و نياز به مادر خوانده
مىشد...
بهصورت اين مادر فداكار نگاه مىكردم كه دستش بر سينهاش و پنجههايش
در ميان خونش خشك شده بود. گوشه چشمانش هنوز اشكآلود بود و در گوشه لبش لبخند
آرامش و آسايش خوانده مىشد.(17)
25 ژانويه 1976
خدايا دلم گرفته،
نمىتوانم نفس بكشم، نمىخواهم بخندم، نمىتوانم بگريم، خواب و خوراك از سرم رفته،
قلبم شكسته، روحم پژمرده و انسانيتم كشته شده. گويى سنگم، گويى ديگر احساس ندارم.
شدت احساس آنقدر غليان كرده و آنقدر مرا سوخته كه ديگر وجودم از احساس درد و غم
به اشباع رسيده است.
از كنار جوانى مىگذرم كه بر خاك افتاده، خونش گرم و روان
است. جراحاتى عميق، كه در حالت عادى مرا منقلب مىكند و قادر به ديدنش نيستم. بدن
چاك شده، جمجمه خرد شده، به خاك و خون آغشته، لباسهاى پارهپاره و بدن خونين
نيمهعريان بر روى خاك افتاده... و چقدر عادى مىگذرم!
آه، دوستم چشمش را از دست
داده و سر خونينش با پارچه خونين بسته شده و مادر و خواهر و اقوامش با چه نگاههاى
تضرع و التماس به من نگاه مىكنند... آه، آن طرف ديگر دوست ديگرم افتاده.
آه
خدايا، جوانى ديگر از دوستانم، به شدت مجروح شده و آن طرف ديگر افتاده و شايد در
اثر عمق جراحات جان داده است.
آه خدايا چه بگويم؟ از ميان اين شهر(18) سوخته و
غارتشده مىگذرم. اجساد سوخته و عريان و سياه شده در گوشه و كنار افتاده؛ بناهاى
بلند واژگون شده، خانههاى زيبا همه سوخته، مسلحين در هر گوشه و كنارى پراكندهاند
و عدهاى بىشرم، مشغول دزدى و سرقت باقيماندههاى اين خانههاى سوخته. چه
غمانگيز؟ چه دردناك؟ و غمانگيزتر از همه آنكه هنوز اجساد كشتهها و سوختهها،
همهجا پراكنده است و اين مردم بىاحساس، از كنار اين كشتهها آنچنان بىخيال
مىگذرند كه گويى ابداً انسانى وجود نداشته... انسانيتى باقى نمانده است.
اينجا
دامور شهر عشق،شهر زيبايى، شهر قدرت و شهرغرور وجاهطلبى بود. عربدههاى مستانه »هل
من مبارز« هميشه شنيده مىشد. ستمگران در آن خانه كرده بودند، گاه و بيگاه راه را
بر روندگان مىبستند و آدمها را مىكشتند، جوانان را شكنجه مىدادند، به مردم
اهانت مىكردند و امنيت را از عابرين سلب كرده بودند. چه خونها ريخته شد! چه
اشكها، چه غمها و دردها، چه شكنجهها و چه جنايتها! هر روز مسلسلهاى كتائبى، در
خيابان مركزى رژه مىرفتند و از مردم زهر چشم مىگرفتند، هر روز، جنوب را با بستن
راه تهديد مىكردند. گاه و بىگاه، با رگبار گلوله سكوت را و آرامش را در هم
مىشكستند، بالاخره تقدير، فرمان داد تا طومار زندگى اين شهر پيچيده شود. آتش جنگ
برافروخته شد، جنگندگان از همه اطراف هجوم آورند، از زمين و آسمان، آتش مىباريد،
حتى هواپيماهاى دولتى به كمك مدافعين شهر آمدند و مهاجمين را به گلوله بستند و
مواضع آنها را بمباران كردند. صدها نفر به خاك و خون افتادند؛ همه شهر به آتش كشيده
شد. همه ساختمانها تقريباً خراب شد و از اين شهر بزرگ جز نمايى دردآلود و
حزنانگيز باقى نماند.
1976
من با ايمان به انقلاب، قدم به اين راه
گذاشتهام و همهروزه در معرض مرگ و نيستى قرار گرفتهام. ولى براساس ايمان به هدف
و آزادى فلسطين، از مرگ نهراسيدهام و همه خطرات را با آغوش باز استقبال كردهام.
امروز، ايمان من به اين انقلابيون از بين رفته است، قلبم راضى نيست، قناعتى ندارم.
خصوصيات انقلابى را در اينان نمىيابم و فكر نمىكنم كه اينان قصد آزادكردن فلسطين
را داشته باشند و هرچه سعى مىكنم كه خود را راضى نمايم و قلبم را قانع كنم كه
مقاومت فلسطينى همان »شعله مقدسى است كه براى آزادى انسانها بايد نگاهش داشت و با
قلب، جان و روح خود بايد از آن محافظت كرد...«(19)
ولى متأسفانه قادر نمىشوم
خود را راضى كنم يا اقلاً خود را گول بزنم و در تخيلات شيرين انقلابى همچنان سير
كنم و شربت شيرين شهادت را آرزو نمايم...
در مقابل مىبينم كه اينان با زور
مىخواهند مرا راضى كنند و به قلبم قناعت بپاشند و روح آشفتهام را تسكين دهند ولى
قادر نيستند، زيرا، قناعت قلبى و ايمان زائيده زور نيست...
در عين حال،
نمىتوانم نه خود را گول بزنم و نه ناراحتى قلبى خود را كتمان كنم... به من ايراد
مىگيرند كه چگونه جرأت مىكنى در سرزمين مقاومت زندگى كنى و ايمان به ايشان نداشته
باشى و هنوز زنده باشى؟ ايرادكنندگان، دوستان مصلحى هستند كه فقط حقايق موجود را
گوشزد مىكنند... ولى من، منى كه با حيات خود، انقلاب را خريدهام هميشه حيات را در
كف دست تقديم داشتهام، ديگر نمىترسم كه زورگويى حيات مرا بستاند، كسى نمىتواند
با ترس از مرگ، مرا به زانو درآورد و راه غلطى را بر من تحميل كند. انقلاب، مرا
آزاده كرده است و آزادى خود را به هيچ چيز حتى به حيات خود
نمىفروشم.
1976
اى حسين، اى شهيد بزرگ، آمدهام تا با تو راز و نياز
كنم. دل پردرد خود را به سوى تو بگشايم. از انقلابيون دروغين گريختهام. از تجار
مادهپرست كه به اسلحه انقلاب مسلح شدهاند بيزارم. از كسانىكه با خون شهيدان
تجارت مىكنند متنفرم. از اين ماكياول صفتانى كه به هيچ ارزش انسانى پاىبند نيستند
و همه چيز مردم را، حيات و هستى و شرف خلق را و حتى نام مقدس انقلاب را، فداى مصالح
شخصى و اغراض پست مادى خود مىكنند گريزانم...
اى حسين، دلم گرفته و روحم
پژمرده؛ در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف و آن طرف مىكشاند،
مأيوس و دردمند، فقط برحسب وظيفه به مبارزه ادامه مىدهم و گاهگاهى آنقدر زير
فشار روحى كوفته مىشوم كه براى فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مىزنم تا از
ميان اين گرداب وحشتناكى كه همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گليم انسانى
خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامنى پاك و
كفنى خونين به لقاء پروردگار نائل آيم...
اى حسين مقدس، روزگار درازى بود كه هر
انقلابى را مقدس مىشمردم و نام او را با ياد تو توأم مىكردم و او را در قلب خود
جاى مىدادم و به عشق تو او را دوست مىداشتم و بهقداست تو او را مقدس مىشمردم و
در راه كمك به او از هيچ فداكارى حتى بذل حيات و هستى خود دريغ نمىكردم...
اما
تجربه، درس بزرگ و تلخى به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتى شهادت بهخودى
خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد، بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكارى در
راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهى و غرور و مصالح پست مادى و ايمان به ارزشهاى
الهى است. مقاومت فلسطينى براى ما به صورت بت درآمده بود و بىچون و چرا آن را
مىپذيرفتيم و مىپرستيديم و راهش را، كارش را و توجيهاتش را قبول مىكرديم. اما
دريافتيم كه بيش از هر چيز، انسانيت و ارزشهاى انسانى و خدايى ارزش دارد و هيچچيز
نمىتواند جاى آن را بگيرد. بايد انسان ساخت، بايد هدف را براساس سلسله ارزشها
معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناى انسانيت و ارزشهاى خدايى قرار
داد.
اى حسين، امروز نيز تو را تقديس مىكنم، اما تقديسى عميقتر و پرشورتر كه
تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مىورزد و تو را مىخواهد و تو را
مىجويد.
اى حسين، دردمندم، دلشكستهام و احساس مىكنم كه جز تو و راه تو دارويى
ديگر تسكينبخش قلب سوزانم نيست...
اى حسين، من براى زندهماندن تلاش نمىكنم،
از مرگ نمىهراسم، به شهادت دل بستهام و از همه چيز دست شستهام، ولى نمىتوانم
بپذيرم كه ارزشهاى الهى و حتى قداست انقلاب، بازيچه سياستمداران و تجّار
مادهپرست شده است.
1976
هنوز به استقبال خدا
نرفتهام
هنوز مىترسم كه خداى بزرگ را، رو در رو ملاقات كنم و مىترسم كه
به خانهاش قدم بگذارم. هنوز خود را آماده پذيرش مطلق او نمىبينم و هنوز در
گوشههاى دلم خواهشهاى پست مادى وجود دارد. هنوز زيبارويان دلم را تكان مىدهند و
هنوز دلم در گرو مهر همسرم مىلرزد. هنوز ياد دردناك كودكان فرشتهصفتم، روح مرا
سراپا مملو از درد و اندوه مىكند. هنوز دست از حيات نشستهام و هنوز جهان را
سهطلاقه نكردهام. هنوز مهر زندگى در عروقم مىدود و هنوز از همه چيز به كلى
نااميد نشدهام. هنوز قلب و روح خود را يكسره وقف خدا نكردهام و بر كثيرى از
آرزوها و اميدها خط بطلان كشيدهام، مقاديرى از خواهشها و لذات را فراموش كردهام
و از بسيارى مردم، دوستان و كسان قطع اميد نمودهام. اما... خود را گول نمىزنم،
اما در زواياى دلم آرزو و اميد و خواهش وجود دارد. هنوز يكسره پاك نشدهام، هنوز
دلم جايگاه خاص خدا نشده است. لذا از ملاقاتش مىگريزم، با اينكه در حيات خود
هميشه با او راز و نياز مىكنم، هميشه او را مىخوانم، هميشه در قدومش اشك
مىريزم.
هميشه در خلوت شبهاى تار با او راز و نياز مىكنم. هميشه دلم از شور
عشقش مىسوزد، مىطپد و مىلرزد. هميشه مردم را به سوى او مىخوانم. هميشه به سوى
او مىروم و هدف حياتم اوست.
اما، اما هيچگاه رو در رو و بىپرده در مقابل او
ننشستهام. گويى، مىترسم از شدت نورش كور شوم. هراس دارم از جلال كبريايىاش محو
گردم. شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگرى جز او وجود داشته
باشد.
او را خيلى دوست مىدارم. او خداى من است. محرم راز و نياز من است. همدم
شبهاى تار من است. تنها كسى است كه هرگز مرا ترك نكرده است و من نيز هرگز يادش را
از ضمير نبردهام.
سراپاى وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست، اما از او
مىترسم، از حضورش شرم دارم، دائماً از او مىگريزم، او را مىخوانم، از پشت پرده
با او راز و نياز مىكنم، با او مكاتبه مىكنم، همه را به سوى او مىخوانم، براى
لقايش اشك مىريزم، اما همينكه او به ملاقات من مىآيد من مىگريزم، مخفى مىشوم،
در سكوتى مرگزا فرو مىروم. جرأت ملاقاتش را ندارم. صفاى حضورش را در خود
نمىيابم.
او هميشه آماده است كه مرا در هر كجا و در هر شرايطى ملاقات كند. اما
اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمىبينم. از ترس و كوچكى خود شرم مىكنم، از او
مىگريزم.
1976
هنگام وداع! فرا رسيده است.
شمعى بود از
دنياى خود جدا شد و به پهنه هستى عالم، قدم گذاشت. به دام عشق پروانه افتاد، اسير
شد، سوخت و گرفتار شد.
اما از خواب بيدار شد و هر كس بهسوى كار خويش رفت. همه
رفتند و او را تنها گذاشتند. شمعى دورافتاده.
شمع بودم، اشك شدم، عشق بودم، آب
شدم. جمع بودم، روح شدم. قلب بودم، نور شدم. آتش بودم، دود شدم.
30 مه
1976
بسم
اللَّه
در
ساحت لبنانى آنچه مهم به نظر مىرسد اينكه:
حدود سه هفته پيش، نبعه بهدست
كتائب سقوط كرد. عدهاى كشته شدند. همه خانهها غارت شد و سوزانده شد و تقريباً همه
مردم را بيرون راندند. يك فاجعه بزرگ، يك هجرت دردانگيز به جنوب و به
بعلبك...
احزاب چپ و مقاومت، روزنامهها و راديوهايشان امام موسى را مسئول سقوط
نبعه خواندند و طوفان تبليغات زهرآگين و غرضآلود، همراه با فحش، تهمت و دروغ شروع
شد. به جوانان حركت محرومين در جنوب و بيروت حمله كردند، همه احزاب و منظمات(20) يك
جا قانون گذراندند كه حركت محرومين را تصفيه كنند. در جنوب زدوخوردهايى درگرفت. در
بيروت نيز، عدهاى از بچههاى ما را گرفتند و خانه آنها را غارت كردند... البته
مقاومت فلسطينى )يعنى قيادت(21) آن بخصوص ابوعمار و ابوجهاد( به طرفدارى از حركت
محرومين برخاستند و در جلسه مشترك با احزاب، مشاجره شديدى بين ابوعمار و احزاب
درگرفت. جنگ اعصاب ضدحركت )محرومين( همچنان وجود دارد. ليست سياهى از كادرهاى
)حركت( نوشته شده و حاجزهاى(22) احزاب دنبال كادرهاى ما مىگردند و آنهايى را كه
مىيابند مىگيرند، مىزنند و زندانى مىكنند. عده زيادى از كادرهاى ما مخفى
شدهاند و بيروت را ترك گفتهاند. احمد ابراهيم، تلميذ(23) مؤسسه(24) را كه در شياح
مىجنگيد، در بئرالعبد بالندى كه سوارش بوده، گرفتند و ده روزى در زندان آنها بوده
و هنوز لند(25) برنگشته است. البته بچههاى شياح مردانه ايستادند و حتى هنگامى كه
در محاصره پنج يا شش دوشكا و پنجاه تا شصت مقاتل(26) احزاب قرار گرفتند )با آنكه
عددشان هفت يا هشت نفر بوده( تسليم نشدند و گفتند تا آخرين قطره خون مىجنگيم.
درنتيجه احزاب عقب نشستهاند. ولى راديو و روزنامهها هر روز، مكرر گفتند كه مكتب
حركت(27) در شياح سقوط كرد، غارت شد، ويران شد... درحالى كه همهاش دروغ و جنگ
اعصاب بود.
استفزازات(28) در جنوب بيشتر است، البته در بعضى نقاط ، نيروهاى ما
قدرت بيشترى داشتند و از عهده استفزازات برآمدند و حتى در يك منطقه، همه احزاب را
از شهر بيرون راندند. اما در بسيارى از شهرهاى ديگر، بچههاى ما آزار زيادى ديدند،
ولى صبر كردند...
اما در نبعه چه اتفاق افتاد؟ و چرا سقوط كرد؟ اولاً از 180
هزار جمعيت بلد همه گريخته بودند جز حدود پنج هزار نفر و فقط حدود پنجاه تا شصت
مقاتل وجود داشت.
احتمالاً اين بحث دنباله دارد ولى در اين يادداشت به دست
نيامد. در يادداشتهاى ديگرى آمده كه در كتاب لبنان چاپ شده است.
30 ژوئن
1976
وصيت مىكنم...
وصيت مىكنم به كسى كه او را بيش از حد دوست
مىدارم. به معشوقم، به امام موسى صدر، كسى كه او را مظهر على مىدانم، او را وارث
حسين مىخوانم، كسى كه رمز طايفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم،
حرمان، مبارزه، سرسختى، حقطلبى و بالاخره شهادت است. آرى به امام موسى وصيت
مىكنم...
براى مرگ آماده شدهام و اين امرى است طبيعى و مدتهاست كه با آن آشنا
شدهام، ولى براى اولين بار وصيت مىكنم...
خوشحالم كه در چنين راهى به شهادت
مىرسم. خوشحالم كه از عالم و مافيها بريدهام. همه چيز را ترك كردهام و علايق را
زير پا گذاشتهام. قيد و بند را پاره كردهام و دنيا و مافيها را سهطلاقه كردهام
و با آغوش باز به استقبال شهادت مىروم.
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش
سال با مشكلاتى سخت دست به گريبان بودهام متأسف نيستم. از اينكه امريكا را ترك
گفتهام، از اينكه دنياى لذات و راحتطلبى را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنياى علم
را فراموش كردم، از اينكه از همه زيبايىها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم
گذشتهام متأسف نيستم...
از آن دنياى مادى و راحتطلبى گذشتم و به دنياى درد و
محروميت، رنج و شكست، اتهام و فقر و تنهايى قدم گذاشتم. با محرومين همنشين شدم و
با دردمندان و شكستهدلان همآواز گشتم.
از دنياى سرمايهداران و ستمگران گذشتم
و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم و با تمام اين احوال متأسف نيستم...
تو اى
محبوب من، دنيايى جديد به من گشودى كه خداى بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو
به من مجال دادى تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا
قدرتهاى بىنظير انسانى خود را به ظهور برسانم. از شرق به غرب و از شمال تا جنوب
لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاى الهى را به همگان عرضه كنم تا راهى جديد و قوى و
الهى بنمايانم. تا مظهر عشق شوم، تا نور گردم، تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع
حل گردم. تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم. جز محبوب كسى را نبينم و جز عشق و
فداكارى طريقى نگزينم. تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بندهاى مادى
آزاد شوم...
تو اى محبوب من، رمز طايفهاى و درد و رنج 1400 ساله را به دوش
مىكشى، اتهام، تهمت، هجوم، نفرين و ناسزاى 1400 ساله را همچنان تحمل مىكنى،
كينههاى گذشته، دشمنىهاى تاريخى و حقد و حسدهاى جهانسوز را بر جان مىپذيرى. تو
فداكارى مىكنى و تو از همه چيز خود مىگذرى. تو حيات و هستى خود را فداى هدف و
اجتماع انسانها مىكنى و دشمنانت در عوض دشنام مىدهند و خيانت مىكنند.
به تو
تهمتهاى دروغ مىزنند و مردم جاهل را بر تو مىشورانند و تو اى امام، لحظهاى از
حق منحرف نمىشوى و عمل به مثل انجام نمىدهى و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث،
آرام و مطمئن بهسوى حقيقت و كمال قدم برمىدارى، از اين نظر تو نماينده على و وارث
حسينى...
و من افتخار مىكنم كه در ركابت مبارزه مىكنم و در راه پرافتخارت شربت
شهادت مىنوشم...
اى محبوب من، آخر تو مرا نشناختى!
زيرا حجب و حيا مانع آن
بود كه من خود را به تو بنمايانم، يا از عشق سخن برانم يا از سوز و گداز درونى خود
بازگو كنم...
اما من، منى كه وصيت مىكنم، منى كه تو را دوست مىدارم... آدم
سادهاى نيستم. من خداى عشق و پرستشم، من نماينده حق، مظهر فداكارى و گذشت، تواضع،
فعاليت و مبارزهام. آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيايى را بسوزاند، آتش عشق من
به حديست كه قادر است هر دل سنگى را آب كند، فداكارى من به اندازهايست كه كمتر
كسى در زندگى به آن درجه رسيده است...
به سه خصلت ممتاز شدهام:
1- عشق كه از
سخنم و نگاهم، دستم و حركاتم، حيات و مماتم عشق مىبارد. در آتش عشق مىسوزم و هدف
حيات را، جز عشق نمىشناسم. در زندگى جز عشق نمىخواهم و جز به عشق زنده
نيستم.
2- فقر كه از قيد همه چيز آزادم و بىنيازم، و اگر آسمان و زمين را به من
ارزانى كنند تأثيرى نمىكند.
3- تنهايى كه مرا به عرفان اتصال مىدهد و مرا با
محروميت آشنا مىكند. كسى كه محتاج عشق است در دنياى تنهايى با محروميت مىسوزد و
جز خدا كسى نمىتواند انيس شبهاى تار او باشد و جز ستارگان اشكهاى او را پاك
نخواهد كرد و جز كوههاى بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله
صبحگاه او را حس نخواهد كرد. به دنبال انسانى مىگردد تا او را بپرستد يا به او
عشق بورزد ولى هرچه بيشتر مىگردد كمتر مىيابد...
كسى كه وصيت مىكند آدم
سادهاى نيست، بزرگترين مقامات علمى را گذرانده، سردى و گرمى روزگار را چشيده، از
زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگى ميوه چيده، از هر چه
زيبا و دوستداشتنى است برخوردار شده و در اوج كمال و دارايى، همه چيز را رها كرده
و به خاطر هدفى مقدس، زندگى دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است. آرى اى
محبوب من، يك چنين كسى با تو وصيت مىكند...
وصيت من درباره مال و منال نيست،
زيرا مىدانى كه چيزى ندارم و آنچه دارم متعلق به تو و به حركت(29) و مؤسسه(30)
است. از آنچه بهدست من رسيده بهخاطر احتياجات شخصى چيزى برنداشتهام، و جز زندگى
درويشانه چيزى نخواستهام، حتى زن، بچه، پدر و مادر نيز از من چيزى دريافت
نكردهاند و آنجا كه سرتاپاى وجودم براى تو و حركت باشد معلوم است كه مايملك من
نيز متعلق به توست.
وصيت من، درباره قرض و دِين نيست. مديون كسى نيستم و
درحالىكه به ديگران زياد قرض دادهام، به كسى بدى نكردهام. در زندگى خود جز محبت،
فداكارى، تواضع و احترام روا نداشتهام و از اين نظر به كسى مديون نيستم...
آرى
وصيت من درباره اين چيزها نيست...
وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه
است...
احساس مىكنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتى ندارم كه
به تو سفارش كنم...
وصيت مىكنم وقتى كه جانم را بر كف دست گذاشتهام و انتظار
دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم...
تو را دوست مىدارم و
اين دوستى بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا، به كسى احتياج ندارم و حتى
گاهگاهى از خداى بزرگ نيز احساس بىنيازى مىكنم... و از او چيزى نمىطلبم. احساس
احتياج نمىكنم و چيزى نمىخواهم. گلهاى نمىكنم و آرزويى ندارم.(31) عشق من
بهخاطر آنست كه تو شايسته عشق و محبتى، و من عشق به تو را قسمتى از عشق به خدا
مىدانم و همچنانكه خداى را مىپرستم و عشق مىورزم به تو نيز كه نماينده او در
زمينى عشق مىورزم و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن براى من طبيعى است...
عشق
هدف حيات و محرك زندگى من است. و زيباتر از عشق چيزى نديدهام و بالاتر از عشق چيزى
نخواستهام.
عشق است كه روح مرا به تموّج وامىدارد و قلب مرا به جوش
مىآورد. استعدادهاى نهفته مرا ظاهر مىكند و مرا از خودخواهى و خودبينى مىراند.
دنياى ديگرى حس مىكنم و در عالم وجود محو مىشوم. احساس لطيف، قلبى حساس و ديدهاى
زيبابين پيدا مىكنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم
سحر، موج دريا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا مىربايند و از اين عالم مرا به
دنياى ديگرى مىبرند،... اينها همه و همه از تجليات عشق است...
بهخاطر عشق است
كه فداكارى مىكنم، بهخاطر عشق است كه به دنيا با بىاعتنايى مىنگرم و ابعاد
ديگرى را مىيابم. بهخاطر عشق است كه دنيا را زيبا مىبينم و زيبايى را مىپرستم.
بهخاطر عشق است كه خدا را حس مىكنم و او را مىپرستم و حيات و هستى خود را تقديمش
مىكنم...
مىدانم كه در اين دنيا، به عده زيادى محبت كردهام و حتى عشق
ورزيدهام ولى در جواب بدى ديدهام. عشق را، به ضعف تعبير مىكنند و به قول خودشان،
زرنگى كرده و از محبت سوءاستفاده مىنمايند!
اما اين بىخبران، نمىدانند كه از
چه نعمت بزرگى كه عشق و محبت است محرومند. نمىدانند كه بزرگترين ابعاد زندگى را
درك نكردهاند. نمىدانند كه زرنگى آنها جز افلاس و بدبختى و مذلّت