لـبـنـان

دكتر مصطفی چمران

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

من از جبل‏عامل آمده‏ام، سرزمينی كه ابوذرغفاری، يار صديق پيامبر بزرگ برای اولين بار اسلام راستين را به مردم آن منطقه تبليغ كرد و مسجدی برای عبادت خدا بنا نمود كه هم‏اكنون در ًميس‏جبلً به نام ابوذرغفاری معروف است. جبل‏عامل، سرزمين تشيع، سرزمين بهاءالدين عاملی و دانشمندان و متفكران بزرگی كه دنيا را منوَّر كرده‏اند.
من از جبل‏عامل آمده‏ام، كه در دوران 1400 سالة تاريخ اسلام هميشه مظلوم بوده و هميشه مورد غضب و كينه امويان و عباسيان و عثمانيان و آنگاه استعمارگران غرب و بالاخره اسرائيل بوده است.سرزمين جبل‏عامل هميشه زير تازيانه جور و ستم شكنجه ديده است، توسط جباران و ستمگران قتل عام شده است و بوسيلة استعمارگران زير نبوغ بندگی و اسارت درآمده است.
من از جبل‏عامل، سرزمين مقدس شيعيان آمده‏ام. من نمايندة محرومين و مستضعفين جنوب لبنان هستم كه همه‏روزه در زير آتش توپخانة سنگين و بمب‏های هواپيماهای اسرائيل مي‏سوزند. من از منطقه‏ای آمده‏ام كه بيش از نيمی از آن بكلی نابود شده است، از شهرهايی كه حتی يك ديوار سالم آن بجای نمانده است، روستاهايی كه همة اهالی آن گريخته‏اند، مناطقی كه زير سيطرة سياه اسرائيل و سعدحداد، عامل اسرائيل فرو رفته است، ناحيه‏ای كه بيش از 300هزار نفر از مردم آن آواره شده‏اند و خانه و كاشانة خود را رها كرده، در سرزمين‏های دور، دركنار مدرسه‏ها ومسجدها و كوچه‏ها و خيابان‍ها زندگی ذلت‏باری را به سرمي‏آورند.
من آمده‏ام كه فرياد ضجه‏آلود شيعيان لبنان را در زير آسمان بلند ايران طنين‏انداز كنم.
من آمده‏ام تا وجدان خفتة انسان‏های متعهد و مسئول را بيدار سازم.
من آمده‏ام كه از دردها ومحروميت‏ها، ظلم‏ها، ناله‏های نيمه‏شب، آه‏های سحر بگويم و اشك يتيمان، ضجة دردمندان، آه بيوه‏زنان، سوز دل‍سوختگان را بازگو كنم.
من آمده‏ام تا پردة سياه شب را –كه همچون ابری ضخيم بر انديشه ملت ما سايه افكنده است- پاره كنم و حقايق تلخ و دردناك شيعيان لبنان را به آنها بنمايانم.
من آمده‏ام كه از 100هزار كشته و 400هزار مجروح و معلول كه اكثرشان شيعه هستند خبر دهم.
من آمده‏ام كه از 30هزار آواره دربه‏در شيعه از جنوب لبنان خبر آورم، كه در بيغوله‏های دوردست، در كنار خيابان‏ها، گوشة مسجدها و مدرسه‏ها و ‌در زير پتوها زندگی مي‏كنند.
من آمده‏ام كه درد را به شما بازگويم كه تا به حال كسی بازگو نكرده است.من آمده‏ام كه دعا كنم،‌ تا خدای بزرگ انقلاب اسلامی ايران را پيروز كند. من آمده‏ام كه آرزو كنم تا در پناه حكومت اسلامی، عدل و عدالت دامن بگستراند.
من مي‏خواهم اميدوار باشم كه سيطرة ظلم و ستم اسرائيل و استعمار برای هميشه نابود گردد.
من آمده‏ام كه جان خود را فدا كنم تا رسالت مقدس اسلام پيروز شود و اين ظلمت كفر و جهل و فساد برای هميشه ريشه‏كن گردد.
من نيامده‏ام كه چيزی بخواهم؛ زيرا كسی كه همة وجود خود تقديم رسالتش كرده است، بي‏نياز است.
من نيامده‏ام كه شكوه كنم؛ مردمی كه 1400 سال درد و رنج تحمل كرده‏اند، بازهم با جان خود همة مشكلات را تحمل مي‏كنند.
من نيامده‏ام كه از تهمت‏ها و افتراها و اذيت و آزارها و ظلم و ستم‏هايی كه هم‏كيشان من به من روا داشته‏اند و ناله كنم؛ زيرا در طول 1400 سالة تاريخ خود به اين ستم بزرگ خوگرفته‏ام و تحمل اين بي‏انصافي‏ها برای من عادت شده است.
من فريادي‏ام كه در سينة مجروح جبل‏عامل، در خلال قرن‍ها ظلم و ستم، محبوس شده است.
من ضجة دردآلود معذّبين و زنجيريانم كه در شكنجه‏گاه‏های ستمگران و استثمارگران در طول تاريخ نابود شده‏اند.
من نالة دلخراش آن يتيمان دل‍شكسته‏ام كه در نيمه‏های شب از فرط گرسنگی بيدار مي‏شوند و دست محبتی وجود ندارد كه برای نوازش آنها را لمس كند، از سياهی و تنهايی مي‏ترسند و آغوش گرمی نيست كه به آنها پناه بدهد.
من آه صبحگاهم كه از سينة پرسوز بيوه‏زنان سرچشمه مي‏گيرم و همراه نسيم سحر در جستجوی قلب‏ها و وجدان‏های بيدار به هر سو مي‏دوم. آنقدر كه خسته مي‏شوم و از پای مي‏افتم و نااميد و مأيوس به قطرة اشكی مبدل مي‏شوم و بصورت شبنمی در دامان برگی سقوط مي‏كنم.
من آرزوی آن زنده‏دلانم كه هوای عدل و عدالت دارند و از اين دنيای پر ستم گريزانم و به اميد روزی دل بسته‏ام كه با ظهور مهدي(عج) عدل و عدالت بر خطة وجود دامن بگسترد و ظلم و ستم از اين عالم ريشه‏كن گرد.
من تمنای دل‏های عشاقم كه مي‏خواهم عشق و محبت بر همه جا دامن بگسترد و كينه و حقد و تعصب از روی زمين ناپديد گردد.
من اشك يتيمانم، كه دل شكسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو مي‏دوند، ولی هرچه بيشتر مي‏گردند كمتر مي‏يابند. وای به وقتی كه يتيمی بگريد! كه آسمان لرزه درمي‏آيد.
من خون شهيدانم، كه بر كوه‏های دور، يا قعر دره‏های عميق، يا بر دامان دشت‍ها و صحراگرد جاری هستم. من از قلبی سوزان كه به خاطر حق و حقيقت مي‏تپيده و برای استقرار عدل و عدالت مي‏جنگيده سرچشمه گرفته‏ام.
من شاهد فداكاري‏ها و جانبازي‏های آزاد مردانم. من زنده اين شهيدانم كه همة وجود خود را عاشقانه تقديم خدا كرده‏اند و به ابديت متصل شده‏اند. من مي‏روم تا نونهالان جهان را آبياری كنم، تا در مقابل ظلم و ستم بايستند و حجت خدا بر زمين گردند و قافلة پرافتخار شهدا را استمرار بخشند.
من همه‏روزه شهيدی از برادران خود را به دوش مي‏كشم و به گورستان مي‏برم، همه‏روزه زيرآتشبار سوزان اسرائيل خانه و كاشانه‏ها به آتش كشيده مي‏شود، بمباران‏های اسرائيل قتل عام مي‏كند و شيعيان جنوب را از هستی ساقط مي‏نمايد.
شيعيان لبنان كشته مي‏شوند، ولی كسی آنها را شهيد به حساب نمي‏آورد. ضجة مي‏كند، اما كسی فرياد ضجّة آنان را نمي‏شنود،‌ زير ظلم و ستم نابود مي‏شوند ولی وجدان كسی آگاه نمي‏گردد.
و از سوی ديگر يك دنيا كينه و دشمنی و كارشكنی و تهمت و افترا و شايعه عليه شيعيان از همه جانب جاری است. حتی در ايران انقلابی،‌ دست‏های مرموزی بشدت عليه شيعيان و تنها سازمان انقلابی آنها «امل» فعاليت مي‏كند و حقايق را از مردم ايران پوشيده مي‏دارد و با شايعه و تهمت و دروغ شيعيان را مي‏كوبد و لجن‏مال مي‍‏ند. وه كه چه ظلم بزرگی است!عده‏ای مرا متهم مي‏كنند كه افكارم متوجه كشورهای خارجی است و مصالح ايران را تحت‏الشعاع خارج قرار مي‏دهم. آنان مي‏گويند بايد همة توجه خود را معطوف به ايران كنم و اين همه به لبنان و كشورهای ديگر نپردازم.اولاً توجه و نگرانی شديد من مربوط به ايران است، نه كشورهای ديگر. نشان مي‏دهم كه خطراتی انقلاب ما را تهديد مي‏كند و من به خاطر پاسداری از ايران است كه اين مطالب را بيان مي‏كنم.ثانياً من هشت سال در لبنان گذرانده‏ام؛ دورانی سخت و خطرناك و در كوران مبارزة مرگ و زندگی و شهادت. من افتخار مي‏كنم كه سازمان‏‍دهندة بزرگترين حركت‏های مكتبی لبنان بوده‏ام؛ حركت محرومين و سازمان امل كه توسط امام موسي‏صدر تأسيس شده است. من سازماندهی آنها را به عهده داشته‏ام. در همة جريان‍های سياسی و انقلابی لبنان و ديگر كشورهای خاورميانه بوده‏ام و بيش از هر كس در جريان اخبار منطقه هستم و زيادتر از همه كس در سرنوشت شيعيان دخالت داشته‏ام و از آن اطلاع دارم و از جنايت‏ها و خيانت‏هايی كه به مردم محروم شيعه رفته است قلبم مجروح است.اگر كسی بخواهد از لبنان و شعيان لبنان و امام موسي‏صدر چيزی بداند، من بهترين مطلّع برای آگاهی علاقمندانم. تعجب مي‏كنم كه عده‏ای به دنبال نوشته‏های چپی و راستی ومزدوران اجنبی مي‏روند، يا به افراد مشكوك و غيرمكتبی استناد مي‏كنند تا در مورد لبنان كسب اطلاع كنند، در حالی كه به من كه در بطن جريانات بوده‏ام و بيش از هركس آگاهی دارم مراجعه نمي‏كند.هنگامی كه مي‏بينم توطئه‏هايی در جريان است و عده‏ای مشكوك مي‏خواهند حقوق شيعيان را پايمال كنند، ‌حق را پوشيده بدارند و از باطل طرفداری كنند، آنجاست كه احساس مي‏‍كنم سكوت جايز نيست و بايد حقيقت را بگويم. بخصوص مي‏بينيد كه دشمنان اسلام و شيعيان كتاب‏ها مي‏نويسند، شايعه‏ها و تهمت‏ها منتشر مي‏كنند و من نيز مجبور مي‏شوم كه جواب بگويم.گفته‏ های من يك‍صدم گفته‏ها و فعاليت‏های مخالفان نيست و افسوس كه وقت و فرصت ندارم كه بيش از اين حقايق خارج را برای شما تشريح كنم.ثالثاً عده‏ای فهميده يا نفهميده، درصددند كه اسلوب و خط‏مشی كشورها و يا سازمان‏های ديگر خارج را الگويی برای ما معرفی كنند، آنها را به عنوان پيشقدم، طرفدار، نمونة كشور اسلامی و انقلابی، پشتيبان انقلاب ايران و غيره معرفی مي‏نمايند و ملاحظه مي‏‏شود كه عده‏ای تندروتر انقلاب ما را تخطئه مي‏كنند و الگوهای خارجی را بهتر از انقلاب ايران بحساب مي‏‍آورند و اين يك جنايت بزرگ است.انقلاب مقدس اسلامی ايران آنچنان پاك و خالص است كه مي‏بايستی سرمشق ديگران قرار گيرد، نه آنكه انقلابی نماهايی، اسلوب سراسر دروغ و خدعه و نيرنگ و سياست‏بازی خود را بر ما تحميل نمايند. شناخت اين روش‍ها و خط‏مشي‏ها و آشكار ساختن حقايق آنها وظيفة من است؛ چرا كه سال‍ها در كنار اين سياستمداران حرفه‍ای زيسته‏ام و عليه توطئه‏های آنان به مبارزه برخاسته‏ام و به خواست خدای بزرگ، براساس خط مكتبی اسلام، خداوند ما را پيروز گردانيد.


 

سخنی در باره كتاب

آنچه هم‏‌اكنون در لبنان مي‏گذرد و حوادث گذشتة آن، بدون شك از اهميت خاصی در دنيای اسلام برخوردار است، اهميتی كه كمتر در ابعاد مختلف مورد بررسی و توجه قرار گرفته است.
لبنان در جوار سرزمين‏های اشغال شده- توسط اسرائيل غاصب- و در همسايگی سوريه و دركنار دريای مديترانه، با جمعيت حدود سه ميليون نفر و مساحت 10452 كيلومتر مربع، اهميت استراتژيك خاصی را دارا مي‏باشد.لبنان را مي‏توان دروازة دنيا ناميد. زيرا هر فكر و ايدئولوژی از طريق لبنان به سرعت مي‏تواند در همة دنيا منتشر شود. بعد از حادثة سپتامبر سياه در اردن و كشتار فلسطينيان به دست ملك‏حسين، بزرگ‍ترين پايگاه مقاومت فلسطين بوده، به طوری كه در چندين سال پيش (در بسياری از مناطق، بخصوص جنوب لبنان) قدرت سياسی، نظامی و اقتصادی مقاومت فلسطين از قدرت دولت مركزی لبنان و يا هر قدرت ديگر به مراتب بيشتر بوده است. مقاومت فلسطين و لبنان آنچنان به‏ هم آميخته شدند كه برخی احزاب مشترك بوجود آوردند و در اغلب سازمان‏های فلسطينی، بسياری از لبنانيان عضويت داشتند.
سرزمين جنوب لبنان «جبل‏عامل»‌ْ مهد شيعه دنيا و علمای بزرگ سيعی از روزهای نخستين اسلام بوده و در طول تاريخ مورد ظلم و ستم خلفا و حكام و فرمانروايان وقت قرار گرفته است و شيعيان دائم در حال مبارزه با آنان بوده‏اند. اين شيعيان هميشه مورد حقد، حسد و تحت ظلم واقع شده‏اند. فقر، فاقه، بدبختی و بي‏سوادی، ‌به رغم داشتن فرهنگ غنی و دانشمندان بزرگ، نتيجة اين ستم‏ها بوده است. امّا سرانجام بپا خاستند و انقلاب و طوفانی را در لبنان به پا كردند كه موازين قوا را به‏هم زد و به ناچار، توطئه پشت توطئه برای انهدام و اضمحلال اين قيام به وقوع پيوست. چپ و راست- در داخل لبنان و دشمنان خارجی اين مردم مستضعف اسرائيل و امريكا- متحد شدند و بر پيكر نوخاسته و ناتوان اين ملت تاختند و سرزمين اسلامی آنان را به اشغال درآوردند. متأسفانه اين صفحة ننگين تاريخ دنيا، نه فقط به دست آمريكا و اسرائيل و دست راستي‏های لبنان ورق خورد، بلكه اكثر حكام و ملوك نفرين شده عرب، به‏عنوان فرمانروايان مسلمان و دوست ملت فلسطين دست خود را در تدوين اين صفحة ننگين آلودند و ننگ ابدی را در تاريخ به نام خود رقم زدند.بررسی حوادث لبنان و بخصوص وضع كنونی شيعيان كه بدون شك مهمترين حاميان واقعی انقلاب اسلامی ايرانند، بدون مطالعه تاريخ گذشته و مجاهدت‏های عصر حاضر و قيام و جنبش اسلامی آنان، عملی نيست.هراس استعمارگران و ابرقدرت‍ها از جنبش شيعيان لبنان، به خاطر انتخاب راه انقلاب اسلامی براساس معيارهای اسلامی و راه علي(ع) و راه سرخ شهادت حسين‏بن‏علي(ع) است.جامعه اسلامی لبنان هم‏اكنون، از بسياری از مشكلات رنج مي‏برد، بخصوص جامعة تشيع لبنان كه وارث نابساماني‏های فكری، عقيدتی، سياسی و اقتصادی زيادی است، كه حاصل قرن‏ها ظلم و ستمی است كه بر آنها رواداشته شده است.
ريشه‏يابی تحليلی اين مشكلات و دقت در جزئيات بس دقيق حوادث و تاريخ گذشته شعيان لبنان، موضوعی است كه شايد كمتر بدان توجه شده باشد و اين مطمئتاً سوای تاريخ‏نويسی معمولی به معنای وقايع‏نگاری است، چرا كه اصولاً بررسی تاريخ، بدون علت‏يابی و تحليل عميق، در حد مطالعه يك داستان است.
بررسی حوادث اخير لبنان نيز كاری بس مهم و در عين‏حال مشكل است و فقط از عهدة كسانی برمي‏آيد كه علاوه بر نگرش ظاهری حوادث، به علل آن هم توجه كنند و تحت تأثير تبليغات ظاهرفريب واقع نشوند و در دام غول‏های خبری دنيا، كه حقايق را مي‏توانند بخوبی وارونه جلوه دهند، نيز نيفتند. علاوه بر آن بايد تسلط كامل بر همه حوادث داخلی و خارجی لبنان داشته و يك‏بعدی وقايع را ننگرند، بلكه تمام ابعاد گويای اين تاريخ را بررسی و رسالتی را كه به عهده گرفته‏اند، انجام دهند.كتابی كه به عنوان «لبنان» اثر ارزشمند «شهيد دكتر مصطفی چمران» ارائه مي‏شود، براساس مطالب فوق تدوين شده و شايد چيزی بيش از آنچه كه گفته شد، يعنی خلوص و پای و صداقت، نز با آن عجين شده باشد.شهيد چمران، چه در لبنان و چه در ايران، همواره از اين موضوع كه چرا واقعيت‏ها بر همگان روشن نيست رنج مي‏برد و سعی مي‏كرد حقايق اوضاع لبنان را آنچنان كه هست، بيان كند. از اين رهگذر دست‏نوشته وسخنراني‏های متعدد از خود به يادگار گذاشت كه بدون شك حاوی مطالب بسيار دقيق، مهم و بي‏نظير است. او حقايقی را فاش مي‏كند كه در هيچ تاريخ و كتابی نخوانده‏ايد. بگونه‏ای حوادث را بررسی و تحليل مي‏كند كه خبائث و جنايت استعمار كثيف و سياست‏‍پيشگان خود فروخته و مزدوران بي‏مايه را در طی ذكر حوادث به خوبی آشكار مي‏سازد و رسالت تاريخی خود را به نحو شايسته‏ای به انجام مي‏رساند.
او به عمق تاريخ گذشتة شيعيان لبنان چشم مي‏دوزد و علت و ريشه‏های بدبختی كنونی آنان را مي‏يابد و به صراحت در معرض ديدهمگان قرا مي‏دهد.او خود جزيی بسيار مؤثر و حركت‏انگيز از تاريخ كنونی شيعه لبنان است و شايد بتوان گفت فردی را همانند او، با حركت انسان‏سازش كه تمام زير و بم حوادث دهه پنجاه لبنان را مي‏داند و با تسلط مي‏تواند آن را ريشه‏يابی كند، نيابيم. بنابراين او بهترين كسی است كه دقيقاً در متن وقايع لبنان بوده و از نزديك دگرگوني‏ها و ظلم و جنايت‏هايی را كه برشيعه لبنان رفته، لمس كرده است. بنابراين گفته او و نوشتة او محكم‏ترين سند تاريخی است.برای دانستن عمق حوادث لبنان نيازی نيست كه به تاريخ‏نويسان و سياستمداران وابسته مراجعه كنيم، بلكه گفته‏ها و نوشته‏های اين شهيد سعيد كه از هر فردی به اين وقايع آگاه‍تر و در بطن و متن حوادث بوده و فقط ظواهر را توجه نكرده، مطمئناً مي‏تواند بهترين دليل و راهنما باشد.
شهيد دكتر مصطفی چمران به نت ايجاد يك حركت انقلابی اسلامی، به لبنان رفت تا عليه طاغوت –شاه ايران- و رژيم غاصب اسرائيل كه هر دو از يك منبع سرچشمه مي‏‍گرفتند پايگاه مبارزه‏ای تشكيل دهد. بنابراين همه تلاش او در لبنان مبارزه و حركت بوده و همه جزيی از تاريخ لبنان به حساب مي‏‍آيد. در مقابل اين حركت، ضدحركت‏ها نيز از جمله حوادث مهمی هستند كه در سرنوشت لبنان مؤثر بوده است.كتاب حاضر گزيده‏ای از دست‏نوشته‏ها يا سخنراني‏های شهيد چمران و حاصل مطالعه و بررسی كليه نوشته‏ها و سخنراني‏های او (در لبنان، اروپا، ‌ايران) دربارة لبنان است، كه برحسب تاريخ و زمان اتفاق حوادث،‌ منسجم و تدوين شده است. بديهی است كه در يك دست‏نوشته يا سخنرانی كليه اين مطالب را نمي‏توان يافت، ولی با استفاده از تمام دست‏نوشته‏ها و سخنراني‏ها كه در فهرست مآخذ آمده است مي‏توان تحليلی از حوادث لبنان براساس زمان اتفاق آن حوادث گردآوری كرد. اگر ضعفی در انسجام مطالب يافت شود،‌ به علت مشكل بودن اين امر و بضاعت مزجات گردآورنده است. افسوس كه اين مجموعه در زمان حيات آن شهيد گردآوری نشد كه بدون شك بسی ارزنده‏تر مي‏بود.
برای آگاهی بيشتر خوانندگان محترم در بعضی از موارد، تاريخ ايراد يا نگارش مطالب و يا توضيحی در مورد مطالب آورده شده كه داخل{كروشه} جمله‏ها يا كلماتی است كه برای روشن يا معنی كردن يك لغت بر متن كتاب يا سخن و نوشته شهيد چمران اضافه شده است.
در قسمت‏های استفاده شده از سخنرانی، سبك خاص سخن گفتن شهيد چمران را مي‏توان يافت و اين به خاطر آن است كه مطالب از نوار سخنرانی پياده شده و به رشتة تحرير درآمده است كه مسلماً با سبك نگارش او متفاوت است.يكی از خصوصيات بارز شهيد دكتر مصطفی چمران، فروتنی فراوان او و خلوص عقيده و اعمال اوست. بدين لحاظ با آنكه خود همگام با همة اين حوادث بوده و تأثيری عميق در لبنان و تاريخ لبنان از خود بجای گذاشته، اما ممكن است مردم به ظاهر، بدين پايه نقش او را درنيافته باشند و خود نيز در طول نوشته‏ها و گفته‏هايش كمتر ذكر و نامی از خود به ميان آورده، مگر آنجا كه گريزی نبوده است. زيرا او هميشه معتقد بود اگر اعمال و تلاش‏های او را فقط خدا بداند، كافی است. بنابراين، با اينكه خود قهرمان و طراح بسی از اين حماسه‏ها، مقاومت‏ها و ايثارهاست اما خود را مطرح نساخته است.
اگر بخواهيم صداقت تاريخی را ملحوظ بداريم، بدون شك نقش شهيد دكتر چمران در هدايت فكری و عملی شيعيان لبنان، بس مهم و اساسی است و بطور كلی مي‍توان سلسله‏جنبان همه اين حركت‏ها (بخصوص مقاومت‏های شهادت‏آميز و حماسه‏ساز) را،‌ خود او دانست كه در كنار رهبری مذهبی و سياسی و حتی نظامی و بينش و درايت و پاكی و صداقت امام موسي‏صدر رهبر مفقود شيعيان لبنان، توانسته است آنچنان نمونه‏ی كم‏نظير از خود ارائه دهد كه فقط زيبندة شاگردان و رهروان خاص مكتب پيامبر عظيم‏الشأن(ص) و علی مرتضي(ع) سرور شهيدان است. بدينگونه او خون جوشان شهادت حسينی را در عروق شيعيان به غليان درآورد، و با سازماندهی آنان، اين مظلومان هميشة تاريخ را با دست خالی به تحرك و مقابله در مقابل بزرگترين قدرت‏های نظامی و جبارترين گروه‏های مزدور واداشت، به صورتی كه اكنون هم بسياری از شيعيان، تداوم‏بخش راه شهادت حسينی و مكتبی اسلام بوده و به نبرد مظلومانه خود ادامه مي‏دهند.
شيعيان شيعيان مظلومی كه پدر و رهبر آنان- امام موسي‏صدر- مفقود شده (و به گفتة شهيد چمران يتيم شده‏اند) و نقطه جوشش و خروش خود را يعنی شهيد دكتر مصطفی چمران- نيز از دست داده‏اند، ‌دائماً با گروه‏های مزدور و خبيث عراق و خودفروختگان ب‍ي‍مايه ديگری درگير هستند و صدها تن از آنان نيز پس از پيروزی انقلاب در اين راه شهيد شده‏اند. سَعدحَداد نوكر اسرائيل، فالانژها و ساير دست راستي‏های لبنان،‌ مرتب آنها را كوبيده‏اند و چه جنايت‍ها كه به بار نياوردند و همه‏روزه اسرائيل صهونيست جبار، آنان را گلوله‏باران و بمباران مي‏كند و مدتی نه تنها سرزمين مقدس «جبل‏عامل»، بلكه تا بيروت (يعنی همة زمين‏های شيعيان) را اشغال كرده است. خانه‏های آنان را ويران و كشتارهايی به راه انداخته كه از لبنان چيزی باقی نمانده است. ولی بازهم اين مظلومان تاريخ با اتكال به خدای بزرگ و اميد به او، تنها به مبارزات سخت خود ادامه مي‏دهند و برای پيروزی نهايی انقلاب اسلامی ايران و بقای راه و نهضت امام خمينی دعا مي‏كنند و ايران اسلامی را به عنوان تنها كشور شيعی انقلابی مسلمان و آخرين روزنة اميد مي‏دانند و بعد از خدای بزرگ، به او چشم دوخته‏اند. اميد است در اين برهة خطرناك خداوند به ما توقيق بيشتری در كمك به همة مستضعفين مبارز، بخصوص شيعيان لبنان كه حركتی اساسی در مبارزه با ظلم و صهيونيسم مي‍كند، عطا فرمايد.
با آنكه تلاش‏ها و كوشش‏های شهيد چمران در ايجاد حركت‏های انقلابی غيرقابل انكار و برای شيعه لبنان يا مسلمانان محروم لبنان فراموش ناشدنی است، ولی او، در آنجايی كه مربوط به خود او و شخص او مي‏شد سكوت كرده، و چه بسا حوادثی را به همين دليل مسكوت گذاشته است كه شرحش را از زبان ديگران بايد شنيد، يا شايد اصولاً كس ديگری شاهد حادثه نبوده است.
در متن كتاب صحبت از برادران سنی و پيروان اديان ديگر نظير مسيحی و ارمنی زياد به ميان مي‍آيد، بايستی توجه داشت كه در موضوع مذاهب لبنان، برادران مسلمان سنی مذهب و حتی مسيحيان، ‌ارتباطی با ايران و پيروان مذاهب مختلف ايرانی، بخصوص هيچ ربطی با برادران سنی ايران، كه همانند ساير اقشار مردم در طول انقلاب همگام سايرين شركت داشتند،‌ ندارد و مسائل مذهبی را (مسيحی، سنی و شيعي) كه بصورت طوايف در لبنان هستند، نمي‏توان در ايران نيز تعميم داد، بلكه آنها مسائلی هستند خاص و مربوط به خود لبنان. شهيد چمران نيز خود بارها در سخنراني‏هايش اين مهم را تذكر داده است، تا جايی برای سوء استفاده و ايجاد تفرقه باقی نماند.موضوع مهم ديگر توجه به زمان و مكان خاص اين دست‏نوشته‏ها و سخنراني‏ها است، چه بسا تاكنون در اثر تحولات سياسی، بسياری از اين مسائل دگرگون شده باشد و افراد و سازمان‏ها و احزابی كه از آنان نامی به ميان آمده، وجود نداشته باشند، مثلاً ترور يا كشته شده باشند و يا تغيير موضع سياسی داده و از مسير اصلی خويش منحرف شده باشند. بنابراين تغييرات و تحولات كنونی دنيا، بخصوص تحولات و سياست‏های جديد رهبران نهضت مقاومت فلسطين و سازمان‏ها و اجزاب و جنبش‏های لبنانی، كه پس از شهادت شهيد چمران بوقوع پيوستند، يا اتفاق خواهند افتاد،‌ نمي‏تواند در اين كتاب جای بحث و اشاره و ارتباط داشته باشد، گرچه با چشمی تيزبين و استفاده از اين تحليل‏ها و حقايق، شايد بتوان روند سياست منطقه را پيش‏بينی و بررسی كرد.
كتاب حاضر ارائه دهندة تاريخ و تحليل واقعی جهت شناخت تودة محروم ملت لبنان و نموداری نه چندان كامل و جامع از خدمات، تلاش‏ها و ايثارهای شهادت‏گونه رهرو راستين راه علي(ع) و حسين(ع) –شهيد چمران- است، كه مي‏تواند زيربنای تفكر ما بخصوص حركت ما در مورد لبنان باشد و بيش از همه، افشاكنندة توطئه‏های بزرگی است كه در مقابل حركت‏‏‏های انقلابی اسلامی در منطقه بوقوع پيوسته است.خداوندا، اين خدمت ناچيز را از ما بپذير و ما را توفيقی بيشتر در عرضه داشتن اينگونه افكار و آثاری كه تاكنون مكتوم مانده است، عنايت فرما و روح و روان همة شهدای راستين اسلام و جنگ تحميلی –بخصوص شهيد دكتر مصطفی چمران- را شادساز.
خداوندا، ما را از رحمت بي‏پايان خود محروم مدار و چنان توفيقی عطا كن كه در زمرة شهداء و صديقين و صالحين بحساب آييم.
 

وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدي
مهدی چمران
 

 

فصل1-جنوب لبنان (جبل عامل) مهد تشيع در طول تاريخ

 

لبنان تجربه زنده

موقعيت لبنان و جبل عامل

 ظلم‏ها به اين شيعيان

پايه ‏گذاری فئوداليسم

 ورود استعمار اروپايي

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

رَبِّ اشْرَحْ لی صَدری وَ يَسِّرلی اَمْری وَاحْلُلْ عُقْدَهَ مِنْ لِسانی يَفْقَهُوا قَوْلي

روزگاری از خود مي‏پرسيدم كه چگونه ممكن است علي(ع) مظهر اسلام و عدالت و حق باشد، آنگاه با آن شخصيت تابناك و بي‏نظير، با آن همه صفات و امتيازات عالی بشری، با آن همه گذشته پرافتخار ، بازهم تبليغات ابوسفيانی، مؤثر افتد و مردم اين همه در علي(ع) شك كنند؟ سال‏های سال، در مساجد و منابر و خطبه‏های جمعه، علي(ع) را نفرين و لعنت كنند و مردم ساكت گوش دهند و بپذيرند؟ راستی كه چگونه ممكن است؟

من در جواب عاجز بودم، ولی اكنون تجربه‏ه‍ای زنده آنچنان مرا سوزانده است كه با همه وجودم حس مي‏كنم كه چگونه ممكن است ابوسفياني‏ها با قدرت پول و زور و تهمت و دروغ و حيله و فريب برای مدتی بر عقول و افكار مردم مسلط شوند و علي(ع) را كافر و حسين(ع) را خارج از دين معرفی كنند و مردم جاهل نيز اين فريب را بپذيرند.

 

 

 

لبنـان تجـربه زنـده

اين تجربه زنده لبنان بود. روزگار به من درس‏های فراوانی داد، وارد معركه‏های حيات شدم، معركه‏هايی سخت و خطرناك؛ جايی كه شرف و ايمان و اردة آدمی به محك آزمايش درمي‏آيد، و چه آزمايش‏های سختي! چه درگيري‏های وحشتناكي! راستی كه دنيا صحنه پيكار و امتحان است و راستی كه كم‏اند آنان كه از اين آزمايش حيات پيروز به درمي‏آيند.
و خدای را شكر كه در زندگی خود از هيچ آزمايشی نگريختم و از هيچ معركه وحشتناكی روی برنتافتم. تحمل دردها و غم‏ها و شكست‏ها و مشكلات كار ساده‏ا‏ی نبود، ولی خدا خواسته بود كه در طی روزگار بپروراند و قدرت و تحمل مرا به بي‏نهايت برساند.
خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياس‏ها و معيارهای جديدی بر دلم گذاشت. خواسته‏های مادی و عادی و شخصی در نظرم پست شد. روزگاری گذشت كه دنيا و مافي‏ها را سه‏طلاقه كردم و از همه‏چيز خود گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم، و اين شايد مهمترين و اساسي‏ترين پاية پيروزی من در اين امتحانات سخت بود. عشق و گذشت، عشق به خدا و گذشت از همه چيز، آنگاه در فقر و ناداری و عدم امكانات اسير شدم.در حالی كه هيولای مرگ بر من مي‏تازد، هنگامی كه همه دشمنان اراده قتل مرا مي‏كنند، در زمانی كه ظلمت كفر و جهل و ظلم بر همه جا سايه افكنده و زمين و آسمان عليه من قيام كرده‏اند و اكثر دوستان گريخته‏اند، يا خاموش شده‏اند، من مي‏خواهم از استعدادهای بي‍نهايت خود استفاده كنم، اما در قفس فقر و عدم امكانات، دست‏بسته و محبوس شده‏ام و بايد تنها چشم به غيب بدوزم دل به خدا ببندم و از همه چيز دل ببرم.
فقر و بي‏چيزی بزرگترين ثروتی بود كه خدای بزرگ به من ارزانی داشت. او همت و اراده مرا آنقدر برتری داد كه زمين و آسمان‏ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامی كه شهيدی خون پاكش را دراختيارم مي‏گذارد و فقر اجازه نمي‏دهد كه يتيمانش را نگاهبانی كنم، هنگامی كه مجروحی در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي‏كند و با نگاه خود از من تقاضای كمك دارد و من مي‏سوزم و آب مي‏شوم و قدرت ندارم تا كمكش كنم، هنگامی كه در سنگر خونين‏ترين قتال‍ها، جنگاوری،‌ از گرسنگی شكمش خشك شده و نمي‏تواند آب از گلو فرو بدهد، من كه اينها را مي‏بينم و صبر مي‏كنم، ديگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شكسته‏ام؛ آنقدر احساس بي‏نيازی مي‏كنم كه در زير سخت‏ترين ضربه‏ها و كوبنده‏ترين هجوم‏ها از هيچ‍كس تقاضای كمك نمي‏كنم و حتی فرياد برنمي‏آورم، حتی آه نمي‏كشم، در دنيای فقر آنقدر پيش مي‏‍روم كه به غنای مطلق برسم، و اكنون اگر اين كلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي‏‍ريزم، برای آن است كه دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده فقر شكسته و همت و اراده، پيروز شده است.خدای بزرگ مرا در دريای غم و درد آبديده كرد. در مقابل طوفان حوادث بالا و پايين برد و صلابت داد. در كوير تنهايی و حرمان ومحروميت وجود مرا پاك و منزه كرد و قلب مرا صفا و صيقل داد. گاهگاهی كه به گذشته‏ها مي‏انديشم؛ از خود مي‏پرسيدم كه چگونه ممكن است از ميان اين همه خطرات بگذرم و هنوز زنده باشم؟ در زير رگبار گلوله‏ها و در كنار انفجار بمب‏ها به سر برم، هميشه در اقيانوس مرگ غوطه بخورم، دشمنان به كمين نشسته، همه روزه مرا هدف قرار دهند، با همه اينها بازهم زنده بمانم. اين چه فلسفه‏ايست؟ قضا و قدر چگونه دربارة من اين همه لطف كرده است؟
در جواب فكر مي‏كنم كه اين خواست خدا بود و او مرا برای اين آزمايش سخت آماده مي‏كرد. اگر آن آمادگي‏های قبلی نبود، مسلماً طاقت تحمل اين آزمايش بزرگ را نداشتم. اكنون برای اولين‏بار احساس مي‏كنم كه لااقل در دوره‏ای معين، همه استعدادهای نهفته من، همة تجربه‏ها و همة وجود من به كار افتاده است و توانسته‏ام كه كلمه حق را زنده نگاه دارم و مظهر ارزش‏های خدايی باشم. طوفان‏های بي‍رحم ظلم و تهمت و دروغ و دشمنی و كينه و حيله و پستی و رذالت را تحمل كنم و در مقابل ظلم و كفر و جهل سر تسليم فرود نياورم، و آنجا كه زمين و آسمان به من سخت مي‏گيرند و ديگر راه نجاتی نمي‏ماند به دامان شهادت پناه مي‏برم تا پرچم حسين(ع) افراشته بماند.
آنچه را مي‏‍گويم تاريخ نيست؛ زيرا فرصت اجازه نمي‏دهد، بلكه تجزيه و تحليلی از حوادث دردناك لبنان است. آنطور كه شنيده‏ام دستگاه‏های تبليغاتی ابوسفيانی، افكار را مشوب كرده‏اند، حقايق را وارونه جلوه داده‏اند، و احتمالاً دوستان را نيز دچار شكست و ابهام كرده‏اند.(1)
 

 

موقعيت لبنـان و جبل عامل

لبنان كشور كوچكی است در كنار دريای مديترانه كه بين سوريه و اسرائيل و دريای مديترانه قرار گرفته است. طوايف مختلف، با اديان مختلف در اين قسمت زندگی مي‏كنند. شيعيان لبنان اكثراً در منطقه‏ای به نام «جبل عامل» سكونت دارد كه از نظر تاريخی مقدس‏ترين منطقه خاورميانه به شمار مي‏رود. «جبل عامل» به فلسطين متصل و محل نزول وحی و زادگاه پيامبران زيادی است. اسلام در اين منطقة مقدس بوسيله «اباذرغفاري» بزرگترين صحابی پيامبر(ص) رواج يافت. او مسجدی بنا كرد كه هنوز به نام «ابوذرغفاري» در منطقه جبل عامل جنوب لبنان، در دهی به نام «ميسل الجبل» وجود دارد كه خود، در آن نماز گزارده‏ام، ولی متأسفانه در حل حاضر اين مسجد زير سلطة اسرائيل و نوكر او «سعدحداد» قرار دارد. منطقه‏ای كه جزو زمين‏‍های شيعيان است، ولی اشغالگران آنجا را تسخير كرده‏اند. در حقيقت رسالت محمدي(ص) و اسلام راستين توسط «اباذرغفاري» به جنوب لبنان مي‏رود و برای اولين‏بار مهر علي(ع) از زبان پاك اباذرغفاری در قلوب مسلمانان اين منطقه جايگزين مي‏شود. بنابراين اولين منطقة شيعه‏نشين دنيا، منطقة جبل‏عامل در جنوب لبنان است، آن هم توسط «اباذرغفاري».

 

 

ستم‏هايی كه به اين شيعيـان شده است

مي‏دانيد كه معاويه برای مدتی دراز در شام حكومت داشت و ظلم‏ها و ستم‏هايی كه بني‏اميه و بعد بني‏عباس بر علويان و شيعيان آل علي(ع) روا داشتند، بيش از هر جای ديگر در منطقة مقدس جبل‏عامل به چشم مي‏خورد. آنان شيعيان را در داخل ديوارها، در ميان جرزها، در وسط ستون‏ها دفن مي‏كردند، قتل عام‏های بزرگ از شيعيان به راه مي‏انداختند. حتی اگر هم‏اكنون به جنوب لبنان گذر كنيد، خواهيد ديد كه همه روستاها بر قله كوه‏ها بنا شده‏اند، تا در صورت هجوم دشمن بتوانند از خود محافظت كنند.در مكتب تشيّع ما در بين نواب عام امام زمان «عج‏الله تعالی فرجه» دو شخصيت بزرگ به چشم مي‏خورند: «شهيد اول و شهيد ثاني» كه اين هر دو از جنوب لبنان و از منطقة مقدس جبل عامل برخاسته‏اند. يكی از آنان را آتش زدند و خاكسترش را به باد سپردند و ديگری را در شهری به نام «جُباع»، در جنوب لبنان دفن كردند، كه مزار او هم اكنون وجود دارد.منطقة جبل‏عامل با فلسطين و قدس رابطه دارد. اين منطقه محل نزول وحی بر پيامبران است. در هر گوشه و كنار منطقه جبل‏عامل، مقبرة پيغمبری از روزگار پيشين را پيدا مي‏كنيد، همچنان كه در ايران ما امام‏زاده وجود دارد، در اين منطقه مزار انبيا وجود دارد. غاری است نزديك صور به نام غار مسيح(ع) كه معروف است حضرت مسيح برای مدتی در اين غار مخفی بود، تا از شر دشمنانش در امان باشد. بنابراين مي‏بينيد منطقة جبل‏عامل همچنان كه فلسطين مقدس بوده و محل نزول وحی بر پيامبران بوده است وپس از ظهور اسلام نيز مركز تشيع و بزرگترين دانشمندان و رهبران شيعه بوده است. دانشمندان بزرگ شيعه كه هميشه مورد ظلم و ستم بوده‏اند، سعی مي‏كردند كه از مقابل دشمن بگريزند. در زمان صفويه، از آنجا كه در ايران ما مكتب شيعه رواج پيدا مي‏كند، عدة زيادی از آنان به ايران مهاجرت مي‏كنند. در ميان بزرگترين دانشمندانی كه از جبل‏عامل به ايران آمده و شهرتی كسب كرده‏اند، «شيخ بهاءالدين عاملي» است كه در زمان صفويه به ايران آمد و صاحب بزرگترين مقامات شد. حمامی معروف و منارجنبان و چيزهای ديگری از اين مرد دانشمند در اصفهان به يادگار مانده است. افراد زيادی همراه او به ايران آمده‏اند و خدمات زيادی را انجام داده‏اند.اين ظلم و ستم‏ها كه در طول 1400 سال بر شيعيان محروم و مستضعف لبنان گذشته است، در قرن حاضر نيز ادامه يافته است. يعنی پس از آنكه دوران بني‏اميه وبني‏عباس به سر مي‏رسد و پس از آنكه دوران عثمانی نيز خاتمه پيدا مي‏كند، بازهم اين ظلم و ستم‏‍ها همچنان ادامه مي‏يابد. يكی از فرماندهان بزرگ ترك، به نام «احمد پاشاجزّار» كه منطقه لبنان و فسطين زير سيطرة او بود، فرمان قتل عامل شيعيان را در جنوب لبنان صادر مي‏كند. به مدت يك هفته همة شيعيان را مي‏كشند، از دم تيغ مي‏گذرانند و آنگاه آثار دانشمندان شيعه را جمع مي‏كنند و به پايتخت احمدپاشا، كه در عَكّا بود مي‏برند. به مدت يك هفته همة حمام‏ها و نانوايي‏های شهر «عَكّا با كتاب‏های علمای شيعه مي‏سوخت و گرم مي‏شد. از اين موضوع درجة علم و فقاهت اين مردم شيعه را در منطقة جبل‏عامل درمي‏يابيد. از سويی ديگر وحشيگری و ظلم و ستمی كه از طرف دشمنان شيعه به اين مردم بدبخت و محروم وارد شده است،‌ روشن مي‏ش‍ِود. بهترين سربازان سردار بزرگی، مثل «صلاح‏الدين ايّوبي» كه با صليبيان جنگيد و منطقة فلسطين را از آنان پاك كرد و در تاريخ ما به بزرگی و پاكی از او ياد مي‏شود- شيعيان لبنان بودند، كه با صليبي‏ها جنگيدند و صليبي‏ها را شكست دادند. صلاح‏الدين ايوبی به شجاعت و رشادت شيعيان حسد برد و به عبارتی ترسيد و پس از پيروزی بر مسيحيان، شيعيان را قتل عام كرد. اين قتل عام‍ها در منطقه جبل عامل به حدی است كه تاريخ از ذكر آنها شرم دارد.بطوركلی اين شيعيان هميشه مخالف ظلم و فساد حكّام زمان بوده و هيچگاه تسليم حكومت‏ها نشده‏اند و هميشه مورد بغض و كينه و نفرت واقع شده و كافر و رافضی (حيوان دم‏دار) لقب گرفته‏اند و كشتارهای بي‍رحمانه و دسته‏جمعی و تخريب كلی شهرها و روستاها و سوختن كتابخانه‏ها و مظاهر علم و تمدن، همه را تحمل كرده‏اند.

 

پايه‏ گـذاری فئوداليسـم

اكنون كه سخن از تركان عثمانی است، بايد بگويم كه در دوران جنگ‍های بين‏الملل اول، حكومت عثمانی در تركيه برای جنگ در اروپا نياز به سرباز داشت و از آنجا كه سربازان از رفتن به جنگ امتناع مي‏كردند (زيرا مي‏دانستند كه در اروپا كشته مي‏شوند) حكومت عثمانی فرمانی صادر كرد تا شيعيان را به اجبار به سربازی بگيرند و به صحنه‏های چنگ بالكان و اروپا، عليه كشورهای اروپايی روانه دارند. در آنجا معروف بود هر جوانی كه به جنگ مي‏رفت ديگر بازنمي‏گشت و كشته مي‏شد.پس از مدتی كه اين حقيقت بر همگان آشكار شد و شيعيان به حكومت عثمانی فشار آوردند –كه به چه دليل فقط شيعيان را به جنگ مي‏برد و طايفه‏های ديگر را از رفتن به جنگ معاف مي‏كند- عاقبت حكومت عثمانی موافقت كرد كه هر جوانی كه نمي‏خواهد به صحنه جنگ برود 75 دينار غرامت بپردازد و از رفتن به صحنه نبرد معاف باشد. مي‏دانيد كه 75 دينار در آن روزگار و در زمان جنگ بين‏الملل اول، پول بسيار زيادی بود و يك دهقان‏زاده شيعه در جنوب لبنان نمي‏توانست 75 دينار به دولت بپردازد و معاف شود، لذا آنان مجبور به فروش زمني‏های خود شدند و پولداران زمين‏های آنان را خريدند و به تدريج نظام فئوداليته بوجود آمد و مردمی بدبخت و بينوا بر روی زمين‏های فئودال‍ها عملگی كردند وسرمايه‏دارانی بودند كه 75 دينار، در ازای يك جوان به دولت مي‏پرداختند و به ازاء 75 دينار، حيات اين جوان را برای تمام عمر به خدمت خويش درمي‏آوردند. بنابراين اين انسان مجبور بود كه همة عمر را برای اين فئودال، ‌سرمايه‏دار يا ملاك بزرگ كارگری كند، زراعت كند و حتی اگر در دوران زندگی خويش نتوانست 75 دينار را بپردازد، فرزندانش را نيز برای فلان ملاك به بيگرای بدهد.اين پايه فئوداليسم در جنوب لبنان بود كه در لغت عربی آن را «اقطاعي» مي‏گويند. ملاكين نظام اقطاعی كثيف‏ترين و بزرگترين سرمايه‏داران جنوب لبنان در اين تاريخ هستند كه با پول عده‏ای از جوانان را به زير يوغ خود درمي‏آورند و برای همة عمر از آنان و اولاد آنان بيگاری مي‏كشيدند. يكی از آنان كه «احمدالاسعد» نام داشت، تقريباً نيمی از جنوب لبنان را در تصرف داشت. او مردی كثيف و خودفروخته بود. در سال 1948 كه اسرائيل به سرزمين فلسطين و مسلمانان ديگر حمله مي‏كند، اين مرد خبيث بخشی از روستاها و قريه‏های شيعيان را به اسرائيل مي‏فروشد و چهارده قريه شيعه‏نشين به زير سلطة اسرائيل مي‏روند، كه يكی از آنها «صالحه» نام دارد كه داستان آن را برای شما بازگو خواهم كرد.فئودال بزرگ ديگری است به نام «كاظم‏الخيل» از شهر صور، در جنوب لبنان، كه هم‏اكنون دست اتحاد و همكاری به «كميل شمعون» نوكر اسرائيل داده است. كميل شمعون كسی است كه در سال 1985 به دستور امريكا عليه مسلمانان موضع‏گيری كرد و وارد جنگ شد و نيروهای امريكا برای طرفداری از او وارد بيروت و مناطق ديگر لبنان شدند. كاظم‏الخيل يكی از فئودال‍های ديگری است كه عدة زيادی از مردم را در مناطق مختلفه جنوب لبنان بندة خود كرده و هم‏اكنون نيز دست اتحاد به شمعونی دارد كه دوست شاه معدوم و نوكر اسرائيل است.به هر حال «كامل اسعد، عادل عُسَيران، كاظم‏الخيل و » باقي‍مانده‏های فئوداليسم جنوب لبنان هستند.

 

 

ورود استعمـار اروپايـی

پس از تركان، استعمار جديد اروپايی وارد منطقه شد و خاورميانه بين قدرت‏های استعماری تقسيم گرديد و لبنان به فرانسه رسيد. فرانسوي‏ها نيز كشتارها از شيعه كردند، ولی شيعيان به حكم آنها گردن ننهاده و حتی هم‏اكنون هزاران شيعه هستند كه از فرانسوي‏ها شناسنامه نگرفته‏اند و با آنكه صدها سال است كه در لبنان زندگی مي‏كنند، لبنانی بحساب نمي‏آيند. هر چند مبارزات فراوانی، بر ضد فرانسوي‏ها بوقوع پيوست ولی شيعيان منكوب شدند و حكومت جديد لبنان، با پشتيبانی سياسی و نظامی فرانسوي‏ها بر لبنان سيطره يافت و قدرت اقتصادی،‌ سياسی و نظامی، يكپارچه در دست مسحيان قرار گرفت.
وضع شيعيان بسيار وخيم و ناراحت كننده بود. آنان شهروندان درجه سوم (بعد از مسيحيان و اهل تسن) بحساب مي‏آمدند،‌ همه كارهای كم‏درآمد مانند حمالی و رفتگری به عهدة شيعيان بود، مناطق آنان فقيرترين و محروم‏ترين قسمت‏های لبنان و سرنوشتشان سياه‍ترين سرنوشت‏ها به شمار مي‏رفت. بر اثر كينه‏توزي‏ها و تعصب‏ورزي‏های ضد شيعه كه از زمان معاويه رواج داشته است، همچنان شيعيان را رافضی و كافر و پست به شمار مي‏آوردند و حتی آنان را حيوان دم‏دار (متاوله) مي‏ناميدند. شيعيان تازه به دوران رسيده نيز عقده حقارت داشته و حتی بعضي‏ها با ميسحيان و سني‏ها ازدواج مي‏كردند تا پستی خود را جبران كنند، عدة زيادی از آنان از لبنان مهاجرت كرده، يا در كشورهای ديگر بخصوص آفريقا به كار و كاسبی مي‏پرداختند.
فرهنگ و امكانات رشد نيز برای شيعيان به صفر تقليل يافته بود و روزگاری حتی يك مدرسه در جنوب لبنان نبود. هنگامی كه مردم از «احمداسعد» فئودال بزرگ (پدر كامل اسعد رئيس وقت پارلمان لبنان) تقاضای تأسيس مدرسه كردند،‌گفته بود: «وقتی كامل درس مي‏خواند همة شما را كفايت مي‏كند». در آن زمان يك بيمارستان در جنوب وجود نداشت، راه آسفالت شده و برق نبود و درآمد سرانه شيعه در بعضی نقاط جنوب و بعلبك به حدود 75 ليره مي‏رسيد.
محيط فاسد لبنان نيز روح خودخواهی و مادي‏گری و انانيّت را پرورش داده بود و در ميان فقر و جهل و ترس و عدم امنيت و عقدة حقارت، مردمی بي‏اراده و پست و آلت‏دست فئودال‍ها و بازيچة احزاب سياسی و راضی به قضا و قدر و قانع به قوت بخور و نمير، زندگی مي‏كردند.


 
فصل2 -استقــلال لبنـان و قانون طائفـی

 استقـلال لبنـان

قانون طائفـي

احساس حقارت

 


استقـلال لبنـان


پس از مبارزات فراوان، در سال 1943 استقلال لبنان به تصويب رسيد ولی استقلالی تحت نفوذ و سيطرة فرانسه و قدرت ماروني‏های مسيحی، در اين نظام كه نظام طايفه‏ای نام گرفته، مسيحيان همه نوع قدرت نظامی، سياسی و اقتصادی را به دست دارند.

 

 

قانـون طائفـی
 

در لبنان حدود پانزده طايفة مختلف كه هر كدام دارای دين مخصوصی هستند، ‌زندگی مي‏كنند و قانونی وجود دارد كه به عربی آن را قانون طائفی مي‏گويند. به موجب قانون طائفی كه در سال 1932 تحت نفوذ فرانسه نوشته شده، هر طائفه لبنانی دارای امتيازاتی است. طوايف بزرگ لبنان سه طايفه هستند: طايفة مسيحيان، طايفة برادران سنّی ما و طايفه شيعيان. هنگامی كه مي‏خواهند امتيازاتی را در لبنان تقسيم كنند بايد براساس نسبتی معين باشد. اين نسبت «پنج» برای مسيحيت و «سه» برای سنّي‏ها و «دو» برای شيعيان است. عدة شيعيان لبنان حدود 1200000 نفر است. عدة سنّي‏ها 550000 نفر و عدة ماروني‏ها كه بزرگترين و قوي‏ترين طايفة مسيحيان هستند 450000 نفر است. طايفة مارونی با 450000(1) نفر جمعيت، قدرت سياسی، نظامی و اقتصادی لبنان را در دست دارد. يعنی رئيس‏جمهور، وزير دفاع و وزيرجنگ بايد مارونی باشد. همچنين رئيس بانك مركزی نيز بايد مارونی باشد. يعنی سه عنصر مهم حكومت رئيس‏جمهور كه تمام امورسياسی در دست اوست و امورنظامی و اموردارايی نيز بايد به دست ماروني‏ها باشد، در حالی كه عدة آنها 450000 نفر است. هنگامی كه امتيازات را برمي‏شماريد مسيحيت دارای پنج حصه و سنّي‏ها دارای سه حصه و شيعيان فقط دارای دو حصه هستند.
به عنوان مثال: هنگامی كه مي‏خواهد نمايندگان مجلس را انتخاب كنند، فرض كنيد اگر پارلمان لبنان صد نماينده داشته باشد، از اين صد وكيل، پنجاه وكلی بايد مسيحی باشد، سی وكلی بايد سنّی و بيست وكيل بايد شيعه باشد. در حالی كه اگر نسبت جمعيت آنها را درنظر بگيريد، شيعيان به مراتب زيادتر از ديگران هسنتد. تعداد شيعيان دو برابر سنّي‏ها است و بيش از دو برابر ماروني‏ها است. ولی مي‏بينيد برادران سنّی سی نماينده دارند و شيعيان فقط بيست نماينده. هنگامی كه مي‏خواهند وزرا را انتخاب كنند، فرض كنيد اگر ده وزير داشته باشند، از اين ده وزير پنج وزير بايد مسيحی، سه وزير بايد سنّی و تنها دو وزير مي‏تواند شيعه باشد. بازهم دانشجويان براساس پنج، سه و دو انتخاب مي‏شوند، نه براساس نمره‏ها. در لبنان كنكور به معنی كشور ما ندارند كه استعداد دانشجويان را درنظر بگيرند اگر صد دانشجو مي‏پذيرند، پنجاه دانشجو بايد مسيحی، سی دانشجو بايد سنّی و بيست دانشجو شيعه باشد. حتی اگر نمرة دانشجويان شيعه از همة دانشجويان مسيحی نيز بالاتر باشد، او را نمي‏پذيرند؛ زيرا او شيعه است و در شناسنامة او مذهب شيعه نوشته شده است.
در سال 1974 يك وزير فرهنگ آزاديخواه بر سر كار آمد، به نام «ابوحيدر». آقای «ابوحيدر» برای اولين بار اعلام كرد كه مي‏خواهند داشنجويان دانشگاه‏ها را براساس استعداد انتخاب كند، نه براساس طايفه و مذهب؛ زيرا واقعاً ظلم و جنايت است كه كسی وارد دانشگاه شود، بدون آنكه درس خود را بداند و فقط به صرف اينكه مسيحی است يا سنّی است امتياز داشته باشد. اولين امتحانی كه در لبنان بطور آزاد انجام گرفت، در تربيت معلم بود كه حدود بيست و هفت دانشجو برای معلمی انتخاب مي‏كردند. برای اولين بار اجازه دادند كه كنكوری بين همة طايفه‏ها بعمل آيد و براساس استعداد و نمره،‌ دانشجويان را انتخاب كنند. در اين مسابقة بزرگ كه صدها نفر شركت كرده بودند، از نفر اول تا نفر بيست ويكم همه شيعه بودند. استعداد را ببينيد! شيعة محروم و مستضعف كه از روی اجبار موظف است بيشتر درس بخواند، زحمت بكشد تا به هر وسيله ممكن وارد دانشگاه شود. از نفر اول تا بيست و يكم همگی شيعه بودند. بعد يكی دو نفر مسيحی و سنّی و سپس دوباره نفر بيست و چهارم و بيست و پنجم بازهم شيعه بودند. يعنی از بيست و هفت نفری كه مي‏خواستند برای دانشگاه انخاب كنند، بيست و چهار نفر شيعه بودند. داد و فرياد مسيحيان .برادران سنّی ما به آسمان رفت كه اگر چنين كنيد تمام دانشگاه را شيعيان پر مي‏كنند و اين را نشايد. همان «ابوحيدر» وزير فرهنگ آزاديخواه مجبور شد كه از عقيدة‌ خود عدول كند و اين كنكور را بهم بزند و بازهم براساس همان نسبت پنج، سه و دو دانشجويان را انتخاب كند. براين اساس مي‏بينيد كه همة دانشجويان شيعه‏ای كه‏ مي‏توانستند انتخاب شوند، حدود چهار نفر يا ماكزيمم پنج نفر بيشتر نبودند.

اينهاست ظلم و جنايت‏هايی كه نظام طائفی لبنان بر شيعيان وارد مي‏كند. حتی بيشتر بگويم، مي‏دانيد مسيحيان و سني‏ها ثروتمندان لبنان هستند و آنهائيكه مكنتی دارند، هيچگاه وارد ارتش نمي‏شوند؛ دنبال تجارت مي‏روند، دنبال كار خود مي‏روند. اين شيعيان بدبخت هستند كه از روی فقر و ناداری مجبور مي‏شوند كه به ارتش روی بياورند. اما در ارتش نيز براساس همين قانون عمل مي‏شود. برای آنكه مسلمانی وارد ارتش شود معادل آن و همراه با او بايد يك مسيحی نيز وارد ارتش شود تا تعادل برقرار بماند. بنابراين هزاران شيعه مي‏خواهند وارد ارتش شوند، ولی از آنجا كه مسيحيانی نيستند كه وارد ارتش شوند، آنان را نمي‏پذيرند. گاه‏گاهی اتفاق مي‏افتد كه يك جوان شيعه جوان مسيحی را پيدا مي‏كند و مبلغی گزاف به او پول مي‏دهد، تا هر دو باهم وارد ارتش شوند و ارتش بتواند اين شيعه را بپذيرد.

 

 

احسـاس حقـارت

اين جوان شيعة بدبخت در لبنان دستش به هيچ‏جا بند نيست،‌ حكومت او را مي‏كوبد، فئوداليسم او را مي‏كوبد، اسرائيل او را مي‏كوبد. به دنبال كار مي‏رود، كسی به او كار نمي‏دهد، حتی ارتش او را نمي‏پذيرد. اين جوان شيعه سبب بدبختی خود را جستجو مي‏كند و دليل را مي‏يابد؛ دليل بدبختی او شيعه بودن اوست! بدبخت است؛ زيرا در شناسنامة او عنوان شيعه نوشته شده است. بنابراين بخواهد يا نخواهد، نسبت به تشيع و شيعه حقد و كينه پيدا مي‏كند، كه اين اسم مرا بدبخت كرده است و مرا از حيات انداخته است. آنگاه در چنين اجتماعی كه از ظلم و ستم پر شده است، يكباره حزب كمونيست و اجزاب ماركسيست ديگر شروع به بذرافشانی مي‏كنند و اين جوان آماده و مهيا است كه برای جبران حقد و كينة احساس خود، يك زيربنای فلسفی بيابد. بنابراين ماركسيسم را مي‏پذيرد. وارد حزب كمونيست مي‏شود كه نه تنها با تشيع بلكه با خدا و با دين مبارزه مي‏كند.بنابراين سعی مي‏كند كه شيعه بودن و مسلمان بودن و همراه او، خدا و پيغمبر و دين، همه را بكوبد. بدين خاطر در لبنان مي‏بينيد كسانی كه به دين حمله مي‏كنند، همين شيعيان بدبخت و محرومی هستند كه اين عقده‏ها و حقارت‏ها سبب شده كه دست به دامان كمونيزم بزنند و فرهنگ و دين خودشان را با اين شدت سبعانه بكوبند. حملاتی كه از سوی مسيحيان به شيعيان شده، به مراتب كمتر از آن حملاتی است كه شيعه‏های چپ به شيعه‏های مؤمن روا داشته‏اند. شيعيانی بودند كه بر اين عقدة درونی و حس حقارت سيطره پيدا كردند و خود را آزاد كردند، ولی عدة زيادی در اين عقدة حقارت باقی ماندند و راه نجات خويش را مبارزه با دين و محمد(ص) و علي(ع) و اين رسالت يافته‏اند.
در اين دوران از معنويت و روحانيت و فداكاری در راه رسالت،‌ خبری نبود. روحانيت وسيله‏ای بود در دست زور. علمای آنجا، ابزاری تزويری بودند در دست زر و زور كه به آنها كمك مي‏كردند ‌تا اين مردم بدبخت را بهتر و بيشتر استثمار كنند. بنابراين برای جوان شيعه در جنوب لبنان هيچ راه فراری وجود نداشت، جز حزب كمونيست و احزاب چپ متطرف، كه اين طرف و آن طرف بوجود آمده بود. اين نكته‏ای است عميق و مهم كه در اين مطرح نيست و شايد دوستان ايرانی ما متوجه اين نكته نباشند،‌ ولی در كشورهای عربی و تركيه و اندونزی و هند اين مسئله اهميت بسزايی دارد.

فصل ٣-جنايات

جنايات تاريخي

خرابی شهرها و روستاها


جنايات تاريخـي


در سال 1948 اسرائيل به كمك امريكا و روسية شوروی تأسيس شد. هنگام تأسيس اسرائيل(1) مسلمين از فلسطين گريختند. عده‏ای از آنها به اردن رفتند، عده‏ای به سوريه پناهنده شدند و عده‏ای به جنوب لبنان آمدند. يكی از كشتارهای بزرگی كه در فلسطين اتفاق افتاد، داستان (ديرياسين) است. اسرائيل دهی به نام (ديرياسين) را محاصره كرد و 250 نفر از زن و مرد، بچه و كوچك و بزرگ از اين روستا را قتل عام نمود و اجساد آنها را در داخل حفره‏ها ريخت و زير خاك مدفون ساخت. اسرائيل مي‏خواست با ايجاد رعب و وحشت فلسطينيان را واداری به فرار كند. آنان بايد از مقابل او بگريزند و فلسطين خالی شود. اسرائيل مي‏گفت كه فلسطين سرزمينی است بدون انسان و يهود ملتی است بدون سرزمين؛ بنابراين يك سرزمين بدون انسان متعلق به ملتی است بدون سرزمين. اين توجيهی بود كه اسرائيل برای خود درد سازمان‍های بين‏المللی ارائه مي‏داد و با همين نيرنگ بود كه فلسطين را خورد و بلعيد.
البته نظير اين كشت و كشتارها كه در فلسطين صورت گرفت، در منطقة «جبل عامل» نيز اتفاق افتاد كه يكی از داستان‍های دردانگيز در اين منطقه داستان دهی است به نام «صالح» (1) كه دهی شيعه‏نشين است،‌ از «جبل عامل» در جنوب لبنان. اسرائيل در سال 1948 در همان ايامی كه در «ديرياسين» قتل عام مي‏كند، وارد «صالحه» مي‏شود، 85 نفر مردان ده را در وسط ده، ‌پشت مسجد، ‌جمع مي‏كند. معمولاً در وسط اين روستاها ميدانی است و در كنار ميدان مسجدی بنا شده است. 85 مرد را در كنار ميدان، در پشت ديوار مسجد به رگبار گلوله مي‏بندد و همه را اعدام مي‏كند، در حالی كه زنها و بچه‏ها و كوچك و بزرگ دور ميدان ايستاده‏اند و اين ظلم و جنايت را مشاهده مي‏كنند. آنگاه اجساد اين 85 مرد را به داخل مسجد حمل كرده و آتش مي‏زنند و سپس مسجد را بر خاكستر اين اجساد خراب مي‏كنند، ‌درحالی كه زنها و بچه‏ها با چشم‏های باز اين ظلم‏ها و جنايت‏ها را ملاحظه مي‏كنند. بعد اين زنها و بچه‏ها را رها مي‏كنند تا در ميان بيابان‏ها و كوه‏ها و راه‏ها پراكنده بشوند وشيون‏كنان داستان اين جنايت را برای روستاهای ديگر و شهرهای ديگر بازگو كنند كه اسرائيل در ده صالحه چه جنايتی مرتكب شده است. اين تاكتيكی بود كه اسرائيل با استفاده از همين زنها و بچه‏های مصيبت‏زده و عزادار مي‏خواست رعب و وحشت را در همة مناطق پراكنده كند و اينان را از جلوی خود براند. و بدين ترتيب چهارده قريه شيعه‏نشين از جنوب لبنان، ‌در منطقة «جبل عامل» را نيز تصرف كرد كه يكی از آنها همين «صالحه» است، كه داستانش را برای شما گفتم.
از اين ظلم‏ها و جنايت‏ها اسرائيل فراوان كرده است و همچنان كه بعداً خواهيد ديد، فقط «ديرياسين» نبود كه اين ظلم‏‍ها و جنايت را از طرف اسرائيل دريافت داشت. شيعيان نيز دستخوش اين وحشيگيری و اين جنايت‏ها شده‏اند. اما متأسفانه تاريخ‏نويسان منطقه كسانی هستند كه نخواستند و به هزار دليل در مصلحت خويش نديدند كه از شيعيان و فداكاري‏های آنان ظلم‏ها و جناياتی كه بر آنان رفته است سخنی بازگو كنند … و اينها چيزهايی است كه من از زبان خودشان –شيعيانی كه بچه بودند و در آن ده زيسته‏اند- شنيده‏ام و آنان خود شاهد بوده‏اند و متأسفانه در هيچ كتابی وجود ندارد و در هيچ روزنامه‏ای به چشم نمي‏خورد.
بنابراين از همان سال كه اسرائيل خبيث بوجود مي‏آيد، ظلم و جور و جنايت عليه شيعيان جنوب لبنان را شروع مي‏كند و شما شاهد هستيد كه در همين روزها نيز، همه شب و همه روز توپخانه سنگين اسرائيل و هواپيماهای بمب‏افكن اسرائيلی جنوب لبنان را مي‏كوبد و شيعيان را مي‏كشند. عده‍ای فكر مي‏كنند اينان كه كشته مي‏شوند، ‌همگی فلسطينی هستند اما مي‏خواهم برای شما بگويم، نبرد در مناطق شيعيان است، ‌در داخل روستاها و شهرهای شيعيان است. بنابراين هنگامی كه بمب‏افكن‏های اسرائيلی يا توپخانة سنگين اسرائيل، جنوب لبنان را درهم مي‏كوبد، اين شيعيان هستند كه كشته مي‏شوند. چريك فلسطينی هنگامی كه از شهری مي‏گذرد، يا از منطقه‏ای عبور مي‏كند، به هيچ‏وجه مورد خطر قرار نمي‏گيرد. چريك مي‏گريزد، ‌در شهر نمي‏ماند. آنان كه مي‏مانند و كشته مي‏شوند زنان و بچه‏های بدبختی هستند كه در داخل خانة خود سكونت دارند و يكباره آتشبار اسرائيل خانة آنان را درهم مي‏كوبد و آنان كشته مي‏شوند.
شما به خاطر داريد كه چند سال پيش اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد و رودخانة «ليطاني» را به تصرف درآورد. «ليطاني» رودخانة ‌بزرگی در جنوب لبنان است كه به دريای مديترانه مي‏ريزد و اسرائيل درنظر دارد آب اين رودخانه را به نفع خود به اسرائيل سرازير كند. بنابراين، تا كنارة‌ رودخانة «ليطاني» را تصرف كرد. در اين نبرد كه هفت روز ادامه داشت، فلسطينيانی كه در نبرد به شهادت رسيدند، تنها 15 نفر بودند. 15 فلسطينی در اين نبرد شهيد شدند، اما از شيعيان جنوب اقلاً دو هزار نفر كشته شده‏اند، كه بيشتر آنها زنها و بچه‏ها و پيرمردهايی بودند كه نمي‏توانستند از داخل خانه و كاشانه خود بگريزند. جوانانی كه قدرتی داشتند و مي‏توانستند فرار كنند،‌ فرار كرده بودند. اما بينوايانی كه در داخل شهرها مانده بودند در زير توپخانه وبمب‏های اسرائيل جان سپردند. دنيا نمي‏داند و نمي‏فهمد كه دوهزار شيعه كشته شده‏اند و هيچ كس نام آنها را نمي‏برد و حتی آنها را شهيد بحساب نمي‏آورد.

 

 

 

خرابـی شهرها و روستاها

 اينها ظلم‏ها و جنايت‏هايی است كه در جنوب لبنان بر شيعيان گذشته است. 75% از ده‏ها و شهرهای شيعيان در اين نبرد هفت‏روزه ويران شده و از بين رفت.
شهری است به نام «غَنوريه» در جنوب لبنان كه حتی يك خانه و يا يك ديوار سالم در اين شهر بجای نمانده است و آنچنان در زير بمب‍‍اران‏های اسرائيلی نابود شده است كه اهالی در كنار شهر چادر زده‏اند و در زير چادرها زندگی مي‏كند. هيچ كس نمي‏تواند در داخل شهر زندگی كند، چون شهری باقی نمانده است، ويرانه‏ای است.
شهر ديگری است به نام «طَيِّبه» در كنار مرز اسرائيل در جنوب لبنان كه حتی يك خانواده هم در اين شهر باقی نمانده است. همگی يا كشته شده‏اند، ‌يا شهر را ترك گفته‏اند.
شهر ديگری است به نام «عباسيه» نزديك شهر «صور» كه دو كيلومتر با محل اقامت ما فاصله داشت و بمب‏افكن‏های اسرائيل شيرجه مي‏كردند و اين شهر را درهم مي‏كوبيدند. من خود شاهد بودم و حتی از هواپيماهای اسرائيلی عكس برداشتم كه چگونه اين شهر را درهم مي‏كوبيدند. با آنكه جوانان شهر گريخته بودند و جز پيرها و زنها و بچه‏ها كسی نبود، 270 نفر از مردم اين شهر كوچك كشته شدند و 75 درصد شهر ويران شد. 75 نفر از مردم شهر به مسجد پناه بردند و انتظار داشتند كه اسرائيل به حرمت مسجد احترام بگذارد و مسجد را بمباران نكند. ولی اسرائيل مسجد را با خاك يكسان كرد و 75 نفر در زير آوار اين مسجد مدفون شدند و خود من كه چند روز بعد به اين شهر رفتم، مسجد را نيافتم، زيرا آنچنان مسجد و خانه‏های اطراف با خاك يكسان شده بود كه كسی نمي‏توانست حتی جای مسجد را تشخيص دهد.
شهر ديگری است به نام «اَرنُون» كه در حال حاضر در اين شهر يك نفر هم زندگی نمي‏كند؛ همه مردمش يا كشته شده‏اند ويا گريخته‏اند. اين ظلم‏ها و جنايت‏ها همچنان ادامه دارد و همه شب و همه روز بمب‏افكن‏های اسرائيل و توپخانة سنگين اسرائيل، جنوب لبنان را درهم مي‏كوبد.
اين مناطق شيعيان است، روستاهای شيعيان است كه ويران مي‏گردد. هم‏اكنون(1) «سعدحداد» مزدور خبيث اسرائيل، يك نوار ده كيلومتری از جنوب لبنان را به تصرف خويش درآورده است و با كمك اسرائيل و نيروهای اسرائيلی اين منطقه را به زير سلطه كشيده است. «امام موسي‏صدر» رهبر شيعيان لبنان از اين مردم خواسته بود كه هيچ‍كس خانة‌ خود را رها نكند و همچون فلسطينيان مهاجرت ننمايند. بنابراين شيعيان تاحد امكان در خانة خود باقی ماندند. در منطقه‏ای كه «سعدحداد» وجود دارد، شيعيان نيز در روستاهايش زندگی مي‏كنند. منطقة ديگری كه زير سلطة نيروهای فلسطينی يا نيروهای احزاب ديگر در لبنان است، نيز خانه و كاشانة شيعيان است اين دو طرف همديگر را مي‏كوبند و به زير آتش مي‏كشند. كسانی كه از آنطرف كشته مي‍‏وند شيعيانند و كسانی كه در اين طرف كشته مي‏شوند بازهم شيعيان هستند. دشمنان فرمولی بوجود آورده‏اند كه شيعيان را نابود كند. اين ظلم‏ها و اين جنايت‏ها كه از روزگار قديم بر اين سرزمين گذشته است، امروز نيز با اين شدت ادامه دارد.

 

فصل 4-فعاليت احزاب چپ در لبنـان

تصويری از زندگی شيعه

جذب شيعيان به احزاب چپ

معامله احزاب

سيستم مشابه در كردستان

 محل برخورد قدرت‏ها

 


تصويری از زندگـی شيعـه


لبنان تصويری از زندگی شيعيان بخت برگشته‏ای است كه از زمان بني‏اميه و بني‏عباس و تركان عثمانی و دوران استعمار فرانسه و سپس، سلطة مسيحيت بر لبنان، همچنان زير ظلم و ستم بوده و هستند. آنگاه تصور كنيد يك جوان شيعه را، كه از همه چيز محروم است و نمي‏تواند به دانشگاه برود نمي‏تواند درس بخواند، حتی حق ندارد به نظام داخل شود، نمي‏تواند برای كار به كارخانه‏ها و يا اداره‏ای داخل گردد. چه كند؟ به كجا پناه ببرد؟ تنها كار ميسر برای او اين است كه در زمين‏های خود در جنوب لبنان زراعت كند. عدة‌ زيادی از آنان نيز به كار زراعت پرداخته‏اند. اما اسرائيل جبار و سفّاك شب و روز جنوب لبنان را در زير آتشبارهای سنگين توپخانة خود مي‏كوبد و بمباران‏های سنگين اسرائيل شهرهای بزرگ آنان را به آتش مي‏كشد و از 400000 نفر جمعيت جنوب لبنان در حال حاضر 300000 نفر آواره هستند. آنان خانه و كاشانة خود را رها كرده‏اند و در بيغوله‏ها و كنار خيابان‍ها و مساجد اردوگاه‍ها زندگی مي‏كنند.
اين مردم محروم و فقير دستشان به جايی نمي‏‍رسد، رهبران سياسی آنان فئودال‍هايی هستند كه با اسرائيل دست اتحاد داده‏اند و متأسفانه بين روحانيت آنان كسانی وجود داشتند كه خود را به فئودال‍ها فروخته بودند. بنابراين يك جوان شيعه در مقابل بزرگترين ظلم‏ها و ستم‏ها پناهگاهی مي‏جويد، اما پناهگاهی نمي‏يابد. سياستمدارانش فاسد، روحانيونش عده‏ای فاسد و حكومتش دست نشانده اسرائيل است و خود در كمال فقر و بدبختی زندگی مي‏كند. اسرائيل نيز همه روزه سرزمينش را مي‏كوبد و عده‏ای را مي‏كشد و هيچ راه علاجی وجود ندارد. در نتيجه مي‏بينيم اين شيعيان محروم كه دستشان از همه جا قطع شده است، به سوی احزاب كمونيستی روی مي‏آورند؛ زيرا چارة ديگری ندارند.

 

 

جذب شيعيان به احزاب چپ

 

حزب كمونيست لبنان از پنجاه و چند سال پيش فعاليتی وسيع را شروع كرده است. بيشترين فعاليت اين حزب در ميان شيعيان محروم و بدبخت است؛ شيعيانی كه از همه امتيازات اجتماعی محروم هستند. كسانی كه از مكتب خود و دين خود نااميد و بری شده‏اند و راه فرار مي‏جويند. پيوستن به حزب كمونيست بهترين راهی است كه در جلوی آنها گذاشته شده است. بنابراين گروه‏گروه از جوانان شيعه به اين احزاب چپ گرويده‏اند.
احزاپ چپ به علت وجود فقر و فساد رجال دين و ظلم فئودال‏‍ها قدرت و شهرتی داشتند. جوانان تحصيل كرده را دور خود جمع مي‏كردند و با شعارهای به ظاهر انقلابی و اشتراكی، دنيايی خيالی و زيبا تجسم مي‏كردند و اغلب يا همة آنها، وابسته به دولت‏های خارجی يا عامل اجرای سياست‏های بيگانه بودند و لبنان را صحنة تضادهای عربی و بين‏المللی مي‏كردند. مردم نيز با اين بازي‏های سياسی آشنا بودند و ايمانی به كسی يا حزبی نداشتند، تنها برای كسب پول يا قدرت دنبال يكی از احزاب مي‏آمدند. كادرهای مؤمن در اين احزاب بسيار نادر بودند. متأسفانه اكثريت اعضای اين احزاب را شيعيان جنوب تشكيل مي‏دادند. «حزب كمونيست لبنان» كه به رهبری «جورج حاوي» مسيحی بود، اكثريت (95%) اعضايش، شيعه‏های جنوب بودند. اكثريت اعضای «حزب قومی سوري» به رهبری «انعام رعد» و يا «دكتر جورج سعاده» (هر دو مسيحي)، نيز شيعه‏های بدبخت بودند. سازمان‏های افراطی فلسطينی و حتی «فتح» نيز، عدة زيادی از شيعيان را به دور خود جمع كرده بودند. 350 تن از 400 جنگجوی سازمان ناصری «مرابطون» به رهبری قداره‍بندی به نام «ابراهيم قُلَيلات»، كه اسلحه‏های سرشار و پول هنگفت ليبی و كمك فتح و تبليغات وسيع و بي‏دريغ در اختيار داشت و به اصطلاح گردن كلفت سنّي‏ها بيروت به شمار مي‏رفت، از شيعه‏های جنوب بودند كه به راستی مي‏جنگيدند و فداكاری مي‏كردند. «قليلات» پول خونشان را مي‏گرفت و در ازای آن مزدی به آنها مي‏پرداخت.
اصولاً اين احزاب و سازمان‏ها،‌ جوانان ساده و پرجوش و خروش را بدون تربيت كافی جلوی دشمن مي‏فرستادند و اكثر آنها كشته مي‏شدند و سازمان مربوطه، اول ماه به ازاء تعداد كشته‏هايش، از دولت متبوع خود پول دريافت مي‏كرد؛ به اين معنی كه ميان مبارزات آنها و تعداد كشته‏ها، ‌رابطه‏ای مستقيم وجود داشت. بنابراين احزاب و سازمان‏ها از دادن كشته باكی نداشتند، منتها كشته‏های آنها اكثراً شيعيان بودند.

 

معاملـه احزاب

در لبنان بيش از 72 حزب چپ وجود دارد. هر كشوری،‌ از روسيه شوروی و چين و امريكا، تا مصر و كشورهای عربی در لبنان حزب‏ها و سازمان‏هايی دارند. اينان جوانان شيعه را به سوی خود جذب مي‏كند. جوان بدبخت، گرسنه و عقده‏ای كه هيچكس او را نمي‏پذيرد، اما حزب كمونيست مي‏گويد نزد من بيا، به تو پول ماهانه مي‏دهم، به تو اسلحه مي‏دهم، در مقابل تو در خدمت حزب مبارزه كن. اين جوان براساس طرز تفكر خود احساس مي‏كند كه معادلة‌ مناسبی است، زيرا بنای فكری خود را پياده مي‏كند و در ضمن نان و آبی و اسلحه‏ای بدست مي‏آورد.
 

 

سيستم مشابه در كردستـان

همين شيوة رزيلانه را ضدانقلاب در كردستان ما پياده مي‏كرد. از آنجا كه خود من در لبنان تجربه داشتم به سرعت و سهولت مي‏توانستم درك كنم كه حزب دمكرات و حزب كومله و ديگران،‌ چگونه در كردستان افرادی را به دور خود جمع مي‏كنند،‌ ناامنی بوجود مي‏آوردند و شايعه به پا مي‏كنند، ‌كه ارتش مي‏خواهد قرية شما را بمباران كند. جوان كرد بدبخت از ده خود مي‏گريزد، زن و بچه خود را برمي‏دارد و به كوه مي‏زند. مردی بدبخت، بدون پول، بدون اسلحه در ميان كوه‏ها چه كند؟ از حيات خود، از ناموس خانوادة خود چگونه پاسداری كند. آنگاه حزب مي‏آيد و مي‏گويد من حاضرم كه به تو اسلحه بدهم تا از ناموس خود دفاع كنی. همچنين ماهانه به تو پول و نان و برنج و روغن مي‏دهم تا زنده بمانی. مسلم است كه اين جوان بدبخت خود را به حزب مي‏فروشد و حزب قادر است كه اين جوانان كرد را از جنوب به شمال و از شمال به جنوب بكشد و عليه ارتش و عليه دولت و پاسداران آنان را به جنگ وادارد. اينها تاكتيك‏هايی است كه احزاب چپ در همة دنيا پياده كرده‍‏اند و در كردستان ما تازگی ندارد.
 

 

محل برخورد قدرت‏هـا


در لبنان –همچنان كه گفتم- احزاب چپ يكی دوتا نيستند. 72 گروه وجود دارد كه شرح آنها خواهد آمد. از انجا كه لبنان كشور آزادی است و همة‌ كشورهای عربی ديگر مي‏تواند در آنجا به آزادی فعاليت كنند، حزب داشته باشند، سازمان داشته باشند، اسلحه بياورند و روزنامه داشته باشند، بنابراين لبنان محل برخورد و درگيری قدرت‏های بين‏المللی است. به عنوان نمونه عراق و سوريه با يكديگر دشمن هستند. سوريه و ليبی با هم بد هستند. سوريه و عربستان سعودی باهم دشمن هستند. هر يك از اين كشورها برای خود حزبی و سازمانی در لبنان دارند و پول و اسلحه در اختيارشان مي‏دهند. اين احزاب و سازمان‏ها در داخل لبنان به جان هم مي‏افتند تا برنامه‏های كشور متبوع خود را پياده كنند. اما تمام افرادی را كه اين احزاب چپ، عضوگيری كرده‏اند، شيعه هستند؛ يعنی كسانی كه در حزب وابستة به عراق اسم‏نويسی كرده‏اند شيعه هستند و كسانی كه در حزب وابستة به سوريه اسم‏نويسی كرده‏اند بازهم شيعه هستند، كسانی كه در «حزب كمونيست»، يا در «جبهة شعيبيه» و يا در «جبهة دمكراتيه» و احزاب فلسطينی ديگر اسم نوشته‏اند، اكثريت آنان را شيعيان تشكل مي‏دهند. بنابراين هنگامی كه دولت‏های عربی و قدرت‏ها و ابرقدرت‏ها، اين احزاب را به جان هم مي‏اندازند، اين شيعيان هستند كه يكديگر را مي‏كشند. سربازانی كه از اين گروه عليه سربازان گروه ديگر مي‏جنگند شيعه هستند. «جرج حاوي» رهبر مكونيست لبنان يك مسيحی است. رهبر «جبهة شعيبه» يك مسيحی ماركسيست بنام «جرج حبش» است. «جبهه دمكراتيه» يك مسيحی ديكر كمونيست است بنام «نايف حواتمه». اما سربازان بدبختی كه به صحنه مي‏روند و جان مي‏دهند شيعه هستند، چه اين طرف، ‌چه آن طرف.
بنابراين مي‏بينيد كه براساس يك زيربنای تاريخی و يك عقدة فلسفی كه اين جوانان را معذب مي‏دارد و از تشيع گريزان مي‏كند، احزاب چپ مي‏آند و از آنان بهره‏برداری مي‏كنند. آنگاه دولت‏های مختلف اين جوانان را به جان هم مي‏اندازند، آنگاه دولت‏ها مختلف اين جوانان را به جان هم مي‏اندازند، تا مصالح خود را پياده كنند. برای شما چيزی بازگو كنم كه دردناك است و هر انسانی را به گريه وا مي‏داريد. همين احزاب چپ، براساس كشته‏های ماهانة خود از دولت متبوع خويش پول مي‏يرند. يعنی اگر حزب «بعث» عراق در يك ماه دويست كشته داد، از دولت عراق بيست ميليون ليره پول مي‏گيرد و اگر سيصد كشته داد،‌ پول زيادتر مي‏شود. اين احزاب خدانشناس –كه رهبرانش همچنان كه گفتم شيعه نيستند- دين ندارند، شرف ندارند. برای آنها علي‏السويه است كه در اين ماه سيصد نفر كشته شود، يا چهارصد نفر. بگذار كشته شوند تاپول زيادتری به جيب آنان ريخته شود. دل آنان نمي‏سوزد كه اين جوان شيعة بدبخت، اين چنين آسان جان خود را در اين نبردها از دست بدهد. خود من در جنوب شرقی بيروت در منطقة «شياح» –منطقه مصيبت‏زده شيعيان كه بيش از هر منطقة ديگر شهيد داده است- در مركز سازمان «امل» حضور داشتم. يك جوان شيعه به سراغ ما آمد و گفت: «من خانه‏ام درست در مرز است،‌ يعنی مسيحيان بيست متر آن طرف‏ترند و چه بسا كه به خانة من حمله كنند.» او اسلحه مي‏خواست تا از ناموس خود و پدر و مادر خود دفاع كند،‌ اما سازمان «امل»، سازمانی فقير است، اسلحه ندارد كه به كسی بدهد. دولتی پشتيبان آنان نيست كه به آنها اسلحه و پول برساند. سازمان «امل» او را رد كرد و گفت: «ای برادر عزيز ما اسلحه به اندازة رزمندگان خود هم نداريم، تا چه رسد كه به شما بدهيم». اين جوان به سراغ حزب كمونيست رفت كه بيست متر آن طرف‏تر دفتری داشت و فوراً به او يك كلاشينكف دادند و بدون آنكه بپرسند آيا تيراندازی مي‏داند و آئين نبرد را آموخته است، او را به سخت‏ترين و خطرناك‏ترين جبهه ‏های نبرد فرستادند. در منطقة «شياح» قتلگاهی است به نام خيابان «اسعدالاسعد» كه بزرگترين و بهترين رزمندگان ما در آنجا شهيد شده‏اند. آنان جوان بي‏تجربه را كه حتی گلنگدن زدن بلد نبود، به صحنه «اسعدالاسعد» فرستادند و او بعد از پنج دقيقه كشته شد.
چنين كاری برای اين احزاب تجارت است. با خون چنين جوانانی پول بيشتری از كشور خود دريافت مي‏كنند. آنان دلشان نمي‏سوزد كه اين جوان يا هزاران نفر نظير آنها جان بدهند، كشته شوند و حزب در اين ماه اعلام كند كه دويست كشته داده است و به ازاء دويست كشته از دولت عراق يا سعودی، يا ليبی پولی دريافت دارد. چنين تجارت‏های كثيفی بر خون جوانان شيعه، كه از روی فقر و دربه‏دری خود را به آنان مي‏فروشند و چارة ديگری ندارند، انجام مي‏پذيرد. ما خود شاهد اين ظلم‏ها و جنايت‏ها در لبنان بوديم و هستيم

 

 

فصل  5 -ورود امام موسي‏صدر به لبنان و آغاز مبارزات او

موقعيت خانوادگی و تحصيلي

ايجاد تأسيسات در جنوب

جدال با پدر يكی از شاگردان مدرسه

حركت امام موسي‏صدر به بيروت

 تأسيس مجلس اعلای اسلامی شيعی لبنان

اولين اعتصاب

خواسته‏ های بيست‏گانه

تظاهرات مسلحانه بعلبك

تظاهرات صور

پيش‏بينی تظاهرات بيروت

پيدايش حركت محرومين

زيربنای فكری ما

 ارزش انسان‏ها به حركتی است كه ايجاد مي‏كنند

 اولين مقاومت و شهادت در مقابل اسرائيل

همكاری احزاب با هيأت حاكمه

تشكيل حركت امل

 اتكای «امل» به خداست

 

موقعيت خانوادگی و تحصيلي

امام موسي‏صدر حدود بيست سال پيش(1)، از ايران به لبنان مي‏رود. مردی از خانوادة نبوت، از آل بيت عليهم‏السلام. پدرش آيت‏الله صدر، بزرگترين مرجع تقليد زمان خود در قم بود كه پس از وفات در جوار حرم مطهر حضرت معصومه(س) در قم مدفون شد. « اسماعيل صدر« نيز از بزرگترين مراجع زمان خود بود كه در نجف اشرف زندگی مي‏كرد و از نظر تقوا و علم و پاكی نمونه‏ای در تاريخ است. پس از چند نسل تبارش به يكی از بزرگترين دانشمندان شيعه لبنان به نام «سيد شرف‏الدين« مي‏رسد، كه مزار او هم‏اكنون در لبنان موجود است. او از نزديكترين علمای سلسلة تشيع در جنوب لبنان،‌ در منطقة «جبل‏عامل« بود. حتماً‌ مي‏دانيد كه پسرعمويش « آيت‏الله سيدمحمدباقر صدر« ، رهبر و مرجع عاليقدر شيعيان عراق بود كه انقلاب اسلامی عراق را رهبری مي‏كرد و با پشتيبانی او از انقلاب اسلامی ايران و «امام خميني«، همراه خواهر عاليقدرش «بنت‏الهدي« كه از بهترين نويسندگان عراق بود،‌ زير شكنجة صدام سفّاك شهيد شدند. بنابراين دودمانش و نسلش دارای چنين بين دوستان و هم‏درسانش،‌ به داشتن چنين خصوصياتی معروف بود. از همكلاسان و هم‏درسان او « آيت‏الله دكتر بهشتي« و « آيت‏الله موسوی اردبيلي« و افراد معروف دگيری هستند كه از نظر علمی و شهرت، در حال حاضر در ايران بي‏نظيرند. امام موسي‏صدر در فلسفه بسيار قوی بود. خود من علاقة‌ شديدی به فلسفه دارم و گاه‏گاهی با بزرگان روبرو مي‏شوم، مباحث فلسفی را طرح و كم و بيش آنان را با سؤالات و مناقشات فلسفی اذيت مي‏كنم. به ياد دارم با امام موسي‏صدر نيز چند بار بحثی فلسفی را شروع كردم، ولی وی در عرض مدتی كوتاه مرا محكوم مي‏كرد و من ديگر نمي‏توانستم كلمه‏ای بر زبان برانم. احساس مي‏كردم كه قدرت فلسفی او آنقدر زياد است كه در كمتر كسی ديده‏ام. از خصوصيات او اين بود كه اولين طلبه‏ايست كه وارد دانشگاه تهران شده و در دانشكدة حقوق فوق‏ليسانس در اقتصاد گرفت، آن‏هم در زمان اوج مبارزات ملی شدن صنعت‏نفت كه از مبارزات ضدامپرياليستی ملت ايران بود، در ميان تظاهرات و كشمكش‏های سياسی و مبارزه‏های سخت، يعنی نه فقط از قم و نجف كسب فيض كرده است، بلكه در دانشگاه آن روز تهران، با افكار انقلابی و احساسات و مبارزات دانشجويان نيز آشنا شده است. من خود آن زمان در دانشگاه تهران درس مي‏خواندم و در جريان مبارزات ضدطاغوت و ضدامپرياليستی دانشگاه قرار داشتم و شاهد حوادث خونباری نظير شانزده آذر بودم كه طی آن سه نفر از دانشجويان دانشكدة ما (دانشكده فني) درمقابل ديدگان ما به شهادت رسيدند
او اولين كسی است كه يك مجلة علمی اسلامی تأسيس كرده، به نام «مكتب اسلام» كه حتی امروز هم در قم منتشر مي‏شود. خود آقای «صدر» در روزگار جوانی مقالات متعددی در اين مجله نگاشته است،‌ كه سلسله مقالات او دربارة‌ اقتصاداسلامی بعدآً بصورت كتابی منتشر شد.
آقای «صدر» در همان ايامی كه به آموختن درس‏های دينی خود اشتغال داشت، سفری به لبنان كرد. رهبر شيعيان آن روز لبنان «سيد عبدالحسين شرف‏الدين»، از موسي‏صدر بسيار خوشش آمد و او را وصی و جانشين خود معرفی كرد. اتفاقاً پس از يكی دو سال(1959) آن سيدجليل‏القدر فوت كرد و شيعيان جنوب بر حسب توصيه و وصيت آن رهبر دينی، به ايران آمدند و آقای صدر را با اصرار زياد به لبنان بردند. از يكی دو سال(1959) آن سيد جليل‏القدر فوت كرد و شيعيان جنوب بر حسب توصيه و وصيت آن رهبر دينی، به ايران آمدند و آقای صدر را با اصرار زياد به لبنان بردند. چنين شخصيتی با چنين نبوغ سابقه‏ای رهسپار لبنان مي‏شود. ظلم‏ها و جنايت‏ها و دربه‏دري‏ها و تحقيرها و فلاكت‏های مادی و معنوی را مي‏بيند. تصور كنيد چگونه مي‏تواند تحمل كند؟ او به محض ورود به لبنان به منطقة‌ «جبل‏عامل»؛ منطقة مقدس شيعيان در جنوب لبنان مي‏رود و در شهر «صور»،‌ بزرگترين شهر جنوبی «جبل‏عامل»، اقامت مي‏گزيند و امام مسجد مي‏شود
.

 

ايجاد تـأسيسـات در جنوب

در مقابل فقر و فلاكتی كه شيعيان را محاصره كرده بود، فوراً‌ به اين فكر مي‏افتد كه بايد تأسيساتی به پا كرد تا راه‏های اقتصادی را به شيعيان آموخت. بنابراين پنج مؤسسه در عرض چند سال در جنوب لبنان به پا كرد كه بزرگترين آنها مدرسه‏ايست به نام مدرسة «صنعتی جبل‏عامل» كه خود من هشت سال مدير اين مدرسه بودم. اين مدرسه مدرسه‏ايست متعلق به يتيمان محرومان و مستضعفان شيعه كه اكثر آنها خانواده‏شان مورد هجوم اسرائيل قرار گرفته و پدر و مادرشان كشته شده‏اند. اين زندان يتيم، در يان مدرسة شبانه‏روزی بطور مجانی درس مي‏خوانند و هفت رشتة ‌فنی مهم مانند نجاری، آهنگری، جوشكاری، برق و الكترونيك و ماشين‏های كشاورزی و غيره را مي‏آموزند و هنگاميكه درس خود را پس از چهار سال تمام كردند، وارد اجتماع مي‏شوند و حقوق مكفی دريافت مي‏كنند تا بتوانند خانوادة خود را اداره كنند.اين يكی از مدارس عالی است كه در جنوب لبنان از هر حيث بي‏نظير است. از نظر عظمت و از نظر كيفيت درس. در اكثر سال‏ها شاگردان اول لبنان از اين مدرسه فارغ‏التحصيل مي‏شدند. شاگردانی كه از نظر علمی و از نظر فكری و تئوری در لبنان بي‏نظير بودند. شاگردانی كه با كار خود در جوشكاری،‌ در تراشكاری، در ماشين و غيره در سرتاسر لبنان سرآمد ديگران بوده‏اند. حتی من به خاطر دارم كه مي‏خواستيم عده‏ای استاد بپذيريم،‌ عدة زيادی از مدارس مسيحيان و حتی از اروپا آمدند. من مي‏خواستم كه اين استادان را امتحان كنم. برای امتحان آنان به يكی از شاگردان مدرسة خود گفتم كه از آنان روی ماشين‏تراش امتحان كند. شاگرد مدرسه ما كه شايد سال سوم بود، از استادی كه از خارج آمده بود، به مراتب قوي‏تر كه در جنگ‏های چريكی در سرتاسر لبنان بي‏نظير هستند؛ ستارگانی كه هيچ‏كس نمي‏توانست در مقابل آنان مقاومت كند. خود من هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم. بزرگترين پايگاه ما همين مدرسه بود. اسرائيل بارها اين مدرسه را زير آتشبار خويش فرو كوبيد. توپ‏های سنگين 175 ميلي‏متری اسرائيل در وسط مدرسه فرو مي‏آمد و ساختمان‏ها را خرد مي‏كرد و مي‏لرزاند. از طرف ديگر مزدوران كثيف عراق، كه بعداً دربارة‌ آنها بيشتر سخن خواهم گفت، بارها به اين مدرسه حمله كردند و با راكت و موشك اين مدرسه را درهم كوبيدند. يعنی نه‏تنها راستي‏ها و اسرائيلي‏ها اين مدرسه را مورد هجوم قرار مي‏دادند،‌ بلكه چپي‏ها،‌ كمونيست‏ها و مزدوران عراق نيز چندين بار اين مدرسه را مورد هجوم قرار دادند و عده‏ای از بزرگان مدرسه را كشتند. دربان مدرسه، معلم مدرسه و ديگران را به رگبار گلوله بستند و به شهادت رساندند. در جنگ‏های خونينی كه درگرفت، هميشه اين شاگردان كوچك اسلحه به دست مي‏گرفتند و در پشت سنگر عليه مهاجمان – چه مزدوران عراق و چه اسرائيل- مي‏جنگيدند و اين بزرگترين افتخار آنها بود.
به ياد دارم دو سال پيش (1978) كه اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد،‌ همه گريختند و جنوب لبنان را ترك گفتند، حتی فلسطيني‏ها نيز جنوب لبنان را ترك كردند. چند اردوگاه بزرگ فلسطينی در جنوب لبنان وجود داشت كه در اين اردوگاه‏های بزرگ يك آدم هم ديده نمي‏شد. زن و بچه، كوچك و بزرگ، حتی رزمندگان آنها گريختند. حتی عده‏ای از رزمندگان آنها اسلحه‏های خود، آرپي‏جی و مسلسل خود را در زير تشك شاگردان ما مخفی كردند و گريختند. اما عده‏ای از همين بچه‏های كوچك ماندند، جنگيدند، مبارزه كردند و با آنكه مي‏دانستند كشته مي‏شوند، ولی ترجيح دادند كه در مدرسة ‌خود بمانند و بميرند. برای ما چقدر سخت بود كه به اين بچه‏ها بگوييم برای حفظ جان خود مدرسه را ترك كنند و به خانة‌ خود بروند، يا از مدرسه دور شوند. آنان گريه مي‏كردند،‌ اشك مي‏ريختند كه ما بايد بمانيم و به شهادت برسيم

در خلال جنگ‏های داخلی لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولی اين مدرسه باز بود وبه كار خود ادامه مي‏داد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند. البته اگر هم مدرسه را ترك مي‏گفتند، اغلب جايی نداشتند كه بروند. خانه و كاشانه‏ای نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح مي‏دادم كه در مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبی و يا خوابگاهی داشته باشند. درحالی كه توپخانة سنگين و بمب‏افكن‏های اسرائيل، مدرسه را مي‏كوبيد و ساختمان‏های مدرسه، شيشه‏های مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو مي‏ريخت، همين بچه‏های كوچك مي‏ماندند، چنين افرادی با چنين مشخصاتی در زير آتش مقاومت مي‏كردند و نمي‏گريختند. در هر حال اين مدرسه‏ای است نمونه در جنوب لبنان، كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستان‏ها دارم. خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهی ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دست‏راستي‏ها و دست‏چپي‏ها، همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله مي‏كردند و آن را مي‏كوبيدند.
اين مدرسه، مدرسه‏ای بود برای پسران كه از سن يازده –دوازده سالگی، تا سن پانزده- بيست سالگی در اين مدرسه درس مي‏خواندند و فارغ‏التحصيل مي‏شدند و به دنبال كار مي‏رفتند،‌ تا به خانوادة‌ خود كمك كنند.در خلال جنگ‏های داخلی لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولی اين مدرسه باز بود وبه كار خود ادامه مي‏داد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند. البته اگر هم مدرسه را ترك مي‏گفتند، اغلب جايی نداشتند كه بروند. خانه و كاشانه‏ای نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح مي‏دادم كه در مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبی و يا خوابگاهی داشته باشند. درحالی كه توپخانة سنگين و بمب‏افكن‏های اسرائيل، مدرسه را مي‏كوبيد و ساختمان‏های مدرسه، شيشه‏های مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو مي‏ريخت، همين بچه‏های كوچك مي‏ماندند، چنين افرادی با چنين مشخصاتی در زير آتش مقاومت مي‏كردند و نمي‏گريختند. در هر حال اين مدرسه‏ای است نمونه در جنوب لبنان، كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستان‏ها دارم. خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهی ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دست‏راستي‏ها و دست‏چپي‏ها، همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله مي‏كردند و آن را مي‏كوبيدند.
اين مدرسه، مدرسه‏ای بود برای پسران كه از سن يازده –دوازده سالگی، تا سن پانزده- بيست سالگی در اين مدرسه درس مي‏خواندند و فارغ‏التحصيل مي‏شدند و به دنبال كار مي‏رفتند،‌ تا به خانوادة‌ خود كمك كنند.
 اين جوانان ارزنده‏ترين و مخلص‏ترين و پاك‏ترين ثمره‏های تاريخ دراز و زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعة حسين و علي(عليهم‏السلام) به حساب مي‏‏آيند. آنان پرچم شهادت حسينی را به دوش مي‏شكند و راه پرافتخار رسالت ما را روشن مي‏كنند … و چقدر سخت و ناراحت‏كننده است كه پدرانی همچون شما، چنين فرزندان پاك و ارزنده و از جان گذشته را توبيخ كنند! راستی كه ظلم و بي‏انصافی است! خدا شما را نمي‏بخشد. تاريخ شما را نمي‏بخشد، علي(ع) شما را نمي‏بخشد، حسين(ع) شما را نمي‏بخشد خون شهدای شيعه در خلال سال‏های ظلم و بدبختی شما را نمي‏بخشد.
چه خوب بود اگر شما، ای پدران! از اين فرزندان پاك وشجاع و از جان گذشتة‌خود درس شرف و كرامت و انسانيت مي‏گرفتيد و به چنين فرزندانی افتخار مي‏كرديد و برای هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختی را مي‏شكستيد و اين‏چنين در برابر دشمن خود خوار و ذليل و بدبخت نمي‏شديد. برويد و مرا تنها بگذاريد من از شنيدن سخنان شما شرم دارم و نمي‏خواهم آدم‏هايی را اين‏چنين بي‏انصاف، جاهل و نافهم ببينم.» آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.
مؤسسه صنعتی «جبل‏عامل» مدرسه‏ای بود برای پسران، ولی برای شما نكتة ديگری بگويم، كه امام موسي‏صدر سه مؤسسه ديگر برای دختران بوجود آورد. زيرا مسئله دختران در جنوب لبنان بسيار وخيم‏تر از پسران بود. شايد بدانيد كه بيروت عشرتكدة خاورميانه و شيخ‏نشين‏های عرب بود. بيروت،‌ سوئيس خاورميانه به شمار مي‏رفت. 85% از فاحشه‏های بيرون را، دختران شيعة‌ جنوب لبنان تشكيل مي‏دادند. دخترانی كه از روی فقر و فلاكت به بيروت مي‏آمدند تا كلفتی كنند، ولی آهسته‏آهسته به دامان فساد كشيده مي‏شدند و ديگر نمي‏توانستند به خانوادة‌ خود بازگردند. اين امر، امام موسي‏صدر را به شدت رنج مي‏داد. برای آنان بايد كاری انجام مي‏شد. چگونه مي‏توان اجازه داد كه اين دختران معصوم به مركز اين فساد كشانده شوند و اين‏چنين تباه و نابود گردند. بنابراين امام موسي‏صدر مدرسه‏ای برای آنان به پا كرد به نام «بِيتُ‏الْفَتاهَ» {خانة دختران} كه در آن به اين دختران خياطی وهنرهای دستی مي‏آموختند. اين دختران پس از فارغ‏التحصيل شدن مي‏توانستند امور خود را اداره كنند. همچنين وی مدرسة ديگری برای آموزش پرستاری به دختران به وجود آورد. دخترانی كه ديپلمه بودند، وارد اين مدرسه مي‏شدند و پرستاری مي‏آموختند. او مؤسسه ديگری هم بوجود آورد برای قاليبافی، كه زير نظر خود من اداره مي‏شد و بيش از 300 دختر از جنوب لبنان در اين كارگاه كار مي‏كردند و قاليبافی مي‏آموختند وپس از فارغ‏التحصيل شدن دارِ قالی و ديگر وسايل لازم را به خانة‌دختر منتقل مي‏كردند و او در خانة خود قالی مي‏بافت و مزد ماهانه خود را از اين مؤسسه دريافت مي‏داشت. اين قالی در فروشگاه‏های خيريه به فروش مي‏رسيدند. امام‏موسي‏صدر از اين قبيل برای دختران به وجود آورد و متأسفانه كه بگويم همة آنها در حال حاضر بسته شده است. با مفقودشدن امام موسي‏صدر و قطع شدن تبرّعاتي{كمك‏های مالي} كه به او مي‏شد، هم قاليبافی،‌ هم مدرسة پرستاری در شهر صور و هم «بيت‏الفتاه» همه بسته شده‏اند.

 

جدال با پدر يكی از شاگردان مدرسه!

يكی از شاگردان خوب رشتة مكانيك كه يتيم نبود، در مرخصی ايام عيدفطر، به جای آنكه به خانه برود، رهسپار محور جنگ «بِنتِ جُبَيل» شد تا دوش‏دوش برادران ديگر خود در دفاع از خاك و شرف خود عليه اسرائيل و كتائب بجنگد.
خانوادة شاگرد از غيبت او ناراحت شده به مدرسه مراجعه كردند و او را نيافتند! و بالاخره دريافتند كه فرزند آنها به جنگ رفته است. با عصبانيت به مدرسه آمدند و مسئولين مدرسه را به باد ناسزا گرفتند. پدر شاگرد گفت: « من پسرم را برای درس به مدرسه فرستاده‏ام نه برای جنگ» و همة كتاب‏ها و لباس‏های او را برداشت و برای هميشه فرزندش را از مدرسه بيرون برد و من نيز با اخراج او از مدرسه موافقت كردم.
دو هفته بعد پدر با چند واسطه بازگشت و گفت فرزندش از خانه گريخته و باز به محورهای جنگ رفته است و خواهش داشت كه من وساطت و يا نصيحت كنم و پسرش را به خانة پدريش بازگردانم. برای من بسيار سخت و ناراحت‏كننده بود كه باز ببينم مردی جبان و خودخواه فرزند شجاع و مسئولش را توبيخ و تكفير مي‏كند و به مدرسه‏ای كه اين چنين تأثيری بر روحية شاگرد گذاشته است ناسزا مي‏گويد. با او شروع به صحبت كردم و عقده‏های درونی خود را خالی نمودم. پدر شاگرد و واسطه‏ها را به باد انتقاد گرفتم و گفتم: « آرزو مي‏كردم كه شرافت و احساس مسئوليت و حس فداكاری و ايمان جوانان شما كمی در شما پدران و بزرگان تأثير مي‏كرد و شما كمی از فرزندان از جان گذشتة خود درست مي‏گرفتيد. جای تعجب است كه فرزندان شما با كمال رضا و رغبت، همه چيز خود را فدا مي‏كنند و با كمال رشادت از شرف و كرامت وطن خود دفاع مي‏نمايند، ولی شما پدران، به جای آنكه خدا را شكر كنيد، اين طور ديوانه‏وار حق و حقيقت را به باد ناسزا مي‏گيريد.
ما در مدرسه، كسی را به سوی جنگ نمي‏فرستيم و به هيچ‏وجه شاگردان را از كلاس بيرون نمي‏كشيم كه به محور جنگ روانه كنيم، ولی شاگردان مي‏بينيد كه مديرشان شخصاً به صحنة‌جنگ مي‏رود و فداكاری مي‏كند، بهترين استادان مدرسه به صحنة ‌قتال مي‏روند و پاس مي‏دهند. آنا نمي‏بينند كه اين مدرسه فدائيان زيادی قريانی راه خدا كرده است،‌ به ياد مي‏آورند كه بهترين استادان و شاگردان مدرسه به شهادت رسيده‏اند و عده‏ای ديگر آثار جراحت جنگ را با خود حمل مي‏كنند، مدرسه‏ای كه مؤسس آن امام موسي‏صدر، رمز طايفه{شيعه} و استمرار مبارزه حسينی است. آنان مي‏بينند كه قهرمانان «امل» به شهادت مي‏رسد و مراسم بزرگداشت آن شهيد در ميان شور و غوغايی از عشق و احترام و هيجان برگزار مي‏شود، مي‏بينند كه اكثريت مردم ذليل و ترسو و بي‏شخصت و مصلحت‏طلب گريخته‏اند و صحنه را برای دشمن خالی كرده‏اند. مي‏بينند كه عده‏ای از افراد افراطی، با پول وسلاح بيگانه تيشه به ريشة‌وطن، استقلال و سرنوشت خود مي‏زنند و از روی جهل و يا مصالح شخصی به ملت خويش خيانت مي‏كنند. شاگردان اين مدرسه همه حقايق را مي‏بينند و مي‏فهمند و احساس مسئوليت ميهنی و تاريخی و انسانی خود را به انجام برسانند. اينان خود را رضا و رغبت، با اراده و تصميم شخصی اسلحه به دست مي‏گيرند و به محورهای جنگ مي‏روند و شهادت را با آغوش باز استقبال مي‏كنند، تا راه صحيح و مستقيم را به همه نشان دهند، تا عملاً مسئوليت و وظيفه را به همة مردم معرفی كنند و اگر به شهادت رسيدند، با خون پاك خود خود مردم خفته و ذليل و مصلحت‏طلب را بيدار سازند.
اين جوانان ارزنده‏ترين و مخلص‏ترين و پاك‏ترين ثمره‏های تاريخ دراز و زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعة حسين و علي(عليهم‏السلام) به حساب مي‏‏آيند. آنان پرچم شهادت حسينی را به دوش مي‏شكند و راه پرافتخار رسالت ما را روشن مي‏كنند … و چقدر سخت و ناراحت‏كننده است كه پدرانی همچون شما، چنين فرزندان پاك و ارزنده و از جان گذشته را توبيخ كنند! راستی كه ظلم و بي‏انصافی است! خدا شما را نمي‏بخشد. تاريخ شما را نمي‏بخشد، علي(ع) شما را نمي‏بخشد، حسين(ع) شما را نمي‏بخشد خون شهدای شيعه در خلال سال‏های ظلم و بدبختی شما را نمي‏بخشد.
چه خوب بود اگر شما، ای پدران! از اين فرزندان پاك وشجاع و از جان گذشتة‌خود درس شرف و كرامت و انسانيت مي‏گرفتيد و به چنين فرزندانی افتخار مي‏كرديد و برای هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختی را مي‏شكستيد و اين‏چنين در برابر دشمن خود خوار و ذليل و بدبخت نمي‏شديد. برويد و مرا تنها بگذاريد من از شنيدن سخنان شما شرم دارم و نمي‏خواهم آدم‏هايی را اين‏چنين بي‏انصاف، جاهل و نافهم ببينم.» آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.مؤسسه صنعتی «جبل‏عامل» مدرسه‏ای بود برای پسران، ولی برای شما نكتة ديگری بگويم، كه امام موسي‏صدر سه مؤسسه ديگر برای دختران بوجود آورد. زيرا مسئله دختران در جنوب لبنان بسيار وخيم‏تر از پسران بود. شايد بدانيد كه بيروت عشرتكدة خاورميانه و شيخ‏نشين‏های عرب بود. بيروت،‌ سوئيس خاورميانه به شمار مي‏رفت. 85% از فاحشه‏های بيرون را، دختران شيعة‌ جنوب لبنان تشكيل مي‏دادند. دخترانی كه از روی فقر و فلاكت به بيروت مي‏آمدند تا كلفتی كنند، ولی آهسته‏آهسته به دامان فساد كشيده مي‏شدند و ديگر نمي‏توانستند به خانوادة‌ خود بازگردند. اين امر، امام موسي‏صدر را به شدت رنج مي‏داد. برای آنان بايد كاری انجام مي‏شد. چگونه مي‏توان اجازه داد كه اين دختران معصوم به مركز اين فساد كشانده شوند و اين‏چنين تباه و نابود گردند. بنابراين امام موسي‏صدر مدرسه‏ای برای آنان به پا كرد به نام «بِيتُ‏الْفَتاهَ» {خانة دختران} كه در آن به اين دختران خياطی وهنرهای دستی مي‏آموختند. اين دختران پس از فارغ‏التحصيل شدن مي‏توانستند امور خود را اداره كنند. همچنين وی مدرسة ديگری برای آموزش پرستاری به دختران به وجود آورد. دخترانی كه ديپلمه بودند، وارد اين مدرسه مي‏شدند و پرستاری مي‏آموختند. او مؤسسه ديگری هم بوجود آورد برای قاليبافی، كه زير نظر خود من اداره مي‏شد و بيش از 300 دختر از جنوب لبنان در اين كارگاه كار مي‏كردند و قاليبافی مي‏آموختند وپس از فارغ‏التحصيل شدن دارِ قالی و ديگر وسايل لازم را به خانة‌دختر منتقل مي‏كردند و او در خانة خود قالی مي‏بافت و مزد ماهانه خود را از اين مؤسسه دريافت مي‏داشت. اين قالی در فروشگاه‏های خيريه به فروش مي‏رسيدند. امام‏موسي‏صدر از اين قبيل برای دختران به وجود آورد و متأسفانه كه بگويم همة آنها در حال حاضر بسته شده است. با مفقودشدن امام موسي‏صدر و قطع شدن تبرّعاتي{كمك‏های مالي} كه به او مي‏شد، هم قاليبافی،‌ هم مدرسة پرستاری در شهر صور و هم «بيت‏الفتاه» همه بسته شده‏اند.
ايشان مدرسة ديگری برای تربيت مشايخ به وجود آورد، به نام «معهدالدّرسات‏الاسلاميه»، كه عدة زيادی از مشايخ آفريقا،‌ افغانستان، اندوزی و كشورهای ديگر در آنجا درس طلبگی مي‏خواندند و پس از آشنايی با فقه شيعه به كشورهای خويش بازمي‏گشتند. هم‏اكنون در كشورهای آفريقايی تشيعه رواج پيدا كرده است. عدة زيادی از مروجان اين مكتب همان مشايخی هستند كه از اين مدرسه فارغ‏التحصيل شدند. اين مدرسه مدرسة زيبايی بود در كنار دريای مديترانه، در شهر «صور» كه متأسفانه آن نيز بسته شده است.

 

 

حركت امام موسي‏صدر به بيروت

اينها مؤسساتی بود كه امام موسي‏صدر در جنوب لبنان به وجود آورد، ولی بعد احساس كرد كه با اين همه مشكلات، نمي‏توان درد شيعيان را حل كرد. بايد كاری اساسی و بنيادی نمود. شيعيان از حقوق اساسی خود محرومند، آنان اصلاً انسان به حساب نمي‏آيند، ممكن است بتوان برای آنان وسايل اقتصادی ايجاد كرد، ولی زمانی كه انسانيتشان مورد شك است، بايد به سراغ حقوق اولية آنان رفت. به همين علت او رهسپار بيروت شد و مبارزة وسيعی را برای احقاق حقوق از دست رفتة شيعيان، در شهر بيروت شروع كرد. در آن زمان، همة طايفه‏هايی كه برای شما برشمردم، دارای مركزيت در شهر بيروت بودند و يك مسئول، يك رهبر آنها را اداره مي‏كرد. به عنوان مثال سنّي‏ها دارای مركزی بودند به نام «دارالفتوي» و رهبر آنها «شيخ حسن خالد» مفتی بزرگ تسنن است كه هم‏اكنون هم وجود دارد و اهل نسنن را رهبری مي‏كند. او سخنگوی طايفة سنّی در مقابل حكومت لبنان است و حقوق سنّي‏ها را از حكومت لبنان مي‏طلبد و يك مرجع رسمی است كه قانون او را پذيرفته است. «دو روز» نيز، كه 250.000 نفرند، برای خود دارای مركزی هستند و رهبری به نام «شيخ‏العقل» حقوق آنان را تأمين مي‏كند. ماروني‏ها نيز برای خود دارای رهبری هستند به نام «خُريش»، كه مصالح آنان را تأمين مي‏نمايد. تمام پانزده طايفة لبنان دارای مركزيت و رهبری بودند، بجز شيعيان. چون شيعيان به حساب نمي‏آمدند و كسی نبود كه حقوق آنها را طلب كند. بنابراين همان حقوق ضعيفی كه براساس پنج و سه و دو، بر آنان تعلق مي‏گرفت نيز خورده مي‏شد و از بين مي‏رفت. هنگامی كه شيعيان حقوق خود را طلب مي‏كردند، كسی نبود كه به آنان جواب بدهد. مي‏گفتند، شما اصلاً مركز نداريد، شما رهبر نداريد. هنگامی كه مسئله رأی و رأي‏گيری مطرح مي‏شد و مي‏خواستند مثلاً نخست‏وزير انتخاب كنند، يا نمايندگانی به مجلس بفرستند، سيعيان را جزء مسلمانان بحساب مي‏آوردند. برادران سنّی مي‏خواستند كه شيعيان رأی خود را در كنار رأی سنّي‏ها بريزند تا نامزد آنها برنده شود. اما آنجا كه مسئله تقسيم مصالح امتيازات مطرح مي‏گشت، يكباره شيعه رافضی مي‏شد، شيعه كافر مي‏شد، شيعه حيوان به حساب مي‏آمد و حقی به او نمي‏دادند. مجلات براداران سنّی ما،‌ هنگامی كه از شيعيان سخن مي‏گفتند،‌ به نام رافضی و خارجی و خارج از دين، شيعيان را مي‏كوبيدند و حتی امروز هم گاهی مي‏كوبند. در حال حاضر، بزرگترين متفكر و نويسنده سنّی، در بيروت شخصی است به نام دكتر «صبحي‏الصالح» كه رئيس دانشگاه عربی بيروت است و تاريخ اسلام را در دانشگاه تدريس مي‏كند. دكتر صالح پس از مفقی اهل تسنن، بزرگترين شخصيت سنّي‏های لبنان است. او در كتاب تدريس خود در دانشگاه(1) دربارة شيعه مي‏گويد:
«شيعه در تاريخ وجود نداشت، تا اين كه «عبدالله‏ابن سباء» آمد و «عبدالله‏ابن سباء» يهودی بود (يعنی مي‏خواهد بگويد از زمان وفات حضرت رسول‏اكرم(ص) تا «عبدالله‏ابن سباء» كه شخصی مجعول و افسانه‏ای در تاريخ است، اصلاً اسم شيعه نبود، شيعه‏ای وجود نداشت) شخصی آمد كه يهودی بود به نام «عبدالله‏ابن سباء» و اين عبدالله‏ابن سباء مكتب شيعه را اختراع كرد.»
اين كلام بزرگترين متفكر و نويسنده و دانشمند سنّی مذهب است. تصور كنيد كه ديگران چه خواهند كرد! در لبنان مجله‏ای وجود دارد، متعلق به «دارالفتوي». دو سال پيش كه خود من در لبنان بودم، يكی از استادان دانشگاه، مقالة مفصلی دربارة شيعه به رشتة تحرير درآورده بود كه حدود بيست و پنج صفحة مقاله اين آدم، سرتاسر فحش و اهانت به شيعه بود. او چيزهايی نوشته اشت كه من بر خود مي‏لرزيدم و ادب اجازه نمي‏دهد اين لغات و اين كلمات را بازگو كنم. وی در طی اين مقاله مي‏خواست اثبات كند كه در طول تاريخ، شيعيان خيانت كردند،‌خائن بودند. البته از طرف امام موسي‏صدر بشدّت به رهبر برادران سنّی ما اعتراض شد و مقاله‏ای بسيار مستدل مفصل توسط دكتر «مكي»، يكی از تاريخ‏نويسان شيعه در جواب آنها به رشتة ‌تحرير درآمد، تا نشان دهد كه شيعه آنچنان كه آنها فكر مي‏كنند نيست. بنابراين در چنين جوّی كه شيعه حق ندارد رئيس شود، رهبر ندارد، سازماندهی و مركزيت ندارد و ديگران نسبت به شيعه اين‏چنين حساب مي‏كنند، رافضی و كافر است، خارجی است، امام موسي‏صدر وارد بيروت شد. احساس كرد تا مركزيتی نداشته باشد و رهبری وجود نداشته باشد كه بتواند به نام شيعيان سخن بگويد، نمي‏توان از شخص، يا دولت درخواستی كرد.

 

 

تاسیس مجلس اعلای اسلامی شيعی لبنان

امام موسي‏صدر گفت همة طايفه‏های ديگر كه پانزده طايفه‏اند، دارای مركز و مركزيت و رهبری هستند، بجز شيعه. بنابراين شيعيان كه اكثريت مسلمانان لبنان هستند و 1.200.000 نفر را تشكيل مي‏دهند حق دارند كه برای خود مركزيتی داشته باشند. اما دنيای عرب با اين پيشنهاد بشدت مبارزه كرد؛ زيرا دنيای عرب نمي‏خواست مكتب و مركزی به نام شيعه به وجود بيايد. دشمنان حتی چندين‏بار مي‏خواستند كه امام موسي‏صدر را ترور كنند. ولی امام موسي‏صدر به كمك شيعيان بعلبك كه قوي‏ترين و رزمنده‏ترين شيعيان لبنان هستند توانست قدرتی بوجود آورد و دولت لبنان را تحت فشار قرار دهد تا مركزيت شيعيان را بپذيرند. بنابراين پس از چندسال مبارزه،{در سال 1969} امام موسي‏صدر موفق شد كه تشكيل مجلس شيعيان را در پارلمان‏ لبنان به تصويب برساند. يعنی همچنان كه دستگاه‏های ديگر، طايفه‏های ديگر، دارای مجلس و مركز و رهبريت بودند، شيعيان نيز برای خود دارای مركزيتی و رهبری باشند. پس از كشمكش‏های زياد و مبارزه‏های خونين اين مركز به تصويب رسيد و خود امام موسي‏‏صدر به رياست اين مركز انتخاب شد. و اين را «مجلس اعلای اسلامی شيعيان» نام گذاشتند، كه البته با پارلمان لبنان فرق دارد. مجلس پارلمان چيز ديگری است. مجلس اعلای شيعيان يعنی مركزيتی برای طايفة شيعه، كه رئيس آن نيز امام موسي‏صدر انتخاب شد. اين مجلس دارای يك هيأت شرعی از 9نفر روحانی عالم دينی و يكی هيأت اجرايی مركب از دوازده نفر مي‏باشد، كه توسط شيعيان انتخاب مي‏شوند.
اين اولين باری بود كه شيعيان در لبنان احساس هويت و احساس شخصيت مي‏كردند. احساس مي‏كردند كه كسی هستند و مي‏توانند كه با طرف ديگر حرف بزنند. در سال 1970، يعنی يك سال پس از تأسيس رسمی اين مجلس، امام موسي‏صدر شديداً وارد مبارزه شد و از دولت لبنان تقاضا كرد كه به درد شيعيان جنوب لبنان برسد؛ زيرا كه اسرائيل مي‏آمد و جنوب لبنان را بمباران مي‏كرد و مردم بي‏گناه شيعه كشته مي‏شدند. خانه‏های آنان ويران مي‏گرديد و هيچكس به آنان توجهی نداشت.برای شما بگويم كه در لبنان، همة جنوب كشور را روستاهای شيعه تشكيل مي‏دهند تنها در سه نقطه است كه فلسطيني‏ها اردوگاه دارند. اين اردوگاه‏ها از مرز اسرائيل به دور است؛ زيرا آنها را درجايی ساخته‏اند كه اصطكاك با اسرائيل كمتر باشد. اما فلسطيني‏ها برای آنكه به داخل اسرائيل بروند، بايد از داخل روستاهای شيعه عبور كنند و هنگاميكه از داخل روستايی شيعه‏نشين عبور كردند، اسرائيل آن روشتای شيعه‏نشين را مي‏كوبد، بمباران مي‏كند و مردم بي‏گناهش را مي‏كشد. بنابراين بدون آنكه آنهاخبری داشته باشند، بمبارانهای اسرائيل آنها را از هستی ساقط مي‏كند. در اين ميان اگر يك فلسطينی به شهادت برسد، مقاومت فلسطين در ازای خون او مبلغی به خانواده‏اش پرداخت مي‏كند؛ زيرا مقاومت فلسطين در مقابل حيات فلسطيني‏ها مسئوليت دارد. اما شيعيان كه كشته مي‏شوند، ‌فلسطيني‏ها مي‏گويند، اينان لبنانی هستند، بنابراين ما نبايد پول آنها را بپردازيم. دولت لبنان نيز مي‏گويد كه اينها به علت حضور فلسطيني‏ها كشته شده‏اند؛ بنابراين فلسطيني‏ها بايد پول آنها را بدهند،‌نه دولت لبنان. بدين ترتيب دولت لبنان نيز ابا مي‏كرد. نه فلسطيني‏ها به شيعيان چيزی مي‏دادند و نه دولت لبنان. در صورتی كه بزرگترين كشت و كشتارها در جنوب لبنان از شيعيان است . عده ‏ای فكر مي‏كنند، كسانی كه در جنوب لبنان به شهادت مي‏رسند همه فلسطينی هستند. حقيقت عكس آن است. در نبردی كه دو سال پيش در هجوم اسرائيل به جنوب لبنان رخ داد و خود من و دوستان «سازمان امل» در آن حضور داشتيم، همانطور كه قبلاً گفتم از همة فلسطيني‏ها پانزده نفر به شهادت رسيدند، اما از شيعيان بيش از دوهزار نفر گشته شدند. دنيا نمي‏داند، دنيا نمي‏فهمد. همة كشته‏ها را بحساب فلسطيني‏ها مي‏نويسند، درحالی كه همچنان كه گفتم محل اسكان فلسطيني‏ها سه اردوگاه نزديك «صور» است و هنگامی كه هجوم اسرائيل شروع شد، تمام آنها گريختند و حتی يك نفر آنها در جنوب باقی نماند. اسرائيل شيعة بدبخت را، كه در خانة خود، در ده خود نشسته است و نمي‏تواند بگريزد، بمباران مي‏كند و او كشته مي‏شود. جوانان شيعه نيز گريخته بودند، والاّ عدة كشته‏ها به ده‏ها هزار نفر مي‏رسيد. تنها پيرها و زن‏ها و بچه‏ها كشته شدند؛ زيرا نمي‏توانستند بگريزند. در آن واقعه شهرها در جنوب لبنان آنچنان ويران شد كه حتی يك ديوار سالم باقی نماند. شهرهايی مانند «غَنْدوريِه»، «طَيِبَّه»، «عَبّاسيِّه» و غيره …
اين ظلم‏ها و اين ستم‏ها، از همان سال‏های پيش بر شيعيان جنوب رفته است. آنگاه امام موسي‏صدر از دولت لبنان درخواست كرد كه به هر حال شما مسئوليت داريد كه غرامت اين كشته‏ها و اين تخريب را بپردازيد؛ زيرا اگر فلسطينی هم نداد چه كس ديگری بايد جواب اين دردها و ضجه‏ ها را بدهد.

 

 

 اوليـن اعتصـاب

دولت لبنان اين مسئوليت را قبول نمي‏كرد. امام موسي‏صدر دست به مبارزة بزرگی عليه دولت لبنان زد و اعتصاب بزرگی در لبنان به راه انداخت. از بزرگترين مظاهر اعتصاب بستن فرودگاه توسط شيعيان{در سال 1970} بود. هنگامی كه شيعه مي‏گويم، شما چيزی مي‏شنويد، اين شيعه محرومی كه كشته شدن برای او افتخار است –زيرا زندگی روزمره او مرگ تدريجی دردناكی به حساب مي‏آيد- هنگامی كه امام موسي‏صدر فرمان داد، اين شيعيان به فرودگاه ريختند و تمام باندهای فرودگاه را پر كردند. هيچ هواپيمايی نه مي‏توانست بنشيند و نه بلند شود. به هر حال بيروت را از كار انداختند و شهرهای ديكری نيز در اعتصاب سرتاسری شركت كردند و دولت لبنان مجبور شد كه در مقابل خواسته‏های امام موسي‏صدر تسليم بشود و برای دفاع از حقوق جنوبي‏ها، «مجلس جنوب لبنان» با ميزانيه{بودجه} سالانه 30 ميليون ليره، برای كمك به خسارت‏ديدگان و ايجاد برنامه‏های عمرانی، در جنوب تشكلی شد. در آن روزگار، در سرتاسر جنوب فقط يك نيمه مدرسه وجود داشت، نه بيمارستای بود، نه راهی، و برق، آب و زراعت تقريباً ناچيز بود.
دولت لبنان پيشنهاد كرد كه امام موسي‏صدر مسئوليت «مجلس‏الجنوب» را بپذيرد، ولی او رد كرد و نخواست به آلودگي‏های دولتی و رشوه‏خواري‏ها و پارتي‏بازي‏ها آلوده گردد. البته «مجلس‏الجنوب» هم نمي‏توانست از آلودگي‏های اداری نظام موجود لبنان، مستثنی باشد، بخصوص وقتی زير تسلط « كامِل‏الاَسْغَدْ » رئيس پارلمان لبنان قرار گرفت. او دست‏نشاندگان بي‏ماية خود را بر آن مسلط ساخت و مقادير زيادی از ميزانيه «مجلس‏الجنوب» حيف و ميل شد. ولی با تمام اينها كارهای عمرانی زيادی انجام گرفت. بيش از 70 مدرسه ساخته شد، چهار بيمارستان بزرگ بوجود آمد، حدود يكصد درمانگاه سيار به نام مجلس شيعيان شروع بكار كرد. برنامه‏های آبياری و زراعتی (مشروع‏الخضر) و راه‏سازی و غيره بوجود آمد. به هرحال اقداماتی در بهبود نسبی وضع مردم جنوب صورت گرفت.عده ‏ای فكر مي‏كنند، كسانی كه در جنوب لبنان به شهادت مي‏رسند همه فلسطينی هستند. حقيقت عكس آن است. در نبردی كه دو سال پيش در هجوم اسرائيل به جنوب لبنان رخ داد و خود من و دوستان «سازمان امل» در آن حضور داشتيم، همانطور كه قبلاً گفتم از همة فلسطيني‏ها پانزده نفر به شهادت رسيدند، اما از شيعيان بيش از دوهزار نفر گشته شدند. دنيا نمي‏داند، دنيا نمي‏فهمد. همة كشته‏ها را بحساب فلسطيني‏ها مي‏نويسند، درحالی كه همچنان كه گفتم محل اسكان فلسطيني‏ها سه اردوگاه نزديك «صور» است و هنگامی كه هجوم اسرائيل شروع شد، تمام آنها گريختند و حتی يك نفر آنها در جنوب باقی نماند. اسرائيل شيعة بدبخت را، كه در خانة خود، در ده خود نشسته است و نمي‏تواند بگريزد، بمباران مي‏كند و او كشته مي‏شود. جوانان شيعه نيز گريخته بودند، والاّ عدة كشته‏ها به ده‏ها هزار نفر مي‏رسيد. تنها پيرها و زن‏ها و بچه‏ها كشته شدند؛ زيرا نمي‏توانستند بگريزند. در آن واقعه شهرها در جنوب لبنان آنچنان ويران شد كه حتی يك ديوار سالم باقی نماند. شهرهايی مانند «غَنْدوريِه»، «طَيِبَّه»، «عَبّاسيِّه» و غيره …
اين ظلم‏ها و اين ستم‏ها، از همان سال‏های پيش بر شيعيان جنوب رفته است. آنگاه امام موسي‏صدر از دولت لبنان درخواست كرد كه به هر حال شما مسئوليت داريد كه غرامت اين كشته‏ها و اين تخريب را بپردازيد؛ زيرا اگر فلسطينی هم نداد چه كس ديگری بايد جواب اين دردها و ضجه‏ها را بدهد.

نابراين، اين اولين پيروزی برای شيعيان بود. برای اولين‏بار در طول تاريخ، شيعه پيروز مي‏شود. با دولت لبنان، با هيأت حاكمة لبنان مقابله مي‏كند و حق خود را مي‏گيرد، تا جايی كه مقرّر مي‏شود به ازاء هر شهيد ده هزار ليره به خانواده‏اش پرداخت شود و هر خانه‏ای كه زير بمبارانهای اسرائيل ويران شد خسارت آن را جبران كنند.
امام موسي‏صدر معتقد بود كه اين خانه‏های ويران شده را بايد آباد كرد تا شيعيان به خانه‏های خود بازگردند و هجرت نكنند؛ زيرا تهجير (آواره كردن) شيعيان، برنامة اسرائيل است. اسرائيل مي‏خواهد بگويد كه در اين منطقه انسانی زندگی نمي‏كند، بنابراين اسرائيل كه دارای آدم‏های زياد است بايد آدم‏های خود را به اينجا منتقل كند و همين بهانه را برای فلسطين آورد. تمام سعی و كوشش ما در اين بوده است كه اين شيعيان برگردند و خانه و كاشانة خود را از نو بسازند و بمانند و سرزمين مادری خويش را ترك نكنند. بزرگترين افتخار ما اين است كه از نو بسازند و بمانند و سرزمين مادری خويش را ترك نكنند. بزرگترين افتخار ما اين است كه اينان سرزمينشان را ترك نكرده‏اند و مانده‏اند. كشته مي‏دهند، مبارزه مي‏كنند، ولی مي‏مانند. اين بزرگترين نقشی است كه امام موسي‏صدر بازی كرد.
در هرحال مي‏بينيم كه امام موسي‏صدر به بيروت مي‏آيد و مجلس شيعيان را به راه مي‏اندازد و اولين مبارزة بزرگ و رو در رو را با هيأت حاكمة لبنان شروع مي‏كند وپيروز مي‏شود. اين پيروزی سبب مي‏شود شيعيانی كه به احزاب چپ رفته بودند به امام موسي‏صدر توجه كنند و دريابند كه ممكن است كه شيعه بيايد و امتيازات و حقوق از دست‏رفتة آنها را كسب كند. حزب كمونيست پنجاه سال در لبنان مبارزه كرد، ولی نتوانست يك امتياز برای شيعيان كسب كند. امام موسي‏صدر در عرض دو سال توانسته بود بزرگترين امتيازات را كسب كند و هيأت حاكمة لبنان را درهم بشكند. اين سبب شد كه شيعيان بر عقدة حقارت خود تسلط يابند. عقدة حقارتی كه در قلوبشان وجود داشت و آنان را زجر و شكنجه مي‏داد، با اين پيروزی كم‏كم از بين مي‏رفت. جوانانی كه در احزاب مختلف پراكنده شده بودند، كم‏كم به دور امام موسي‏صدر جمع مي‏شدند و شهرت آقای صدر و عظمت مجلس شيعيان بيش از پيش گسترش مي‏يافت.

 


خواستـه ‏هـای بیستگانه

ايجاد «مجلس‏الجنوب» و برنامه‏های عمرانی، درمان دردها و نابساماني‏های جنوب لبنان نبود، در مقابل ميزانيه‏ای بيش از 90 ميليون ليره، صرف كارهای عمرانی كل لبنان گرديد، درآمد سرانه يك نفر در جنوب لبنان و «بعلبك» و «عكار»، در حدود هفتاد و پنج ليره در سال است، درحالی كه در «جبل» لبنان و قسمت‏های مسيحی به چند هزار ليره مي‏رسد!
امام موسي‏صدر دائماً برای بهبود وضع شيعيان مي‏كوشيد و درخواست‏های جديدی مي‏كرد، تا آنكه در سال 1972، پس از آنكه قدرت زيادی كسب كرد، درخواست‏های بيست‏گانه‏ای به دولت لبنان تسليم كرد؛ بيست درخواست از دولت لبنان برای محرومين و مستضعفين.
يكی از اين خواسته‏ها، مسلح كردن جوانان شيعه در جنوب لبنان برای مبارزه با اسرائيل بود. ديگری ساختن ملجاء و پناهگاه در همة روستاها و قريه‏های جنوب، در مقابل اسرائيل بود. يكی ديگر ايجاد راه سراتاسری بيروت به جنوب (بزرگراه) بود، برای آنكه مردم به سهولت بتوانند بيايند و بروند. از بزرگترين برنامه‏های عمرانی امام موسی اصرار بر احداث سد «ليطاني» بود. بزرگترين رودخانة لبنان، رودخانة «ليطاني» نام دارد، كه در جنوب لبنان به دريا مي‏ريزد. رژيم صهيونيستی مي‏خواهد اين آب را به طرف فلسطين اشغالی منحرف كند؛ زيرا احتياج به آب دارد و مدت شانزده هفده سال است كه دولت لبنان برنامه‏ای تهيه كرده تا سدی بر روی اين رودخانه بسازد و جنوب لبنان را كه سرزمين شيعيان است آباد كند، اما اسرائيل مخالفت مي‏كند. اسرائيل نمي‏خواهد كه جنوب لبنان آباد شود، در عوض مي‏خواهد كه آب را منحرف كند و به اسرائيل ببرد. با اين كه بودجة‌ احداث سد وجود دارد و نقشه‏های آن نيز موجود است، مدت هفده سال است كه اسرائيل با ساختن اين سد مبارزه كرده است و دولت لبنان نيز كه نوكر اسرائيل، نمي‏تواند در مقابل خواستة اسرائيل مقاومت كند. اما امام موسي‏صدر آمد و اعلام كرد،‌ اين حق طبيعی شيعيان است كه اين سد ساخته شود و از دولت درخواست كرد كه اين سد ساخته شود.
يكی ديگر از خواسته‏ها صدور شناسنامة لبنانی، برای هزاران مسلمان بدون هويت{شناسنامه} بود، كه در دوران استعمار فرانسويان حاضر نشدند از استعمارگران شناسنامه بپذيرند و هنوز بي‏شناسنامه هستند. تقسيم عادلانه شغل‏های دولتی و نظامی، جلوگيری از احتكار و ظلم، توليد و توزيع عادلانة ثروت و بالاخره عدالت اجتماعی برای محرومين، ‌بخشی از اين خواسته‏های بيست‏گانه بود.مسلم بود دولت لبنان در مقابل اين خواسته‏ها تسليم نمي‏شود. دولت لبنان مي‏گفت كه اگر بخواهيم در مقابل شيعيان تسليم شويم، بايد از «الف» تا «دي» همة خواسته‏ها را انجام دهيم، بنابراين در مقابل همة خواسته‏ها بايد مقاومت كرد.
در 1973 مسئله درخواست‏های شيعه اوج يافت و تمام مطبوعات و جريانات سياسی لبنان را فرا گرفت. آقای صدر به دولت اولتيماتوم داد و از نمايندگان و وزاری شيعه درخواست كرد كه در ظرف يك مدت معين، اگر جواب مناسبی از طرف دولت نرسد، همه از شغل خود استعفا دهند و اگر بازهم دولت ترتيب اثر نداد، شروع به مبارزه منفی كرده و تاحد پيروزی، بر حسب شرايط روز تاكتيك‏های مناسب را انتخاب كنند. تا آنجا كه جنگ رمضان سال 1973 بين اعراب و اسرائيل پيش آمد. از آنجا كه تمام نيروها مي‏بايستی متوجه دشمن خارجی كردند، مسئله خواسته‏های شيعيان مسكوت ماند، تا شش ماه بعد در سال 1974 دوباره پس از فروكش كردن جنگ اين درخواست‏ها مطرح گرديد.

 
 

تظاهـرات مسلحانـه بـعلبك

 پس از اوج مبارزات شيعيات و عدم دريافت جواب مناسب از سوی دولت، امام موسي‏صدر برای نشان دادن قدرت، اعلام تظاهرات عمومی در بعلبك كرد. هفتاد و پنج‏هزار بعلبكی با شوق و حرارتی شديد به درخواست امام موسی پاسخ گفتند و رزمندگان بعلبكی با تظاهرات مسلحانة خود در آن روز{17/3/1974} پشت دولت مسيحی لبنان را به لرزه درآوردند. اكثر تظاهركنندگان مسلح بودند و صدای رگبار گلوله و توپ و خمپاره در اين تظاهرات به گوش مي‏رسيد. يكی از سنّت‏های اعراب اين است كه در جشن‏ها، ‌يا در مصيبت و عزا تيراندازی مي‏كنند. اما در اين تظاهرات به جای تيراندازی، حتی با گلولة توپ و خمپاره و موشك زمين و آسمان را چراغانی كرده بودند. هفتادوپنج هزار بعلبكی در يك تظاهرات مسلحانه كه تا آن روز در تاريخ لبنان سابقه نداشت شركت كردند. ارتش لبنان دوازده هزار نفر نيرو داشت، تصور اينكه امام موسي‏صدر توانسته است هفتادوپنج هزار بعلبكی مسله را بسيج كند لرزه به اندام حاكمه انداخت. آنان آمدند و در اين تظاهرات مسلحانه قسم خوردند كه تا آخرين قطرة خون خود عليه ظلم و عليه امتيازات طائفی بجنگند و حقوق از دست‏رفتة شيعيان را بازپس گيرند.
در مقابل اين قدرت، هيأت حاكمة‌ لبنان درهم لرزيد و وحشت كرد؛ زيرا جوانان بعلبكی، جوانان سلحشوری هستند كه شايد در دنيا نظير نداشته باشند. افراد ايلياتی كه از كودكی با تير و اسب بزرگ مي‏شوند. در طايفة بعلبك، اگر كسی به مرگ طبيعی بميرد مي‏گويند سقط شده است. بايد شهيد شود، بايد در صحنة مبارزه به شهادت برسد. سلحشورهايی هنگامی كه اسلحه به ديت مي‏گيرند و در وسط شهر ظاهر مي‏شوند، هيچ قدرتی و هيچ كسی در مقابل آنها نمي‏تواند عرض اندام كند؛ زيرا مسيحيان دارای منافع و مصالحند. يك جوان مسيحی نمي‏خواهد بي‏خود و بي‏جهت كشته شود، يك جوان سنّی نيز به همين ترتيب. اما شيعة بعلبكی از يك طرف فقير و محروم و مظلوم و مستضعف است و از طرف ديگر خون حسين(ع) در عروق او جريان دارد و رهبری مثل امام موسي‏صدر او را رهبری مي‏كند. هنگامی كه نعرة ياعلي(ع) او بلند مي‏شود، تانك‏ها را مي‏لرزاند. من در صحنه‏های نبرد ديده‏ام، هنگامی كه جنگجوی بعلبكی ظاهر مي‏شود، همة افسران و همة سربازان فرار مي‏كنند، مي‏گريزند؛ زيرا مي‏دانند اين آدمی است كه نمي‏ترسد وفوراً به رگبار مي‏بندد، معطل نمي‏شود. اين قدرت بود كه هيأت حاكمه لبنان را به لرزه درآورد. هيأت حاكمة لبنان، يك هيأت هفت‏نفری را معين كرد كه دربارة خواسته‏های شيعيان مطالعه كند. اين هيأت هفت‏نفری كه همه از افسران عالي‏رتبه بودند، خواسته‏های شيعيان را مطالعه كردند و به اين نتيجه رسيدند كه همة آنها برحق است و بايد برآورده شود. اما دولت لبنان نمي‏خواست تسليم شود، بنابراين ابا كرد و امام موسي‏صدر برای آنكه قدرت ديگری نشان دهد، تظاهرات مسلحانة ديگری در جنوب لبنان در شهر «صور» برپا كرد،‌ كه تا مرزهای اسرائيل فاصله كمی دارد.

حكومت لبنان سعی كرد كه با مرور زمان اثرات تظاهرات بعلبك را از ياد ببرد و بخصوص بينشيعيان تفرقه بيندازد. «كامل‏الاسعد» (شيعه)، دست‏نشاندة نظام فئودالی، به مبارزة‌ علنی با امام موسي‏صدر برخاست. عدة‌ زيادی از عمامه به سرهای بي‏مايه و بي‏پايه را به دور خود جمع كرد و با مصاحبه‏های تلويزيونی در صدد برآمد تا نشان دهد كه مبارزه بر سر اختلاف بين امام موسي‏صدر و علمای شيعه است، تا لبة تيز حملة‌شيعيان،‌ از دولت و نظام لبنان متوجة داخل طايفة شيعه گشته و توان نيروهای آزاديخواه و عدالت‏طلب، صرف اصطكاك‏های داخلی گردد. اما امام موسي‏صدر با وقع‏بينی و بلندنظری به هيچ‏وجه به حملات «كامل‏الاسعد» جواب نداد و رسماً اعلام كرد كه بين بزرگان شيعه اختلافی وجود ندارد و مبارزه ما فقط با هيأت حاكمه، برای تحقق عدالت اجتماعی برای همة محرومين است. ولی «كامل‏الاسعد» و نظام دست‏بردار نبودند. بخصوص برای بي‏اثر كردن تظاهرات بعلبك گفتند، حساب بعلبك با طايفة شيعه جداست، ‌بعلبك از قديم دوستدار امام موسی بوده است، ولی جنوب لبنان كه شامل اكثريت شيعيان است،‌ طرفدار بي‏چون و چرای «كامل‏الاسعد» بوده و لذا مخالف امام موسی هستند. برحسب اين ادعا دولت لبنان به رياست جمهوری «سليمان فرنجيه» كه آدمی بود قاتل، آدمكش و خبيث و به سختی ضد آقای صدر و شيعيان، ‌از تسليم در برابر درخواست‏های امام موسی سرباز مي‏زد.

 

 

تـظاهرات صـور

برای جوابگويی به ادعای بی جای «كامل‏الاسعد» و جلوگيری از سوء استفادة دولت از اين ادعا، امام موسي‏صدر اعلام تظاهرات عمومی در «صور»، شهر بزرگ جنوب لبنان را نمود. «صور» تا مرزهای اسرائيل حدود چهار كيلومتر فاصله دارد. مردم جنوب لبنان هميشه مورد هجوم و ظلم و ستم بوده و از نظر روحی ضعيف بودند،‌ لذا مي‏ترسيدند. اما در چينی محلی در جنوب لبنان يكصدوپنجاه هزار نفر در تظاهرات شركت كردند{5/5/1974}. البته همه جنوب لبنان 400.000 نفر جمعيت دارد. از 400.000 نفر جمعيت،‌ يكصدوپنجاه هزار مرد در اين تظاهرات شركت كردند. به عبارت ديگر همة مردان كوچك و بزرگ به اين تظاهرات آمدند و در آنجا نيز قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خود برای احقاق حقوق از دست‏رفتة شيعيان بجنگند و مبارزه كنند.
هيأت حاكمة لبنان برای آنكه مردم به تظاهرات نروند، همة راه‏ها و جاده‏ها را ميخ ريخت، ميخ‏های بزرگ. عدة‌ زيادی كه مي‏خواستند خود را به اين تظاهرات برسانند مجبور بودند كه از روز قبل، يا از شب قبل خود را به شهر «صور» برسانند، اما تمام ماشين‏های آنها در راه پنچر مي‏شد و مي‏ماندند. خود من از همان مدرسة «جبل‏عامل»، يكی از تراكتورهای كشاوری را كه تراكتور بزركی بود آوردم و شاخه‏های درختان را مثل دو شاخه از دو طرف تراكتور بستيم، تا مثل جاروب روی زمين را پاك كند. تراكتورها را فرستاديم تا اين راه‏ها را تميز كنند و مردم بتوانند به شهر «صور» بيايند. من خوب مي‏دانستم، هنگامی كه تراكتور ما مشغول پاكسازی جاده‏ها مي‏شود، ارتش لبنان جلوی آن را خواهد گرفت، ‌بنابراين دو نفر بعلبكی را در داخل تراكتور مخفی كردم. آنان با لباس مخصوص خود و كلاشينكف در داخل تراكتور نشسته بودند. هنگامی كه تراكتور جاروب مي‏كرد و مي‏رفت به يك گروه سربازان برخورد كرد. افسر فرمانده آنها آمد و به راننده تراكتور با پرخاش گفت: «تو كيستي؟» او گفت: «من دانشجوی «مدرسة جبل‏عامل» هستم.» افسر به او فحش داد، اهانت كرد كه: «تو چه حقی داری كه اين ميخ‏ها را پاك مي‏كني؟» آنقدر اهانت كرد تا دو بعلبكی كه در پشت نشسته بودند،‌ بلند شدند و كلاشينكف خود را آماده كردند و گفتند: «اگر يك لحظه در اينجا بمانی تو و همة افرادت را تكه‏تكه خواهيم كرد.» همين افسر فوراً سلام نظامی داد و گفت: «معذرت مي‏خواهم شما را نشناخته بودم، ما را ببخشيد.» سربازان را برداشت و همه گريختند؛ زيرا مي‏دانستند كه به بعلبكی نمي‏توانند درگير شوند و همان‏جا فوراً كشته خواهند شد.

ا
ين چنين بود مبارزه‏های وحشتناكی كه در لبنان به وقوع مي‏پيوست و جوانان اين چنين از جان گذشته و فدايی بودند كه مي‏توانستند اين برنامه‏ها را پياده كنند و هم‏اكنون نيز، اگر در بيروت مي‏بينيد كه در مقابل مزدوران عراقی و قدرت‏های ديگر ايستاده‏اند و مي‏جنگند، يك چنين جوانانی هستند كه از مرگ نمي‏هراسند و شهادت برای آنها افتخار است.
مزدوران «كامل‏الاسعد» در تمام شهرهای جنوب ايجاد ترس و وحشت كردند، به اين ترتيب كه شايع كردند در روز تظاهرات نيروهای «اسعدي» مسلحانه حمله خواهند كرد و خونريزی خواهد شد، هر كسی به تظاهرات برود جانش در خظر است! نيروهای ارتشی نيز با تاكتيك‏های خود در جنوب و مانورهای مخصوص و ايجاد حاجز{راهبندان} در نقاط مختلف، به انتشار و تقويت پروپاگاندهای اسعدي‏ها كمك كردند. به علاوه مزدوران مسلحی اجير شدند، تابه دوستان امام موسی حمله كنند. يكی از اين مزدوران «محمدحيدر» يكتروريست حرفه‏ای بود؛ قاتلی كه سال‏ها در زندان به سر مي‏برد و رژيم برای همين امر او را با سلام و صلوات آزاد كرد و با پول زياد و اسلحة فراوان و افراد مسلح خودفروخته به جان مردم انداخت. آنان هر ماشينی را كه حامل عكس امام موسي‏صدر بود، به مسلسل بستند و عده زيادی را مجروح كردند. اما امام موسي‏صدر برای آنكه بهانه‏ای به دست رژيم ندهد، دستور داد كه به هيچ‏وجه در مقابل ماجراجويان مقاومتی نشود و چه نيكو بود صبر و قدرت نفس كسانی كه مورد هجوم قرار گرفتند و حتی مجروح شدند، ولی درگيری و زد و خورد به وجود نياوردند و هيچ بهانه‏ای به دست رژيم ندادند.
روز تظاهرات … فرار رسيد، هزاران تن از مردم، دسته‏دسته با ماشين و تراكتور والاغ، سواره و پياده رهسپار «صور» بودند تا وفاداری خود را –علي‏رغم تمام توطئه‏ها- به رهبر «حركت» نشان دهند. صحرای محشری بود،‌ ارتش و نيروهای ارتجاعی در مقابل سيل جمعيت مجبور به سكوت شدند و بيش از 150.000 نفر در صور گرد آمدند. امام موسی به «خفاشان شب» حمله كرد و تزويرها و خدعه‏های مزدوران را برملا ساخت و طايفة{شيعه} را دعوت به وحدت كرد و مردم با او قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة‌خون خود در راه تحقق عدالت اجتماعی و آزادی از استثمار و دفاع از لبنان در مقابل دشمن خارجی بكوشند و از هيچ نوع فداكاری در اين را ه دريغ نكنند.
به هر حال تظاهرات بزرگ دوم نيز عملی شد و هيأت حاكمة لبنان به اين نتيجه رسيد كه در مقابل سازمان شيعيان و محرومين، ضعيف است و نمي‏تواند به تنهايی عملی انجام دهد.

 

 

پيش‏بينی تظاهرات بيـروت

پس از تظاهرات پيروزمند صور، ادعای پوچ «كامل‏الاسعد» و طرفدارانش همچون كف روی آب محو شد و مبارزات شيعيان با سرعت و موفقيت متوجه رژيم لبنان گرديد. درگيري‏ها روشن و بي‏پرده بيان مي‏شد و برای آخرين ضربه قاطع قرار بود كه تظاهرات شيعيان به قلب لبنان، يعنی بيروت كشيده شود تا اگر خفته‏ای وجود دارد بيدار گردد. قرار بود كه تظاهرات به يك اعتصاب عمومی بپيوندد و اگر نتيجه و حاصلی نداد، دست به مبارزة منفی زده شود و با يك اعتصاب غذای عمومی و سيطره بر خيابان‏های مركزی شهر، بيروت را از كار بيندازند. اما لبنان آبستن حوادث ديگری نيز بود و آن نقشة نابودی مقاومت فلسطيني‏ها و يك شبيخون همه‏جانبه بر نيروهای مترقی و آزاديخواه لبنان بود كه بنا به مصلحت عموم، مسئله درخواست‏های شيعه و محرومين دوباره مسكوت ماند.
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاس‏هايی برای درس‏های ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمن‏های اسلامی دانشجويان،‌ به راه انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر مي‏شدند. آنان هفته‏ای يك‏بار به مدرسه مي‏آمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا مي‏شد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی شمس‏الدين» و «سيد محمدحسين فضل‏الله» و رجال ديگر سخنرانی مي‏كردند و بحث و انتقاد مي‏شد و بعد خودم نيز كم‏كم وارد بحث‏ها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان مي‏كردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هم‏اينان بودند كه اولين هسته‏های سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی نمود.
به اين ترتيب زبده‏ترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوج‏فوج وارد اين نهضت مي‏شدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با اين حقير بود. آنان احزاب را رها مي‏كردند و به اين سازمان مي‏پيوستند. سازمانی مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و حسين(عليهم‏السلام). يك شيعه به خود مي‏لرزيد، اشك مي‏ريخت و چه بسا كه در روستاها در قريه‏های مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع مي‏شدند تا نام‏نويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نمي‏خواستيم آنها را بپذيريم، ابا مي‏كرديم؛ زيرا نمي‏توانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟ تنها معلمان، تحصيل كرده‏ها، يا كسانی را كه در سال‏های آخر مدرسه متوسطه بودند، مي‏پذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا مي‏دانستيم كه همة ملت شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نام‏نويسی كنيم.
ما نمي‏خواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كرده‏ايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع مي‏شود (نه منافع مادی، و مصالح شخصي).

 

 

پيش‏بينی تظاهرات بيـروت

 پس از تظاهرات پيروزمند صور، ادعای پوچ «كامل‏الاسعد» و طرفدارانش همچون كف روی آب محو شد و مبارزات شيعيان با سرعت و موفقيت متوجه رژيم لبنان گرديد. درگيري‏ها روشن و بي‏پرده بيان مي‏شد و برای آخرين ضربه قاطع قرار بود كه تظاهرات شيعيان به قلب لبنان، يعنی بيروت كشيده شود تا اگر خفته‏ای وجود دارد بيدار گردد. قرار بود كه تظاهرات به يك اعتصاب عمومی بپيوندد و اگر نتيجه و حاصلی نداد، دست به مبارزة منفی زده شود و با يك اعتصاب غذای عمومی و سيطره بر خيابان‏های مركزی شهر، بيروت را از كار بيندازند. اما لبنان آبستن حوادث ديگری نيز بود و آن نقشة نابودی مقاومت فلسطيني‏ها و يك شبيخون همه‏جانبه بر نيروهای مترقی و آزاديخواه لبنان بود كه بنا به مصلحت عموم، مسئله درخواست‏های شيعه و محرومين دوباره مسكوت ماند.
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاس‏هايی برای درس‏های ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمن‏های اسلامی دانشجويان،‌ به راه انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر مي‏شدند. آنان هفته‏ای يك‏بار به مدرسه مي‏آمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا مي‏شد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی شمس‏الدين» و «سيد محمدحسين فضل‏الله» و رجال ديگر سخنرانی مي‏كردند و بحث و انتقاد مي‏شد و بعد خودم نيز كم‏كم وارد بحث‏ها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان مي‏كردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هم‏اينان بودند كه اولين هسته‏های سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی نمود.
به اين ترتيب زبده‏ترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوج‏فوج وارد اين نهضت مي‏شدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با اين حقير بود. آنان احزاب را رها مي‏كردند و به اين سازمان مي‏پيوستند. سازمانی مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و حسين(عليهم‏السلام). يك شيعه به خود مي‏لرزيد، اشك مي‏ريخت و چه بسا كه در روستاها در قريه‏های مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع مي‏شدند تا نام‏نويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نمي‏خواستيم آنها را بپذيريم، ابا مي‏كرديم؛ زيرا نمي‏توانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟ تنها معلمان، تحصيل كرده‏ها، يا كسانی را كه در سال‏های آخر مدرسه متوسطه بودند، مي‏پذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا مي‏دانستيم كه همة ملت شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نام‏نويسی كنيم.
ما نمي‏خواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كرده‏ايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع مي‏شود (نه منافع مادی، و مصالح شخصي).

 

 

پيدايش حركت محروميـن

از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاس‏هايی برای درس‏های ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمن‏های اسلامی دانشجويان،‌ به راه انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر مي‏شدند. آنان هفته‏ای يك‏بار به مدرسه مي‏آمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا مي‏شد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی شمس‏الدين» و «سيد محمدحسين فضل‏الله» و رجال ديگر سخنرانی مي‏كردند و بحث و انتقاد مي‏شد و بعد خودم نيز كم‏كم وارد بحث‏ها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان مي‏كردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هم‏اينان بودند كه اولين هسته‏های سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی نمود.
به اين ترتيب زبده‏ترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوج‏فوج وارد اين نهضت مي‏شدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با اين حقير بود. آنان احزاب را رها مي‏كردند و به اين سازمان مي‏پيوستند. سازمانی مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و حسين(عليهم‏السلام). يك شيعه به خود مي‏لرزيد، اشك مي‏ريخت و چه بسا كه در روستاها در قريه‏های مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع مي‏شدند تا نام‏نويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نمي‏خواستيم آنها را بپذيريم، ابا مي‏كرديم؛ زيرا نمي‏توانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟ تنها معلمان، تحصيل كرده‏ها، يا كسانی را كه در سال‏های آخر مدرسه متوسطه بودند، مي‏پذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا مي‏دانستيم كه همة ملت شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نام‏نويسی كنيم.
ما نمي‏خواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كرده‏ايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع مي‏شود (نه منافع مادی، و مصالح شخصي).

 

 

زيربنای فكـری مـا

اولين بند ميثاق «حركت»، ايمان به خداست. تا كسی خدا را درست نفهمد و ايمان نياورد، نمي‏تواند به «حركت» وارد شود .. ايمان به خدا و عمل براساس ارزش‏های خدايی … كسی كه هدف حيات را خدا قرار دهد، به خاطر خدا بارزه كند، خليفة خدا در زمين باشد و صفات و اعمال او، مظهر صفات خدا گردد. خلاصه نمايندة علی و حسين(عليهم‏السلام) باشد.
ايدئولوژی اسلامی، ايدئولوژی «حركت» شد. آن ايدئولوژی كه ما سخنگوی آن بوديم، نه اسلام بدون حركت، يعنی اسلام مشايخ و فئودال‏ها و پيرزن‏ها و پيرمردها و اسلام سنتی لبنان. اين فكر و اين حركت به سرعت توسعه يافت و بحق مي‏گويم كه پيشرفت اين فكر و دوام اين فكر و پيروزی اين فكر، به بركت وجود آقای صدر بود …

 

 


ازش انسان‏ها به حركتی است كه ايجاد مي‏كنند

ما هر انسانی را با حركاتش مي‏سنجيم. شما مي‏دانيد در طول تاريخ افراد بزرگی هستند كه مي‏آيند و مي‏روند. فرض كنيم يك كشتي‏گير بزرگ، يا يك وزنه‏بردار معروف، مي‏آيد شهرتی كسب مي‏كند، اما پس از آنكه پير شد، بعد از آنكه رفت، ديگر اثری از او نمي‏ماند. مي‏رود، تمام مي‏شود. نويسندگانی،‌ سخنورانی، ‌شخصيت‏های سياسی بزرگی پيدا مي‏شوند، اما مي‏روند و تمام مي‏شوند. در طول تاريخ از اين افراد زياد ديده‏ايم. اما انسان‏های ديگری مي‏آيند كه حركت ايجاد مي‏كنند، مثل نبي‏اكرم(ص). اين مرد بزرگ حركتی تأسيس كرد كه قرن‏ها و هزارها سال پس از او، هر روز و همه روزه قدرتش افزونتر مي‏شود؛ يعنی حركتی كه با مرگ او و با وفات او خاتمه پيدا نمي‏كند. حركتی كه در روح انسان‏ها، در قلوب انسان‏ها امتداد پيدا مي‏كند، ادامه پيدا مي‏كند. اين انسان‏ها مهم‏اند، اين انسان‏ها ارزش دارند. امام امت ما در عداد اين رهبران بزرگ است.
مي‏دانيد رهبران بزرگی به وجود آمده‏اند –چه مذهبی چه غيرمذهبي- كه منشاء خدماتی بودند، شهرت كسب كردند، كتاب‏ها نوشتند اما با وفات آنها، همه كارهايشان متوقف شد. من در طول تاريخ يكی از اين نمونه‏ها را ذكر مي‏كنم كه «سيدجمال‏الدين اسدآبادي» است.
«سيدجمال‏الدين اسدآبادي» شخصيت بسيار بزرگ و بي‏نظير تاريخ اسلام است، روشن‏فكری مبارز و سرسخت. اما اين مرد بزرگ پس از آن كه وفات پيدا كرد، ديگر اثری و حركتی از او باقی نماند، تمام شد، رفت. اما امام خمينی، امام امت ما، حركتی تأسيس كرده است كه اين حركت در تاريخ مي‏ماند و با وجود او رابطه ندارد، حتی اگر خدای ناكرده او وفات پيدا كند، بازهم حركت او، نه تنها در ايران، بلكه در بين همة محرومين و مستضعفين دنيا، رسوخ شيدا كرده است. حركت او ابرقدرت‏ها را به لرزه درانداخته است. يك حركت اسلامی كه شعار « لاشرقيه و لاغربيه» مي‏دهد. هر قدر انسان بزرگتر و عظيم‏تر باشد، حركت اجتماعی او عميق‏تر و طولاني‏تر خواهد بود. يك انسان بزرگ را با حركتی كه ايجاد كرده است مي‏سنجيم. هنگامی كه بر اين سياق مقايسه مي‏كنيم، مي‏بينيم كه امام موسي‏صدر نيز حركت ايجاد كرده است. يك سخنور معروف يا يك نويسندة بزرگوار، يا يك رجل سياسی منحصر به فرد نبوده است كه در حيات خود اعمالی انجام دهد، يا كارهايی خارق‏العاده از او به ظهور برسد، بلكه ايجاد حركت كرده است و در كجا؟ در لبنان!. همچنان كه گفتم غرب‏زده‏ترين نقطة خاورميانه، ‌لبنان است. فاسدترين حكومت‏ها در لبنان است، بزرگترين ظلم‏ها و جنايت‏ها در لبنان است. زير سلطة اسرائيل،‌ فرانسه و امريكا و در سخت‏ترين شرايط،‌ اين مرد بزرگ قادر شد كه حركت ايجاد كند. پس از 1400 سال اين شيعة بدبخت ترسوی عقده‏ای را، به جنبش درآورد، او را به حركت درآورد. او توانست آنچنان حركتی تأسيس كند كه هيأت حاكمة لبنان را بلرزاند. اسرائيل رابه وحشت بيندازد، نظام‏های طاغوتی عربی از او به وحشت بيفتد. سال‏ها پيش از آنكه انقلاب اسلامی ما به پيروزی برسد، اين مرد بزرگ سازماندهی كرد. «حركت محرومان»، نهضت محرومان، براساس ايدئولوژی و خط مكتبی اسلامی در لبنان به راه افتاد. انسان‏ها ساخته شدند. كادرها تربيت شدند و پس از آنكه مبارزة ايدئولوژيك و سياسی ادامه پيدا كرد، هنگامی كه جنگ‏های داخلی لبنان به وجود آمد و ضرورت جنگ‏های مسلحانه احساس شد، اين مرد بزرگ يا سازمان مسلحانه براساس ايدئولوژی اسلامی به وجود آورد، جناح نظامی حركت محرومين، به نام «حركت امل» كه به شرح آن نيز خواهيم پرداخت.(1)

نابراين امام موسي‏صدر، كسی است كه اين حركت را رهبری كرده و كسی است كه در ميان فقر و فشار مصيبت‏ها و مشكلات موجود در لبنان،‌ قادر شده است كه شيعيان را تمركز دهد،‌ قدرت ببخشد و درمقابل هيأت حاكمة كثيف و اسرائيل جبار و سعدحداد مزدور، به جنگ و مبارزه بپردازد و توانسته است به شيعيان روح تازه‏ای بدمد. شيعيان در طول تاريخ همواره مورد ظلم و ستم بوده‏اند، هميشه بر سرشان كوفته‏اند و در اثر ظلم و فشاری كه به آنان وارد شده است، عقدة حقارت پيدا كرده‏ بودند، مي‏ترسيدند. شما تصور كنيد اسرائيل، كه در جنوب لبنان قرار گرفته است و همه روز و همه شب آنان را مي‏كند و مي‏كشد و نابود مي‏كند، ‌چه روحيه‏ای در اين مردم به وجود مي‏آورد.
به ياد دارم شش يا هفت سال پيش{حدود سال 1972} يك گروه كماندويی اسرائيل وارد جنوب لبنان شد و دو كشاورز لبنانی را به ظلم، به جنايت، كشت. عده‏ای از كشاورزان لبنانی جمع شده و اعتراض كردند. فرماندة اسرائيلی به آنان اهانت‏ها كرد، حتی گفته بود، ما برای تصرف لبنان احتياج نيست كه سرباز بفرستيم، دختران خود را مي‏فرستيم و در هر لحظه، هرجای لبنان را توسط اين دختران تصرف مي‏كنيم. چنان روحيه ضعيف و احساس حقارت در اين شيعيان به وجود آمده بود كه نمي‏توانستند در مقابل هيچ دشمنی از خود عكس‏العمل نشان بدهند. به ياد دارم هنگامی كه در حضور امام موسي‏صدر به اين منطقه رفتيم، او به مسجد رفت و سخت گفت و جوانان را تشويق كرد تا در مقابل اسرائيل بايستند و بجنگند. يكی از جوانان از وسط مسجد بلند شد و اعتراض كرد كه: «ای امام ما اسلحه نداريم، چگونه با دشمنی جبار، مانند اسرائيل بدون اسلحه بجنگيم؟» امام در جواب گفت: «حتی اگر اسلحه نداشته باشيد بايد با چنگ و دندان با اسرائيل مبارزه كنيد و اين لكة‌ ننگ را از دامان خود بشوييد.» در همان لحظاتی كه امام در مسجد صحبت مي‏كرد، رگبار گلولة اسرائيل از بالای سر ما وزيدن گرفت. آن منطقه نزديك مرز اسرائيل بود و اسرائيل، كه شايد از بلندگوی مسجد صدای او را مي‏شنيد، برای ايجاد ترس و وحشت رگبار گلوله خود را به شهر و به مسجد گشود، ولی او همچنان روحيه مي‏داد و آنان را به جنگ و جهاد تشويق مي‏كرد و بالاخره حالتی به وجود آورد كه برای اولين‏بار افتخار و روحيه شهادت‏طلبی در اين شيعيان ايجاد شد، روحية فداكاری و حسينی در آنان زنده شد.
اولين مقاومت و شهادت در مقابل اسرائيل
يكی از بزرگترين افتخارات ما اين بود كه برای اولين‏بار، حدود هفت سال پيش{1972} اولين كسی كه مسلحانه در مقابل اسرائيل ايستاد و به شهادت رسيد، جوان پانزده ساله‏ای بود از مدرسة‌ صنعتی جبل‏عامل در شهر صور در جنوب لبنان. اين جوان به نام « فلاح شرف‏الدين» در مسجد مدرسه اذان مي‏گفت. او صدای خوبی داشت، خانه‏اش در شهری بود به نام «طيّبه»، در جنوب لبنان، نزديك مرز اسرائيل. هنگامی كه اسرائيل به شهر «طيّبه» حمله كرد، پدرش در نيمه‏های شب در خانه را باز كرد و اسرائيلي‏ها با يك رگبار گلوله پدرش را كشتند. برادر بزرگش دويد تا اسلحة كلاشينكف خود را بردارد، ولی قبل از آن كه اسلحه
را بردارد او نيز هدف رگبار گلوله قرار گرفت و به خاك و خون خويش درغلطيد. اين جوان پانزده سالة‌ شاگرد مدرسه ما اسلحه برادر را برداشت و خود را به اتاق جانبی رسانيد و از داخل پنجرة اتاق به مدت نيم ساعت با اسرائيلي‏ها جنگيد و در همان اولين‏باری كه اسرائيل خانة آنها را محاصره كرده بود، هفت نفر از آنها را به خاك ريخت و مدت نيم ساعت مبارزه كرد، تا آنكه اسرائيل با يك موشك، يا يك راكت، اتاقی را كه اين جوان در آن مبارزه مي‏كرد به آتش كشيد و اين جوان شجاع و فداكار قطعه‏ قطعه شد.

اين اولين شهيدی است كه مسلحانه در مقابل اسرائيل قيام كرده و به شهادت رسيد. او يكی از شاگردانی است كه در مدرسة ما و در حركت امام موسي‏صدر، با اين روحيه شجاعت و فداكاری تربيت شده بود.همين مردمی كه از مرگ مي‏ترسيدند و در مقابل دشمن احساس حقارت مي‏كردند، به جايی رسيدند كه شهادت افتخار آنها شد. در يكی از روستاهای جنوبی جوانی شهيد شده بود. به اتفاق امام موسی برای ديدار از خانوادة اين شهيد رهسپار خانة‌ آنان شديم. مادر پيری بود شصت ساله. فرزند جوانش ليسانسيه‏ای بود كه در مدرسة‌ شهر تدريس مي‏كرد. اين جوان كه به شهادت رسيده بود، تنها جوان خانواده محسوب مي‏شد. پيرزن شوهر نداشت، بچة‌ ديگری نداشت و فقط يك فرزند برومند داشت و او را هم در را ه مبارزه تقديم كرده بود. به خانه‏اش رفتيم. خانه‏ای بود محقر و كوچك مردم نيز در خانة او و اطراف خانه جمع شدند. امام موسي‏صدر دركنار اتاق بر زمين نشست، عده‏ای از بزرگان نيز در داخل اتاق جمع شدند. پيرزن سرتاپا سياه پوشيده در جلوی او نشسته بود و هيچ نمي‏گفت. اما يكباره شروع به سخن كرد، با حالتی عصبانی و صدايی مرتعش. من فكر كردم كه مي‏خواهد به امام موسي‏صدر پرخاش بكند و بگويد چرا فرزندم را از من گرفتی و در اين مبارزه او به شهادت رسيد، اما ديدم اين زن برخاست و شروع به صحبت كرد و با آن حالت عصبانيت فرياد برآورد كه: «ای امام موسي! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسيس نكرده‏ای تا من بتوانم در آن اردوگاه آيين جنگاوری بياموزم و من نيز به افتخار شهادت نائل شوم.»اسرائيل قدرت جبّاری است كه در عرض دو ساعت سه كشور بزرگ عربی را نابود كرد. او در سال 1967 ميلادی در آن جنگ معروف، مصر، سوريه و اردن را در عرش دو ساعت نابود كرد. جنگ آنها پنج روز به طول انجاميد، ولی نابودی ارتش آنها در همان دو ساعت اول بود. قدرتی جبّار كه سه كشور بزرگ عربی را در عرض دو ساعت نابود كند، از يك طرف و از طرف ديگر فالانژيست‏ها و مسيحيان افراطی و متعصب لبنان، كه خود قدرتی بي‏نظير به شمار مي‏روند و اقلاً بيش از 80.000 رزمنده كماندو دارند. همچنين احزاب چپ لبنان كه به شرح آنها خواهيم پرداخت. در ميان اين امواج طوفانی شنا كردن و سالم بيرون آمدن كاری است بس مشكل، كه جز با اتكای به خدای بزرگ و حركت‏هايی بر مبنای اعتقاد و ايمان، ميّسر نيست. تا كسی در گرداب حوادث لبنان قرار نگيرد بُعد حركت امام موسي‏صدر را نمي‏تواند درك كند.

 

 

همكاری احزاب با هيأت حاكمـه

بايد برای شما بگويم، در تمام مدتی كه اين شيعيان، اين محرومان عليه ظلم و ستم و هيأت حاكمة فاسد لبنان مي‏جنگيدند، چپي‏ها و كمونيست‏ها دست اتحاد به هيأت حاكمه داده بودند. مي‏خواهم اينها را بگويم تا كمی از تاريخ آگاه شويد. احزاب چپ لبنان جبهه‏ای داشته و دارند به نام «جبهة وطينه». «جبهة وطينه» را اگر به فارسی ترجمه كنيم، معنی آن «جبهة ملي» است. اما جبهة ملی آنها را –برخلاف جبهة ملی ما كه در زمان مرحوم دكتر مصدق بود- مي‏توان جبهة ملی كمونيست‏ها ناميد. هفتاد و پنج سازمان و حزب چپی و ماركسيستی در اين جبهة‌ ملی، يا جبهة وطنی عضويت داشتند و « كمال جنبلاط»،‌ رهبر «حزب تقدمی اشتراكي»، يا «حزب سوسياليست پيشرو»، به رهبری اين جبهه ملی انتخاب شده بود. « كمال جنبلاط» كه خود يك سوسياليست بود،‌ به رهبری تمام احزاب چپ لبنان انتخاب شده بود. خود «جنبلاط» و دوستانش، در هيأت حاكمه لبنان عضويت داشتند. تصور كنيد! هنگامی كه امام موسي‏صدر و محرومان لبنان، عليه هيأت حاكمة فاسد لبنان مي‏جنگيدند، « كمال جنبلاط» و دوستان و همكاران او در هيأت دولت لبنان شركت داشتند. بنابراين با امام موسي‏صدر مبارزه مي‏كردند،‌ جلوی او را گرفته بودند. تصور كنيد! كسانی كه شعارهای سوسياليستی و شعارهای كارگری مي‏دادند خود، مثل « كمال جنبلاط» از بزرگترين فئودال‏ها و سرمايه‏داران لبنان بوده و با هيأت حاكمة سرمايه‏دار لبنان همكاری نزديك مي‏كردند. به هر حال اين است ماهيت اغلب احزاب چپ.


 

تشکیل حركت «امـل»

در تظاهرات 1970 و سپس تظاهرات بعلبك و صور، شيعيان از روی احساسات و عواطف خودشان به ميدان مبارزه آمدند و قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خودشان برای احقاق حقوق شيعيان مبارزه كنند. اين مرحله اول مبارزات بود؛ يعنی مرحله رشد سياسی و تحريك عواطف و احساسات شيعيان. امام موسی و دوستانش احساس كردند كه تنها با عواطف و احساسات و تظاهرات نمي‏توان كاری از پيش برد. در مقابل، سازمان‏های دست راستی قوی و سازمان‏های دست چپی قوی وجود داشت. بنابراين با تظاهرات ساده و خيابانی و با ابراز احساسات و عواطف نمي‏شد به جايی رسيد. بايد سازماندهی انجام مي‏شد. بنابراين در سال 1973 سازماندهی «حركت محرومين» به رهبری امام موسي‏صدر شروع شد و من مسئول تنظيم تشكيلات اين سازمان بودم. سازمانی كه به سرعت شيعيان را دور خودش جمع كرد، سازمانی كه ايدئولوژيش اسلام بود، اما اسلام حقيقی، اسلام انقلابی. اسلامی كه سربازانش به قدرت اسلحه شهادت مسلح مي‏شدند.
چنين سازمانی با چنين ايدئولوژی مورد بغض و كينه چپي‏ها و راستي‏ها و حتی روحانيون مرتجع لبنان قرار گرفت، ولی اين سازمان به سرعت پيش مي‏رفت. همانطور كه گفتم عده زيادی از جوانان بدبخت و فلك‏زده شيعه به علت خلائی كه وجود داشت به احزاب كمونيست، چپ و سازمان‏های متطرّف چپ فلسطينی پناه مي‏بردند. ولی پس از تأسيس «حركت محرومين» عده زيادی از اين جوانان به اصل و مبداء خودشان بازگشتند و به قول معروف، فرش را، گليم را، از زير پای احزاب كشيدند و در هر دهی كه يك يا دو نفر از حزب كمونيست وجود داشت، اقلاً صد تا دويست نفر از اعضای مؤمن حركت محرومين فعاليت مي‏كردند.
پس از اين مرحله دوم سازماندهی در بين شيعيان، مرحله سوم آغاز شد و آن سازماندهی نظامی بود. لبنان با ايران فرق دارد،‌ لبنان سرزمينی است عشايری و همه مسلح. دست راستي‏ها –همانطور كه گفتم- با چهل هزار جنگنده و اسلحه كافی سيطرح خودشان را بر ديگران حفظ مي‏كردند. مقابله با يك سازمان نظامی بايد با قدرت نظامی تؤام باشد. بنابراين قسمت سوم سازماندهی «حركت محرومين» تأسيس سازمان نظامی «امل» بود. «امل» از سه كلمه «افوج، مقاومت، ابنانيه» كه «الف» از افواج و «م» از مقاومت و «ل» از لبنانی گرفته شده، يعنی «آرزو»، آرزو برای تحقق رسالت اسلامی و حكومت مهدي(عج).
اين سازمان از سال 1974 شروع به تعليم جوانان شيعه كرد و اين تعليم در منطقه بعلبك، در كوهستان‏های نزديك به سوريه انجام مي‏گرفت. تعليماتی كه در آن مقاومت فلسطينی با ما همكاری داشت و شخص ياسر عرفات بارها به اين مركز سفر كرد و هنگام فارغ‏التحصيل شدن دوستان و برادران ما سخنرانی كرد. چند نفر از مربيان فلسطينی در روزهای اول يا سال اول در پايگاه‏ امل به تعليم و تربيت نظامی دوستان ما مشغول بودند. البته در حال حاضر جوانان «امل» تعليماتشان خيلی قوي‏تر از گذشته است و اين پايگاه‏ها را خودشان اداره مي‏كنند. صدها نفر از بهترين جوانان ايرانی ما نيز، در پايگاه‏های امل در لبنان تربيت نظامی ديدند، سه سال پيش{1356} در مخالفت شديدی «منصور قدر» سفير جاسوس ايران در لبنان عليه امام موسي‏صدر ابراز داشت و به دولت لبنان شكايت كرد كه در پايگاه «امل» در بعلبك 180 يا 200 نفر از جوانان ايرانی تعليم مي‏بيند و به مقدار زيادی از حملات و دشمني‏های دولت لبنان و مسيحيان برضد امام موسي‏صدر، مربوط به اين قضيه بود.
بدين ترتيب آموزش نظامی «امل» شروع شد، اولين گروه هفتادنفری از استادان و شاگردان مؤسسه{مدرسه صنعتی جبل‏عامل} را در دهی به نام «يمونه» در بعلبك به مدت يك هفته تعليم نظامی داديم و نتيجه بسيار رضايت‏بخش بود. آنگاه پس از توافق فتح، مركز بزرگ تدريب{آموزش نظامي} «امل» در «عين‏البنيه» حوالی بعلبك زير نظر مدربين{مربيان} فتح، برای جوانان «امل» افتتاح شد كه نتيجه آن رضايت‏بخش بود، تا اينكه انفجار مين باعث شهادت 26 نفر از جوانان ما و بيش از هفتاد مجروح گرديد. آن مركز تدريب بسته شد و مركزی ديگر در «جَنتا» باز گرديد، كه اول زير نظر فتح اداره مي‏شد، ولی بعد اداره آن را خود جوانان «امل» به دست گرفتند. انفجار اردوگاه بعلبك، سروصدای زيادی به پا كرد و سازمان را – كه مخفی بود- علنی كرد(1) و همه از اطراف به دشمنی برخاستند.
مسيحيان و چپي‏ها هر دو مخالف بودند؛ زيرا مي‏دانستند اگر طرفداران صدر، سازماندهی شده و جنگنده شوند، ديگر كسی نمي‏تواند در مقابل قدرت آنان ايستادگی كند. چپي‏ها تا به آن روز با آقای صدر كاری نداشتند، فكر مي‏كردند و او رجل دين و مثل ديگرانست كه گاه‏گاهی شعارهايی تند مي‏دهد، اما هنگامی كه متوجه سازماندهی او و تعليمات نظامی او شدند، ترس و وحشت آنها بالا گرفت وشروع به كارشكنی و اذيت كردند. ابتدا اين كارشكني‏ها مخفی بود، ولی بعد كه فرصت‏های مناسبی يافتند علناً به دشمنی و كينه‏توزی پرداختند.
حزب كمونيست لبنان پنجاه سال سابقه كار در لبنان داشت، ولی مي‏ديد كه گروه‏گروه از جوانان به «حركت محرومين» مي‏پيوندند. شيعه اصولاً خود را بطور طبيعی جزيی از «حركت محرومين» به حساب مي‏آورد و لذا گليم را از زير پای احزاب چپ كشيده و ديگر مجالی برای آنها باقی نمي‏گذارد. لذا دشمنان فطرتاً در جستجوی فرصت برای كوبيدن «امل» و امام موسي‏صدر برآمدند. امام موسي‏صدر آمده بود كه فقر فكری و ايدئولوژيكی و سياسی و اجتماعی جنوب را پر كند و خلاء را پر كرده بود. ديگر بهانه و ميدانی به دست حزب كمونيست نمي‏داد. حزب كمونيست از فئودال‏ها و شيوخ خودفروخته خوشش مي‏آمد، گواينكه در ظاهر به آنها فحش مي‏داد؛ زيرا اينان برای او مجال باز مي‏كردند تا فعاليت بيشتری كند، اما امام موسی همه حربه‏ها را از آنان گرفته بود و در عمل سياسی، حتی از آنها تندتر بود و حزب كمونيست و احزاب چپ ديگر را خلع‏سلاح كرده بود.
حزب كمونيست لبنان در اوايل جنگ‏های داخلی در «بنت جبيل» جلسه‏ای داشت (كه يك نفر از كادرهای ما خود را در آن جلسه داخل كرده بود) مسئولان حزب به كادرها مي‏گفتند: «ما بايد صدر را تصفيه كنيم، ولی الان موقعيت مناسب نيست. بايد منتظر فرصت نشست!»
كنگره دانشجويان عرب در همان اوقات در الجزاير برپا مي‏شود، دو نفر از طرف «حركت محرومين» به كنگره مي‏روند. «هاني‏الحسين» نماينده فتح نيز در كنگره بود. رئيس كنگره اسامی شركت‏كنندگان را مي‏خواند، احزاب كمونيست دنيا همه باهم! به شركت «حركت محرومين» اعتراض كرده مي‏خواستند جلسه را ترك كنند،‌رئيس كنگره اجباراً اسم «حركت محرومين» را حذف مي‏كند! «هاني‏الحسين» بلند مي‏شود و مي‏پرسد كه چرا احزاب كمونيست خواهان چنين امری هستند؟ و اگر جواب قانع‏كننده‏ای ارائه ندهند، او جلسه را ترك خواهد گفت. مشاجره‏ای شديد بين احزاب كمونيست و فتح درمي‏گيرد، ولی وزنه فتح سنگين‏تر بود و اعتراض «هاني‏الحسين» مؤثر واقع مي‏شود و «حركت محرومين» در جلسه شركت مي‏كند، نماينده «حركت محرومين» سخن مي‏گويد، كه بسيار عالی بود، و اصلاً حمله‏ای به حزب كمونيست نبود و بيشتر شرح بدبختی مردم لبنان و لزوم مبارزه برای احقاق حق آنان بود.
در پی جلسه مناقشه‏ای درمي‏گيرد و شركت‏كنندگان به احزاب كمونيست ايراد مي‏گيرند كه آخر لين حرف چه بدی داشت كه شما اين همه جار و جنجال به راه انداختيد؟ البته آنها جوابی نداشتند، اما «هاني‏الحسين» نتيجه گرفت كه حزب كمونيست لبنان سابقاً به نام ملت لبنان در كنگره سخن مي‏گفت و خود را نمايندة لبناني‏ها مي‏ناميد، درحالی كه وقتی «حركت محرومين» در كنگره شركت كند، طبعاً به عنوان نماينده مردم لبنان است، پس ديگر جايی برای حزب كمونيست نمي‏ماند. لذا آنان با تمام قوا مي‏خواستند كه «حركت محرومين» را از كنگره اخراج كنند تا نقش خود را از دست ندهند. البته اين وقايع اوايل سال 75، يعنی ماه‏ها قبل از دخول سوريه و يا اختلافات «نبعه» و «تل زعتر» به وقوع پيوست و ظاهزراً در آن روزها احزاب چپ به آقای صدر و «حركت محرومين» احترام زيادی مي‏كردند و حتی نماينده حركت محرومين در جلسات هفتگی احزاب چپ شركت مي‏كرد.
اين دو نمونه نشان كه حزب كمونيست از ابتدای كار تصميم به نابودی «حركت محرومين» و «حركت امل» و شخص آقای صدر داشته است.

 


 فصل 6- احزاب لبنـانـی

 سياستمداران لبناني

احزاب دست‏راستی لبنان

احزاب چپ لبنان

 


سياستمداران لبناني

زيربنای فعاليت لبناني‏ها، مصلحت‏جويی و مادّي‏گری است. آنان خودخواه و كوته‏بين، مغرور و باهوش و ماديند … به همين سبب سياستمداران لبنانی نيز كثيف‏ترين حيوان‏های عالمند. پستی و رذالت،‌ خودخواهی، ‌ماديگری، عدم اعتقاد به ارزش‏ها، خيانت، جنايت و هرچه بشمريم، در اين سياستمداران جمع شده است. احزاب لبنانی نيز زاييده فكر و فعاليت اين سياستمدارانند. تهمت، دروغ، دزدی، نوكری بيگانه، پول گرفتن از اجانب، همه زرنگی و سياست‏بازی به شمار مي‏آيند. سياستمداری موفق به حساب مي‏آيد كه از خارج بيشتر پول بگيرد و نظر اجنبی را بيشتر جلب كند. روزنامه‏ها و مجلات لبنانی نيز از اين خط مستثنی نيستند. آنها با كمال وقاحت از كشورهای خارجی پول مي‏گيرند و از منافع آنها دفاع مي‏كنند و اين را افتخار مي‏دانند. گروندگان به احزاب نيز همه به خاطر منافع مادی و روزمره خود دنبال آنها مي‏روند و در اين ميان به هيچ‏وجه ايمان و ايدئولوژی مطرح نيست. هنگام انتخابات سيل پول به سوی رأي‏دهندگان سرازير مي‏شود، آرا خريد و فروش مي‏شود و چه وقاحتی دارد؟

 

احزاب دست‏راستی لبنـان

مسيحيت در زمان استعمار فرانسه امتيازاتی گرفت و پس از استقلال جانشين فرانسه شد. قدرت نظامی، سياسی و اقتصادی در دست آنان بود و برای نگاهداری امتيازات خود با دولت‏های غربی و بخصوص امريكا و حتی اسرائيل همكاری مي‏كردند. پس از قدرت يافتن مقاومت فلسطين در لبنان و بخصوص بعد از نهضت محرومين لبنان و درخواست‏ حقوق از دست‏رفته، مسيحيان به وحشت افتاده، شروع به تعليم و تسليح و سازماندهی سريع كردند و با امكانات فراوان علمی و مادی و پشتيبانی ارتش و حكومت لبنان و سياست‏های غربی، در مدت كوتاهی بزرگترين نيروهای نظامی را به وجود آوردند. قبل از شروع انفجار لبنان، قدرت نظامی « كتائب» اقلاً به 40هزار جنگنده مسلح مي‏رسيد.بطوركلی در لبنان سه حزب بزرگ دست‏راستی وجود دارد:
1- بزرگترين اين احزاب حزب « كتائب» است كه آنان را «فالانژيست» مي‏گوئيم و رهبری آن با «پيرجميل» است كه بزرگترين قدرت سياسی لبنان به شمار مي‏رود.(1)
2- «حزب اَحرار»{حزب ناسيونال ليبرال} كه رهبر آن « كميل شمعون» نام دارد. كميل شمعون نوكر امريكا و همكار اسرائيل است و كسی است كه شاه طاغوتی ما با او دوستی داشت و چندين‏بار به ايران آمد و حتی با شاه به شكار رفت. در دوران جنگ گذشته، شاه مبالغ هنگفتی به او كمك مالی كرد تا شيعيان را بيشتر بكشد و نابود كند. همين « كميل شمعون» ملعون است كه دست اتحاد با اسرائيل داده است و بزرگترين ضربات را بر مسلمانان لبنان وارد مي‏كند.
3- حزب «حُرّاسِ‏الاَرْز» نام درختی است معروف در لبنان كه همان درخت سدر است. «حُرّاسِ‏الاَرْز» يعنی پاسداران اين درخت، يا پاسداران لبنان. اينان مسيحيان بسيار متعصبی هستند كه صليب بزرگی بر سينه خود نصب مي‏كنند و خونخوارترين رزمندگان لبنان به شمار مي‏روند. اگر مسلمانی به دست آنها بيفتد فوراً سر او را از تن جدا مي‏كنند. اينان معتقدند كه از بازماندگان صليبيون هستند. اگر به خاطر داشته باشيد، چند قرن پيش مسيحيت اروپا، قشون بزرگی را روانه فلسطين و لبنان كرد و مسلمانان را قتل‏عام نمود. آنان را صليبی مي‏گفتند، زيرا صليب را بر دست خود حمل مي‏كردند و صليب بزرگی نيز بر سينه خود نصب مي‏نمودند. «حُرّاسِ‏الاَرْز» معتقدند كه بازماندگان صليبيون هستند و مي‏خواهند همان برنامه‏های وحشيانه صليبيون را در لبنان پياده كنند. رهبر اين حزب درحال حاضر « إِتيان صقر» معروف به « اَبواَرر» است.اين سه حزب، احزاب دست‏راستی لبنان هستند كه با امريكا و اسرائيل همكاری مي‏كنند و عليه مسلمانان مي‏جنگند كه به ترتيب قدرت، حزب بزرگتر يعنی «حزب فالانژيست» و سپس حزب «احرار» و آنگاه حزب «حراس ارز» قرار دارند. علاوه بر اينها فرقه راهبان مارونی نيز دارای قدرتی هستند. در زمان جنگ مسيحيت و سازمان‏های نظامی آنها، « كتائب» و « احرا» و «حراس ارز» … آلات‏دست سياست‏های غربی شدند و توطئه‏های بزرگ را برضد مقاومت فلسطينی آغاز كردند. همه اعمال آنها حساب شده و دقيق بود. آنان مي‏خواستند با قدرت مسلمانان را درهم بشكنند و اميتازات سابق خود را حفظ كنند و يا لينان را تقسيم نموده، در قسمت مسيحي‏نشين استقلال تام داشته باشند.
مسيحيت لبنان در ميان دريای عرب خود را اقليت مي‏شمارد، لذا با اقليت‏های ديگر همكاری مي‏كند و همين، يك نقطه تلاقی بين آنان و اسرائيل است. برهمين اساس آنان انتظار داشتند كه شيعيان نيز دوست و همكار آنان باشند، چون شيعيان نيز در كشورهای عربی اقليت بوده، هميشه مورد هجوم و هتك احترام كشورهای عربی بودند. مسيحيان حتی در اوايل انفجار از كشتن شيعيان پرهيز مي‏كردند، ولی پس از موضع‏گيری آقای صدر در دفاع بي‏چون و چرا از مقاومت فلسطين، خشم و كينه آنها متوجه شيعيان شد. مسيحيون افراطی، امام موسی را مسئول اساسی اين همه مشكلات مي‏دانند و مي‏گويند اين امام موسی بود كه فتح را پر و بال داد و در همه جا از او دفاع كرد و مردم شيعه را كه مخالف فلسطين بودند، به طرفداری از مقاومت فلسطين تجهيز كرد. مسيحيان معتقدند كه شيعه و مسيحی در دنيای عرب، دو اقليت هستند و بايد اجباراً باهم متحد باشند، تا زنده بمانند، اما امام موسی اين ائتلافات را برهم زد و در صف فلسطيني‏ها برضد مسيحيان موضع گرفت. اگر امام موسی و شيعه برضد مسيحيان وارد جنگ نمي‏شدند، مقاومت فلسطينی به هيچ‏وجه قادر نبود اين همه بجنگد. آنان مي‏گويند اين امام موسی است كه «مقاومت فلسطين را شعله‏ای مقدس شمرد، خير مطلق به حساب آورد و با جان و روح خود از آن دفاع كرد.»
آنان اين را خطای بزرگ امام موسی مي‏شمردند. روزنامه «العمل» ارگان كتائب و روزنامه‏های ديگر مسيحيان تندرو به امام سخت حمله مي‏كنند. من خود در شياح از كتائب و احرار شنيدم كه از پشت سنگرهای خود و دژ «عين‏الرمانه» با صدای بلند به امام موسی و حتی امام علی و امام حسين عليهم‏السلام … نسبت‏های ركيك مي‏دادند…
ولی بطور كلی مي‏توان گفت كه مسيحيان متعادل (آنها كه ضد كتائب و احرارند..) امام موسی را تنها شخصيت لبنانی قابل اعتماد مي‏دانند و معتقدند كه عدم توجه به ارشاد امام موسي‏صدر خرابی و انفجار و بدبختی لبنان شد.


احزاب چپ لبنـان

احزاب چپ لبنانی اغلب با سازمان‏های فلسطينی درآميخته‏اند و حتی در طول جنگ‏های داخلی همه احزاب چپ و سازمان‏های چپ فلسطينی در جبهه واحدی به نام «حركه‏الوطنيه» به رهبری « كمال جنبلاط» متحد شدند.
1- بزرگترين حزب چپ لبنانی حزب كمونيست (حزب شيوعي) و طرفدار روسيه شوروی و به رهبری يك فرد مسيحی به نام «جرج حاوي» است. حزب كمونيست لبنان بيش از پنجاه سال سابقه فعاليت در آن كشور دارد و بيش از 95% اعضاء و اكثريت جنگندگان آن شيعه هستند، كه به تدريج از اين حزب جدا شده و مي‏شوند و به طرف شيعيان روی مي‏آورند.
2- منظمه‏العمل‏الشيوعي؛ بخشی است كه از حزب كمونيست منشعب شده است. آنان عده‏شان بسيار كم است، ولی خيلی افراطی بوده و طرفدار چيني‏ها هستند. (نظير همين اختلافاتی كه بين احزاب كمونيست در ايران و اروپا وجود دارد، در لبنان هم ديده مي‏شود).
3- حزب تقدمی اشتراكي؛ حزب « كمال جنبلاط» كه خودش را سوسياليست مي‏داند. او كمونيست نيست، ولی خود را سوسياليست‏ و پيشرو قلمداد مي‏كند.(1)
كار جنبلاط بيشتر سياست‏بازی بود. در مواقعی كه سياستش اقتضا مي‏كرد –مانند روزهای تاريك جنگ داخلي- عده‏ای را جمع مي‏كرد، اسلحه و پول و تعليمات نظامی مي‏داد و سازمانی مسلح به وجود مي‏آورد، تا بتواند عقايد خود را بقبولاند.
4- حزب بعث سوري؛ (منظمه حزب‏البعث العربي‏الشتراكي) به رهبری «عاصم قانصوه».
5- حزب بعث عرقي؛ (حزب‏البعث العربي‏الشتراكي) به رهبری «دكتر عبدالمجيدالرافعي».
6- المرابطون؛ از انشعابات معروف ناصريون به رهبری «ابراهيم قليلات» كه اندكی ذكرش رفت.
7- اتحاد قوي‏الشعب‏العامل؛ انشعاب ديگری از ناصريون به رهبری « كمال شتيلا ».
8- حزب قومی سوری اجتماعي؛ به رهبری «انعام رعد».

 

فصل 7-نهضت مقاومت فلسطين

تأسيس نهضت مقاومت فلسطين

نبرد «كرامه»

سپتامبر سياه

ورود فلسطينيان به لبنان

سازمان‏های بزرگ فلسطيني

ايدئولوژی سازمان‏های فلطسطيني

درگيری مقاومت فلسطينی و ارتش لبنان

                                 


تأسيس نهضت مقاومت فلسطين

همچنان كه مي‏دانيد، لبنان پايگاه فلسطيني‏ها و مقاومت يا «سازمان آزادي‏بخش فلسطين» است. مقاومت فلسطين در سال 1965 توسط دوازده نفر كه «ياسرعرفات» و «ابوجهاد» از رهبران آن بودند، پايه‏ريزی شد. در آن زمان قدرت جهان عرب «عبدالناصر» بود و شما مي‏دانيد كه ميليون‏ها نفر در مصر تظاهرات برپا مي‏كردند، كه اسرائيل را به دريا مي‏ريزيم، چنين مي‏كنيم، چنان مي‏كنيم، كه متأسفانه بيشتر آنها شعار بود. احساسات پوچ بود و ديديد در سال 1967 اسرائيل در عرض دو ساعت قادر شد كه سه دولت بزرگ عربی مصر، سوريه و اردن را شكست دهد. در عرض دو ساعت نيروي‏هوايی سه دولت را كاملاً نابود كرد. درست است كه جنگ پنج‏روز ادامه پيدا كرد، ولی سرنوشت جنگ در همان دو ساعت اول معين شد. هنگامی كه نيروي‏هوايی آنها نابود شد رزمندگان بيچاره مصری در صحرای سينا –كه همچون كف دست مسطح است- در مقابل تانك‏ها و توپ‏ها و هواپيماهای اسرائيلی چگونه مي‏توانستند بجنگند؟ مسلّم بود كه نابود مي‏شوند، هفتاد هزار كماندوی مصری در صحرای سينا نابود شدند. بزرگترين جنايت‏ها صورت گرفت. هواپيماهای اسرائيلی بدون هيچ‏زحمت، با راكت يكايك تانك‏های مصری را از كار انداختند و ستون موتوريزه اسرائيلی به صحرای سينا حمله كرد و هفتاد هزار مصری را كه از بهترين رزمندگان بودند به محاصره انداخت. خود من دو سال در مصر زندگی كرده‏ام. در اردوگاه‏های مصری، در ميان كماندوهای مصری و شاهد بوده‏ام كه قوي‏ترين كماندوها را تربيت كرده‏اند، ولی اين كماندوهای بيچاره چه مي‏توانستند انجام دهند. چقدر دردناك است! هيچ وقت فراموش نمي‏كنم كه دوستان من، مربيان من، كسانی كه در مصر با آنها محشور بوده‏ام، در صحرای سينا اين چنين نابود شدند. برای من خيلی ناگوار بود.
يكی از خبرنگاران امريكايی نوشته است: «هنگامی كه{يگان} موتوريزه اسرائيلی پيش مي‏آمد، يكی از اين سربازان مصری از شدت عطش چشمانش كور شده بود، ديگر جايی را نمي‏ديد، لبانش مانند سفال شده بود و هنگامی كه به هم مي‏خورد، صدای سفال مي‏داد. ديگر نمي‏توانست قدمی بردارد، زانوهايش به زمنی رسيده بود، سرش افتاده بود، لبانش تكان مي‏خورد. هنگامی كه اسرائيلي‏ها به او نزديك مي‏شوند، فقط مي‏گويد: «آب! آب!» هيچ‏چيز ديگری نمي‏تواند بگويد. سربازان رد مي‏شوند. كسی به او متوجه نمي‏كند و او پس از چند لحظه بر خاك مي‏افتد و مي‏ميرد.در ميان رزمندگان كماندوی مصری افرادی بودند كه برای مدت‏های دراز در صحرای سينا تعليم مي‏ديدند و مار مي‏خوردند،‌ موش مي‏خوردند، با بي‏‏آبی زندگی مي‏كردند. عده‏ای از همين كماندوهای مصری قادر مي‏شوند خود را به آب برسانند، اما نيروهای اسرائيلی قبل از ورود آنان با موتوريزه و ماشين، خود را به كانال سوئز رسانده بودند و ساحل را در تصرف داشتند. بنابراين پس از اسير ساختن كماندوهای مصری آنها را سوار كاميون مي‏كنند و دوباره به وسط صحرا بازمي‏گردانند و صد و پنجاه كيلومتر داخل صحرا آنان را پياده مي‏كنند و مي‏گويند اگر مي‏توانيد بازگرديد. چه جنايتي! از اين سربازان بيچاره آنان كه ضعيف بودند مي‏ميرند، نابود مي‏شوند و اجساد اين سربازان در زير شن‏ها و ماسه‏های صحرای سينا هم‏اكنون وجود دارد. اما ان كماندوهای ورزيده، آن رزمندگان حقيقی قادر مي‏شوند كه دوباره خود را به ساحل سوئز برسانند. صدوپنجاه كيلومتر رابا پای پياده بدون پوتين، در آن شن‏های داغ بدون آب و بدون غذا طی مي‏كنند و خود را به كانال مي‏رسانند. اين رزمندگان به آب مي‏رسند و ديگر نمي‏خواهند كه خود را به نيروی اسرائيلی تسليم كنند. بنابراين به مدت دو ماه در كنار نيروهای اسرائيلی باقی مي‏مانند. اما نمي‏توانستند به آب دست يابند. شب‏ها از داخل سطل‏هايی كه محل نان‏های تكه‏تكه يا چربی باقيمانده طعام اسرائيلي‏ها بود و آنها را در صحرا مي‏ريختند سدّ جوع مي‏كردند. از اينها مي‏خوردند و دوباره در داخل صحرا مخفی مي‏شدند.دو ماه اين چنين زندگی مي‏كنند. پس از دو ماه طاقت آنها تمام مي‏شود و احساس مي‏كنند كه دولت مصر به كلی شكست خورده است، ديگر اميدی به دولت آنها نيست، لذا تصميم خطرناكی مي‏گيرند. تصميم اين بود كه خود را به نيروهای اسرائيلی بزنند و بجنگند تا به شهادت برسند. حمله مي‏كنند، حمله‏ای سخت، عده زيادی از آنها به شهادت مي‏رسند. تنها چند نفر زنده به دست اسرائيلي‏ها اسير مي‏شوند. يكی از خبرنگاران خارجی قادر مي‏شود كه با يكی از اين رزمندگان سخن بگويد كه بدنش بر اثر گلوله‏ها تكه‏تكه شده و در زير آفتاب جوش خورده بود. گويی استخوانی بود كه بر او پوستی كشيده باشند. كسی بود كه تمام اين داستان را كه برای شما شرح دادم، خود او ديده بود و عاقبت اين چنين اسير شد.اسرائيل يك‏چنين جنايتكاری است، انسانيت و شرف، هيچ‏چيز نمي‏فهمد و جناياتی كه هم‏اكنون در جنوب لبنان پياده مي‏كند از همين قماش است.
بهرحال سخنم در آنجا بود كه اين اسرائيل جبار، در عرض دو ساعت، ‌سه دولت عربی را درهم كوبيد و سبب شد كه همه اعراب از ناصر و دولت‏های عربی مأيوس گردند. هنگامی كه آنها مأيوس شدند، به سوی مقاومت فلسطين روی آورند. مقاومت فلسطين دو سال قبل از آن در سال 1965 تأسيس شده بود. بنابراين مقاومت فلسطين، پس از شكست عبدالناصر اوج گرفت. عده زيادی از جوانان پرشور به مقاومت فلسطين روی آوردند و معتقد شدند كه تنها راه پيروزيشان جنگ مسلحانه و سازمان مقاومت فلسطين است. مقاومت فلسطين در دوران جنگ، در صحرای سينا، و غزّه و مناطق جنگی اسلحه‏های زيادی را كه در ميدان جنگ از طرف سربازان مختلف به جای مانده بود، جمع‏آوری مي‏كنند و در غارها و مناطق مختلف محفوظ نگاه مي‏دارند و اين اسلحه‏ها زيربنايی مي‏شود برای جنگ‏های انقلابی آينده مقاومت فلسطين.در آن روزگار بهترين كادرهای مؤمن در داخل سازمان مقاومت فلسطين بودند. بعضی از آنان دوستان من بوده و شرح مي‏دهند كه به چه فقری، با چه بدبختی زندگی مي‏كردند. هنگامی كه يكی از كادرهای آنهامي‏خواست از شهری به شهر ديگری برود، با پای پياده مي‏رفت؛ زيرا حتی پول نداشت كه سوار ماشين شود. اولين بمبی كه در اردن منفجر كردند از باروت و مقداری كهنه و نوشادر و از خفيف‏ترين مواد منفجره بود كه هر بچه كوچك ايرانی در حال حاضر قادر است آن را بسازد. در يك چنين درجه فقری زندگی مي‏كردند. افرادی مؤمن و پاك در كمال فقر و محروميت. اما اعراب به آنان رومي‏آورند و نهضت به شدت اوج مي‏گيرد.

 


نبـرد «كرامـه»


پس از يك سال نبرد معروف «كرامه» در اردن پش مي‏آيد. در آن زمان پايگاه مقاومت فلسطين در اردن بود و قسمت بزرگی بين اردن و اسرائيل در اختيار فلسطيني‏ها قرار داشت و برای هجوم و حمله فلسطيني‏ها به اسرائيل از نظر استراتژيك منطقه بسيار مناسبی بود. چون فلسطيني‏ها از يك رودخانه كوچك واقع در مرز بين اردن و اسرائيل مي‏توانستند وارد سرزمين‏های اشغالی شده و بعد از انجام عمليات خود، دوباره از اين راه بازگردند.
در آن روزگار همه كادرهای فتح 450 نفر بودند و رهبر آنها ياسرعرفات. «كرامه» در اردن، پشت رودخانه و در فاصله دو كيلومتری رودخانه اردن قرار داشت، نبرد كرامه از مهمترين و پرافتخارترين نبردهايی است كه مقاومت فلسطين در طول تاريخ خود انجام داد. زيرا كسانی كه جنگيدند و شهيد شدند، در كمال خلوص و ايثار و پاكی و فداكاری بودند، كسانی بودند كه مي‏دانستند روز بعد به شهادت مي‏رسند. كسانی بودند كه در سط شهر و در مدرسه شهر مستقر شدند و آنقدر صبر كردند كه اسرائيل شهر را محاصره كرد و حتی مدرسه آنها به تصرف اسرائيل درآمد. آنان خود را منفجر كردند تا سربازان اسرائيلی را هم نابود كنند. از اين نوع فداكاري‏ها فراوان انجام دادند. از 450 رزمندة فلسطينی در اين نبرد 150 نفر به شهادت رسيدند، يك‏سوم آنها شهيد شدند. عده زيادی از اسرائيلي‏ها را نيز كشتند. بعضی از تانك‏های اسرائيلی را نابود كردند و اسرائيليان اجساد خود را رها كردند و گريختند. در هيچ نبردی اسرائيلي‏ها حاضر نيستند كه كشته خود را بگذارند و بگريزند، اما در اين نبرد گريختند. البته ارتش اردن نيز به آنها كمك كرد و توپخانه سنگين اردن به پشتيبانی فلسطينيان ضربه مهلكی به نيروهای اسرائيلی در حال عقب‏نشينی وارد آورد. نبرد كرامه اوج قدرت فلسطينيان است. اين فداكای، اين پاكی و اين ايثار سبب شد كه از هر گوشه جهان هر مبارزی كه مي‏خواهد با اسرائيل بجنگد، به سوی مقاومت فلسطين جذب شود. احساسات پاكی كه هم‏اكنون در دل جوانان ايرانی ما وجود دارد، همان احساساتی بود كه در آن روز در دل همه جوانان عرب به وجود آمد. در عرض يك‏ماه! صدهزار نفر به مقاومت فلسطين پيوستند. تصور كنيد! در كويت، در عربستان، در مصر، در سوريه، در عراق، در خود اردن، در عرض يك‏ماه صدهزار عرب به مقاومت فلسطين پيوستند. بزرگترين مشكل آنان از همين نقطه شروع شد. زيرا كادر فهميده و سالم و مدير نداشتند كه صدهزار عضو جديد را تربيت كنند، اداره كنند. افرادی با احساسات مختلف، با افكار مختلف، با ايدئولوژی مختلف، با خط مكتبی مختلف وارد سازمان فتح شدند. سازمان فتح نيز تمام آنان را پذيرفت، بدون آنكه تحقيق كند. بدون آنكه آنها را بشناسد.

باز برای شما بگويم فلسطينيان كه مدت سي‏سال تحت فشار بودند، تحت شكنجه بودند. دولت اسرائيل آنها را كوبيده است، دولت‏های عربی آنان را زجر داده‏اند، در قلوب آنها عقده حقارت به وجود آمده است، همچنانكه قبلاً برای شما شرح دادم اين عقده برای شيعيان هم به وجود آمد هبود و برای فلسطينيان شدت زيادتری دارد. عقده حقارت در قلوب فلسطينيانی كه مي‏خواهند از اسرائيل، از دولت‏های عربی از هر كسی كه در مقابل آنها بايستد، يا به عبارتی از دنيا انتقام بگيرند. بنابراين هنگامی كه احساس كردند يك سازمان مسلح به نام فتح وجود دارد، تمام اين افراد سعی كردند كه خود را به اين سازمان بچسبانند و اسلحه به دست بگيرند، نه در راه خدا، بلكه انتقام بگيرند؛ بلكه عقده حقارت را خالی بكنند و كسانی را كه شكنجه و زجرشان داده‏اند به روز سياه بنشانند. بنابراين در عرض يك‏ماه صدهزار فلسطينی و عرب به مقاومت فلسطين مي‏پيوندد، كه دارای افكار متفاوتی هستند. اينان اسلحه به دست مي‏گيرند و سازمان فتح كادر كافی برای تربيت آنها ندارد. بنابراين آن خلوص، آن پاكی، آن فداكاری و ايثاری كه در روزهای اول فعاليت سازمان فتح وجود داشت از بين مي‏رود. كسانی وارد سازمان مي‏شوند كه برای منفعت شخصی و مصلحت فردی خودشان حاضرند انسان ديگری را بكشند. آنان مي‏خواهند انتقام بگيرند و اين در شيرازه آنهاست. به ياد دارم در همين چند سال پيش شاگردهای مدرسه ما{مدرسه صنعتی جبل‏عامل} آمدند و فرياد برآوردند كه اين بچه‏های فلسطينی دارند الاغی را مي‏كشند. فوراً از مدرسه خارج شدم. ديدم در پشت ديوار مدرسه كه اردوگاه فلسطينيان در كنار مدرسه ما و به هم چسبيده است و همه بچه‏های اطراف را بچه‏های فلسطينی تشكيل مي‏دهند، بچه‏های فلسطينی كه سنشان از شش، هفت سال تجاوز نمي‏كرد، هر يك با چاقويی به جان الاغ پير و درمانده‏ای افتاده‏اند و او را با چاقو خونين مي‏كردند. اين الاغ بر زمين افتاده بود و حتی نمي‏توانست سرش را از زمين بلند كند و آنها همچنان بر بدن او مي‏كوبيدند. البته برای من واضح بود، من درك مي‏كردم كه اينان مي‏خواهند انتقام بگيرند، زورشان به اسرائيل نمي‏رسد، زورشان به امريكا نمي‏رسد، لذا هر ضعيفی را پيدا كنند مي‏كوبند، بر آنها نهيب زدم، آنها گريختند و بچه‏های مدرسه ما اين الاغ را بر چوبی گذاشتند و به داخل مدرسه آوردند و دو روز آن را درمان مي‏كردند، ولی بالاخره الاغ مُرد و از بين رفت. اينها نمونه‏هايی است از عقده حقارت كه در درون آنها به وجود آمده است. در آنجا كه قدرت پيدا كنند، انتقام مي‏گيرند، اما شما مي‏دانيد كسی كه براساس خط مكتبی حركت مي‏كند، به خاطر خدا مي‏جنگد، اگر هدف او از جنگ در را ه خدا منحرف شد و به خاطر انتقام شخص با مصلحت شخصی، منحرف شد، شكست مي‏خورد، از بين مي‏رود، و اين عمل عكس‏العمل بدی دارد.

 

سپتامبـر سيـاه


بهرحال چنينی افرادی وارد فتح مي‏شوند، بدون آنكه كادرهای فتح قادر باشند به آنها تعلم فكری يا سازمانی بدهند. مشكل آنها از همان روز شروع مي‏شود و مشكلات زيادی در اردن به وجود مي‏آورد. مشكلات بسيار زيادی كه نمي‏خواهم وارد آنها شوم؛ تا در نهايت به جنگ‏های داخلی بين آنها و دولت اردن مي‏انجامد. ارتش اردن به آنها حمله مي‏كند.
همانطوری كه مي‏دانيد با دزديدن پنج هواپيما توسط «ژرژ حبش» در اردن و انفجار آنها، بين ارتش اردن و مقاومت فلسطينی انفجار به وجود مي‏آيند. انفجاری كه به سپتامبر سياه مي‏انجامد و در سپتامبر سياه 15هزار فلسطينی شهيد مي‏شوند و طومار مقاومت فلسطينی در اردن پيچيده مي‏شود و باقي‏مانده فلسطيني‏ها يا مقاومت فلسطينی، عازم لبنان شده و در آن سكنی مي‏گزينند. وقتی به ژرژحبش مي‏گويند كه شما بوديد كه جنگ‏آوری كرديد، شما ايجاد انفجار كرديد و فرار كرديد و بعد كه فتح يا مقاومت فلسطينی فدايی داد، كشته داد، چرا شما نايستاديد؟ او گفت كه ما توده‏های سرباز نداريم، طرفداران ما همه كادرهای روشن‏فكر هستند، ما نمي‏خواهيم اين كادرهای كشته بشوند و از بين بروند. بنابراين به همه‏شان دستور داديم كه به بيروت، در لبنان بيايند تا در فاجعه سپتامبر سياه كشته نشوند.اين حرفی را كه مي‏زنم، تجزيه و تحليلی است از گذشته و برای عبرت‏گرفتن؛ چون «ملك حسين» بدون شك عامل استعمار بود و مي‏خواست فتح را نابود كند. او دستش به خون فلسطيني‏ها آلوده و آغشته است، ولی اين را نبايد فراموش كرد كه كسانی بودند از داخل مقاومت فلسطينی كه بهانه دادند، حربه دادند، تحريك كردند و اين ماده انفجار را پروراندند و سبب شدند كه اين انفجار به وجود آيد و به سپتامبر سياه بيانجامد. همانطور كه ما گناه ملك حسين را قابل عفو نمي‏دانيم، همانطور هم نبايد از خطاها و ناشي‏گري‏هايی كه مقاومت در اين دوران انجام داده گذشت. بايد عبرت بگيريم كه دوباره اتفاق نيفتد.

 


ورود فلسطينيان به لبنـان


فلسطينينان از اردن مي‏ريزند و به لبنان مي‏آيند و فاجعه‏ای بزرگتر در لبنان به وجود مي‏آيد. شيعيان لبنان آنان را مي‏پذيرند. با آ
غوش باز از آنها استقبال مي‏كنند. خود امام موسي‏صدر كه رهبر شيعيان در آن زمان بود، تظاهرات بزرگی به نفع آنان به راه مي‏اندازند. مقدار زيادی برای آنها «تبرع» جمع مي‏كند. كمك‏های زياد، فداكاري‏های زياد، همكاري‏های زياد. برای عده‏ای از آنها زمين و خانه تهيه مي‏كند، امكانات به وجود مي‏آورد تا آنان بتوانند در لبنان زندگی بهتری داشته باشند.
اما لبنان؛ كشور تاجرپيشه‏ای است. از زمان فنيقي‏ها و يوناني‏ها و رومي‏ها تا به امروز بزرگترين دريانوردان دنيا را فنيقي‏ها يا لبناني‏ها تشكيل مي‏دادند. آدم‏هايی هستند كه در سياست‏بازی و دوز و كلك بي‏نظيرند، دست همه دنيا را زا پشت مي‏بندند. به همين علت است كه در لبنان مي‏بينيد هفتاد يا هفتاد و چند حزب و سازمان وجود دارد. هر كسی پنج نفر را به دور خود جمع مي‏كند و يكباره اعلام حزب مي‏كند و روزنامه منتشر مي‏كند و از چپ و راست پول مي‏گيرد و برای خود سرمايه‏ای مي‏اندوزد. كشوری است سياست‏پيشه و محل دوز و كلك.
آنگاه فلسطينيان وارد لبنان مي‏شوند و در جوّ سياست‏بازی لبنان محو مي‏شوند. شما مي‏دانيد كه يك انقلابی نبايد به دنبال سياست‏بازی برود. يك انقلابی بايد راستگو باشد، بايد طرفدار حق باشد، كسی كه مي‏جنگد تا به شهادت برسد، اهل دوز و كلك نيست، اهل حق و حقيقت است. اما مقاومت فلسطين، با اين مشخصات از اردن وارد لبنان مي‏شود، در جوّ موجود سياسی لبنان اين طرز تفكر سياسی را مي‏پذيرد و شروع به سياست‏بازی مي‏كند. بنابراين مي‏بينيد كسانی كه به دنبال انقلاب بودند و در اين راه جان مي‏دادند و به شهادت مي‏رسيدند، روش و اسلوب احزاب لبنانی دروغ، تهمت، افترا و دوز و كلك بود و متأسفانه مقاومت فلسطين نيز به اين نوع سياست‏بازی آلوده مي‏شود و خود به جان خود مي‏افتند و بطوری كه مي‏بينيد بزرگترين زد و خوردها و درگيري‏ها در بين خود فلسطينيان به وجود مي‏آيد. در داخل شهر بيروت زد و خوردهای خونينی بين يك سازمان و سازمان ديگر كه هر دو فلسطينی هستند، به وجود مي‏آيد و آنان با موشك و دوشكا و اسلحه سبك و سنگين آن‏چنان همديگر را مي‏كوبند كه حتی در مقابل اسرائيل با اين شدت نمي‏جنگيدند. بنابراين اسلوب نيز در داخل آنها رواج پيدا مي‏كند. از يك طرف عدم ايدئولوژی، عدم خط مكتبی و وجود عقده‏ها و حقارت‏هايی كه در قلوب آنها وجود دارد و مي‏خواهند قدرت به دست بگيرند، از طرف ديگر آلوده شدن به سياست‏بازی و دوز و كلك لبنان، سبب مي‏شود مه مشكلات زيادی بين خود فلسطيني‏ها و بين فلسطيني‏ها و لبناني‏ها به وجود آيد و بزرگترين ضربات به خود آنها وارد شود.

 


ايدئولوژی سازمان‏های فلسطيني

جز سازمان فتح، همه سازمان‏های ديگر ماركسيست، يا به قول خود سوسياليست يا چپی هستند. بعضي‏ها كمونيست صددرصد و بعضي‏ها اشتراكی و بعضي‏ها سوسياليست و بهرحال تمام آنها چپی هستند. سازمان فتح معتقد است كه نبايد ايدئولوژی داشته باشد. بايد درهای سازمان را باز كند تا هر كسی و با هر ايدئولوژی قادر باشد وارد سازمان فتح شود. يعنی سازمان فتح با اينكه كمونيست نيست، با اينكه طرفدار چپي‏ها نيست، ولی ايدئولوژی اسلام را نيز نپذيرفته است، معتقد است كه هر كس با هر ايدئولوژی مي‏تواند وارد سازمان شود. سازمان بدون مكتب است، بدون خط است، بدون ايدئولوژی است. بنابراين در داخل سازمان فتح كمونيست وجود دارد، مسلمان هم وجود دارد. از همه قماش آدم‏ها در آنجا جمع شده‏اند. سازمان فتح دارای خلاء ايدئولوژی است، هنگامی كه مي‏گويد من ايدئولوژی ندارم، من خط مكتبی ندارم؛ يعنی دارای خلاء فكری و ايدئولوژی در داخل سازمان است. از آنجا كه احزاب كمونيست در سازمان فتح به شدت نفوذ كرده‏اند لذا كمونيست‏ها قادر هستند كه اين خلاء فكری را پر كنند و افراد نوجوان را به طرف تفكر خود بكشانند. اميدوارم كه اين نكته را توجه كنيد. هنگامی كه سازمان ايدئولوژی ندارد و در ضمن عده‏ای كمونيست در داخل آن عضويت دارند و مقامات عالی در دست آنهاست، اينم افراد قادرند كه با كتاب‏ها و افكار و سازماندهی خود جوانان بي‏گناه فتح را به سوی خود جذب كنند. به همين علت است كه مي‏بينيم در عين آنكه سازمان فتح مي‏گويد ايدئولوژی ندارم، در عمل مشاهده مي‏كينم كه به دنبال ماركسيست‏ها و چپي‏ها مي‏روند. چرا؟ برای آنكه بزرگترين و مهمترين كادرهای فعال آنها كمونيست هستند، هنگامی كه طراحان و خطاطان يك سازمان ماركسيست و كمونيست باشند، واضح است كه اين سازمان را به طرف افكار خود منحرف مي‏كنند. در هيأت مركزی يا لجنه مركزی، يا كميته مركزی سازمان فتح –كه هم‏اكنون پانزده نفر عضويت دارند- اكثريت با مسلمان‏ها است. بجز چند تن مانند «ابوصالح» و «ماجدابوشرار» كه مسئول تبليغات فلسطيني‏ها و كمونيست‏هايی طرفدار شوروی هستند، بقيه مسلمان شناسنامه‏ای و غيركمونيست هستند.گرچه تعدادی از كمونيست‏ها و ماركسيست‏ها در كميته مركزی عضويت دارند، ولی هنگامی كه از كميته مركزی پايين مي‏رويد، در سازماندهی يك درجه پائين‏تر، اكثريت با ماركسيست‏ها مي‏شود. كسانی كه سازمان را اداره مي‏كنند اكثراً ماركسيست هستند و همچنين در كادرهای پائين‏تر، در دانشگاه‏ها، در مدارس، در نقاط ديگر هم، مي‏بينيد اكثريت آنها را ماركسيست‏ها تشكيل مي‏دهند. مسلمانان آنها فقط دهقانان يا كارگران يا كسانی هستند كه سواد ندارند. اكثر آنها كه به مدرسه رفته‏اند يا به دانشگاه رفته‏اند به طرف ماركسيست‏ها جذب شده‏اند؛ زيرا هنگامی كه سازمانی خط مكتبی نداشت، ايدئولوژی نداشت و شما اين سازمان را به دست كمونيست‏ها سپرديد، واضح است كه كمونيست‏ها قادر خواهندبود كه اين افراد را به سمت خود جذب كنند، آنها را منحرف نمايند.
بزرگترين مشكل ما در جنوب لبنان همين كمونسيت‏هايی بودند كه به نام فتح حكومت داشتند. از يك طرف سازمان «امل» با سازمان‏ فتح همكاری داشت كه به عربی آن را «تنسيق» مي‏گويند. در جبهه ‏های جنگ در مقابل اسرائيل يا در مقابل فالانژيست‏ها، سازمان «امل» بزرگترين فداكاري‏ها را انجام مي‏داد و به سازمان فتح كمك مي‏كرد. اما در عين حال و با تمام احوال كادرهای كمونيست فتح در جنوب لبنان ما را به شدت مي‏كوبيدند؛ زيرا احساس مي‏كردند كه خط مكتبی ما آنها را نابود خواد كرد. اگر خط مكتبی اسلام در جنوب لبنان سيطره و نفوذ پيدا كند بساط آنها را برخواهند چيد؛ بنابراين سعی مي‏كردند كه با تمام قدرت خود ما را بكوبند. شما مي‏بينيد ياسرعرفات رهبر مقاومت فلسطين در بزرگترين مراسمی كه در بيروت به مناسبت چهلم «دكترعلي‏شريعتي» برپا شد، فرياد مي‏زد كه «امل» همان فتح است. امل يعنی همين سازمانی كه قبلاً برای شما تشريح كردم، سازمان امل همان فتح است و فتح همان امل است. اگر سازمان امل در جنوب لبنان از فتح دفاع نكند، سازمان فتح متلاشی خواهد شد. از يك طرف مي‏بينيم كه ياسرعرفات اين‏چنين مي‏گويد، اما در جنوب لبنان فرمانده فتح شخصی بود بنام «ابوموسي» كه ابوموسی اشعری را در خاطر آدمی زنده مي‏كرد. اين «ابوموسي» يكی از عوامل «ابوصالح» كمونيست بود و تمام كادرهای او را كمونيست‏ها تشكيل مي‏دادند. بنابراين سه منطقه بزرگ لبنان جنوبی در دست اين افراد كمونيست بود و حيات و هستی ما در زيد سيطره قدرت اين كمونيست‏ها قرار داشت. اينان كسانی بودند كه به كمك حزب كمونيست و «جبهه شعبيه» و افراد ديگر، به شيعيان حمله مي‏كردند و آنان را مي‏كشتند. حتی در جلسه‏ای كه خود من در حضور «ابوموسي»، همين ابن‏زياد جنوب لبنان، بزرگترين فرمانده فتح در جنوب لبنان با او مشاجره مي‏كردم، مناظره مي‏كردم، او صريحاً به من گفت: «تو از موسي‏صدر دفاع مي‏كنی و او را امام مي‏نامی. ما مي‏خواهيم در هر قريه شيعه‏نشين در حنوب لبنان دوازده امام خلق كنيم.» يعنی اگر شما يك امام موسي‏صدر داريد ما قادريم كه در جنوب لبنان در هر دهی دوازده اما خلق كنيم.(1) غرور را ببينيد، خودخواهی و تكبر را ببينيد كه يك شخص كمونيست در مقابل خط مكتبی ما چنين مي‏كند و در مقابل تمام فرماندهان كمونيست خود امام موسي‏صدر را مي‏كوبد، فحش مي‏دهد، حمله مي‏كند و بعد مي‏گويد كه در جنوب لبنان در هر قريه‏ای دوازده اما خلق خواهيم كرد.اينها مشكلاتی است كه در داخل سازمان‏های فلسطينی وجود دارد. عدم خط مكتبی، عدم ايدئولوژی و آنها كه ايدئولوژی دارند كمونيست هستند. يكی از اين سازمان‏ها را نمي‏بينيد كه ايدئولوژی اسلامی داشته باشد و دارای خط مكتبی اسلام باشد. بهترين آنها «فتح» است كه مي‏گويد ايدئولوژی ندارم و بقيه ماركسيست و چپی هستند و شما مي‏بينيد هنگامی كه ياسرعرفات مي‏خواهد موضعی بگيرد و حزب كمونيست مخالف است، يكباره تمام اين سازمان‏های چپ كمونيستی به حركت درمي‏آيند و حتی در داخل سازمان فتح چپي‏های آنها نيز حركت مي‏كنند و با «جرج‏حبش»، برضد يارعرفات متحد مي‏شوند و او را مي‏كوبند و ياسرعرفات جرأت نمي‏كند كه عليه روسيه شوروی يا عليه حزب كمونيست موضعی بگيرد. لذا مجبور مي‏شود كه به آنها هماهنگ گردد.
اين درد بزرگ مقاومت فلسطين و سازمان‏های فلسطينی در لبنان است. ياسرعرفات و «ابوجهاد»{مسئول نظامی فتح} با اين شرايطی كه در آن زندگی مي‏كند، جرأت نمي‏كنند و قدرت زيادی ندارند كه خط صحيحی را انتخاب كنند.عده زيادی در ايران تعجب مي‏كنند كه چرا مقاومت فلسطين از دولت روسيه شوروی در قضيه افغانستان طرفداری مي‏كند و عليه مسلمانان آنجا موضع‏گيری مي‏نمايد. خود «ياسرعرفات» و «ابوجهاد» نمي‏خواهند مسلمانان را بكوبند و از روسيه شوروی طرفداری كنند، ولی خط آنها و قدرت كمونيست‏ها در ميان آنها به حدی است كه ياسرعرفات نمي‏تواند از مسلمانان افغانستان دفاع كند، مجبور است كه در كنار روسيه شوروی قرا گيرد. بنابراين مردم ما متعجب و وحشت‏زده مي‏شوند كه چرا ياسرعرفات اين‏چنين مي‏كند. آخر اختيار به دست او نيست. شما مي‏دانيد كه مسابقات المپيك مسكو را تعداد زيادی از كشورها منع كردند و در آن شركت ننمودند، اما ياسرعرفات مي‏رود اين مسابقات را افتتاح مي‏كند. و نه تنها شركت مي‏كند، بلكه از كسانی است كه اين مسابقات را افتتاح مي‏كند و در سخنرانی افتتاحيه خود مي‏گويد: «آن كسانی كه اين مسابقات را بايكوت كرده‏اند، (يعنی نيامده‏اند، يعنی شركت نكرده‏اند) آنها باعث اشمئزاز، باعث نفرت و باعث شرم و خجالت هستند و ايران يكی از آنهاست.»
بعد مي‏بينيد كه ياسرعرفات از مسكو به عراق مي‏رود، صدام سفاك و خبيث و جبار و نوكر امپرياليسم و صهيونيسم با ياسرعرفات ملاقات مي‏كند، آنان همديگر را مي‏بوسند، در آغوش مي‏گيرند، قراردادها مي‏بندند. درحالی كه عرفات مي‏داند كه عراق كثيف پايگاه امريكائي‏ها و بختيارها برای سقوط نظام اسلامی ايران است(1) چرا چنين مي‏كند؟ آيا ياسرعرفات ضد ماست؟خير. اما محيطی كه در آنجا به وجود آمده است و پانزده سازمان كمونيستی و حتی خود سازمان فتح، كه چپي‏ها نفوذ و تأثير زيادی بر سازمان فتح دارند، اجازه نمي‏دهند كه ياسرعرفات خط ديگری جز خط شرق، جز خط كمونيست‏ها، جز خط روسيه شوروی انتخاب كند و مي‏بينيد كه به آن سمت كشيده مي‏شود.ز بزرگترين افتخارات ما –افتخارات انقلاب اسلامي- آن است كه با كمال جرأت و جسارت فرياد مي‏زند: «لاشرقيه و لاغربيه» و هر دو را مي‏راند. اين بسيار مهم است. روزگاری بود كه ما را مي‏كوبيدند، در خارج ما را مورد هجوم قرار مي‏دادند كه شما با روسيه شوروی مخالفت مي‏كنيد، پس نوكر امريكا هستيد. يكی از همين افراد كثيف حزب بعث، در شهر صور با من مناظره مي‏كرد. عذر مي‏خواهم از بي‏حرمتی او نسبت به امام و از اينكه موضوع اين مناظره را برای شما بازگو مي‏كنم. ولی مي‏گويم كه بدانيد آنان چگونه فكر مي‏كنند. او مي‏گفت امام امت شما نوكر امريكاست به او مي‏گفتم ای مرد بي‏شرف! مگر نمي‏بينی كه سرتاسر حياتش مبارزه با طاغوت و امريكاست. چرا اين حرف را مي‏زني؟ مي‏گفت من از اين حرف‏ها نمي‏فهمم. در اين دنيا يا كسی بايد نوكر امريكا باشد، يا نوكر روسيه شوروی و چون امام شما نوكر روسيه شوروی نيست، بايد نوكر امريكا باشد و به همين علت بود كه امام را از عراق اخراج كردند. دولت بعثی عراق برای خود توجيه مي‏كرد كه اين امام نوكر امريكاست و به همين علت بود كه امام را مجبور به ترك عراق كردند وگرنه دليل ديگری نداشت. يك‏چنين تفكراتی داشتند و ما را نيز مي‏كوبيدند كه شما نوكر روسيه نيستيد، بنابراين نوكر امريكا هستيد، به آنها مي‏گفتم كه من بيست و پنج سال از عمر خود را عليه اسرائيل و عليه امريكا جنگيده‏ام و مي‏جنگم، ولی به هيچ‏وجه حاضر نمي‏شوم كه تسليم روسيه شوروی يا امپرياليسم شرقی شوم.تنها انقلابی كه در دنيا شعار «لاشرقيه و لاغربيه» را مطرح مي‏كند انقلاب مقدس اسلامی ما است و اولين و بزرگترين رهبری كه جرأت مي‏كند و شجاعت دارد كه در ميان دو ابرقدرت بايستد و با هر دو بجنگد و اين شعار مقدس را مطرح كند، امام خمينی است.
بنابراين مي‏بينيم كه مقاومت فلسطين با اين مشكلات پيش مي‏آيد و متأسفانه احزاب چپ هم از نام و قداست آن سوء استفاده مي‏كنند.

 

درگيری مقاومت فلسطين و ارتش لبنان

پس از سپتامبر سياه تا حدود سال 1973 مقاومت ضعيف بود و تعداد زيادی از افراد و كادرهای خود را تصفيه كرد. مقاومت بعد از سپتامبر ساه مي‏فهمد كه سبب شكست او، وجود افراد ناباب در مقاومت فلسطين است. ده‏ها هزارنفر را از مقاومت بيرون مي‏كنند و يك نوع تنظيمات تقريباً نيمه‏سری به وجود مي‏آوردند. تا سال 1973، كه در اين سال انفجاری بين ارتش لبنان و فلسطيني‏ها به وجود مي‏آيد، كه طی آن مي‏خواستند سپتامبر سياه ديگری در لبنان به وجود بياورند. همان‏طوری كه مي‏دانيد، باز همين «جبهه شعبيه» محرك و آتش‏افروز سپتامبر سياه دوم در لبنان بود.
جريان بدين‏ترتيب بود كه دو يا سها نفر از افراد «جبهه شعبيه» بمبی به داخل فرودگاه بيروت برده و در مستراح نصب كردند. پليس فرودگاه بمب را كشف و اين سفر را بازداشت كرد. «جبهه شعبيه» از پليس خواست كه آنها آزاد بشوند. دولت آنها را آزاد نكرد و گفت آنها بمب آوردند و با بمب و همه اسناد بايد به محكمه بروند. بعد «جبهه شعبيه» يك افسر و يك سرباز را كه در خيابان راه مي‏رفتند گرفت و به «صبرا» منطقه فلسطيني‏ها برد و اعلام كرد كه تا شما آنها را آزاد نكنيد ماه هم اينها را آزاد نخواهيم كرد. ارتش لبنان با استفاده از چند توپ وارد «صبرا» شد و جنگ درگرفت. چهارده روز جنگ ادامه داشت. بازهم «جبهه شعبيه» و افرادش گريختند، ولی ابوعمار و فتح و مقاومت فلسطينی ايستاده و جنگيدند. در اين سال هواپيماهای لبنانی مخيّمات فلسطيني{اردوگاه‏های فلسطيني} را بمباران كردند. چهارصد فلسطينی كشته شد و ارتش لبنان درنظر داشتند كه مثل اردن مخيمات را زير و رو كنند و همه‏شان را به خاك و خون بكشند. آقای صدر دخالت كرد، دخالتی حيرت‏انگيز. ايشان بيانيه‏ای صادر كرد و به ارتش لبنان توپيد و گفت ما اجازه نمي‏دهيم كه شما مقاومت فلسطينی را در لبنان نابود كنيد و سپتامبر سياه ديگری به راه بياندازيد و از رهبران مذهبی ديگر درخواست كرد كه كميته‏ای برای دفاع از فلسطين تشكيل دهند و نيز ارتش را تهديد كرد كه اگر حمله كنيد من به قوای شيعه خواهم گفت كه در مقابل شما موضع بگيرند و شما را بكوبند. فرمانده ارتش هم كه دست‏نشاندة «فرنجيه» بود، خود را با مقاومت افسران شيعی روبرو ديد. بر اثر اين فشارها بود كه «سليمان فرنجيه» رئيس‏جمهور وقت تسليم شد و جنگ خاتمه پيدا كرد. البته مشكل ديگری نيز به وجود آمد و آن مشكل اين بود كه سوريه هم به لبنان حمله كرد و دو شهر لبنان را گرفت و عده‏ای را كشت.
فرنجيه گفت كه تا وقتی حكومت سوريه در خاك لبنان ارتش دارد، ما دست از جنگ برنمي‏داريم. از سويی ديگر اسرائيل وارد جنوب لبنان شد و در سرتاسر جنوب لبنان موضع گرفت. ارتش لبنان از مقابل اسرائيل گريخت و جنوب را تخليه كرد و اين وقتی بود كه انفجار كاملاً پيش‏بينی شده بود. اينكه اسرائيل وارد جنوب بشود، همه جنوب و فلسطيني‏ها را بزند و نابود كند و جنگ در بيروت ادامه پيدا كند پيش‏بينی شده بود. اينجابود، كه آقای صدر گفت، من ضمانت مي‏كنم كه قوای سوريه از لبنان بيرون برود. پس از تماس ايشان با «حافظ‏اسد» قوای سوريه در عرض دو روز از لبنان خارج شد.
اين مثال را برای اين زدم كه بدانيم باز توطئه را «جبهه شعبيه» با گرفتن يك افسر و يك سرباز شروع كرد و سپس از ميدان كناره گرفت و وضع را به جايی رساند كه بقای مقاومت فلسطينی در خطر نابودی قرار گرفت و اگر خواست خدا و اين شرايط وجود نمي‏داشت باز سپتامبر سياه ديگری پديد آمده بود.
 

فصل ٨-جنگ‏های داخلی لبنان
دو حركت انقلابی موازی در لبنان

 توطئه اسرائيل و امريكا

سادات به امريكا نزديك مي‏شود

مخالفت ياسرعرفات

قدرت‏های ارتجاعی دست‏راستيدورة اول جنگ

 تحريك كتائب و پيروزی مقاومت

آغاز بحران

اوج‏گيری تحريكات دشمن

 انفجار صيدا

طرفداری كتائب از ارتش

معروف سعد و امام موسي‏صدر و شايعة ترور او

شايعه ترور آقای صدر

 آمادگی كتائب

 توطئه عين‏ الرمانه

مقاومت فلسطين و نقش امام موسي‏صدر

تهديد امام موسي‏صدر

 توضيح امام موسي

 شروع مجدد جنگ

استدلال ابوعمار

جنگ‏های پياپي

چرا جنگ!

سپر بلای فلسطينيان

حكومت نظامي

حكومت بدون احزاب

اعتصاب غذای امام موسي‏صدر

بعلبك در آتش توطئه

انفجار در اردوگاه بعلبك

اعلام رسمی «امل»

نظام لبنانی متزلزل مي‏شود

جنوب به پا مي‏خيزد

حادثة زحله

يك‏سال بعداز شروع جنگ

 ورود علنی مقاومت ‏فلسطين به جنگ

سقوط مسلخ و كرنتينا

محاصرة بيروت

كنگره عرمون

ورود سوريه به لبنان

وثيقه دستوريه

ایجاد توطئه و انفجار توسط عراقي‏هادورة دوم جنگ

آغاز جنگ‏های جبل

 انتقام يكصدوچهل ‏ساله

تضاد حكومت انقلابی با حكومت نظامي

 نقش امام موسی در جلوگيری از انفجار بين مقاومت و سوريه

انفجار پشت انفجار

مقاومت فلسطين شعله‏ايست مقدس

شعارهای تند و پوچ و خرابكاری داخلي

اهتمام اسرائيل در جذب مردم جنوب

سيطرة قدرت چپ

احزاب چپ چپ مي‏خواهند؟

 

تجزية لبنان سقوط نبعه سقوط زعتر

موقعيت نبعه

ورود به نبعه

داخل نبعه محصور

ايجاد بيمارستان در نبعه

اخراج پزشكان بيمارستان

تشريح فاجعه

نبعه شهيد و خيانت احزاب چپ

 جنايات فالانژها

 تهمت و دروغ

بعد از سقوط نبعه

شيعة علی و حسين (ع)بر سياه ديگری به راه بياندازيد و از رهبران مذهبی ديگر درخواست كرد كه كميته‏ای برای دفاع از فلسطي

 موقعيت تل ‏زعتر

 تل‏ زعتر  چگونه سقوط كرد

شرح فاجعة سقوط

 

دو حركت انقلابی موازی در لبنان

سپتامبر سياه در اردن و كشتار حدود پانزده هزار فلسطينی و اخراج بقيه از اردن و جايگزينی آنها در لبنان و آنگاه انفجار سال 73 در لبنان، بين مقاومت فلسطين و ارتش لبنان، سپری مي‏شود. در اينجا دو جريان به موازات هم‏ پيش مي‏رفت؛ يكی مقاومت فلسطين و پيروزي‏هايی كه به دست مي‏آورد كه به ضرر اسرائيل بود. دوم حركت انقلابی مسلمانان بخصوص شيعيان محروم داخل لبنان كه به ضرر هيأت حاكمه و سلطة مسيحيان لبنان بود كه اين دو حركت سبب نزديكی و اتحاد احزاب مسيحی و دست‏راستی لبنان با اسرائيل و آغاز جنگ‏های داخلی شد.

 


توطئه اسرائيل و امريكا

در سال 1967 بر اثر يك حملة دو ساعته ارتش اسرائيل و امريكا نيروهاي‏هوايی عرب بكلی نابود شدند و شكست نيروهاي‏نظامی عرب حتمی بود. اما در سال 1973 صحنه معكوس شد؛ اگر امريكا آن‏چنان با سرعت به كمك اسرائيل مي‏شتافت و مصر خود را از ميدان جنگ بيرون نمي‏شكيد، شكست اسرائيل حتمی مي‏نمود. از همه مهمتر آنكه سوريه به تنهايی بيش از هفتاد روز در مقابل ارتش اسرائيل شجاعانه ايستادگی كرد و اسرائيل تمام نيروهای خود را با فراغ‏بال متوجة سوريه نمود و هر روز ادعا مي‏كرد كه فردا وارد دمشق خواهد شد. ولی پس از يك جنگ طولانی، تنها توانست دوازده كيلومتر در خاك سوريه پيش برود. يك محاسبه از نيروها و استعدادهای نظامی و انسانی و اقتصادی دو طرف نشان مي‏دهد كه سرعت پيشرفت نيروهای عرب صعود بيشتری دارد و هرچه زمان بگذرد جنگ عمومی بين نيروهای عرب و اسرائيل به سود اسرائيل نخواهد بود. امريكا نيز به دليل نياز به نفت نمي‏توانست در مسئله خاورميانه بي‏تفاوت بماند و نمي‏خواست كه روسية شوروی كشورهای ناراضی عرب را پايگاه فكری و نظامی خود كند؛ بنابراين امريكا تمايل داشت تا به نوعی كه به زيان اسرائيل نباشد مشكل فلسطين را حل كند! و با حفظ منافع خود، دوباره پايگاه‏های خاورميانه را از چنگال روسيه رها ساخته، سيطرة سياسی و اقتصادی خويش را بر منطقه تأمين نمايد. «كسينجر» وزير امورخارجه امريكا مأمور حل اين مشكل شد.

 


سادات به امريكا نزديك مي‏شود

سادات خود را مسئول شكست سال 67 نمي‏دانست، ولی از سوی ديگر خود را قهرمان پيروزی سال 73 به شمار مي‏آورد و از مصالحه با اسرائيل وحشتی نداشت! فقر بيش از حد مردم مصر و عدم رشد سياسی كافی آنان، كم‏كم مسير مبارزات مصر را تغيير داد. سادات آرام‏آرام مصر را از جرگة كشورهای عرب خارج كرد و با تكيه به تاريخ قبل از اسلام و تمجيد از سيستم‏های حكومتی فراعنه، برای مصر نژادی ديگر قائل شد و زمينه فكری خروج از بلوك عربی و اسلامی را مهيا كرد؛ چه سادات برای ادامة حكومت خود به اين روش بازگشت به دوران قبل از اسلام نياز داشت و امريكا نيز از اين رويه دنيای عرب نفع فراوان مي‏برد. در مصر از رئيس‏جمهور امريكا «نيكسون»، استقبال بي‏نظيری به عمل آمد كه به قيمت از بين بردن نتايج مبارزات مردم مصر تمام شد. «كسينجر» آمد و بالاخره حل گام‏به‏گام و مسالمت‏آميز مسئله بين مصر و اسرائيل به امضاء سادات رسيد.

 


مخالفت ياسرعرفات

ابوعمار (ياسرعرفات) رئيس هيأت اجرايی مقاومت فلسطينی، رسماً مخالفت خود را با حل مسالمت‏آميز (گام‏به‏گام) سادات و كسينجر اعلام كرد و حكومت مصر نيز راديوی صدای فلسطين در قاهره را بست، ولی مخالفت مقاومت فلسطين به مراتب بيش از نظر سادات برانگيخت و سادات و امريكا را عصبانی كرد. برای امريكا و اسرائيل مسلم شد كه با وجود مقاومت فلسطين هيچ نوع راه حل جزيی و مسالمت‏آميز، عملی نخواهد بود، پس برای تحقق قرار سادات كسينجر، بايد مقاومت فلسطين را از بين برد و يا لااقل تضعيف كرد.
از اينجا رأی امريكا و اسرائيل برنابودی و يا تضعيف مقاومت قرار گرفت. توطئه‏ها شروع شد. اختلافات داخلی بين اعراب تشديد گرديد و مقدمات قربانی كردن مقاومت فلسطينی در لبنان به دست عرب فراهم آمد. لبنان تنها كشوری است كه «مقاومت فلسطين» در آن آزادنه فعاليت مي‏كند و پايگاه‏های نظامی قومی و مسلح و تقريباً همه كارهای سازمانی و سياسی مقاومت فلسطين در لبنان صورت مي‏گيرد. استعمار تصميم گرفت بين مقاومت و نيروهای ارتجاعی درست‏راستی لبنان ايجاد اصطكاك كند و سپس ارتش برضد مقاومت وارد عمل شود. سازمان آزادي‏بخش فلسطين از لحاظ نظامی به مراتب قوي‏تر از ارتش لبنان و نيروهای دست‏راستی است و در يك درگيری مستقل و آزاد قادر است ارتش و نيروهای دست‏راستی را منهدم كند؛ اما به محض انفجار و دخالت مقاومت فلسطين در اختلافات داخلی لبنان، اسرائيل خصمانه وارد عمل شده و لبة حملة خود را متوجة مقاومت فلسطين و طرفدارانش خواهد كرد. البته ممكن است سوريه به دفاع از مقاومت وارد معركه شود، آنگاه نيروی دريايی ناوگان ششم امريكا نيز وارد عمل شده، لبنان را به خاك و خون خواهند كشيد. برای ايجاد بهانه و شعله‏ور ساختن آتش جنگ داخلی، نيروهای ارتجاعی، «كتائب» و دست‏راستی لبنان، بهترين عامل و محرك به شمار مي‏رفتند.

 

قدرت‏های ارتجاعی دستراستي

در لبنان حدود پانزده طايفة مذهبی وجود دارد، كه در آمار استعماری سال 1935 تحت سيطرة فرانسويان، مسيحيان مارونی اكثريت به حساب آمدند و انتخاب رئيس‏جمهور در تصرف مارونی قرار گرفت. از آن به بعد نيز مسيحيان به هيچ‏وجه حاضر نشدند آمار ديگری بگيرند، درحالی كه برابر آمار غيرمستقيمی كه جديداً از طريق كوپن شكر به دست آمد، حقايق بزرگی كشف شد. برطبق اين آمار عدة ماروني‏ها 450 هزارنفر، اهل تسنن 550 هزارنفر، كاتوليك‏ها 300هزارنفر، دُرزي‏ها 250هزارنفر و شيعيان 985هزارنفر تعيين گرديد، درحالی كه مطابق آمار استعماری فرانسه اكثريت اول را ماروني‏ها تشكيل مي‏دادند كه رئيس‏جمهور از بين آنها انتخاب مي‏شد و در مرحلة دوم سنّي‏ها بودند و نخست‏وزير از آنان بود و سرانجام شيعيان كه رئيس‏مجلس شورای نمايندگان از بين آنان انتخاب مي‏شد، در حالی در عدة شيعيان بيش از دو برابر ماروني‏هاست.(1) از همين جا ظلم بزرگی كه بر شيعه رفته است معلوم مي‏گردد. درحال حاضر تقريباً همة قدرت سياسی، اقتصادی و نظامی لبنان در دست ماروني‏هاست و اين امر نمي‏تواند برای مسلمانان قابل‏قبول باشد و اعتراض شديد شيعه و حركه‏المحرومين به همين امر برمي‏گردد، مسلماً تحقق عدالت اجتماعی و رفع استثمار و ظلم و اختلافات طبقاتی مستلزم فدا شدن مقاديری از منافع و مصالح گروه حاكمه و بخصوص ماروني‏هاست وماروني‏ها نيز به هيچ‏وجه نمي‏خواهند منافع خود را از دست بدهند و تا به حال در مقابل تقاضای محرومين برای استقرار عدالت اجتماعی مقاومت كرده‏اند. بزرگترين قدرت سازمانی طايفة مارونی، حزب «كتائب» است، كه سال‏های متمادی سابقة تشكيلاتی و تعليمات نظامی دارد. نفرات «كتائب» هشتادهزار و تعداد افراد مسلح آنان چهل هزارنفر برآورد مي‏شود و بزرگترين حزب سياسی و قوي‏ترين ميليشياي{شبه نظاميان} لبنانی است. اين حزب خود را از نژاد فينيقي‏ها مي‏داند و از عرب برتر مي‏شمارد و ترجيح مي‏دهد كه دولت، مسيحی و غربی و متصل به اروپا باشد. به همين جهت با حضور فلسطيني‏ها در لبنان نيز مخالف است و مستقيم و غيرمستقيم خواستار اخراج فلسطيني‏ها از لبنانست. رئيس اين حزب «پيرجميل» است. پس از اين حزب، «احرار» حزب دوم ماروني‏هاست كه رئيس آن «كميل شمعون» رئيس‏جمهور سال 1958 است كه پای ارتش امريكا را به لبنان باز كرد، تا طرفداران ناصر و مبارزان ملی را منكوب كند. اين دو حزب طرفداری سياست غرب و مخالف فلسطيني‏ها هستند.جريان سال‏های گذشته نشان مي‏دهد كه قدرت مسلمانان از نظر سياسی و اجتماعی و نظامی روزافزون است و اگر وضع به همين منوال پيش برود، پس از مدتی سيطرة سياسی و اقتصادی و نظامی لبنان به دست مسلمانان خواهد افتاد. به همين جهت مسيحيت، عموماً و ماروني‏ها، خصوصاً، از قدرت مسلمانان و شيعيان وحشت دارند و نمي‏خواهند در توازن نيروهای طائفی مصالح خود را از دست بدهند، ولی زمان به نفع مسلمانان و برضد منافع ماروني‏هاست و جبراً اين توازن غيرعادلانه به نفع محرومين تغيير خواهد يافت. بنابراين گروه‏های حاكمة مارونی به هر وسيله‏ای چنگ مي‏زنند، تا قدرت مسلمانان را بكوبند و پايان سيطرة خود را مدت ديگری به تعويق اندازند، برای اين كار از هيچ راهی حتی همكاری با قدرت‏های خارجی ابا نخواهند كرد. اسرائيل و امريكا از اين درگيري‏های داخلی خبر دارند، جنگ‏های داخلی را تحريك مي‏كنند و به دست «كتائب» مي‏خواهند ايجاد انفجار كنند و پای مقاومت را به معركه بكشانند تا سپتامبر سياه ديگری نظير اردن به وجود آورند و در ضمن قدرت مسلمانان را نيز درهم بشكنند.
در اين روزها منافع اسرائيل در محو مقاومت فلسطينی و منافع «كتائب» در تضعيف مسلمانانؤ موازی و مقارن است. به همين جهت اين دو باهم همكاری دارند. بنابراين فقط در فرصت تاريخی و خطرناك موجود است كه «كتائب» مي‏تواند از نيروی اسرائيل و امريكا و غرب در كوبيدن مسلمانان استفاده كند. امام مقاومت فلسطين نيز تجربة تلخ 1970 اردن را پشت سرگذاشته است و نمي‏خواهد بار ديگر به چنين معركه خطرناكی گرفتار شود، بنابراين در كشمكش‏های داخلی سال گذشته و سال‏جاري{يعنی سال 1975} با كمال مهارت و تيزبينی خود را از معركه كنار كشيده و عملاً در زد و خوردها شركت نكرده است و حتی سعی نموده با ميانجيگری و ابراز قدرت و نفوذ خود، از جنگ‏های داخلی و زد و خوردهای طائفی جلوگيری كند.

 

تحريك كتائب و پيروزی مقاومت

در اوايل سال 1974 مسئله فلسطين در سازمان ملل مطرح شد. ابوعمار رهبر مقاومت در جلسة عمومی سازمان ملل شركت كرد و برای اولين‏بار ملت فلسطين از سوی 105 كشور دنيا به رسميت شناخته شد و مقاومت به عنوان نمايندة منحصر به فرد فلسطين معرفی گرديد. ياسرعرفات اولين شخصيتی بود كه مسلحانه وارد جلسة عمومی سازمان ملل شد، و بطور رسمی مورد استقبال قرار گرفت و احتراماتی به مراتب زيادتر از ديگران نثارشان شد. در اين جلسه 105 دولت به نفع فلسطيني‏ها رأی مثبت دادند و فقط چهار دولت، امريكا- اسرائيل و دو دولت ديگر با رأی فوق مخالفت كردند. اين پيروزی بزرگ برای فلسطينيان بسيار ارزنده بود و حربة بزرگ تبليغاتی اسرائيل را از دستش گرفت. البته اسرائيل با دستگاه‏های  اطلاعاتی خود قبل از جلسه عمومی سازمان ملل كم و بيش از نتيجة رأی آگاهی داشت و مي‏دانست كه حضور ياسرعرفات در جلسة عمومی چنين نتايج وخيمی برای اسرائيل به بار خواهد آورد. لذا سعی كرد تا قبل از عقد جلسه، در داخل لبنان ايجاد انفجار و جنگ داخلی كند، تا بلكه مانع شركت ياسرعرفات در سازمان ملل شود و احتمالاً موضوع فلسطين مطرح نگردد.

 


آغاز بحـران

يك‏ماه قبل از جلسة عمومی سازمان ملل تيراندازان كتائبی، يازده فلسطينی را در «دِكوانِه» {حومه بيروت} كشتند. ياسرعرفات خبر قتل را منتشر نكرد، تا احساسات فلسطيني‏ها تحريك نگردد و درگيری بين دو طرف به وجود نيايد.
همان شب ياسرعرفات به مجلس شيعيان نزد امام موسي‏صدر آمد و از او درخواست كرد كه با دخالت و نفوذ خود از انفجار جلوگيری به عمل آورد. امام موسی آمادگی خود را برای دفاع از مقاومت و هر نوع فداكاری اعلام كرد. ياسرعرفات تقاضا نمود كه امام موسی شخصاً با «پيرجميل» رهبر كتائب تماس بگيرد و به هر وسيله ممكن، مسئله را خاتمه دهد، امام موسی روز بعد با «پيرجميل» تماس گرفت و سبب دشمنی و كستار را پرسيد. «پيرجميل» به مقاومت و فلسطينيان حمله كرد. كه آنها استقلال لبنان را محترم نمي‏شمردند … امام موسی جواب داد كه اولاً مقاومت، استقلال لبنان محترم مي‏شمرد و ثانياً لبناني‏ها بيشتر از فلسطيني‏ها فساد مي‏كنند…
«پيرجميل» نپذيرفت و بحث ادامه يافت. بالاخره امام موسی گفت كه شخصاً ضامن مي‏شود و مسئوليت همة فلسطيني‏ها را به عهده مي‏گيرد. «پيرجميل» اجباراً كلام امام موسی را پذيرفت و لذا زد و خورد خاتمه يافت و ياسرعرفات توانست به سازمان ملل برود و آن پيروزی بزرگ نصيب مقاومت فلسطين گردد.



اوج‏گيری تحريكات دشمن

اسرائيل، از موفقيت بي‏نظير مقاومت در سازمان ملل به شدت عصبانی شد و لذا تحريكات داخلی لبنان اوج گرفت. كمتر روزی مي‏گذشت كه تحريكات خارجی و يا زد و خوردهای داخلی صورت نمي‏گرفت. «كتائب» با بهانه‏های مختلف به مسلمانان حمله مي‏كرد، تا بين مقاومت و ارتش اصطكاك بوجود آورد. يك روز بي‏جهت به مدرسة صنعتی «دكوانه» حمله كردند و هر كس را كه اسمش اسلامی بود زدند و عده‏ای به شدت مجروح شدند، به دانشكده‏های ادبيات، حقوق، و غيره حمله بردند و هر كسی را كه اسمش محمد، علی و حسن و حسين بود، زدند… ولی مقاومت از تحريكات دشمن آگاه بود و نمي‏خواست به دام توطئه‏های كشنده و محوكننده گرفتار گردد و به هر ممكن از برخورد مستقيم با «كتائب» پرهيز مي‏كرد.
 


در انفجار صيـدا

ماه مارس سال 1975 برای دفاع از حقوق ماهيگيران، برضد يك شركت اميركايی، كه «كميل شَمعون» شريك آن بود، تظاهرات بزرگی در صيدا به وقوع پيوست. رهبری تظاهرات بر عهدة «معروف سعد» بزرگترين رجل سياسی و ملی صيدا و از نمايندگان سابق مجلس بود. «معروف سعد» رابطة بسيار نزديكی با مقاومت فلسطين داشت و در جنگ‏های عرب برضد اسرائيل در سال 1948 شركت كرده بود و از مدافعان سرسخت مقاومت به شمار مي‏رفت. «معروف سعد» مردی آزاده، فروتن، سرسخت و همچنين طرفدار «حركه‏المحرومين» و از دوستان نزديك و صميمی امام موسي‏صدر بود. هنگامی كه «معروف سعد» در جلوی صفوف تظاهركنندگان حركت مي‏كرد هدف گلوله قرار گرفت و به خاك غلطيد و صيدا منفجر شد. ارتش برای جلوگيری از تظاهرات، تجهيز شد. مطابق اطلاعات رسيده، «معروف سعد» با گلولة يكی از عوامل ارتش به خاك و خون غلطيده بود و لذا فوراً زد و خورد شديدی بين مردم صيدا و ارتش درگرفت و در همان لحظات اوليه چندنفر از سربازان كشته و مجروح شدند و دامنة زد و خورد بالا گرفت و چند تانك و زره‏پوش ارتش به دست مردم منفجر شد و ده‏ها نفر از مردم نيز جان باختند. «معروف سعد» هنوز زنده بود و در بيماسرتان بيروت تحت معالجه قرار گرفت و با مداخلة مستقيم مقاومت و وساطت «ابوزعيم»، يكی از رهبران مقاومت فلسطينی صلح دوباره برقرار شد. يعنی اين‏بار نيز با ذكاوت و آگاهی مقاومت، غائله خاتمه يافت و از درگيری مستقيم بين ارتش و مقاومت جلوگيری به عمل آمد و خطر انفجار لبنان برای مدتی منتفی شد.



 طرفداری كتائب از ارتش

دخالت ارتش در صيدا و تيراندازی به «معروف سعد»، رجل ملی و سياسی معروف، احترام و اهميت ارتش را در افكار عمومی تنزل داد. حتی مردم صيدا از ورود ارتش به صيدا جلوگيری مي‏كردند و ارتش را عامل استعمارگران و نظام طائفی موجود به شمار مي‏آورند و انتقادات زيادی متوجه ارتش و رهبران سلطه گرديد. برای مقابله با اين هجوم فكری عليه ارتش، «كتائب» به حركت درآمد و يك تظاهرات سی و پنج هزار نفری مسلحانه در بيروت به راه انداخت و در شعارهای تند و تحريك‏آميزش به مسلمانان و فلسطينيان و مقاومت و سوريه حمله كرد و از ارتش و نظام لبنان به شدت دفاع نمود. در هر گوشه و كنار و بر فراز خيابان‏ها شعارهای بزرگی در طرفداری از ارتش و حمله و هجوم به مسلمانان و مقاومت به چشم مي‏خورد. تظاهركنندگان خيابان‏های زيادی را طی كردند و با شعارهای داغ و تند خود به وسط شهر رسيدند.
اين تظاهرات ترس و وحشت زيادی در دل همه انداخت. رجال سياستمدار! از گروه‏های مختلف به دفاع و دلسوزی ارتش برخاستند و روزنامه‏ها از طرفداران و دلسوزی اين رجال، پر شد. آنان مي‏گفتند ارتش را مقدس مي‏دارند و اگر انتقادی وجود دارد، فقط به خاطر دلسوزی و حمايت از ارتش است. ولی روزنامه‏ها و گفتار بزرگان نشان مي‏داد كه جوّ وحشت بر همه مستولی شده و همهُ اينان در مقابل قدرت «كتائب» و ارتش تسليم شده‏اند. به تدريج محيطی به وجود آمد كه ارتش جنبهُ تقدس پيدا كرد و مخالفان و منتقدان به ارتش، خائن و بي‏وطن به حساب آمدند. از آنجا كه ارتش حربه‏ای در دست سلطهُ {هيأت حاكمه} بود، هر نوع هجوم به سلطه اجباراً هجوم به ارتش تلقی شده و اتهام خيانت و بي‏وطنی به سرعت بر فرق انتقادكننده كوبيده مي‏شد، بنابراين كسی جرأت نمي‏كرد كه حتی به سلطه انتقاد كند. اين جنبة تقدس ارتش حربة مهلكی بود كه به دست سلطه افتاد و مي‏رفت كه دموكراسی و انتقاد آزاد را نابود كند تا زمامداران خودخواه بدون هيچ مزاحمتی به خودسری ادامه دهند و مخالفان خود را با اين حربه قاطع از پای درآورند. طبيعی است كه در سايهُ سهمگين اين تقدس ظاهری، چه جنايات فراوانی مي‏توانست صورت گيرد و چه عواقب وخيمی به بار آيد. همچنان كه ذكر شد همهُ رجال و بزرگان نيز از شدت خوف تسليم اين تقدس شدند و در مقابل سلطه سكوت كردند و راه را برای پايدار ساختن اين تقدس خطرناك هموار ساختند.

 


معروف سعد و امام موسی صدر و شايعه ترور او

«معروف سعد» در گذشت و درد و غمی سنگين بر صيدا سايه افكند. نعش«معروف سعد» به مسجد صيدا حمل شد و همهُ مبارزان و مسلمانان برای بزرگذاشت اين شهيد بزرگ در خيابان‏ها و كوچه‏‏ها و بازارهای صيدا رژه مي‏رفتند. تابوت «معروف سعد» در محراب مسجد قرار گرفت، هزاران نمازگزار با چشمان اشك‏آلود و قلب‏های پر درد در صفوف نماز منظم ايستادند، تمام رهبران مقاومت و رهبران چپ از جمله «كمال جنبلاط» حضور يافته بودند، البته چپي‏ها داخل مسجد آقای صدر به داخل مسجد رفت و با آنكه «معروف» سنّی بود و علمای در مسجد صيدا حاضر بودند به امام موسی رهبر شيعيان تكليف شد كه امات به نماز جمعه را بپذيرند. او به منبر رفت و خطبة معروف جمعه را ادا كرد، خطبه‏ای كه تمام شنوندگان را به حركت آورد، مردم از شدت احساسات كف مي‏زدند، گريه‏ مي‏كردند و امام موسی با سختی از كف زند مردم جلوگيری مي‏كرد. او به نقش «معروف» اشاره مي‏كرد كه در حضور او و در مسجدی قرار داشت. آقای صدر خطبة‌خود را با بزرگداشت «معروف‏سعد» شروع كرد. از مبارزات پيگير و فداكاري‏های اين مرد بزرگ ياد نمود و خاطره‏های گذشت و افتخار اين مبارز ملی را در اذهان زنده كرد و گفت: «زمين و آسمان شهادت مي‏دهند… در و ديوار صيدا و خيابان‏هايش شهادت مي‏دهد… كوچك و بزرگ، زن و مزد شهادت مي‏دهند كه سراسر زندگی «معروف‏سعد» مبازره برای محرومين برضد استعمار و ظلم و ستم بوده است و به خاطر دفاع از حقوق ستم‏ديدگان در مبارزه با سلطه ستم‏گر، شهيد شده است…»
سپس به قسمت اساسی خطبه پرداخت، برای دريدن تقدس ساختگی ارتش، برای درهم شكستن اين بت مصنوعی، اين نيمه خدايی كه نگاهبان سلطه ظلم و ستم‏گر شده بود، چنين گفت:
«ارتش بايد نگاهبان مردم و مدافع وطن باشد و مرزهای كشور را عليه بيگانگان پاسداری كند، ولی اگر قرار باشد كه بجای دفاع از وطن، در جنوب، آزادمردان را در شهرها به گلوله بندد، بهتر است چنين ارتشی نابود گردد!» (كف زدن‏های شديد حضار و اعتراض آقای صدر و سپس تبديل احساسات به اشك)… و بعد چنين ادامه داد: «اگر قرار است گلوله‏ای كه بايد در سينه اسرائيلی در مرزهای جنوب بنشيند و مبارز ملی «معروف‏سعد» را به خاك و خون بكشد، بهتر است چنين ارتشی نابود گردد… ارتش بايد نگاهبان وحدت ملی و كرامت هم‏وطنان باشد، ولی اگر قرار است كه آلت‏دست طايفه‏ای خاص و يا عده‏ای مصلح‏طلب درآيد بهتر است چنين ارتشی نابود گردد…»
بدينوسيله آقای صدر باقدرت و شهامتی بي‏نظير، پرده‏های تقدس را از پيكر ارتش درهم دريد و آن را از مسند نيمه خدايی به زير كشيد و همة لبنانيان نشان داد كه به خاطر نجات لبنان و دفاع از دموكراسی و آزادی بايد فداكاری كرد و اجازه نداد كه قلدران و مصلحت‏جويان با مقداسات مردم بازی كنند و دمكراسی و ارتش و حتی وطن‏پرستی را آلت‏دست اغراض خصوصی خود نمايند و تنها كسی كه قادر بود در لبنان به چنين عمل بزرگی دست بزند و با شهامت و واقع‏بينی خود چنين خطر بزرگی را از وطن دور كند، ‌شخص امام موسي‏صدر بود.
پس از ايراد خطبه و نماز پيكر «معروف‏سعد» روی دست‏های مردم در كوچه‏ها و خيابان‏های صيدا به حركت درآمد و آقای صدر و صف بزرگی از مردم به دنبال او رژه رفتند و او را در ميان موج مردم داغدار و عصبانی به خاك سپردند.


شايعه ترور آقای صدر

هجوم شجاعانه آقای صدر به ارتش، نقشة خطرناك سلطه حاكمه را نقش برآب كرد و به مردم وحشت‏زده و آزاده جانی داد تا به دفاع از حق و انتقاد از سلطه بپردازند، ولی هيأت حاكمه عصبانی شد و شايعه‏ای به هجوم مسلحانه به ماشين آقای صدر در «طحاله» و قتل و جرح سرنشينانش در مدتی كمتر از ده‏دقيقه در سرتاسر لبنان انتشار يافت. اين شايعه برای ايجاد خوف و ضمناً تهديد آقای صدر و احياناً آگاهی از عكس‏العمل مردم صورت مي‏گرفت، ولی انعكاس بحدی شديد و انقلابی بود كه طرح‏كنندگان شايعه فهميدند چنين عملی برابر با نابودی تمام آنهاست لذا از اين فكر شيطانی دست برداشتند.
هفتة بعد آقای صدر در مراسم هفتم «معروف‏سعد» حضور يافت و در نطق آتشين خود همچنين اعلام كرد، كه يكه و تنها و بدون هيچ محافظی به صيدا آمده است تا اگر كسی بخواهد و قدرت دارد او را ترور كند!



آمادگی كتائب

در برابر گسترش نارضايتی مسلمانان از نظام فاسد موجود، «كتائب» با كمك غرب به تسليح نيروهای خود پرداخت و كشتي‏های مملو از اسلحه به سمت لبنان و مسيحيان سرازير شد. ميليشای «كتائب» خود را پيش از پيش آمادة حمله نظامی عليه مسلمان كرد. آموزش نظامی در كوه‏های لبنان و مناطق مسيحيان شدت گرفت تبليغات ضداسلامی و ضدفلسطينی همه‏جا گسترش يافت. مقاومت فلسطينی و طرفداران مقاومت را به خيانت و بي‏وطنی و خائن خواندند، به اين دليل كه با مقاومت فلسطين روابط دوستانه دارند و درصدد اخراج آنان از لبنان نيستند. اين ادعاكنندگان كتائبی فراموش كردند كه همين مردم مسلمان جنوب برای دفاع از وطن در «كفرشوبا» و «كفركلا» و مرزهای جنوبی با اسرائيل مي‏جنگند و برای دفاع از وطن جان مي‏دهند و تهمت وطنی و خيانت به هيچ‏وجه بر دامان پاك اين از جان گذشتگان نمي‏چسبد.


توطئه عين‏الرمانه

جنگ سرد و آمادگی نبرد و تحريكات و حملات به اوج خود رسيد و محيط آمادة انفجار شد. هر لحظه خطر نزديك‏تر و امكان انفجار بيشتر مي‏گرديد و هر حادثة ناچيزی قادر بود چون كبريت اين مخزن باروت را مشتعل كند و اگر فاجعة «عين‏الرمانه» پيش نمي‏آمد مسلماً حادثة ديگری همان انفجار را بوجود مي‏آورد.
روز يكشنبه 13 آوريل 1975 حوالی ظهر وقتی بك اتوبوس حامل سرنشينان لبنانی و فلسطينی، هنگام بازگشت از جشنی، از «عين‏الرمانه» مي‏گذشت، در روبروی يك كليسای كتائبی، كه «پيرجميل» هم در آنجا بود مورد هجوم وحشيانه‏ای قرار گرفت. سرنشينان غيرمسلح اتوبوس از كوچك و بزرگ، از فاصلة‌ نزديك قتل‏عام شدند و 27 نفر در دم كشته شدند و نعش آنها مدت زيادی بر روی ماند و جنگندگان كتائبی اجازه ندادند حتی آمبولانس دولتی و ارتشی برای حمل كشته‏شدگان به محل نزديك گردد. اين حادثه بحدی دردناك و متأثركننده بود كه احساسات جامعة‌مسلمان را به شدت برانگيخت. احزاب چپ نيز از اين احساسات شورانگيز استفاده كردند و فوراً ضد و خوردهای خيابانی با اسلحه‏های سبك و سنگين در هر گوشة‌ بيروت شروع شد.
اما «كتائب» خود را آماده كرده بود. چند كشتی اسلحه آنها را اشباع نموده بود و بخصوص كادرهای جنگنده و نظم ارتشی كافی داشتند. درحالی كه نيروهای مخالف كتائبی همه پراكنده و بي‏نظم و اغلب بدون تعليم نظامی كافی بودند و جنگ در شرايط كاملاً غيرمتوازن شروع شده بود. نيروهای چپ از حزب كمونيست لبنان، حزب «تقدمی اشتراكي» به رهبری «كمال جنبلاط»، حزب «عمل شيوعي»، «جبهه‏اشيعه جرج‏حبش»، «الجبهه‏الشعيبه‏الدموكراتيه»، «نايف حواتمه» و «قياده‏العامه» ، «احمدجبريل» تشكيل شده بود. اين نيروها با تعدّد سازمانی خود به هيچ‏وجه قادر نبودند در مقابل كتائب عرض‏اندام كنند. پشتوانة قدرت آنها مقاومت فلسطينی و بخصوص سازمان نظامی «فتح» بود. يعنی اگر مقاومت فلسطينی (به رياست ياسرعرفات) از صحنه خارج مي‏شد، نيروهای چپ فوراً پراكنده و متلاشی مي‏شدند. ولی اين نيروی چپ با تحريك‏های متداوم و تبليغات دامنه‏دار و روزنامه و بيان‏های مستمر، مي‏خواست مقاومت فلسطينی را وارد معركه كند و به جان كتائب بيندازد. هرچند مقاومت فلسطينی به مراتب قوي‏تر از «كتائب» بوده و قادر بود «كتائب» را شكست دهد، ولی ورود «مقاومت» در معركه، باعث دخول اسرائيل به لبنان مي‏گرديد، جنوب را تسخير مي‏كرد كه اكثريت قدرت فلسطينی در آنجا متمركز است و به علاوه قادر بود كه «محله سبرا» و اردوگاه‏های فلسطينی در بيروت و همچنين پايگاه‏های مقاومت در مناطق شيعه را بمباران كند و سپتامبر سياه ديگری در لبنان به را ه بيندازد. بنابراين مقاومت فلسطينی از «كتائب» وحشتی نداشت، بلكه نمي‏خواست به هيچ عنوان بادخول خود به معركه، بهانه‏ای به اسرائيل بدهد. تجربة تلخ سپتامبر سياه اردن هميشه در جلوی چشم مقاومت فسلطينی وجود داشت. بنابراين همچون موارد متعدد گذشته از انفجار جلوگيری مي‏كرد و دستخوش احساسات نمي‏شد، بلكه سعی مي‏كرد با صبر و درايت خاص از شعله‏ور شدن اصطكاك‏های داخلی جلوگيری كند. مسيحيان و مسلمانان در قسمت‏های مختلف شهر، سنگر گرفته بودند و هر جنبنده‏ای را هدف گلوله قرار مي‏دادند. عبور و مرور قطع شد و شهر به صورت يك دژ نظامی درآمد. در هر گوشه‏ای قناصي(1) نشسته بود و خيابانی را قرق مي‏كرد. توپ‏های سنگين و خمپاره‏ها و موادمنفجره شهر را به لرزه درآورد، آتش و دود آتش‏سوزی از نقاط مختلفه به آسمان بلند شد. طنين رگبار گلوله‏های سبك و سنگين در هر كوچه و خيابانی انعكاس مي‏يافت و مي‏رفت تا انفجاری همه‏جانبه لبنان را نابود كند. قسمت‏های مهم مسيحي‏نشين همچون «حدث»، «عين‏الرّمانه»، «فرن‏الشبّاك» و «ارفيّه» توسط قسمت‏های مسلمان‏نشين، «كفرشيما»، «حيّ‏سلّم»، «حيّ‏ماضي»، «شيّاح»، «دكوانه»، «برج‏حمّود» محاصره شده است. اين قسمت‏ها تقريباً همه شيعه هستند و كمربندوار مناطق مسيحی را احاطه كرده‏اند. آتش جنگ در همة مناطق شيعه‏نشين شعله‏ور شد و احزاب چپ نيز برای هجوم به مسيحيان، به مناطق شيعه‏نشين آمدند. مقاومت فلسطينی نيز براس دفاع از اين مناطق كمربندی، نيروهای بزرگی در آن مناطق مستقر كرد. مقاومت فلسطينی پشتوانة نيروهای مسلمان و چپ بود، ولی عملاً در جنگ شركت نداشت و فقط حضور مقاومت قوت قلبی برای احزاب چپ و نيروهای مسلمان بود. ولی حمله و هجوم توسط نيروهای پراكنده و بي‏نظم و حتی غيرتعليم‏ديده چپ و مسلمان انجام مي‏گرفت. جنگ فوراً به صورت جنگ مسيحی مسلمان درامد و تفكيك كتائبی از مسيحی و كمربندنشين شيعه به صحنة جنگ مبدل گرديد و كشته‏های زيادی بر زمين ريخته شد و بخصوص هيچ سنگری، كيسة شنی يا پناهگاهی وجود نداشت و جنگجويان بي‏محابا يكديگر را زير آتش مي‏گرفتند و عدة زيادی در كوچه و خيابان به زمين مي‏ريختند.

 

 

مقاومت فلسطين و نقش امام موسي‏صدر

با شعله‏ ورشدن جنگ، مقاومت فلسطينی خود را در خطر انفجار ديد و خاطرات تلخ سپتامبر سياه اردن در ذهن فرماندهان مقاومت مجسم شد. احساسات پرشور و طغيان مردم، از جنايت كتائبي‏ها غيرقابل كنترل بود و احزاب چپ نيز با روزنامه‏ها و بيان‏های سياسی خود اين احساسات بي‏شائبه را هرچه بيشتر تحريك مي‏كردند و مردم را به جنگ تشويق صحنه را به انفجار نزديك مي‏كردند. ولی مقاومت فلسطينی بنابر دلايل بالا هرگز نمي‏خواست تسليم احساسات مردم و تحريكات احزاب چپ گردد و وارد توطئه شود. توطئه‏ای كه همه اين بهانه‏ها و جنگ‏ها به خاطر آن طرح‏ريزی شده بود. نخست‏وزير «رشيدالصلح» هم كه عملاً در دست «جنبلاط» و احزاب چپ بود، نمي‏توانست كوچكترين تأثيری در صحنة لبنان داشته باشد.
تنها شخصيتی كه در لبنان نفوذ و احترام همه‏جانبه داشت و «مقاومت روی او حساب مي‏كرد و به اخلاص و فداكاري‏هايش ايمان داشت، امام موسي‏صدر بود، كسی كه در سابق بارها به مدد مقاومت آمده و بخصوص در سال 1973 مقاومت را از يك سپتامبر سياه حتمی نجات داده بود. لذا مسئولان مقاومت، به دستور ياسرعرفات كه آن‏موقع در سوريه بود، با امام موسی تماس گرفته، خواستار شدند كه برای تخفيف بحران و آتش‏بس، همة نفوذ و قدرت خود را به كار اندازد. امام موسی نيز پس از يك سلسله تماس‏های همه‏جانبه و فشارهای سياسی و اخلاقی به طرفين، قادر شد كه حدود ظهر روز دوشنبه برای مدت دو ساعت اعلام آتش‏بس كند تا در اين مدت دو ساعت، كشته‏ها و مجروحان از صحنه‏های جنگ به بيمارستان‏ها منتقل شوند و جنگندگان به آمبولانس‏ها تيراندازی نكنند. تا آن زمان هيچ آمبولانسی نمي‏توانست به صحنة زد و خورد نزديك سود، چون هدف گلوله قرار مي‏گرفت. خيابان‏ها و كوچه‏ها از اجساد كشتگان و مجروحان پر شده بو، حتی كسی نمي‏توانست به درد و نالة مجروحان جواب بگويد و چه بسا زخم‏خوردگانی كه مردند و كسی به فريادشان نرسيد.
ساعت دو بعدازظهر آتش‏بس شروع شد و امام موسي‏صدر درنظر داشت در خلال اين دو ساعت توافقی بين طرفين به وجود آورد و آتش‏بس برای هميشه ادامه يابد. پس از گفتگوها و قرار و مدارها با مقاومت و «كتائب» و فشار اخلاقی و سياسی، پايه‏های يك توافق دوجانبه ريخته شد و «كتائب» پذيرفت كه اولاً رسماً از مقاومت فلسطينی معذرت بخواهد، ثانياً چهارده نفر از مجروحان كتائبی را كه به اتوبوس حمله كرده بودند،‌ تحويل دادگاه بدهند. مقاومت فلسطينی هم پديرفته بود كه بر اين دو اساس قرار صلح را بپذيرد و طرفين دست از زد وخورد بردارند. ساعت دو بعدازظهر آتش‏بس برقرار شد و آمبولانس‏ها به خيابان آمدند و كشته‏ها و زخمي‏ها را كه انباشته شده بود جمع كردند و به بيمارستان‏ها بردند. ساعت دو و نيم بعدازظهر، «كمال جنبلاط» رهبر چپ و رهبر حزب تقدم اشتراكی، به همراهی «جورج حاوي»، رهبر حزب شيوعی و «محسن دلّول» و «انعام رعد» و رهبران ديگر احزاب چپ نزد امام موسی، به مجلس اسلامی شيعه آمدند كه من هم حضور داشتم. «جنبلاط» گفت با آتش‏بس مخالف است و بايد به جنگ با «كتائب» ادامه داد. امام موسی اظهار داشت؛ «مقاومت به هيچ‏وجه موافق جنگ نيست و شما هم بدون مقاومت قادر به هيچ عملی نيستيد.» «جنبلاط» گفت: ؛ ماچنين و چنان خواهيم كرد و پدر «كتائب» را درمي‏آوريم و از اين خطای بزرگ «كتائب» بايد استفاده كنيم و آنها را به شدت بكوبيم.» امام موسی گفت: «شما به تنهايی قادر به مقابله با «كتائب» نيستيد، ولی اگر چنين تصوری داريد، بفرمائيد، اين گوی است و اين ميدان. من هم سعی در ايجاد آتش‏بس نخواهم كرد. برای اينكه شما خواهيد گفت كه اين من بودم كه جلوی پيشروی شما را گرفتم، والاّ چنين و چنان مي‏كرديد.»«جنبلاط» و رهبران چپ حتی چای هم ننوشيدند و به گوش خود شنيدم كه «جنبلاط» در حال رفتن، در حالی كه ايستاده بود به آقای صدر گفت: «فلاني! تو خيلی محبوبيت داری، شهرت خوبی داری، ولی اگر مي‏خواهی شهرت نيكو تو پايدار بماند، بايد دم از جنگ بزنی، نه از صلح.» آقای صدر با تعجب گفت: «من به دنبال شهرت شخصی نيستم و دنبال مصلحت مردم بدبختم. بعد «جنبلاط» و همراهان او مجلس را ترك گفته و رفتند و جنگ و جدال بعد از ساعت چهار بعدازظهر مجداً ادامه يافت.
احزاب چپ جمع شدند و قطع‏نامه‏ای داير به اعتصاب عمومی صادر كردند! تنها عملی كه از آنها ساخته بود، آن هم در شهری كه همة جاها خودبه‏خود بسته و راه‏ها بند آمده و مردم در خانه‏ها محبوس شده بودند. فرمان اعتصاب احزاب چپ موفقيتی به دست نياورد. «كتائب» در حصنه‏های زد و خورد، پيروزي‏هايی به دست آورد و محلات شيعه را به زير آتشبار سهمگين خود گرفت و ترس و وحشتی به دل‏ها انداخت. روز سه‏شنبه «كتائب» از قرار روز پيش عدول كرده بود و ديگر حاضر نبود از مقاومت معذرت بخواهد و به جای چهارده مجرم، فقط حاضربود هفت مجرم را تسليم دادگاه كند!كتائبي‏ها هر مسلمانی را با اهانت‏های شديد و بي‏رحمي‏های وحشيانه زدند و گرفتند و احياناً كشتند! كم‏كم زد و خوردها به جنگ مذهبی مبّدل شد . همة مسيحيان به طرفداری از «كتائب» جبهه گرفتند و «كتائب» هم علناً بين همة مسيحيان اسلحه پخش كرد!

جنگ مذهبی به زيان مسلمان‏ها بود؛ زيرا «كتائب» وجهة قداست و حمايت از مسيحيان به خود گرفت و پس از پيروزي‏هايش خود را به صورت قهرمان جلوه داد و بخصوص كشورهای مسيحی غرب نير همه به طرفداری از «كتائب» و مسيحيان لبنان موضع گرفتند. پيش از اين «كتائب» به عنوان يك حزب فاشيست معرفی شده بود، فرقه‏های كاتوليك و ارتودوكس و ارامنه مخالفان «كتائب» به شمار مي‏رفتند؛ زيرا همة آنها تحت فشار سياسی و اقتصادی ماروني‏ها رنج مي‏بردند. روشنفكران مارونی نيز با «كتائب» مخالف بودند و حتی در مجلس نمايندگان لبنان هفده نماينده مارونی با نقشه‏های «كتائب» مخالفت مي‏كردند، ولی جنگ طائفی و مذهبی و خطر جانی برای هر مسيحی، سبب شد كه همة مسيحيان برای بقای خود دست به دامن «كتائب» بزنند و اين حزب فاشيستی يكه‏تاز صحنه زد و خورد لبنان گردد.آگاهان لبنان و مقاومت فلسطينی، به اين خطر بزرگ آگاهی داشتند. آقاي‏صدر برای جلوگيری از اين خطر، دعوتی از مسيحيان غيركتائبی كرد و از هفتاد شخصيت بزرگ مسيحی نظير «شارل‏حلوّ»، هانری فرعون، غسّان نويني»… كميته‏ای بزرگ تشكيل داد، تا اينان در مقابل نفوذ «كتائب» ايستدگی كنند و خطر جنگ مذهبی را برطرف سازند. اين كميته‏ها مي‏رفت تا پيروزي‏هايی به دست آورد و از سيطرة سياسی واجتماعی و اخلاقی «كتائب» بر جامعة مسيحی جلوگيری كند، اما اين كميته از دو طرف، چپ و راست وابسته، به شدت مورد حمله قرار گرفت. بخصوص احزاب چپ به امام موسي‏صدر خرده مي‏گرفتند كه چرا اين كميته را فقط و فقط از مسيحيان تشكيل داده و مسلمانان را در آن شركت نداده است؟ اينان به فلسفة وجودی اين كميته توجهی نكردند و يا نخواستند توجه كنند! و هدفشان از حمله و ناسزا چيزهای ديگری بود، به طوری كه تحريكات همه‏جانبه احزاب وابسته چپ و كتائب باعث شد كه اين كميته نتواند كار خود را شروع كند و جنگ همه‏جانبه هر ورز وسيع‏تر مي‏شد و مسيحيان بيشتری به صحنة زد و خورد كشيده مي‏شدند و پيروزي‏های بيشتری به دست مي‏آوردند. روز بعد «كتائب» مي‏خواست تنها سه نفر از مجرمان را به اردوگاه بفرستد و اصولاً جنگ را به سود خود مي‏ديد و برای وارد كردن مقاومت به معركه و ايجاد انفجار در لبنان وسيلة خوبی به دست آورده بود.

 

تهديد امام موسي‏صدر

«مقاومت» از آنچه مي‏گذشت به شدت ناراحت بود و مي‏دانست كه احزاب چپ در مقابل «كتائب» بسيار ناچيزند و اگر زد و خورد ادامه يابد و كشته‏ها زيادتر شوند و احساسات مسلمانان بيشتر جريحه‏دار گردد، چاره‏ای جز ورود مقاومت در جنگ نخواهد بود؛ چيزی كه مقاومت مي‏خواست به هر قيمتی از آن بگريزد. «جنبلاط» و احزاب چپ، خود مي‏دانستند در مقابل «كتائب» ضعيف و ناچيزند، ولی مي‏خواستند با تحريك احساسات مردم، فشار روحی و اخلاقی روی مقاومت وارد آورده، و مقاومت را به صحنه بكشند، تا مقاومت «كتائب» را نابود كند و اين آقايان از نتايج سياسی آن استفاده كنند! ولی هجوم اسرائيل و كشاندن مقاومت به جنگ خونين و سرنوشت اندوهبار مردم، برای آنها مطرح نبود.
صبح چهارشنبه (16 آوريل)، «ابوجهاد» رهبر بزرگ مقاومت و نمايندة ياسرعرفات به امام موسی تلفن زد و گفت: «ما مي‏خواهيم امروز به هر قيمت شده جنگ خاتمه يابد. احزاب غيرمسئول قادر به عملی نيستند و در صورت ادامه و توسعة‌ زد و خورد اجباراً مقاومت بايد نتايج آن را تحمل كند و اين خطايی بزرگ است.» آقای صدر گفت: «آنان شرط‏هايی را كه روز اول قرار گذاشتيم، نمي‏پذيرند.» «ابوجهاد» گفت: «اصلاً شرطی هم نمي‏خواهيم، حتی آن سه نفر مجرم را هم نمي‏خواهيم، فقط مي‏خواهيم كه جنگ خاتمه پيدا كند.»
من برای آماده ساختن و تجهيز نيروهای خودمان به «شياح» (منطقه شيعه‏نشين بيروت) رفتم و امام موسي‏صدر، نيروهای شيعی و «حركه‏المحرومين» را به حال آماده‏باش درآورد، تا در سورت لزوم يا حالت انفجار وارد معركه گردد. او بعد از ظهر چهارشنبه تلفنی با پير جميل رهبر كتائب صحبت كرد. امام موسی پيشنهاد كرد تا آتش‏بس مورد قبول كتائب قرار گيرد، ولی پير جميل آن را رد كرد و گفت از جنگ ضرری نكرده و نمي‏كند! امام موسی او را نصيحت كرد كه شهر در آتش مي‏سوزد، خون ريخته مي‏شود، بي‏گناهان، كوچك و بزرگ و زن و مرد به خاك و خون كشيده مي‏شوند و تمام ارزشهای لبنانی زير و رو مي‏شود و لبنان در گردآب نيستی و نابودی غوطه مي‏خورد…. اما پير جميل باز هم نپذيرفت! امام موسی گفت: «بسيار خوب، در اين صورت اگر شما خواهان ادامهُ جنگ هستيد، فردا در همهُ خيابانها و كوچه‏های بيروت شيعيان را در مقابل خود خواهيد ديد، و اكنون عشاير هرمل و بلعبك رهسپار بيروت هستند و فردا بيروت را خواهند خورد، اگر مي‏خواهی بيروت را نابود ببينی، بفرما….»
پير جميل در مقابل تهديد امام موسی تسليم شد و فرمان آتش‏بس مورد قبول كتائب قرار گرفت، ولی با اين شرط كه تنها دو مجرم به دادگاه اعزام گردند. مقاوت، تلفنی پذيرش خود را به امام موسی اعلام كرد و آتش‏بس برقرار گرديد.
روز چهارشنبه، چهار نفر در جلوی شياح كشته شدند، روز پنج‏شنبه نيز دو بچه در همان محل به خاك و خون غلطيدند. حقيقت آنكه قناص(تيرانداز ماهر) كتائبی در بالای ساختمانی قرار گرفته بود و هر جنبنده‏ای را هدف قرار ميداد. عاقبت به تقاضای امام موسی، مقاومت فلسطينی پنج جنگندة ماهر(مقاتل) به صحنه فرستاد و آنها در عرض چند دقيقه قناص را به زير كشيدند، در حالی كه بيش از پانصد نيروی مسلح از احزاب چپ حضور داشتند و عملاً قادر به گرفتن آن قناص نبودند.

  

توضيح امام موسي

روزهای آخر زد و خورد، احزاب وابسطهُ چپ بكلی ساكت شدند. ابتكار عمل بكلی از دست آنها خارج شده بود، ولی پس از آتش‏بس آرام آرام از گوشه و كنار پيدا مي‏شدند و به امام خورده مي‏گرفتند و او را متهم به همكاری با كتائب مي‏نمودند! و چقدر ناجوانمردانه تهمت مي‏زدند و تحريك مي‏كردند… امام موسی رهبران وابسته چپ را به مجلس دعوت كرد و از ابوجهاد، مرد دوم مقاومت، نيز در خواست كرد كه به عنوان شاهد در آن مجلس حاضر شود. امام موسی در حضور ابوجهاد به رهبران چپ گفت: «موضوع ما همان موضوع مقاومت فلسطينی است و سعی و كوشش ما برای آتش‏بس، به خاطر مصالح مقاومت بوده و با مشورت آنها صورت گرفته است.» و در مورد تحريكات و خرابكاري‏های چپ به آنها گفت: «شما سالها با كتائب، در دولت شركت داشتيد و اختلاف شما با كتائب، بر سر تقسيم منافع و تقسيم كرسي‏های پارلمان است، شما مي‏خواهيد وزيران بيشتری داشته باشيد و كتائب نيز خواهان وزيران بيشتری است. اختلاف شما با كتائب، يك اختلاف ظاهری و به خاطر مصالح خصوصی است، در حالی كه اختلاف كتائب و مقاومت يك اختلاف اصولی و اساسی است و بسيار خطا است كه مقاومت به خاطر تقسيم مصالح ظاهری شما وارد معركه شود و بهايی عظيم، به قيمت نابوديش بپردازد. اگر شما مي‏خواهيد برای منافع خود با كتائب بجنگيد، آزاديد، ولی انتظار نداشته باشيد مقاومت به خاطر شما وارد جنگ شود. رهبران چپ در مقابل ابوجهاد به اجبار سكوت كردند و هيچ بهانه‏ای برای انتقام و هجوم نداشتند، ولی حملات پشت پردة آنها همچنان ادامه داشت. اين دورة اول آتش‏بس بود كه بدين ترتيب شروع شد.
 

استدلال ابوعمار

به ياد دارم كه در دورة دوم يا سوم آتش‏بس بود كه ابوعمار تمام مسؤولان احزاب موجود در شياح را دعوت كرد كه در صبرا در دفترش حاضر بشوند. من هم در آن جلسه حضور پيدا كردم. ابوعمار نه تمام رهبران احزاب، كه حدود هفده، هجده نفر بودند، تاكيد كرد كه: «ما نمي‏خواهيم بجنگيم و جنگ به صلاح ما نيست. احزاب چپ احتجاج مي‏كردند كه نه، بايد جنگيد و بايد زد و كشت. ابوعمار عصبانی شد و گفت: «من به عنوان يك فرمانده جنگی مي‏خواهم با شما صحبت كنم. هاونی را در نظر بگيريد (هاون يعنی خمپاره انداز) اين هاون در هر يك دقيقه قادر است كه يك گلوله بيندازد و در عرض يك ساعت چقدر، و در عوض يك هفته چقدر…» حساب كرد برای ده روز حداقل سه هزار قذيفه (قذيفه يعنی گلوله خمپاره) احتياج دارد. بعد رو به رهبران احزاب كرد و گفت: «كداميك از شما احزاب در دفترتان، در ذخيره‏تان سه هزار قذيفه وجود دارد، تنها برای يك خمپاره‏انداز…» گفت: «مي‏دانم كه شما از من مي‏خواهيد كه من به شما بدهم، من مي‏خواهم به صراحت بگويم كه خود من هم ندارم. چگونه مي‏خواهيد من وارد جنگی بشوم كه حتی برای ده روز، ذخيرة يك هاون را ندارم كه بجنگم؟ چگونه مي‏خواهيد مرا به جنگ بكشيد؟» بعد وقتی عصبانی شد رويش را به عراقي‏ها كرد، بخصوص به عراقي‏ها، گفت: «به دولت‏های خودتان بگوييد از اين اسلحه‏های اضافی كه نمي‏خواهند، يا آن اسلحه‏هايی كه مال ما بوده و آنها را گرفتند، اول به ما بدهند بعد از ما بخواهند كه وارد جنگ بشويم.» بعد عصبانيتش زيادتر شد و گفت: «حتی اين را هم نمي‏خواهم، آن فاسدها، آن ذخيره‏هايی را كه دور مي‏ريزند و به دردشان نمي‏خورد، لااقل آنها را به ما بدهند و بعد از ما بخواهند وارد جنگ بشويم.» در هر حال بعد از اين احتجاج همة احزاب ساكت شدند و سخن ابوعمار را پذيرفتند. او تاكيد كرد كه: «اين قرار، قرار سياسی است و همه بايد اجرا بكنند و ملزم به اين اجرا هستند.» بعد از حدود يك ساعت و نيم جلسه پايان يافت و همة احزاب به شياح برگشتند من هم به شياح برگشتم.

 

جنگ‏های پياپي

حدود ساعت شش بعد از ظهر در خيابان‏های اسعدالاسعد در مركز شياح با يكی از فرماندهان جنگ، از فرماندهان فتح صحبت مي‏كردم. يكی از اعضای «جبهه شعبيه»، در خيابان «اسعدالاسعد» آمد و با يك اسلحه «سمينوف» (اسلحه بسيار خفيف) شروع به تيراندازی به سوی «عين‏الرمانه» و مسيحي‏ها كرد. چهار گلوله به سمت آنها شليك كرد. اين افسر فرمانده «فتح» كه اسمش «قاهر» بود و دوست ما بود، بر سرش زد و گفت: «جنگ دوباره شروع شد.» به او گفتم: «خوب اين دو تا را بگير، ابوعمار دستور داده، ‌اين دو نفر را بگير،‌چرا رهايشان مي‏كني؟» گفت: «ای كاش مي‏توانستيم بگيريم، هيچ قدرتی نداريم و هيچ عملی از دست ما ساخته نيست.» بعد از ده دقيقه باران گلوله‏های سنگين توپ از «عين‏الرمانه» به طرف «شياح» سرازير شد و اين «شياح» بود كه زير اين گلوله‏ها مي‏لرزيد و ما مثل گنجشگ از اين گوشه به آن گوشه فرار مي‏كرديم، تا اين گلوله‏ها ما را نيندازد. همين «اسعد قاهري» كه با من بود و صحبت مي‏كرد، به سختی مجروح شد و پايش از بين رفت و بعد از آن به مستشفي{بيمارستان} رفت و من ديگر او را نديدم.
ا
بوعمار بعد از شروع جنگ، موافق (محافظ) خودش به نام «ابوحسن سَلامه» را به «شياح» فرستاد كه تحقيق بكند و ببيند چطور شد. وقتی «ابوحسن سلامه» به «شياح» آمد، خود من رفتم و با او صحبت كردم. گفتم: «خود ما ديديم كه چگونه جنگ را شروع كردند.» «ابوحسن سلامه» يك مقدار فحش به «جبهة شعبيه» داد، وبعد گفت: «اين فلان‏فلان شده‏ها با گلوله سمينوف،‌يعنی گلولة كوچك مي‏زنند، ولی آن بي‏شرف‏ها چرا در جواب يك توپ گنده مي‏زنند.» اين جوابی بود كه با عصبانيت در مقابل اين عكس‏العمل «كتائب» مي‏خواست بيان كند. درحاليكه به نظر من اين وارد نبود و آنها قوي‏تر هستند و توپ دارند و توپ مي‏زنند. به هرحال شروع به فعاليت كرد، تماسش با مسيحي‏ها و ارتش و ساير طرف‏های درگير برقرار شد، تا حوالی ساعت نُه دوباره آتش‏بس در «شياح» برقرار شد. اين آتش‏بس تا ساعت يك بعداز نيمه‏شب كه خود من در «شياح» با يكی از جنگجويان به نام «حسين حسيني» كه بعداً شهيد شد پاس مي‏دادم ادامه داشت. او اهل «شياح» بود و همه را مي‏شناخت. سر ساعت يك بعداز نيمه‏شب كه در خيابان‏ها درحال گذشتن بوديم، ديديم كه شش،‌ يا هفت نفر با سرعت از يك طرف به طرف ديگر مي‏روند. ما اينها را تعقيب كرديم و رسيديم به خيابانی به نام «شارع عبدالكريم‏الخليل». ديديم يك خمپاره‏انداز كوچك شصت ميليمتری كه در دست داشتند گذاشتند وسط خيابان و به سرعت دو تا گلوله شليك كردند. بعد اين خمپاره را برداشتند و فرار كردند. ما آنها را گرفتيم و دوستمان «حسين حسيني» آنها را شناخت. از حزب «شيوعي» (حزب كمونيست لبنان) بودند و او خانه و محل و تمام مشخصاتشان را مي‏دانست. آن شش، هفت نفر مسلح بودند و ما دو نفر كاری نمي‏توانستيم بكنيم رهايشان كرديم. پيش «ابوحسن سلامه» فرستادم و پيغام داد كه اينها را ديديم كه دو تا گلوله به مسيحي‏ها زدند و فرار كردند. «ابوحسن سلامه» اينها را خواست، كه انكار كردند كه نه ما اين كار را نكرديم بعد از ده‏دقيقه گلوله‏باران «كتائب» دوباره شروع شد،‌ گلوله‏بارانی شروع شد كه بعدها هم همچنان ادامه پيدا كرد.

 


چرا جنگ؟

اينها نمونه‏های بسيار كوچكی است از حقايق ملموس كه خودمان در ضمن عمل ديديم و حس كرديم كه چگونه مقاومت مي‏خواهد جلوی جنگ را بگيرد و چپي‏ها منفجر مي‏كردند و «كتائب» هم منتظر بود كه اينها منفجر كنند تا به شدت بكويد و بزند و پای مقاومت را به جنگ بكشد. در اينجا يك سؤال مطرح است كه چرا طرف‏ةا مي‏خواستند آشوب به پا كنند و بجنگند. ابتدا دست راستي‏ها وسپس دست چپي‏ها. درباره مسيحيان و دست راستي‏ها اين موضوع را بايد ذكر كنم كه از گذشته امتيازات بزرگ لبنان در دست اينها بود. پس از پيشرفت‏هايی كه برای مسلمانان به وجود آمد آنان احساس كردند كه مسلمانان قدرتشان برضد «كتائب» است و درخواست‏ها و طلب‏هايی دارند. تظاهرات امام موسی در بعلبك و صور نمونه‏هايی از اين تظاهرات است. پس اينها بايد از امتيازات قديم خودشان صرف‏نظر كنند و مقداری از امتيازات را به مسلمانان بدهند. آنها حاضر نبودند اين كار را بكنند. بعد مقاومت فلسطين وارد معركه مي‏شود و مقاومت فلسطين هم پشتوانة قدرتی مي‏شود برای مسلمان‏ها و توازن‏ قوا را به سود مسلمان‏ها تغيير مي‏دهد. بنابراين در لحظاتی كه هنوز جنگ شروع نشده بود، تقريباً توازن قوا به سود مسلمان‏ها چرخيده بود. يعنی با حركت و نهضتی كه مسلمان‏ها بخصوص شيعيان، به وجود آورده بودند و با بودن رزمندگان فلسطينی در معركه و صحنه، توازن قوا به سود مسلمان‏ها بود و مسيحيان زنج مي‏بردند و حاضر نبودند كه اين شكست و ضعف را بپذيرند. بنابراين مي‏خواستند كه با يك قدرت خارجی همدست بشوند و مسلمان‏ها را بكوبند و ضعيفشان كنند، تا امتيازات گذشته خودشان حفظ شود. هم‏زمان با اين موقع مي‏بينيم كه اسرائيل نيز برای كوبيدن فلسطيني‏ها دست به كار شده تا دوباره توطئه‏ای به پا كنند. بنابراين مصالح اسرائيل و مصالح «كتائب» باهم هماهنگ مي‏شود. اين دو دست به دست هم مي‏دهند و برای كوبيدن مسلمان‏ها بطوركلی،‌ قيام مي‏كنند. اسرائيل برای كوبيدن فلسطيني‏ها و مسيحيت برای كوبيدن تمام مسلمان‏ها، كه امتيازات خودش را حفظ كند و حتی امتيازات بيشتری كسب نمايد، كه همينطور هم شد.
اما چپ چرا مي‏جنگد؟ «جنبلاط» و رهبران حزب كمونيست و احزاب ماركسيست معتقد به جنگ طبقاتی بودند. مي‏گفتند كه طبقة كارگر بايد برضد سرمايه‏دار اسلحه به دست بگيرد و بجنگد و آنها را نابود بكند، كه به نظر ما اين حرف پوچی بود؛ برای اينكه چه در جناح مسلمان‏ها و چه درجناح مسيحيان، كسانی كه مي‏جنگيدند همه‏شان محروم و همه‏شان كارگر و بدبخت بودند. اينطور نبود كه در جناح مسيحي‏ها سرمايه‏داران باشند و بجنگند و در جناح مسلمان‏ها كارگرها بجنگند. نه، جنگ به صورت دينی و طايفه‏ای و حتی نژادی درآمده بود كه يك نژادی،‌ يك دينی برضد دينی ديگر مي‏جنگيد. برای آنها مطرح نبود كه اين سرمايه‏دار است يا كارگر. بنابراين ادعای كمونيست‏ها، كه جنگ طبقاتی بود و آنان به خاطر طبقات مي‏جنگيدند،‌ بكلی غير وارد است. مطلب دومی كه «جنبلاط» زياد بر آن تكيه مي‏كرد، تغيير نظام و قانون اساسی لبنان بود. قبلاً شرح دادم كه اين نظام به نفع ماروني‏ها و كتائبي‏ها است و تلاش براين است كه اين نظام را تغيير دهيم و عادلانه كنيم. ولی عنوان اين اشعار در آن زمان از طرف «جنبلاط» شعبده‏ای بيش نبود، برای اينكه، وقتی مسلمان‏ها ضعيف‏تر هستند و يك توطئه بين‏المللی برای كوبيدن مسلمان‏ها درگير است و اينها حتی به بقای خودشان اطمينان ندارند، چگونه مي‏خواهند چيزهای جديد كسب كنند و امتيازهای جديدی به دست آورند. اين خيلی احمقانه بود، اين شعارهايی بود كه مي‏دادند؛ تغيير نظام و تغيير قانون‏اساسی، كه به نفع مسلمان‏ها باشد، بين مسلمان‏ها و مسيحي‏ها اختلاف نباشد و پروژه‏هايی از اين قبيل. اينها چيزهايی بود كه در ظاهر مي‏گفتند؛ يعنی تغيير نظام و جنگ‏های طبقاتی.ولی آن چيزی كه ما فكر مي‏كنيم،‌ دو مرحله است. مرحلة اول اينكه احزاب چپ در تقسيم لبنان استفاده مي‏بردند. مسيحيان در قسمت مسيحي‏ها، يك حكومت مسيحی تشكيل مي‏دادند و احزاب چپ بر قسمت‏های مسلمان‏نشين سيطره پيدا مي‏كردند و يك حكومت چپ ايجاد مي‏شد. دولت روسية شوروی هم از اينها پشتيبانی مي‏كرد. اسنادی وجود دارد كه روسيه از اينها درخواست كرده بود كه سه بندر؛ بندر صور و صيدا و طرابلس دراختيار روس قرار گيرد و روس از اين حكومت كمونيستی و حكومت چپی كه در قسمت مسلمانان به وجود مي‏آيد، پشتيبانی كند. بنابراين «جنبلاط» مي‏گفت كه حكومتی به رهبری خودش در قسمت مسلمان‏نشين به وجود آورد. در اين حكومت فلسطيني‏ها هم كم و بيش به طمع افتادند و احساس كردند كه اگر حكومتی چپ به رهبری «جنبلاط» به وجود آيد، قدرت نظامی آن به دست فلسطيني‏ها خواهد بود. بنابراين از اين نمدكلاهی هم نصيب آنها خواهد شد. بنابراين وقتی مي‏بينيد فسلطيني‏ها با احزاب چپ در مسئله تقسيم لبنان همكاری مي‏كنند، علتش اين طمعی است كه به دامش افتاده‏اند. تقسيم لبنان به دو قسمت مسلمان و مسيحی مطبوع طبع آنهاست. اين دليل بزرگی است كه ما احساس مي‏كنيم «جنبلاط» يا احزاب چپ به خاطرش مي‏جنگيدند و هنوز هم طعم اين حكومت يساری يا چپ در لبنان از زير دندانشان بيرون نرفته و دنبال اين فكر هستند و حتی الان{سال 1978} هم اظهار مي‏كنند.دليل دومی كه ما مي‏توانيم ارائه بدهيم و شايد خيلی تند باشد، ولی در ضمن تجربه پيدا كرده‏ايم، اين است كه عده‏ای از رهبران احزاب چپ، بدون شك با اسرائيل همكاری نزديك دارند. بنابراين وقتی اسرائيل به دنبال توطئه‏ای در لبنان، به جريانی دست مي‏زند، همانطور كه «كتائب» و دست راستي‏ها از آن طرف شروع به عملی مي‏كنند، هم‏زمان با اينها و هماهنگ با اينها گروه‏های چپی همدست با آنها، انفجار به وجود مي‏آورند. بنابراين مطابق احساس ما و تجربة ما در اين روزگار مي‏بينيم، رابطة بسيار نزديك بين عده‏ای از احزاب چپ يا رهبران احزاب چپ با اسرائيل وجود دارد. بنابراين وقتی ما از احزاب چپ كناره گرفتيم و از ميانشان خارج شديم، به اين علت بود، كه به پاكی و صحتشان به هيچ‏وجه اطمينانی نبود؛ اين اطمينان كه اين آدمی كه امروز مي‏جنگد، جاسوس اسرائيل نباشد و به خاطر اسرائيل خرابكاری نكند.
در همين‏جا مي‏شود پرسشی را مطرح ساخت كه چرا مقاومت فلسطين در دو دورة جنگی كه بيان كردم، از ورود در جنگ خودداری كرد؟ جوابش واضح است. برای اينكه مقاومت از روز اول به توطئه اسرائيل پی برد، يعنی فهميد كه اسرائيل مي‏خواهد انفجاری در لبنان به وجود آورد كه پای مقاومت به ميدان كشيده شود و ارتش و مسيحيان را به جان مقاومت فلسطين بيندازد و  سپس مقاومت را بكوبد و خرد كند، همينطور كه مقاومت را خرد كرد. بنابراين مقاومت فلسطين از داخل شدن در جنگ تا حد امكان خودداری مي‏كرد، يا حتی آنجايی هم كه اسلحه مي‏داد و عناصری را مي‏فرستاد،‌ علناً اظهار مي‏كرد كه ما در جنگ دخالتی نداريم.
در اين مورد كه چرا بعضی از رهبران چپ و اسرائيل روابطی دارند، سندی بسيار مهم وجود دارد. مدتی پيش در مجلة «النهارعربي» بين «خالدالحسن» يكی از اعضای كميتة اجرايی فتح با «ايلی رِزق» يكی از رهبران حزب «كتائب» در پاريس مصاحبه‏ای در حضور «غَسّان توِيني» برگزار مي‏شود. اين مصاحبه ترجمه شده و در يكی از شماره‏های نشرية قدس دانشجويان اروپا پخش گرديد. در قسمتی از اين گفتگو «خالدالحسن» كه يكی از رهبران مقاومت فلسطين است، ذكر مي‏كند كه از سال‏های (1950) صهيونيزم صندوقی به وجود آورد، برای پول دادن يا رشوه دادن به رهبران فلسطينی. هنگام بروز حادثة جنگ، در اين صندوق صدميليون دلار پول بود. اين پول را بنابر اظهار خود «خالدالحسن» كه يكی از رهبران فتح است، به رهبران فلسطينی رشوه مي‏دادند تا به نفع اسرائيل كار كنند. اين رهبران فلسطينی چه كسانی هستند؟ چه كسانی مي‏توانند باشند؟ لااقل ابوعمار و ابوجهاد اينطور نيستند، اينها اولاً پول دارند، احتياج به اين چيزها نيست. ثانياً پاك‏تر از آن هستند كه از اسرائيل پول بگيرند. چه كسانی از رهبران فلسطينی باقی مي‏مانند كه صدميليون دلار از اسرائيل پول و رشوه بگيرند. رشوه مي‏گيرند برای چه كار، برای چه منظور. بنابراين مي‏بينيم كه به تصديق خود رهبران مقاومت فلسطين اسرائيل به عده‏ای از فلسطيني‏ها كه مقاوم و مسئوليتی دارند، رشوه مي‏دهد و اينها را تحريك مي‏كند. اينها را به جان هم مي‏اندازد و خودشان هم مي‏دانند كه اينها چه كسانی هستند،‌ منتهی به مصلحتشان نيست كه اينها را بروز دهند،‌ ولی چيزی كه محقق است اين است كه در بين فلسطيني‏ها جاسوس اسرائيل بسيار زياد است و حتی در بين رهبرانشان، و اين به تصديق خود «خالدالحسن» عضو هيأت اجرائيه(1) فتح است

   

سپربلای فلسطينيان

پرسش ديگری در اين رابطه مطرح شده و آن اينكه، چرا امام موسی و حركت محرومين خودشان را سپر بلای مقاومت فلسطين قرار دادند؟ و از مقاومت فلسطين تا اين اندازه دفاع كردند؟ و آنجايی كه مقاومت فلسطين به مصلحتش نبود تا وارد جنگ بشود، اينها خودشان را به جنگ وارد كردند تا از مقاومت فلسطين طرفداری كنند. اين يك سؤال فلسفی بزرگ است كه جواب به درازا خواهد كشيد. ولی بطور مختصر بايد بگويم كه امام موسی احساس مي‏كرد كه با انفجار لبنان و به ميدان كشيده شدن فلسطيني‏ها و درگيری رودرو بين فسلطيني‏ها و «كتائب»، مشكلات لبنان زيادتر و زيادتر خواهد شد. بنابراين به هر وسيله ممكن بايد جلوی اين درگيری را مي‏گرفت، بايد فلسطيني‏ها را ساكت مي‏كرد، بايد از آنها حفاظت مي‏كرد تا آنها وارد جنگ نشوند. حتی وقتی فلسطيني‏ها، در «جبل» وارد جنگ شدند، امام موسی به شدن به آنها اعتراض كرد كه اين عمل شما خلاف استراتژی كلی شماست و به شما ضربه و ضرر خواهد زد و ما را به بن‏بست خواهد انداخت و اينطور هم شد. بنابراين در آنجايی كه امام موسی مي‏ديد «كتائب» مي‏خواهد انفجار به وجود آورد و فلسطيني‏ها را وارد جنگ كند و در صورت ورود به جنگ انفجاری بزرگ پديد خواهد آمد كه لبنان را خواهد سوزاند، ترجيح مي‏داد كه شيعيان وارد جنگ شوند و سپربلای فلسطيني‏ها قرار گيرند تا «كتائب» را آرام كند و از انفجار جلوگيری نمايد. اين، هدف بود و هدف مقدسی بود، ولی شكست خورد و به جايی نرسيد. به عنوان مثال در آغاز همين انفجار جديد، در «تل‏زعتر و دكوانه» بين فلسطيني‏ها و «كتائب» درگرفت، ولی فلسطيني‏ها خوش نداشتند كه در منطقة آنها جنگ بشود، جنگ را به «شياح و عين‏الرمانه» منتقل كردند، يعنی جنگ را به دوش شيعه‏ها انداختند. چون «شياح» منطقة شيعه بود. بعد مي‏بينيد در سرتاسر دوران جنگ، مناطق شيعه‏نشين هميشه محل جنگ بوده و شيعه‏ها كشته داده‏اند. يعنی شيعه‏ها تحمل مي‏كردند كه جنگ را در مناطق خود بپذيرند، تا بين فلسطينی و لبنانی، يا بين فلسطينی و كتائبی جنگ درنگيرد و بتوانند آتش را زودتر خاموش كنند. اين به صلاح تاكتيك يا فكری بود كه امام موسی از روز اول به دنبالش بود تا به هر وسيله كه شده فلسطيني‏ها را از جنگ دور نگهدارد. به دو دليل؛ يكی محافظت خود فلسطيني‏ها و يكی اينكه لبنان به انفجار كلی كشيده نشود.
بحث‏های فلسفی و تاريخی نيز در اينجا مطرح است، كه به موقعيت شيعيان و تهمت‏هايی كه ديگران به شيعيان مي‏زدند ومي‏زنند، مربوط مي‏شود. عادتاً شيعه‏ها را ستون پنجم دشمن -هر دشمني- به حساب مي‏آوردند و هر خطايی كه يك شيعه بكند بوق و كرنا به راه مي‏اندازند و آنها را متهم به خيانت و جاسوسی مي‏كنند. بنابراين در اذهان تمام مردم اين واقعيت رسوخ كرده كه شيعه يعنی خائن، شيعه يعنی ستون پنجم استعمار، شيعه يعنی نوكر شاه، شيعه يعنی فلان‏ و فلان. به همين سبب امام موسی وقتی در لبنان شروع به فعاليت كرد،‌ بزرگترين برنامة دينی و مذهبی او اين بود كه شخصيت شيعه را از ستون پنجمی و جاسوس بودن و همكاری با شاه و يا دول ديگر، آزاد كند و شخصيت حقيقی انقلابی شيعه را به دنيا نشان بدهد و توانستت كه اين عمل را انجام بدهد وپيروز هم شد. حدود ده سال پيش شيعه‏ها بطور فطری و طبيعی جاسوس و مزدور و دست‏نشانده بودند، درحاليكه امروز شيعيان در لبنان به نام يك طبقه، يا طايفة انقلابی و مبارز و فداكار و ديندار محسوب مي‏شوند و همه روی شيعه حساب مي‏كنند. وقتی كه مي‏بينيد حتی دست‏راستي‏های «كتائب»، اينقدر به شيعه‏ها حقد و حسد نشان مي‏دهند به خاطر اين است كه شيعيان روی پای خود ايستاده‏اند و منشاء قدرت هستند و حرفشان خريدار دارد و قدرتشان عامل تغيير دهندة تاريخ در اين كشور است. اينها مديون نقشة بزرگ امام موسی است كه حضور اساسی شيعه را آنطور كه بايد باشد نشان داد، نه آنطور كه ديگران بطور عكس‏العملی نشان مي‏دادند.خيلی دردناك است كه وقتی در اين روزها ديده مي‏شود كه احزاب چپ و مخالفان شيعه، سعی مي‏كنند شيعه را تحريك كنند تا به سمت اسرائيل يا به سمت «كتائب» برود. در همين زمانی كه او را به طرف اسرائيل يا «كتائب» مي‏رانند، روزنامه‏ها فحش را شروع مي‏كنند كه جاسوس‏ها را ببينيد،‌ مزدوران و دست‏نشانده‏ها را مواظب باشيد كه چه مي‏‏كنند!
يك نمونه را ذكر مي‏كنم كه بسيار دردناك بود و در «مارون‏رأس» يكی از روستاهای شيعه‏نشين جنوب لبنان اتفاق افتاد، كه هم مرز اسرائيل است و تا اسرائيل صد متر بيشتر فاصله ندارد.
اسرائيل هميشه به خاك اين ده تجاوز مي‏كند در اين روستا عدة زيادی از «حركت محرومين» هم وجود دارند كه از بهترين جنگجويان هم هستند. احزاب چپ در ميانة جنگ به سمت اين روستا تيراندازی مي‏كردند و به پای يكی از بچه‏های ما تير زدند و مجروحش كردند و گفتند اينها جاسوس هستند. روزنامه‏ها به اينها فحش مي‏دادند، كه اينها جاسوس هستند و اسرائيل در طرفداری از اين روستا حزبي‏ها را با توپ سنگين مي‏زد؛ يعنی تمام شرايط لازم و ضروری را برای اين روستا كه به اسرائيل بپيوندد، آماده مي‏كرد. از يك طرف به عمّال خودش در داخل احزاب چپ دستور مي‏داد كه به روستا تيراندازی كنند و از سوی ديگر خودش به اين احزاب تيراندازی مي‏كرد كه به روستائيان نشان بدهد كه ما هستيم كه از شما طرفداری مي‏كنيم. روزنامه‏های چپ هم داد و فرياد به راه انداخته بودند كه ببينيد اينها خائن و جاسوس هستند و با اسرائيل همكاری مي‏كنند. من با ابوعمار و ابوجهاد –رهبران مقاومت- در اين‏باره صحبت كردم. آنان پذيرفتند كه حرف من صحيح است نه ادعای احزاب، برای اينكه احزاب با بوق و كرنايی كه راه انداخته‏اند كه اينها جاسوس‏اند، مزدورند و دست‏نشانده اسرائيل هستند، به مردم روستا فشار مي‏آوردند تابه سمت اسرائيل بروند، و اگر هم نخواهند بروند، اجباراً به آن سمت ميلشان مي‏دهند. درحاليكه اين به ضرر مقاومت فلسطين است، به زيان جنوب لبنان است، به ضرر مسلمانهاست. اينها ممكن است استفاده تبليغاتی ببرند، امام موسی را بكوبند و شيعه‏ها را بكوبند،‌ولی انقلاب ضرر مي‏كند. با برقراری تماس‏ها و فعاليت‏هايی كه كرديم بالاخره ممانعت كرديم كه عده‏ای از مردم اين روستا با «كتائب» يا اسرائيل همكاری كنند و به لطف خدا اين روستا،‌ هنوز كه هنوز است،‌ برپای خودش در مقابل اسرائيل ايستاده است، درحاليكه روستاهای زيادی از مسيحي‏ها و دُرزي‏ها، علناً با اسرائيل همكاری مي‏كنند واين روزنامه‏های چپی دربارة آنها حرف نمي‏زنند. ولی در مورد دهی كه همكاری نكرد و نمي‏خواست كه همكاری بكند، تمام وسايل و شرايط لازم را ايجاد مي‏كردند تا همكاری كند، تا در روزنامه‏ها بكوبند و چه فحش‏ها كه به مردم اين روستا دادند. حتی فرمان قتل عدة زيادی از آنها را صادر كردند، كه فعاليت‏های آنها خنثی شد.
مي‏بينيم كه يك توطئة تاريخی و فلسفی برضد شيعه در جريان هست و بخصوص وقتی كه احساس مي‏كنند اين شيعه با تمركز خودش و با رهبری صحيح خودش قادر است كه قدرت ايجاد بكند، و به اصطلاح گليم را از زيرپای اين احزاب چپ بكشد، بنابراين باعث مي‏شوند كه دشمنی با اين شيعه و اين رعبری زيادتر و زيادتر شود. همانطور كه گفتم اين مسئله بسيار مفصل است و از نظر اجتماعی و تاريخی و فلسفی بايد مورد دقت قرار گيرد
.
 
 

حكومت نظامـي

پس از اين درگيري‏ها حكومت «رشيدالصلح» از بين رفت؛ چون عملاً قادر به هيچ عمل مثبتی نبود. قوای ارتش و ژاندارم و شهربانی از فرمان او اطاعت نمي‏كردند و او نيز با متابعت بی چون و چرا از چپ خود را فلج كرده بود. بعضی از چپ‏گرايان تند، به رهبری «جنبلاط» تقاضای عزل سياسی «كتائب» را كرده بودند و «كتائب» نيز گفته بود: «اگر حكومتی قادر است بدون حضور ما لبنان را اداره كند، ‌بفرمايد». تيراندازان كتائبی عملاً عبور و مرور را در خيابان‏ها فلج مي‏كردند و شهر را از حالت عادی خارج مي‏نمودند.
با سقوط حكومت، تمام كارهای دولتی نيز در اختيار «فرنجيه» رئيس‏جمهور قرار گرفته بود كه او خود در مخالفت با مقاومت و مسلمان‏ها يد طولانی داشت. در اين شرايط وخيم هيچ‏كس جرأت نمي‏كرد مسئوليت حكومت را بپذيرد، ‌زيرا بدون موافقت «كتائب» عملاً نمي‏توانست آرامشی وجود داشته باشد. تنها كسی كه از جانب مسلمان‏ها كانديد نخست‏وزير شده بود، «رشيد كرامي» رجل قديمی و توانايی بود كه در بجران‏های سال 1958 نيز به نخست‏وزيری رسيده بود و از سياستمداران ملی به شمار مي‏رفت. ولی رئيس‏جمهور «فرنجيه» با او سر سازگاری نداشت و نمي‏خواست او را بپذيرد. از اين رو يك سرلشگر بازنشستة ارتش را مأمور تشكيل كابينه كرد و او نيز يك كابينة نظامی، برای سيطره بر لبنان تشكيل داد. نيروهای ارتشی و ژاندارم وشهربانی با همراهی «كتائب»، بهماركز مقاومت، يعنی محلات شيعه‏نشين حمله بردند. رگبار گلوله‏های توپ و خمپاره بر محلات شيعی، بخصوص «شياح» باريدن گرفت و گروه‏گروه از مردم بي‏گناه شياح طعمة آتش و آهن شده و در زير خرابه‏های خانه‏های فرو ريخته مرفون مي‏شدند. ياسرعرفات از حكومت
نظامی بيم داشت و به امام موسی گفت كه مي‏خواهند داستان اردن را تكرار كنند و فلسطيني‏ها را تصفيه نمايند. امام موسی به او جواب داد: «تصفيه شما قبل از تصفية ما ممكن نيست.» ياسرعرفات بيش از پيش اظهار نگرانی كرد و گفت مي‏خواهد هيچ برخورد نظامی با دولت و ارتش روی ندهد و از امام موسی تقاضا كرد كه حكومت نظامی را با تظاهرات سياسی (نه نظامي) ساقط كنند. امام موسی نيز به او قول داد و با كمك «مفتی حسن‏خالد»، رهبر اهل سنت و «شيخ عقل» رهبر دُرزي‏ها، جلسه‏ای تشكيل دادند و قطعنامه‏ای گذراندند كه تا سقوط حكومت نظامی، اعتصاب خواهند كرد.
سرتاسر لبنان را اعتصابی يكپارچه فرا گرفت. حتی يكی از افسران ارشد شيعه كه وزير كابينه نظامی بود به مجلس تلفن زد تا با امام موسی صحبت كند، امام او را نپذيرفت و گفت حكومت جديد را به رسميت نمي‏شناسد. اعتصاب ادامه يافت تا پس از چهار روز حكومت نظامی سقوط كرد. اين يك پيروزی برای رهبر شيعه به عنوان حامی انقلاب فلسطين به شمار مي‏رفت.
يك نكتة جالب اينكه شب اعلام حكومت نظامی از طرف رئيس‏جمهور و هجوم وحشيانة ارتش و ژاندارم‏ها و شهربانی به محلات شيعه‏نشين، نيروهای مقاومت فلسطينی به امر ياسرعرفات عقب‏نشينی كردند و پايگاه كمربندی شيعه‏نشين را رها كردند و اينطور شايع شد كه «كتائب» تصميم دارد در آن شب وارد «شياح» و محلات ديگر گردد. نيروهای چپ وابسته وقتی ديدند مقاومت عقب‏نشينی كرده است، همه گريختند و صحنه را خالی كردند! و نشان دادند كه بدون پشتيبانی مقاومت صفر به حساب مي‏آيند.
در آن شب هجوم شديد «كتائب» و نيروهای دولتی متوجة «شياح» بود و خيابان‏های اصلی «شياح» در مقابل هجوم كتائبي‏ها باز و بدون پاسبان ماند. بيش از پانصد نفر از جنگجويان احزاب چپ، هر يك از گوشه‏ای فرار كردند. رعب و وحشتی عجيب، زن و بچه‏های منطقه «شياح» را فرا گرفت. همه مي‏گريختند و گويی انتظار هجوم مغولان را دارند. برای اولين‏بار نيروهای «حركه‏المحرومين»، به امر وجدان و ضرورت دفاع از ناموس خلق وارد صحنه شدند. رزمندگان از جان گذشتة «حركه‏المحرومين»، تمام خيابان‏های اساسی و فرعی «شياح»
را سد كردند و تا صبح در مقابل رگبار گلوله و توپ‏های سنگين «كتائب» مقاومت نمودند. در «شارع‏اسعدالاسعد»، بزرگترين معركه‏گاه بين احزاب و «كتائب» كه در اوايل شب بيش از سی نفر از احزاب چپ در آنجا پاسداری مي‏كردند و همه گريخته بودند، جز يك پيرمرد شصت ساله كه خانه‏اش آنجا بود و تصميم داشت قبل از كسانش بميرد، تا مرگ دلبستگانش را به چشم نبيند كسی ديده نمي‏شد، رزمندگان «حركه‏المحرومين» با شوق و ذوقی وافر و شجاعتی بي‏حد تمام خيابان‏ها و محل دخول و خروج «شياح» را پاسداری كردند و تنها اميد و نقطة اتكای مردم بي‏پناه «شياح» بودند.

 

حكومت بدون احزاب

نفرت عمومی نسبت به احزاب آنقدر بالا گرفت كه مردم خواستار حكومت بدون احزاب شدند. ايجاد حكومت در آن شرايط كاری مشكل بود، زيرا مسلمان‏ها نمي‏خواستند «كتائب» را در حكومت بپذيرند و «كتائب» نيز آشوب مي‏كرد و اجازة تشكيل حكومت نمي‏داد و فرصت كافی برای حل مشكلات موجود و رسيدگی به جرم تبهكاران وجود نداشت، لذا امام موسی موسی به پيروی از افكار عمومی پيشنهاد كرد كه حكومتی كوچك، بدون احزاب چپ و راست تشكيل شود تا محيط را برای يك حكومت صحيح و كامل آماده سازد. البته «كتائب» اين نظريه «حكومه‏مصغره» بدون «كتائب» را به شدت محكوم كرد و زد و خوردها شدت گرفت.
برای حل اين مشكل و ارضای «كتائب»، ابوعمار و امام موسی، با «كميل شمعون» رئيس حزب «احرار» ملاقات كردند و او را قانع نمودند كه در «حكومت صغير» شركت كند. او نيز موافقت كرد، ولی «پيرجميل» باز هم نظرية «حكومت صغير» را رد كرد و گفت هيچ‏كسی (حتی كميل شمعون) را خارج از حزب به نمايندگی خود نمي‏پذيرد و به همين جهت تضادی بين «پيرجميل» و «كميل شمعون» درگرفت كه به سود مسلمانان بود.
از سوی ديگر «كتائب» درخواست مصالحه كرد؛ بدين معنی مقاومت فلسطين و «كتائب» خصومت را كنار بگذارند. مقاومت فلسطين اين نظر مصالحه را نيز پذيرفت، ولی «كتائب» بازهم راضی نبود و تقاضا مي‏كرد كه نمايندة «كتائب» در حكومت صغير شركت داشته باشد و اين نمي‏توانست مورد قبول مردم قرار گيرد.


اعتصاب غذای امام موسي‏صدر


همانطور كه گفته شد، مشكلات سياسی و نظامی، حيات لبنان را در معرض خظر اساسی قرار داده بود. احزاب چپ از هيچ نوع تحريكی خودداری نمي‏كردند و «كتائب» نيز بي‏رحمانه مناطق مسلمانان و بخصوص شيعيان را با اسلحه‏های سنگين مي‏كوبيد و حتی تانك و توپ‏های ارتش و ژاندارمری و پليس نيز به همراهی «كتائب»، مسلمانان را گلوله‏باران مي‏كردند. تعداد كشته‏ها از اول حادثة «عين‏الرمانه»، تا اين موقع{شروع اعتصاب غذا در 27 ماه ژوئن1975} به 2.645نفر و تعداد مجروحان به 16.000 نفر رسيد كه اكثريت قريب به اتفاق آنها (بيش از 95%) از طايفة شيعه بودند! قرارهای سياسی ياسرعرفات و امام موسی در اثر خرابكاری جناح‏های وابسته احزاب چپی و «كتائب» بي‏اثر ماند. بارها فرمان آتش‏بس صادر شد و رهبران احزاب چپ و راست پذيرفتند، ولی با يك تحرك كوچك دوباره نزاع از سر گرفته مي‏شد. اغلب مسيحيان با «كتائب» همراهی مي‏كردند و گروه‏های چپ نيز هر مسيحی را (صرف‏نظر از كتائبی يا غيركتائبی و يا حتی غيرماروني) به شدت مي‏زدند، يا مي‏گرفتند. اكثريت مسيحيان نيز برای دفاع از جان خود به «كتائب» پناه برده بودند. اسلحه مي‏گرفتند و در پناه قدرت نشامی و سازمانی «كتائب» خود را محفوظ مي‏داشتند. «كتائب» در بين مسيحيان كسب شخصيت كرده بود و حامی مسيحيان به شمار مي‏رفت و تبليغات شوم ضداسلامی، به شدت رواج يافته بود؛ تا آنجا كه به حضرت محمد(ص) اهانت مي‏كردند و مسلمانان را مي‏گرفتند و پس از ضرب وشتم مجبور مي‏كردند كه به حضرت محمد(ص) دشنام دهند، والاّ آنها را مي‏كشتند!
جنگ مذهبی شروع شده بود و «كتائب» از تمام احساسات مذهبی مسيحيان داخل و خارج لبنان استفاده مي‏كرد. همة مسيحيان اروپا و امريكا و دستگاه‏های تبليغاتی آنها به نفع مسيحيت لبنان و يا «كتائب» به كار افتاده بود و اين را «كتائب» موفقيت بزرگ سياسی برای خود به حساب مي‏آورد. همة راه‏ها مسدود شده بود، چپ اخلال‏گری مي‏كرد و با تحريكات دائم خود جنگ را مشتعل مي‏نمود و مي‏خواست كه همة‌ نيروهای مسلمان را دنباله‏رو خود كند و به نفع مصالح حزبی خود به كار اندازد و حتی مي‏خواست با تحريك احساسات مردم، ياسرعرفات و مقاومت را نيز وارد معركه كند و از ان استفاده سياسی بنمايد. «كتائب» نيز به خاطر منافع خود جنگ مذهبی را دامت مي‏زد و استفادة سياسی و نظامی مي‏برد و از كشتار مردم بي‏گناه و ويران كردن لانه‏های محرومان هيچ ابايی نداشت.
مطلب ديگری كه بسيار ناراحت‏كننده و وحشيانه بود و بايد ذكر كرد، اين است كه در لبنان مي‏گويند «قَتلِ عَلَي‏الُويَّه»، يعنی كشتن بر حسب شناسنامه، و چپ و راست هر دو به اين كار دست زدند. در قسمت مسيحي‏ها شروع كردند به كشتن مسلمان‏ها، خيابان‏ها را مي‏بستند و هر مسلمانی را كه پيدا مي‏كردند مي‏كشتند، صرف‏نظر از اينكه به چه دسته‏ای وابسته است. احزاب چپ هم در قسمت مسلمان‏ها حاجز (راه‏بندان) مي‏گذاشتند و هر مسيحی را مي‏گرفتند و مي‏كشتند. يك مسيحی در خيابان «كُرنيشُ‏الْمَزرَعِه» حركت مي‏كرد و ارمنی بود و عضو مقاومت فلسطين، يعنی با مقاومت فلسطين همكاری مي‏كرد. حزبي‏ها او را به زير كتك گرفتند و به قصد كشت مي‏زدند و او فرياد مي‏زد كه من عضو مقاومت هستم و اين شناسنامة من، من جنگندة مقاومت هستم، ولی آنها گوششان بدهكار نبود. البته او را به علت اينكه عضو مقاومت بود نكشتند، ولی آنقدر زدند كه بي‏حال شد. سرش از اين ضربات ورم كرد و به بيمارستان رفت.
بسيار وحشيانه بود، مثلاً يك بچه كوچك را مي‏گرفتند و تكه‏تكه‏اش مي‏كردند و تكه‏تكه‏ها را درون جعبه مي‏گذاشتند و برای مادرش مي‏فرستادند. وقتی آن مادر و اهل محله اين بچه ريزريز شده را مي‏ديدند، عصبانی مي‏شدند و اينها هم دست به كشتن طايفة ديگری مي‏زدند. اين يكی از توطئه‏هايی بود كه اسرائيل برای انفجار و جنگ بيشتر بين مسلمانان و مسيحيان در لبنان به كار انداخت. كشتارهايی كه واقعاً غيرقابل تصور است؛ زن‏ها را مي‏گرفتند؛ مردها را مي‏گرفتند و مثله مي‏كردند، به شيوه‏های وحشتناكی مي‏كشتند و جسدش را در معرض ديد صاحبان جسد قرار مي‏دادند تا آنان ببينند با اين مسلمانان چه شده و مسلمان‏ها بيايند مسيحي‏ها را بكشند. اين عمل را «قتل علي‏الهويه» مي‏گويند، اين يكی از دلايلی بود كه جنگ‏های طايفه‏ای را در لبنان رونق داد و مسيحيان را اجباراً به سمت «كتائب» برد. چون «كتائب» در ابتدا قوی نبود، همة مسيحي‏ها با «كتائب» موافقتی نداشتند و حتی عدة زيادی از مسيحيان برضد «كتائب» بودند. ولی وقتی كه جنگ براساس «قتل علي‏الهويه» شروع شد هر مسيحی برای دفاع از جان خود نزد «كتائب» رفت و اسلحه گرفت و عضو «كتائب» شد. بنابراين مي‏بينيم كه «قتل‏علي‏الهويه» يكی از مهمترين توطئه‏هايی است كه «كتائب» را قوی و منظم كرده و تمام مسيحي‏ها را به دورش جمع نمود. مسئله‏ای كه بيشتر باعث تأثر است آن بود كه وقتی در بيروت مسيحي‏ها، مسلمان‏ها را مي‏شكند و مسلمان‏ها دستشان به جايی نمي‏رسيد، در روستاهی دور دست مسيحی در بعلبك و در جنوب لبنان دست به كشتار مسيحيان مي‏زدند. يعنی احزاب چپ در شهرهای دور افتاده بعلبك شروع كردند به كشتن مسيحيان و اين انعكاس بسيار بسيار بدی داشت و سبب شد كه در دورترين نقاط، تمام مسيحي‏ها دور «كتائب» جمع بشوند.
در يكی از اين واقعه‏های بسيار تأسف‏آور، آقای صدر مسافرتی به بعلبك كرد كه جلوی كشتارهای دينی و طايفگی را بگيرد. او جملة معروفی بيان كرد و گفت: «اگر در بيروت پسر مرا بكشند اجازه نخواهم داد كه در بعلبك يك مسيحی بي‏گناه كشته بشود، هيچ ارتباطی با آن ندارد.» به علت بيان همين جمله احزاب چپ و روزنامه‏های چپ فحش‏های زيادی را نثار ايشان كردند كه چرا از مسيحيت طرفداری مي‏كند و چون حاضر نيست مسيحی بكشد، مزدور و دست‏نشاندة مسيحيان است. اين يكی از داستان‏های بسيار دردناك در تاريخ اخير لبنان بود. به هرحال در اثر اين حوادث «كتائب» قوي‏تر و قوي‏تر شدند و مسلمان‏ها هر روز ضعيف و ضعيف‏تر شدند و جنگ بيشتر و بيشتر ادامه پيدا كرد. آقای صدر در اين دوره جنگ برای آتش‏بس مجبور شد كه دست به اعتصاب غذا بزند. امام موسی به ناچار به مسجد «عامليه» رفت و اعلام اعتصاب غذا نمود. اين اعتصاب بيان اعتراض به تحريكات و آدم‏كشي‏ها و سوء‏استفاده‏های چپ و راست بود. امام موسی احساس كرد كه بايد با تاكتيك جديدی مسئله را پايان داد. زيرا با مداخله نيروهای مسلح «حركه‏المحرومين» اوضاع بهبود نخواهد يافت. از طرفی در مقابل «كتائب» نمي‏توان سكوت كرد و جلوی تحريكات چپ و راست را نيز نمي‏توان گرفت؛ زيرا هر نوع درگيری در آن شرايط به زيان مسلمين خواهد بود. به علاوه قدرت مقاومت فلسطينی به مراتب بر «كتائب» و احزاب چپ مي‏چربيد، ولی نمي‏خواست در معركه مداخله كند؛ چون برای او مسئله بقاء مطرح بود.
اعلام اعتصاب غذای امام موسی برای ختم خونريزی در بحبوحة كشت و كشتار، لبنان را به لرزه درآورد. مسيحيان غيركتائبی به خود آ‚دند و دريافتند كه همة مسلمانان طرفدار جنگ نيستند و تبليغات و كتائب، داير بر وحشيگری مسلمانان و حتی به دريا ريختن مسيحيان و قتل‏عام آنها بي‏اساس است و از اين نظر لزومی نمي‏ديدند كه چشم و گوش بسته از برنامه‏های سياسی «كتائب» پيروی كنند و يا دست بسته خود را تسليم «كتائب» نمايند.
ولی احزاب چپ وابسته و «جنبلاط» عصبانی شدند و بيانيه‏های متعددی بر ضد امام موسی صادر كردند و از او خواستند كه به جای اعتصاب غذا در مسجد، به وسط «شياح» منطقة جنگ بيايد و در قتال شركت كند. حتی احزاب چپ عده‏ای از عوامل خو را به مسجد فرستادند، تا روی منبر و در بين مردم شروع به تحريك ضد امام موسی كنند تا او را وادار بخروج از مسجد نمايند!
امام موسی خواسته‏های خود را به شرح زير اعلام كرد:
1- ختم خونريزی و قبول آتش‏بس از طرف همة نيروها
2- قبول «حكومت مصغره» بدون احزاب چپ و راست
3- ايجاد يك كميتة تحقيق برای بررسی جنايات مجرمان و كيفر آنها
4- ايجاد يك كميتة تحقيق برای بررسی خسارات وارده به مردم و جبران آنها
5- ايجاد يك كميته تحقيق برای بررسی درخواست‏های محرومين
و افزود كه تا تحقق اين خواست‏ها از اعتصاب غذا دست نخواهد كشيد. گروه‏های كثيری از مردم به مسجد آمدند و در اعتصاب غذا شركت كردند و هزاران نفر از بعلبك و جنوب لبنان نيز به سوی بيروت به حركت درآمدند. سلطه‏گران خرابكاری مي‏كردند و از آنجا كه تجمع مردم را در مسجد، در اطراف امام موسی، به مصلحت خود نمي‏ديدند، فروش بنزين را از بنزين‏فروشي‏ها قطع كردند، تا كسی نتواند از خارج به بيرو بيايد. در راديو نيز مرتباً اعلام مي‏شد كه خيابان‏ها دراختيار تيراندازان است و هر كس از خانه خارج شود، مرگ برای او حتمی است. ولی با تمام اين احوال هزاران نفر مسجد آمدند و پشتيبانی بي‏دريغ خود را از امام موسی و برنامه‏های او اعلام داشتند.
مسيحيت نيز به حركت درآمد، روز بعد از اعتصاب غذا، «داشناك ارمني»، كه قبلاً طرفدار «كتائب» بود، پشتيبانی خود را از «حكومت مصغره» پيشنهادی امام موسی اعلام كرد. روز دوم بعضی از روحانيون مسيحی در كليساهای خود اعتصاب غذا كردند و بعضی از مسلمانان نيز به آنها پيوستند. روز سوم عده‏ای از بزرگان مسيحی به مسجد آمدند و اعلام پشتيبانی كردند و حتی بعضی در اعتصاب غذا شركت نمودند. امام موسی كه جسماً در اثر اعتصاب ضعيف شده بود، به سختی خود را مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانست حركت كند. شور و هيجانی همة لبنان را فراگرفت، مردم دسته‏دسته، زير آتش گلوله‏ها به مسجد مي‏آمدند و اعلام وفاداری مي‏كردند. بزرگان لبنان و سياستمداران و روحانيون از همة گروه‏ها نيز به مسجد آمدند و اعلام پشتيبانی كردند. «مفتی حسن‏خالد» رهبر دينی سني‏ها و عدة زيادی از رهبران مسيحی و ياسرعرفات و عده‏ای از مسئولان مقاومت و حتی وزير امور خارجة سوريه، همه برای اعلام طرفداری، به ديدار امام موسی به مسجد آمدند. در تمام اين مدت تيراندازی و خونريزی كم و بيش ادامه داشت و حتی حزب كمونيست لبنان كه درحوالی مسجد موضع گرفته بودند، بدون دليل، گاه و بي‏گاه تيراندازی مي‏كردند. (اغلب هنگام سخنرانی امام موسی در مسجد، تا كسی صدای او را نشود) «كتائب» نيز خمپاره‏های خود را به طرف مسجد نشانه‏گيری كرد و دو راكت در فاصلة نزديك به دو طرف مسجد فرود آمد و مسجد را لرزاند.

احزاب چپ تحريك مي‏كردند و به اما هجوم مي‏آوردند كه تو شعار «السِّلاحُ زينهُ‏الرِجال» را داده‏ای. پس چرا نمي‏جنگي؟ امام در جواب مي‏گفت كه جوانان «حركت» همه جا در جلوی ديگران، در اولين سنگر جلوی دشمن قرار دارند، ولی برای دفاع از مناطق خود، نه برای تحريك و انفجار. چون اين انفجار و اين جنگ ساخته و پرداخته استعمار و اسرائيل است و ما نمي‏خواهيم آلت دست آنها باشيم. دامنة اعتراض به خونريزی بالا گرفت و «كتائب» احساس كرد كه نيروهای مسيحی يكی بعد از ديگری از صفوف او خارج مي‏شوند و «كتائب» منفرد شده است و هر روز كه بدين منوال بگذرد، خشم مسيحيت را زيادتر عليه خود برمي‏انگيزاند، لذا تسليم نظرات امام موسی شد و آتش‏بس را پذيرفت، و به «حكومت مصغره» بدون «كتائب» تن در داد.
«رشيد كرامي» داوطلب نخست‏وزيری از طرف مسلمانان بود. گرچه احزاب چپ و «جنبلاط» با او مخالف بودند، ولی او از پشتيبانی امام موسی و ياسرعرفات برخوردار بود. رئيس‏جمهور «فرنجيه» با «رشيد كرامي» دشمنی قديمی داشت و به هر قيمتی بود مي‏خواست از نخست‏وزيری او ممانعت كند. ولی در اثر فشار روزافزون مردم و تسليم «كتائب» او نيز تسليم شد و «رشيد كرامي» روز چهارم اعتصاب غذا به نخست‏وزيری رسيد و شهر بيروت در سكوت و آرامش فرو رفت.
«رشيد كراني» و ياسرعرفات و «خدام» (وزيرامور خارجة سوريه كه برای اتمام جنگ از طرف حافظ‏اسد به بيروت آمده بود)، همه به امام موسی تكليف كردند كه دست از اعتصاب غذا بردارد و تحقق بقية خواسته‏های او را ضمانت كردند.



 بعلبك در آتش توطئه

از روز دوم اعتصاب غذا، بعلبك دستخوش هيجان و اعتراض شديد بود. شيعيان بعلبك كه عموماً كشاورزان و دهقانان و كارگران بوده و از سر سخت‏ترين جنگندگان و مهمترين طرفداران امام موسی به شمار مي‏رفتند و اعتصاب غذای رهبر مذهبی آنها برايشان غيرقابل تحمل بود، در تب و تابی انقلابی مي‏سوختند. روز سوم رزمندگان بعلبك و «هرمل» به ساختمان‏های دولتی و دارالحكومه و مراكز پليس حمله مسلحانه كردند و همة آن مواضع را تسخير و اعلام داشتند كه در صورت ادامة اعتصاب غذا، مسلحانه به بيروت خواهند آمد.هيأت حاكمة لبنان از قدرت بعلبك مي‏ترسيد و از اينكه بعلبك بي‏چون و چرا و سرسختانه از امام موسی طرفداری مي‏كند بيمناك بود. لذا در آن روزهای بحرانی، توطئه‏های زيادی در بعلبك انجام گرفت، تا اين سنگر قوی و مبارز را از صحنه معركه دورنگاهدارد. يكی از توطئه‏ها ايجاد جنگ وجدال داخلی بين بعضی از خانواده‏های بزرگ و با نفوذ بعلبك بود كه به جان هم افتادند و ديگری هجومی بود كه به بعضی از قريه‏های مسيحي‏نشين بعلبك صورت گرفت و عده‏ای مسيحی كشته شدند، تا جنگ‏های مذهبی را توسعه دهند و بخصوص خشونت مسلمانان برضد مسيحيان را بهانه كرده، با كمك قدرت‏های خارجی دست به قتل‏عام مسلمانان بزنند.امام موسی پس از ايجاد «حكومت مصغره» و آتش‏بس، ‌برای پايان دادن به اغتشاشات بعلبك، فوراً اعتصاب غذا را خاتمه داده، رهسپار بعلبك شد و در پی يك سلسله فعاليت‏های پيگيرانه غائلة بعلبك را پايان داد.

 

انفجار در اردوگاه بعلبك


امام موسی پس از چهار روزگار مستمر، بعلبك را آرام كرد، ولی در روز چهارم حادثه‏ای دردناك اتفاق افتاد كه تمام لبنان را تكان داد و مسير قسمتی مهم از تاريخ معاصر را عوض كرد و آن انفجاری بود كه در اردوگاه جوانان «حركه‏المحرومين» در بعلبك اتفاق افتاد. هنگامی كه معلم بزرگ فلسطينی مشغول تعليم موادمنفجره بود و مين ضدتانك را شرح مي‏داد -بر اثر يك اتفاق غيرمترقبه- مين در دستش منفجر شده و 27 نفر از بهترين كاردها و جوانان جنگندة شيعه شهيد شدند و بيش از 50 نفر به سختی مجروح گشتند. خبر انفجار فوراً در سرتاسر لبنان منتشر شد و همة اخبار ديگر را تحت‏الشعاع قرار داد.مسيحي‏های دست راستی لبنان و بخصوص «كتائب»،‌ بر ضد امام موسی و «حركه‏المحرومين» به كار افتادند و حملات همه‏جانبة شديدی آغاز شد. امام موسی تا پيش از انفجار «رجل صلح» و «نمايندة‌مسيح» و مورد قبول همة نيروها بود، بخصوص مسيحيان امام موسی را دوست مي‏داشتند تا وطن آنها را استقرار دهد و صلح و آرامش برقرار كند؛ زيرا درنظر آنان امام موسی تنها كسی بود كه مي‏توانست صلح و آرامش برقرار كند و جان كسی را به خطر نيندازد و مدافع حيات و هستی آنها باشد. ولی وجود سازمان سياسی و نظامی برای شيعيان، زنگ خطری بزرگ بود كه مسيحيان و «كتائب» را دچار ترس و وحشت مي‏كرد،‌ بخصوص مي‏دانستند كه اگر همة نيروهای شيعه كه فعلاً در احزاب مختلف و تحت رهبری اشخاص متفاوت فعاليت مي‏كنند، در يك سازمان واحد جمع شوند. قدرتی بزرگ و غيرقابل تحمل به وجود خواهند آورد.
البته امام موسی «رجل صلح و آرامش» بود، ولی نمي‏توانست فراموش كند كه نمايندة محرومين و شيعيان لبنان نيز هست و در قبال آنها مسئوليتی بزرگ دارد و اگر عدالت اجتماعی برای همة محرومين با وسايل مسالمت‏آميز امكان‏پذير نشد، بايد با زور و قدرت حقوق از دست رفته محرومين را مطالبه كرد و بخصوص در وضع خاص لبنان، كه هر حزب و دسته‏ای برای خود قدرت نظامی و ميليشيا دارد، بقای طايفة شيعه و دفاع از حقوق آنان نيز احتياج به يك سازما ننظامی قوی دارد.

 

 

اعلام رسمی سازمان نظامی «امل»


انتشار خبر انفجار در بعلبك سبب شد كه امام موسی وجود سازمان نظامی «حركه‏المحرومين» را اعلام كند.{6ژوئيه1975} بنابراين سازمان «امل»، كه حروفش از سه كلمة «افواج- مقاومه- لبنانيه» گرفته شده بود، به عنوان جناح نظامی «حركه‏المحرومين» علنی شد. سازمان نظامی شيعيان دو سالی بود كه وجود داشت و فعاليت مي‏كرد و برای تربيت جوانان از اردوگاه تعليماتی بعلبك استفاده مي‏نمود و حتی در بعضی از عمليات نظامی شركت مي‏كرد، ولی تا آن موقع مخفی بود و دليلی نمي‏ديد كه نيروهای خود را برملا كند. تعليمات نظامی «حركت» در اردوگاه‏های دوردست،‌ بخصوص در بعلبك انجام مي‏گرفت و استادان و افسران «فتح»، ‌مأمور تربيت نظامی جوانان بودند. در اين اردوگاه‏ها آشنايی با همه نوع اسلحه سبك و سنگين و همچنين جنگ‏های خيابانی و زد و خوردهای تن به تن و تاكتيك مبارزات انقلابی تعليم داده مي‏شد. علاوه بر امور نظامی، تا حد امكان و ضرورت تربيت فكری ايدئولوژيك نيز انجام مي‏گرفت و اردوگاه نظامی به كارخانه «صناعه‏الانسان، يا انسان‏سازي» معروف شده بود و تغييرات كيفی در روحيه و اخلاق جوانان قبل و بعد از خروج از اردوگاه به خوبی مشهود بود.
نكتة جالب و مهم اين است كه تقريباً همة ‌جنگندگان مسلمان در لبنان همان شيعيان هستند. تقريباً همة جنگندگان احزاب چپ، حتی حزب كمونيست و حزب تقدم اشتراكی «جنبلاط» و حتی گروه‏های مسلح سياستمداران سنی، از جوانان شيعه هستند. روح شجاعت و جنگجويی در شيعيان لبنان به شدت وجود دارد. اين امر از يك نظر مربوط به مبانی فكری و دينی و تاريخی واز نظر ديگر مربوط به محروميت بيش از حد آنهاست. به اين معنی كه يك جوان جنگجوی شيعه چيزی جز جان خود ندارد كه از دست بدهد، بنابراين در صحنة نبرد از هيچ‏چيز نمي‏ترسد، درحاليكه مسيحيان و ديگران هر كی منافعی دارند و مي‏جنگند تا منافع موجود خود را حفظ كنند و از مرگ و شهادت مي‏گريزند.

 

چگونگی سقوط تل زعتر


دوران جنگ‏های داخلی لبنان دارای سه دوره مختلف است:
«تل‏زعتر» و «نبعه» و مواضع زياد ديگری، در دوره دوم جنگ، در ظلمت اختلاف و دشمنی بين مسلمان‏ها به دست دشمن افتاد.
در دوره اول جنگ، «تل‏رعتر» بارها توسط نيروهای دشمن محاصره شد، اما هر بار توپخانه سوريه در بيروت بشدت مواضع تجمع نيروهای فالانژ را مي‏كوبيد و از حمله آنها به «تل‏زعتر» جلوگيری مي‏كرد.
اما در دوره دوم جنگ، بعد از اختلافات بين سوريه و مقاومت فلسطين، دولت‏های عربی در دمشق كنگره‏ای تشكيل دادند و از سوريه خواستند كه نيروهای خود را از بيروت خارج كند و بكلی از قلمرو نيروهای فلسطينی در گردد، تا امكان درگيری بين آنها به وجود نيايد. لذا نيروهای سوريه بيروت را ترك گفتند و به كوه‏های «بِحَمْدون» و «صوفْر» رفتند كه در 25 كيلومتری شرق بيروت، در «جَبَ لبنان» قرار داشت. «جَلّود» نخست‏وزير ليبی نيز در بين نمايندگان عرب اصرار داشت كه سوريه از صحنه جنگ خارح شود. شخصيت‏ها و احزاب چپ ديگر، حتی خواستار اخراج كلی سوريه از لبنان بودند. در تاريخ 23/6/1976 در همان روزی كه نيروهای سوريه بيروت را ترك گفتند، نيروهای فالانژيست موقع را مغتنم شمرده به «تل‏زعتر» حمله بردند. توپخانه سنگين فالانژها در هر دقيقه به طور متوسط سه گلوله توپ بر «تل‏زعتر» مي‏انداخت و تانك‏ها و زره‏پوش‏های آنان نيز در اين محاصره شركت داشتند. حتی راكت‏های زمين به زمين ساخت اسرائيل كه توسط افسران اسرائيلی شليك مي‏شد، مواضع فلسطيني‏ها را در «تل‏زعتر» بشدت مي‏كوبيد.
روزهای پيش از خروج سوريه از بيروت، هنگامی كه «كتائب» به «تل‏زعتر» حمله مي‏كرد، توپخانه سنگين سوريه آنان را به عقب‏ مي‏راند و آتش توپخانه آنها را خاموش مي‏ساخت و از «تل‏زعتر» دفاع مي‏كرد، ولی پس از خروج سوريه از بيروت، اين دفاع سنگين توپخانه قطع شد و آنها توانستند بخوبی «تل‏زعتر» را بكوبند و سپس آن را محاصره كامل كنند.
وقتی «تل‏زعتر» در خطر سقوط قرار داشت، مقاومت فلسطين تصميم گرفت از راه «مُونْتِه وِردْي» (كوهی در پشت تل‏زعتر) راهی به «تل‏زعتر» باز كند و «تل‏زعتر» را از اين راه نجات بخشد. از سازمان «امل» نيز دعوت به همكاری شد و ما دوازده جنگنده ماهر و ورزيده خود را همراه سربازان «فتح» فرستاديم و اينها مدت‏ها در «مونته‏وردي» جنگيدند و شش نفر آنها بسختی مجروح شدند و به بيمارستان رفتند. خاطرات اين جوانان در جنگ‏های سخت «مونته‏وردي» يكی از قهرماني‏های بزرگ جنگ‏های لبنان به شمار مي‏رود، نبردهايی كه موی بر بدن آدمی راست مي‏كند. ولی به هر حال قادر به شكستن محاصره نشدند

 

شرح فاجعه سقوط


در تاريخ 30/6/1976، يعنی يك هفته پس از شروع نبرد، «جِسْرِالباشا» كه يك اردوگاه فلسطينی نزديك «تل‏زعتر» بود، سقوط كرد. در مدت سه ساعت، حدود 3000 راكت بر اين منطقه شليك كرده بودند.
در همين هنگام نيروهای دشمن به «تل‏مير» كه در بالای تل‏زعتر قرار گرفته است، حمله كردند و آن را به تصرف خود درآوردند. تيراندازان معروف كتائبی، از بالای اين تپه هر جنبنده‏ای را در داخل «تل‏زعتر» هدف قرار مي‏دادند و ديگر كسی نمي‏توانست در وسط شهر را برود.
آب شهر قطع شده بود و رزمندگان برای يافتن آب به چشمه‏ای در خارج شهر مي‏رفتند و چه بسا كشته مي‏شدند. به طوری كه معروف بود كه مشت آب از يك مشت خون گران قيمت‏تر بود. نان و آذوقه نيز وجود نداشت، تنها انباری از عدس به دست رزمندگان افتاده بود و از آن سد جوع مي‏كردند.اسلحه و مهمات مدافعان نيز به پايان رسيده بود و كسی نمي‏توانست از خارج به آنها كمكی برساند. رزمندگان نيز به سرعت تحليل مي‏رفتند و در روزهای آخرين تنها پانصد رزمنده فلسطينی در «تل‏زعتر» باقی مانده بود. سرانجام پس از 52 روز مقاومت و دفاع جانانه در برابر هفتاد بار هجوم دشمن، در روز جمعه 13/8/1976 «تل‏زعتر» سقوط كرد.
دو روز پيش از سقوط، سازمان‏های فلسطينی «تل‏زعتر» و توسط صليب‏سرخ بين‏المللی با «كتائب» تماس گرفتند و خواستار تسليم شدند، ولی جواب مناسبی داده نشد.
رزمندگان فلسطينی در شب چهارشنبه 11/8/1976 به منطقه «منصوريه» حمله بردند تا حلقه محاصره دشمن را پاره كنند و از «تل‏زعتر» خارج شوند، اما با مقاومت شددی «كتائب» روبرو شدند و به «تل‏زعتر» بازگشتند.
آنگاه در نيمه‏شب پنج‏شنبه 12/8/1976 با يك تصميم همگانی در تاريكی شب پانصد رزمنده ياقيمانده فلسطينی حلقه محاصره دشمن را شكافتند و به كوه‏های «موُنْته‏وِرْدي» شمال‏شرقی «تل‏زعتر» پناه بردند، و مدت چهار روز در كوه‏ها و دره‏های اطراف منطقه پياده‏روی مي‏كردند تا خود را به بيروت رساندند، در اين خروج بزرگ و درگيري‏های اطراف آن حدود سيصد نفر از ضانصد رزمنده فلسطينی به شهادت رسيدند.
پس از خروج رزمندگان فلسطينی در نيمه‏شب و ‌عملاً «تل‏زعتر» بي‏دفاع ماند و تنها زن‏ها و بچه‏ها و پيرها و غيررزمنده‏ها در شهر مانده بودند و از خروج رزمندگان خبر نداشتند.
روز بعد، جمعه 13/8/1976 نيروهای دشمن به شهر بي‏دفاع «تل‏زعتر» هجوم بردند و عده زيادی را قتل‏عام كردند، كه مورد اعتراض مجامع انسانی و شخصيت‏های بزرگ قرار گرفت،‌ تا سرانجام رهبران «كتائب» زير فشار افكار عمومی مانع ادامه قتل‏عام مردم شدند و دوازده هزار نفر از بازماندگان «تل‏زعتر» را با ماشين‏های صليب‏سرخ و ارتش و غيره به بيروت بردند…
«تل‏زعتر» اين چنين سقوط كرد…

 

 

فصل ٩-موضع شيعيان (امام موسي‏صدر و امل) در طول جنگ

 

درگيری با احزاب چپ

حمله به شهر انصار

حادثة قبريخا

توطئه ترور امام موسي‏صدردورة سوم جنگ

پايان دورة دوم و آغاز دورة سوم جنگ

صلح مجدد با سوريه

چرا معذرت نمي‏خواهد

 

 

درگيری با احزاب چپ

 دورة دوم جنگ درحالی شروع شد كه مسلمان‏ها متفرق و متشتت شده و همه نيروهای خود را صرف كوبيدن يكديگر كرده بودند. دشمن نيز از اين فرصت استفاده كرده، مسلمان‏ها را شكست داد و پايگاه‏های بزرگی مانند «تل‏زعتر» و «نبعه» به سقوط كشانده شدند.
اين دوره جنگ نيز يك توطئه صهيونيستی بود كه به دست مسلمان‏ها انجام شد. تنها كسی كه حقيقت تلخ برادركشی را به عيان ديد و شجاعانه عليه اين اختلافات داخلی قيام كرد، شخص امام موسي‏صدر بود كه موضعی بي‏نظير گرفت! موضعی كه هيچ‏كس، جز شيعه علي(ع) و جز كسی كه خود را آماده شهادت كرده باشد، قادر به گرفتن آن نبود.
احزاب چپ لبنان حافظ‏اسد را نوكر اسرائيل مي‏خواندند و كشتن سربازان سوری را مهم‏تر از كشتن يك اسرائيلی مي‏دانستند، حتی پای سربازان سوری را به ماشين بستند و در خيابان‏ها كشاندند تا تكه‏تكه شدند.
ولی موضع امام موسی اين بود كه هر نوع انفجاری بين مقاومت فلسطين و سوريه خيانتی است بزرگ و به هر وسيله ممكن بايد جلوی انفجار را گرفت. يعنی درحالی كه چپي‏ها و «جنبلاط» و طرفدارانش شعارهای تند و به ظاهر انقلابی مي‏دادند، كه هر كس با سوريه جنگ نكند خائن است، امام موسی شعار مي‏داد: «هر كس به اين آتش دامن بزند خائن است.» يعنی چپي‏ها در اين توطئه خائنند.درگيری با احزاب چپ
اينجا بود كه درگيري‏های زيادی بين چپي‏ها و سازمان «امل» به وقوع پيوست. نيروهای چپ به مدرسه «جبل‏عامل» در جنوب لبنان حمله كردند، در ساير شهرها حملات زياد و تصفيه‏ها و درگيري‏های شديدی، انجام دادند كه مقداری از آنها را ذكر كردم و برای مثال نمونه‏هايی ديگر را شاهد مي‏آورم.
اصولاً اين حمله‏ ها از مدت‏ها پيش شروع شده بود. هرچند كه «حركت محرومين» و «حركت امل» با سازمان فتح «تنسيق» داشت و در سطوح بالا دائماً مقاومت فلسطين از امام موسي‏صدر كمك مي‏گرفت و امام موسی بزرگترين و صميمي‏ترين پشتيبان آنها بود. حتی «حركت امل» با احزاب چپ كه در مقابل «كتائب» مي‏جنگيدند، نيز همكاری داشت و تقريباً برای مدت يك‏سال در جلسات احزاب چپ، با حضور مقاومت فلسطينی فتح، شركت مي‏كرد. ما همه دشمني‏ها و خرابكاري‏های احزاب چپ را ناديده مي‏گرفتيم، تا صف اسلامی متحد بماند و اتهام انشقاق و تفرقه به شيعه‏ها بسته نشود... تا روزی كه احزاب چپ به رهبری «جنبلاط» اعلام «اداره محلي» كردند، كه يك نوع حكومت داخلی بود و آنها به قول خودشان در سرزمين‏های آزاد شده لبنان ايجاد حكومت ملی كردند و اين امور خود شروع تقسيم لبنان بود.(1) مسيحيان تندرو و نيز در محل خود اعلام حكومت ملی كردند و چپ تندرو نيز همان نقشه را پياده كرد، يعنی هر دو از آبشخوری آب مي‏خوردند كه به تقسيم لبنان مي‏انجاميد. در تقسيم لبنان، اسرائيلی جديد در شمال به وجود مي‏آمد كه پشتوانه آن مسيحيان جهان بودند و در جنوب حكومت چپ زيرنظر روسيه شوروی ايجاد شد كه از نظر ماهيت استعماری، نظير حكومت مارونی شمال بود. در اين زمان احتمال زيادی مي‏رفت كه اسرائيل حمله كند و اصولاً جنوب را بگيرد و منطقه‏ای كه متعلق به شيعيان بود، زير سلطه اسرائيل، ‌يا سلطه روسيه درآيد... به همين علت امام موسی مخالف تقسيم لبنان بود ولی هرچه اعتراض كرد به جايی نرسيد. ناگزير فرمان داد تا نمايندة «حركت» از شركت در جلسات احزاب خودداری كند و اين، ابتدای هجوم و حمله چپ (قبل از ورود ارتش سوريه و سقوط «نبعه») بود.
مقاومت فلسطينی فتح با تقسيم لبنان مخالف بود؛ زيرا در صورت تقسيم، اسرائيلی به جنوب حمله مي‏كرد و مقاومت را نابود مي‏ساخت… بدين‏جهت مقاومت فلسطينی فتح به آنها اعتراض كرد، ولی به جايی نرسيد… حتی ارتش لبنان عربی به اداره محلی احزاب اعتراض كرد ولی مؤثر نيفتاد. «جنبلاط» برای خود ارتش ملی تشكيل داد. برای اداره شهرها «اَمنِْ‏شَعْبي» بوجود آورد، كه كارشان ارعاب و سرقت و ارتكاب اعمال خلاف ناموسی بود… و برای اداره كلی مملكت يك «مكتب سياسي» از نمايندگان احزاب چپ ايجاد شد كه به فكر و سليقه خود قانون وضع كرده و اجرا مي‏كرد. يكباره بنزين، برق، نان، آب، راه‏ها، تلفن … و همه‏چيز مردم به دست «جنبلاط» و احزاب چپ افتاد. هر كس طرفدار حزب نبود، نان نمي‏گرفت، بنزين به او داده نمي‏شد و از حقوق مردمی محروم بود. يكباره بنزين از 5/7 ليره به 150 و يا 200 ليره رسی، نان بكلی ناياب شد. امنيت بكلی از ميان رفت، ناموس مردم به سادگی مورد تعرض قرار گرفت، جان مردم همچون مگس بي‏ارزش شد و اموال مردم برای احزاب مباح گرديد… جهنمی پديد آمد كه در تاريخ سابقه ندارد. آنان فكر كردند كه به راستی پيروز شده‏اند و امر بر همه آنها مشتبه شد كه كار تمام شده‏ است. لذا دست به تصفيه مخالفان خود زدند. مخالفان منحصر به فرد احزاب، امام موسی و «حركت محرومين» بودند. هر جوانی از حركت «امل يا محرومين» در خيابان ديده مي‏شد فوراً به رگبار گلوله بسته مي‏شد، شب‏ها به خانه‏های جوانان «حركت» هجوم مي‏بردند، مي‏زدند، و مي‏دزديدند و آنها را به زندان مي‏فرستادند. البته كادرهای فعال «حركت» گرختند؛ زيرا قتل آنها حتمی بود، سخن از مردم عادی و طرفداران ساده «حركت محرومين» است. در شهر «ديرزهراني» هنگامی كه (در رمضان) 25 نفر از جوانان مؤمن، از مسجد بازمي‏گشتند، «امن شعبي» كه اكثرشان كمونيست بودند آنها را گرفتند و زدند و مجروح كردند و زندانی كردند، كه شش نفر از آنها چند روز در بيمارستان خوابيدند. در نزديكی «زبدين» از سمت «نبطيه»، كمونيست‏ها به جوانان مؤمن حمله كردند، پنج نفر را گرفتند و به قصد كشت زدند و زندانی كردند، تنها به جرم آنكه نماز مي‏خواندند... در «نبطيه» شعر معروف چپي‏ها، مكرراً به مؤمنين حمله شد، هر كسی كه به مسجد مي‏رفت مشكوك به شمار آمده، گرفتار مي‏شد و كتك مي‏خورد و به زندان مي‏افتاد. اگر بخواهم از جنايات احزاب چپ مثال بياورم، بايد تاريخ روزانه اين يك ساله دوره جنگ لبنان را بازگو كنم...، جنايت و رذالت و پستی و خيانتی كه در تاريخ بي‏نظير است.
متأسفانه جناح چپ مقاومت فتح در جنوب نيز با احزاب همكاری مي‏كرد. اين احزاب از اسلحه مقاومت و قداست سوء استفاده مي‏كردند و مردم را مي‏كوبيدند. اگر احزاب تنها بودند و مقاومت داخلی دخالتی نمي‏كرد، در عرض چند روز از طرف جوانان «حركت» نابود مي‏شدند. در هر روستايی، اگر دو نفر كمونيست بود، اقلاً پنجاه نفر عضو فعال «حركت محرومين» و «حركت امل» وجود داشت. اما امام موسي‏صدر فرمان داده بود كه به سوی مقاومت و فتح اسلحه نكشيم، ولی اين احزاب با اسلحه مقاومت ما را مي‏زدند، اما ما بايد سكوت مي‏كرديم، مي‏مرديم و دست به اسلحه نمي‏برديم.
 

 

حمله به شهر انصار

شهر «انصار» در منطقه «نبطيه» قرار دارد و مركز قدرت حزب كمونيست بوده و حداقل هفتاد مسلح در آن وجود داشت و ما فقط شانزده قطعه اسلحه داشتيم و جوانان ماه‏ها در مقابل فشارهای سياسی و نظامی و روانی حزب كمونيست و احزاب ديگر مقاومت مي‏كردند. سرانجام مسئول مقاومت فلسطينی فتح در «نبطيه» به نام «سعيد» كه كمونيست است، مسئول نظامی «حركت امل» در «انصار» را خواست.
مسئول نظامی به دليل همكاری بين ما و فتح، الزاماً به «نبطيه» مركز فتح رفت، تا «سعيد» را ببيند، اما اين خدعه‏ای بود، تا او را بازداشت كنند و از بازگشت او به «انصار» جلوگيری كنند. در همان وقت سيصد جنگنده حزب كمونيست و احزاب و سازمان‏های افراطی چپ به شهر «انصار» حمله كردند. عده‏ای از جوانان «حركت» ابتدا مقاومت كردند و سه نفر از كمونيست‏ها به خاك افتادند، ولی مهاجمان خانه مدافعان را با توپ 75 و آرپي‏جی منفجر كرده و با دوشكا مقاومت آنان را درهم شكستند. لذا جوانان «حركت» پناه بردند. مهاجمان خانه‏های «حركت» را غارت كردند. پس از غارت خانه مسئول حركت و سرقت دو كاميون باری، پدر پير 65 ساله‏اش را به شدت كتك زدند و خواستند او را تيرباران كنند، ولی زن‏ها و بچه‏ها خود را روی بدن او انداخته و از قتل او جلوگيری كردند. اين مردپير چندين روز در اثر جراحات وارده بر سرش، در بيمارستان خوابيد. مهاجمان به خانه شخصی ديگر به نام «ظاهر» حمله كردند، ولی او را نيافتند، لذا زن او را در مقابل سيزده فرزندش كشتند. روحانی روستا به نام «مصري» سراسيمه به خيابان دويد و فرياد اعتراض برداشت. او را نيز به مسلسل بستند و هشت گلوله عبا و لباسش را سوراخ كرد، ولی او معجزه‏آسا نجات يافت. مهاجمان سه نفر را دستگير كرده و از شهر خارج شدند. بعد با ديگر احزاب چپ در حسينيه «انصار» تشكيل جلسه داده، بيانيه‏ای صادر كردند و خواستار شدند:
1- بايد اعضای «حركت محرومين» اعلاميه‏ای برضد امام موسی صادر كرده و از او دوری بجويند.
2- همه اسلحه خود را تحويل احزاب دهند.
3- در صف احزاب به «جبل» رفته، عليه سوريه بجنگند... والاّ زن و بچه آنها نابود خواهند شد!!!.
اين دو اولتيماتوم عجيب به دست ما رسيد. من همراه با عده‏ای از مسئولان سازمان در شهر «خرائب» اجتماع كرديم، تا جواب اولتيماتوم را تهيه كنيم، آراء متفاوت بود، ولی ترس و وحشتی بي‏نظير بر همه مستولی شده بود. حتی چند نفری حاضر به نوشتن اعلاميه برضد امام موسی شدند.
اين لحظات حساس كه سرنوشت در آن معين مي‏شود، مسلماً برای همه افراد، در زمان‏های مختلف و موارد گوناگون پيش مي‏آيد و تصميم‏گرفتن كار سختی است... اما يك امر به آدمی كمك مي‏كند و آن گذشت از جان و قبول هر نوع فداكاری است. در ميان ترديد، ترس و وحشت بعشی از دوستان جواب من قاطع و سريع و صريح بود و آن پيروی از رسالت حسينی تا شهادت بود، كه از طرف همه پذيرفته شد. فوراً گروه‏های از جان گذشته برای حمله به «انصار» مهيا شدند. به سرعت دو ماشين از بهترين رزمندگان امل را تجهيز كردم و آنان با كمك رزمندگان شهر «انصار» به دور شهر رفتند و در تاريكی شب در شهر يك مانور دادند. نيروها چپ كه نمي‏توانستند تعداد اينها را بفهمند، از ترس از شهر گريختند و آن را تخليه كردند. سپس همراه با دو نفر از مسئولان در همان نيمه‏شب، برای اتمام حجت به سراغ «ابوموسي»، فرمانده فتح در جنوب لبنان رفتيم كه با عده‏ای از فراندهان فتح جلسه داشتند. بعد از اطلاع از حمله به «انصار» و صدور التيماتوم از طرف احزاب، متوجه شديم كه او از همه‏چيز آگاه است و حتی با رضايت او همه كارها انجام شده است. او با كمال بي‏مروتی گفت: «اگر مي‏خواهيد زنده بمانيد، بايد اعلاميه‏ای برضد امام موسي‏صدر بدهيد و با احزاب همكاری كنيد...
تصور كنيد كه «ابوموسي» فرمانده كل نيروهای مقاومت فلسطينی در جنوب لبنان، كه بزرگترين و قوي‏ترين و مؤثرترين فرمانده فلسطينی بود (زيرا تمركز قدرت نيروهای مقاومت همه در جنوب لبنان است) به علاوه فرماندهی همة نيروهای احزاب و سازمان‏های چپ را نيز به عهده داشت، خود قوي‏ترين جبار جنوب لبنان به حساب مي‏آمد. او نمايندة «ابوصالح» كمونيست، عضو كميتة مركزی مقاومت فلسطينی فتح بود. اين ابوموسی با همه قدرتش مي‏خواست امام موسی را بكوبد و جوانان «حركت محرومين» را از او جدا كند و كسانی را كه در عقيده خود پابرجا هستند، نابود سازد... همين «ابوموسي» بود كه در «صور»، در مقرّ امام صدر به عمامه و منبر و عبای امام موسی ناسزا گفت و باب حمله به او را باز كرد...من كه فكر مي‏كردم آخرين لحظات عمر خود را مي‏گذرانم صلاح ندانستم در مقابل اين جبار سكوت كنم. مناقشه‏ای شديد و غيرمترقبه درگرفت و او تعجب مي‏كرد كه چگونه ممكن است با همة اين فشارها و خطرها من اين‏چنين بي‏مهابا با او حرف بزنم. به او عتاب كردم كه: «چگونه به خود اجازه مي‏دهی كه برضد رهبری خود (ابوعمار وابوجهاد) عمل كني؟ درحالی كه بين امام موسی و رهبری مقاومت؛ ابوعمار و ابوجهاد .... همفكری كامل برقرار است؟ تو در جنوب برضد امام صدرتحريك مي‏كنی و اوامر رهبر را زيرپای مي‏گذاري! ...» ديدم كه با خنده و مسخره از جواب مي‏گريزد. گفتم؛ «مگر ماه پيش نبود كه تو و مسئولان رده بالای مقاومت در جنوب، بر اثر فشار رهبری مقاومت نزد من آمديد و در اطاق من نشستيد و از گذشته عذر خواستيد و از طرف مقاومت، پيشنهاد همكاری و تنسيق كامل با ما را كرديد؟ ... چه شد كه دوباره به امام موسی حمله مي‏كنيد؟ و جوانان «حركت» را اينطور تحت فشار قرار مي‏دهيد؟» عاقبت با او اتمام حجت كردم و گفتم: «جنوب لبنان مخالف مقاومت فلسطينی بود و امام موسی در خلال چند سال كار طاقت‏فرسا و مداوم جنوب را طرفدار مقاومت كرد ... ولی حملات به امام صدر سبب خواهد شد كه جنوب لبنان تغيير رأی دهد ... و تو مسئول اين شكست هستی ....» با كمال غرور و مسخره گفت: «تو خيلی از امام حرف مي‏زنی. ما در هر روستايی دوازده امام خلق خواهيم كرد ....» اين غرورها و اين حقايق دردناك بزرگترين ضربه را به مقاومت فلسطينی زد، بطوری كه امروز لبناني‏ها غالباً از فلسطينی اكراه دارند. به هرحال مناقشه ما با ناراحتی و عصبانيت طرفين خاتمه يافت. بازهم برای اتمام حجت بيشتر، در ساعت سه بعد از نيمه شب به سراغ رهبری مقاومت (ابوعمار و اوجهاد) رفتم. ابوجهاد را در «كِيْفوُنْ» در اطاق عمليات يافتم كه در زير بمباران گلوله‏ها با همه افسران ارشد فتح جريان جنگ «جبل» را رهبری مي‏كرد. او ما را با گرمی زياد پذيرفت و از ماجرا باخبر شد و به شدت برآِفت و «ابوموسي» و «سعيد» و مسئولان جنوب را نفرين كرد. همان لحظه با همه مسئولان جنوب با بي‏سيم تماس گرفت و اوامر شديدی صادر كرد و برای «سعيد» فرمانده «نبطيه» نامه‏ای عتاب‏آميز توشت و او را مسئول همه تحريكات خواند ... با «جرج حبش» و «جرج حاوي» (رهبر كمونيست‏ها) و «احمد جبريل» و «نايف حواتمه» ... تماس گرفت، و از همه آنها خواستار شد كه تا ساعت هفت صبح همه نيروهای چپ از «انصار» خارج شوند ... با ابوعمار نيز تماس گرفت و جريان را بازگو كرد و گفت لازم است كه برای فشار بيشتر بر «ابوموسي» من نيز شخصاً با ابوعمار سخن بگويم، تا ابوعمار نيز فشار بيشتری بر «ابوموسي» وارد آورد ... سرانجام از «كيفون» به بيروت، مقر عمليات ابوعمار رفتم كه با افسران ديگری جلسه داشت ... اوامر اكيدی نيزاز طرف ابوعمار صادر شد، تا جلوی خرابكاری عناصر چپ گرفته شود ....
مي‏بينيم كه رهبری مقاومت سعی داشت كه جلوی چپ را بگيرد، ولی چپ از موقعيت بحرانی استفاده كرده و بر خر مراد سوار شده به خاطر ماركسيست‏ها و كمونسيت‏ها و برضد رهبری مقاومت دست به خرابكاری مي‏زد.

 

 حادثـه قبريخـا


نمونه‏ای ديگر را مثال مي‏زنم ... چندی پيش يكی از فرماندهان ماركسيست جنوب به نام «نور» كه فرمانده منطقه وسيعی است، تصميم گرفت در شهر «قبريخا» پايگاهی برای حزب (عمل شيوعي) كه يكی از شعبه‏های كمونيست‏ها است ايجاد كند. «قبريخا» يك شهر كوچك مذهبی است و جوانان «حركت محرومين» نيز در اين شهر قدرت زيادی دارند ... در مقابل، احزاب در اين شهر تقريباً صفرند.
مسئول «حركت» در شهر، به مسئول فتح گفت: «ما با شما تفاهم كامل داريم، اگر فتح مي‏خواهد مركزی در شهر بازكند، ما همه امكانات خود را در اختيار فتح مي‏گذاريم، ولی چه دليل دارد كه شما مي‏خواهيد برای حزب كمونيست در شهر مركز باز كنيد؟» «نور» با تأكيد مي‏گويد: «مي‏خواهم مركز اين جزب را باز كنم و هر اخلالی در شهر انجام شود، تو مسئول و محرك آنی …» تظاهرات زيادی در شهر برضد اين مركز برپا شد، كه حتی زن‏ها و بچه‏ها نيز در آن شركت داشتند. سرانجام نيروهای مسلح حزب «عمل شيوعي» دو تن از جوانان «حركت» را همراه اين مسئول گرفتند و زدند و در مركز زندانی كردند. شهر برآشفته شد و شيخ روحانی شهر شخصاً مسلسلی زير عبا گرفته و وارد مركز شده و مسلسل مي‏كشد و همه افراد مسلح حزبی را وادار به تسليم كرد و سه نفر جوان اسير را گرفته با خود بيرون برد … مردم شهر مركز را سنگسار كردند. حتی ارتش لبنان عربی اعلام كرد كه اين مركز را به توپ بست … و آنگاه رهبری مقاومت از اين افتضاح خبردار شده و دستور داد علي‏رغم ميل «نور» اين مركز بسته شود. اكنون اين شهر نه‏تنها احزاب را از خود مي‏راند، بلكه از فتح نيز چندان راضی نيست.
بزرگترين خطر چپ اين بود كه بر پشت مقاومت سوار شد و اسلحه مقاومت و قداست مقاومت را در راه مقاصد و اهداف حربی خود به كار انداخت و مقاومت فلسطينی را از مرتبه والای قداست به پايين كشيد و هم‏طراز احزاب و سازمان‏های ديگر كرد، كه هيچ آبرويی نداشتند و ندارند.
 

توطئه ترور امام موسي‏صدر


دشمن با بررسی توطئه‏هايی كه طرح‏ريزی كرده بود و نتايجی كه به دست آورد، احساس كرد مهمترين عامل بازدارنده و مقاوم در برابر آنها، در لبنان، امام موسی و جوانان «حركت» هستند. دشمنان مي‏ديدند كه با وجود امام موسي‏صدر و جوانانی اين‏چنين، قادر نيستند كه جنوب لبنان را بخورند، ‌لبنان را تقسيم كنند و به اهداف خود برسند. آنگاه توطئه‏ای بزرگ تكوين يافت و تصميم گرفتند كه اين مرد بزرگ را نابود كنند. چهار بار احزاب چپ و راست سعی كردند كه او را ترور كنند.يك نكته اساسی قابل توجه است و آن اينكه سابقاً احزاب چپ با امام موسی كاری نداشتند (مثل مسيحيان) اما پس از آنكه امام صدر دست به تشكيل سازمان زد و بخصوص بعد از آنكه جوانان را تشويق به عمليات نظامی و جنگی نمود، يكباره مخالفت شديد چپ و راست با شدت هرچه تمام‏تر شروع شد. آنان دريافتند كه موضوع امام موسی ديگر جدّی است. يك سازمان فكری و ايدئولوژيك عميق و با يك قدرت نظامی و جنگی مؤمن بكلی طومار حيات سياسی آنها را درهم خواهد پيچيد. لذا دشمنی و تهمت و اذيت و ترور ... شروع شد. پيش از انفجار اخير لبنان، در جلسه‏ای سرّی از كادرهای حزب كمونيست لبنان در «بنت‏جبيل» از امام موسی سخن به ميان مي‏آيد و مي‏گويند امام موسی برای حزب ما خطرناك‏تر از اسرائيل است و بايد تصفيه شود. اما الان موقع آن نيست. بايد منتظر فرصت باشيم و در اولين فرت او را نابود كنيم ... اين فرصت ناميمون به دست آمد و بارها به حيات امام موسی حمله شد .. و تنها خواست خدا بود كه او را نگاهدارد.
بسيار تعجب‏آور است، يك‏بار چند جوان شيعه- از همان جوانان شيعی كه همچنان در «جبهه شعيبه» و در احزاب كمونيستی باقی بودند- را فريب داده و اين جوانان شيعه را فرستادند كه امام موسی ‏صدر را بكشند. اين جوانان با آرپي‏جی و اسلحه سنگين بر سر راه امام موسي‏صدر كمين كردند، تا ماشين او را هدف قرار دهند. اما به خواست خدا، امام موسي‏صدر، مدتی زودتر از همان راه گذشته بود و آنها با وجود انتظار كشيدن زياد، ماشين او را نيافتند. اما در اين مدت تأخير، كه ساعت‏ها به طول انجاميد، اين جوانان شيعه با خود فكر مي‏كنند كه چه مي‏خواهند بكنند؟ چه كسی را مي‏خواهند بزنند؟ و چه كسی آنها را فرستاده است؟ مي‏دانيد چه كسی آنها را فرستاده بود؟ «جرج حبش»، يك كمونيست مسيحی يا يك مسيحی كمونيست، چند جوان شيعه را چنين اجير كرده بود،‌ تا بروند و امام خود را ترور كنند. رهبری كه اين همه كار كرده است، اين همه زحمت كشيده است. يكی از اين جوان‏ها منقلب مي‏شود كه اين چه كاری است كه ما مي‏كنيم؟ رهبر شيعه خودمان را، به خاطر يك مسيحی كمونسيت به دست خودمان بكشيم؟ چه منطقی اين را مي‏پذيرد؟ اين جوان منقلب مي‏شود و خود را به جوانان «امل» مي‏رساند و جريان را مي‏گويد. جوانان «امل» فوراً منطقه را محاصره مي‏كنند و هر چهار نفر را دستگير مي‏نمايند و آنها نيز اعتراف مي‏كنند كه در آنجا كمين كره بودند كه امام موسي‏صدر را بكشند. اينان چه كسانی بودند؟ از «جبهه شعبيه» به رهبری «جرج حبش».اينها همان كسانی هستند كه چريك‏های فدايی خلق را تعليم دادند. اينها همان كسانی هستند كه با چريك‏های فدايی خلق وحدت دارند، اشتراك دارند، همكاری نزديك دارند، همان جناياتی را كه اينان در ايران انجام مي‏دهند،‌ همان توطئه‏هايی را كه عليه انقلاب اسلامی ما برپا كرده‏اند، آنها نيز در آنجا عليه شيعيان و عليه مكتب و عليه ايدئولوژی راستين اسلام اجرا مي‏كنند.
اين چهار جوان دستگير شدند، آنها راپيش امام موسی بردند و امام موسی فرمان داد تا همه را آزاد كنند. زيرا او مي‏دانست كه اينها منحرف شده‏اند، مي‏دانست كه اينها بدبختانی هستند كه اسير و عبيد احزاب چپ واقع شده‏اند. يكی از اين جوانان آنقدر منقلب شد كه به سازمان «امل» پيوست و در منطقه «بنت‏جبيل» به فرماندهی برگزيده شد و در مدت زمانی كه در «بنت جبيل» با او بدوم، مي‏ديدم كه از روزگار گذشته خويش چقدر ناراحت بود و با چه شوقی و با چه هيجانی در سازمان «امل» مي‏جنگيد،‌ فداكاری مي‏كرد و چه مبارزه‏هايی عليه اسرائيل و عليه فالانژيست‏ها چه در جنوب لبنان و چه در نقاط ديگر توسط او انجام شده است.
عوامل استعمار چهار بار خواستند كه اين‏چنين امام موسی را ترور كنند،‌ اما نتوانستند،‌ تا بالاخره تصميم گرفتند كه او را بربايند.دولت ليبی دعوت‏نامه رسمی برای او فرستاد و امام موسی نيز با دوتن از همراهان خويش، «شيخ محمد يعقوب» و «عباس بدرالدين» رهسپار ليبی شدند و ديگر بازنگشتند و تاكنون نيز اثری از ايشان به دست نيامده است.

 

پايان دوره دوم و آغاز دوره سوم جنگ


دوره دوم جنگ توأم با درگيري‏های داخلی بين مسلمانان بود و مناطق مهمی همانند «تَلَّ زَعْتر»، «نَبَعِه»، «مَسْلَخْ»، «كَرَنْتينا»، «اردوگاه ضُبَيِّه»، «سِبْنَيه»، حی غورانه»، «جَسْرِپاشا» و ... سقوط كردند و به انفجار بين مقاومت فلسطين و سوريه نيز انجاميد. اين توطئه اسرائيلي- امريكايی در سه مرحله زير پياده شد:
الف- جنگ بين مسلمانان و مسيحی و قتل طرفين براساس شناسنامه (قتل عَلَي‏الْهُويّه). يعنی هر مسلمان به علت آنكه مسلمان است بايد به دست «كتائب» كشته شود و هر مسيحی نيز به جرم اينكه مسيحی است به دست مسلمان‏ها كشته شود. چه كشتارها! چه جنايت‏ها! چه تحريكات غيرانسانی، كه نتيجة آن وحدت همة مسيحيان با «كتائب» و قدرت يافتن «كتائب» بود.
ب- انفجار بين سوريه و مقاومت، كه بزرگترين جنايت و خيانت بود و به دست احزاب چپ در لبنان پياده شد.
ج- انفجار در جنوب لبنان، بين لبنانی و فلسطينی كه هنوز هم اين توطئه ادامه دارد، و با تلاش امام موسی و صبر و تحمل شيعيان تاكنون{سال 1976}به جايی نرسيده است.
در اين دوران، شرايط سختی پيش آمد. لحظاتی بود كه اميد به ادامة حيات و ادامة حركت بسيار ضعيف بود، امام موسي‏صدر از طرف احزاب چپ مهدورالدّم عنوان شد و چنان كه گفتم چهار بار به حيات او سوء قصد كردند.
در چنين وضع و شرايط سخت و خطرناكی، كه ايراد كلمه حق مساوی با مرگ بود، در مقطعی كه عدة زيادی از مسلمان‏ها از لبنان گريختند،‌ عده‏ای از بهترين فدائيان اسلام ايستادند و كلمة حق را با كمال شجاعت بر زبان راندند. شمع فروزانی شدند در اين شب ظلمانی و معياری بين حق و باطل.
آنگاه مردم؛ مردم لبنان، كسانی كه نظاره‏گر اين صحنه‏ها و اين معركه‏ها بودند، پس از مدتی حق را از باطل تشخيص دادند. يعنی اگر امام موسی نبود، و اگر «امل» نبود و نظريات و تئوري‏های چپی پيروز مي‏شد، امروز جنوب لبنانی وجود نداشت. چون معياری نبود كه حق و باطل را با آن بسنجند، همه تنها يك معيار در مقابل خود داشتند و آن معيار چپي‏ها بود. ولی معياری كه «امل» و «حركت محرومين» و امام موسی آن را ارائه داد، معياری بود كه با حقانيت خودش، سرانجام تمام احزاب چپ را شكست داد. امام موسی مي‏گفت: «در اين لحظات كه اسرائيل مي‏خواهد مسلمان‏ها را قلع و مع كند و در اين لحظات كه مسيحيت دارد ما را مي‏كوبد، هر نوع مسلمان‏كشی و هر نوع برادركشی خيانتی است بزرگ به امت عربی و بايد جلويش گرفه شود.» او هفت بار به سوريه رفت و دوبار شخص ياسرعرفات را با خود به سوريه برد و نزد حافظ‏اسد نشاند. يك‏بار در يك جلسه‏ای هفت ساعته، تمام مشكلات را مطرح كرد تا عاقبت پيروز شد و بين مقاومت فلسطين و سوريه اتحاد و وحدت برقرار كرد.
دوباره روابط نزديك سوريه و مقاومت فلسطين برقرار شد و همانطور كه گفته شد، خود مقاومت و سوريه نيز احساس كردند كه هرگونه درگيری به زيان كلی آنها است. زمان نشان داده كه مقاومت فلسطين و سوريه و احزاب چپ، همه مانند مهره‏های صحنه شطرنج به نفع اسرائيل و قدرت‏های بزرگ، مات شدند و برندة اصلی اسرائيل بود، گرچه پول گزافی كه دولت‏های عربی، همچون عراق و ليبی در لبنان مي‏ريختند از سقوط حتمی احزاب جلوگيری كرد.

 

صلح مجدد با سوريه


سرانجام با تلاش شديد امام موسی، انفجار بين مقاومت فلسطين و سوريه خاتمه يافت. «كتائب» كه از اين عمل عصبانی شده بود به سوريه تاخت و در جنگ «فَيّاضّيِه»، حدود 150 نفر سوری را كشت. سوريه نيز اجباراً «عينُ‏الْرَّمانِه» را زير آتش خود گرفت و عدة زيادی مسيحی را كشت. بنابراين سوريه دوباره عملاً به عنوان حامی مقامت مسيحيان با «كتائب» وارد صحنه شد. حدود پنجاه هزار سوری در لبنان در مقابل سنگرهای مسيحی موضع گرفتند و همه‏روزه در بيروت، يا در شمال، جنگ‏های خونينی بين سوريه و مسيحيان جريان داشت. ولی دوستان! امورز همة چپي‏ها، همة كمونيست‏ها، حتی «جبهه شعبيه»، حتی شخص «جرج حبش»، تمامشان، به سوريه رفتند و با اظهار پشيمانی و ناراحتی از عمل سابق خودشان با حافظ‏اسد صلح كردند. درحال‏حاضر تمام احزاب چپ معتقدند كه اگر سوريه به كمك آنها نشتابد مسيحيت و اسرائيل، مسلمان‏ها را قتل‏عام مي‏كنند. هم‏اكنون تمام سازمان‏ها و بخصوص سازمان‏های چپ سعی دارند كه به سوريه بيشتر نزديك شوند. ولی چه كسی با چه قدرت روحی توانست اين مسير خطرناك توطئه را تغيير بدهد؟ هيچ‏كس جز امام موسي‏صدر!

 

چرا معذرت نمي‏خواهد

يكی از بزرگان فلسطينی مي‏گفت: «به خدا قسم! اگر امام موسي‏صدر شيعه نبود، سازمان‏های فلسطينی و سنّی و غيره او را به مقام خدايی مي‏رساندند، چون موضع‏هايی كه گرفت و فداكاري‏هايی كه كرد و شجاعت‏هايی كه از خود نشان داد، فوق طاقت بشری است و عاقبت قدرت ايمان پيروز شد.» ولی احزاب چپ كه آن روزگار به او تهت مي‏زدند كه دست‏نشانده سوريه است و چهار بار قصد كشتن او را كردند، امروز همگی فراموش كرده‏اند و حتی وجدانشان ناراحت نيست تا از اين مرد بزرگ معذرت بخواهند.امروز همه (حتی چپي‏ها) مي‏دانند كه انفجار مقاومت با سوريه خطايی بزرگ بوده است و حتی عده‏ای آن را خيانت مي‏نامند. امام هيچ‏كس نمي‏پرسد آخر مسئول اين انفجار كه بود؟ و آن كسانی كه آن شعارهای آتشين ضدسوری را مي‏دادند، كجا رفتند؟ و آن رجال (اگر رجل باشند) كه آن همه تبليغات مي‏كردند و شعار مي‏دادند، چرا معذرت نمي‏خواهند؟ آن رجال بزرگ كه چنين خطای بزرگی (معادل خيانت) مرتكب شده‏اند، چرا از تنها مردی كه علي‏رغم همة آنها به راه مستقيم رفت و همة تهمت‏ها و دشمني‏ها و حتی تهديد به قتل را تحمل كرد ولی از پای ننشست، تا بين آن دو گروه را آشتی داد، معذرت نمي‏خواهند؟ و لااقل فحش‏ها و تهمت‏های گذشتة خود را پس نمي‏گيرد و اصلاح نمي‏كنند؟ حقيقت اين است كه همة آنها، آنقدر پست و بي‏اصل و نسب هستند، كه از افتخار هر كرامت و شرفی بي‏بهره‏اند و حيف كه چنين حيوان‏های درنده پستی ادعای زمامداری انقلاب و تحول تكاملی اجتماع را دارند.

 

فصل10- گوشه‏ايی از حماسه‏های افتخار و شهادت (مقابل اسرائيل و فالانژها)

توطئه انفجار جنوب و حملات اسرائيل

حماسه بنت جبيل

نبرد افتخار و شهادت «طيبه» تپة معروف «رب ثلاثين»

شياح و تسخير يك پايگاه كتائبي

شياح و اتمام سنگر

حمله به ارتفاعات زحله

حمله سلم و فرار كتائب

شياح و حمله به عين‏الرمانه

سعديات- دامور

شياح و ايثار حسين حسيني

شياح و آتشفشان ايثار


توطئه انفجار جنوب و حملات اسرائيل

 انفجار جنوب لبنان بين شيعه و فلسطينی، بر پاية اعمال ناشايست سازمان‏های چپ فلسطينی و احزاب چپ لبنانی، به جايی رسيد كه اسرائيل مي‏خواست آن دو را به جان هم بيندازد، با اين پيش‏بينی كه چون فلسطيني‏ها از شيعيان لبنانی قوي‏ترند، لذا در اين درگيري‏ها شيعيان به سختی شكست خواهند خورد و آنگاه اسرائيل به بهانة طرفداری از شيعه ضعيف، وارد لبنان شده، مقاومت فلسطين را تصفيه خواهد كرد. اما اين نقشة‌ خطرناك نيز با بينش آقای صدر و تحمل جوانان «امل»، نقش بر آب شد. «امل» و «فتح» باهم تنسيق كردند. به عبارت ديگر «امل» سپر بلا شد و فلسطينی را در آغوش خود حفظ كرد و به شيعه لبنانی اجازه نداد كه عليه فلسطينی وارد جنگ شود.
ولی احزاب چپ به توطئة ديگری دامن زدند. اين احزاب و سازمان‏های تندرو فلسطينی، به مركز شهرها و روستاهای مرزی رفته، به سوی اسرائيل راكت پرتاب مي‏كردند و بعد خود مي‏گريختند. آنگاه اسرائيل آن روستاها را به توپ مي‏بست و بمباران مي‏كرد. همه‏روزه عده‏ای از مردم بي‏گناه، زن و بچه و كوچك و بزرگ، كشته مي‏شدند و گروه‏گروه از آن روستاها و شهرها مي‏گريختند. برنامه اين احزاب ادامه توطئه اسرائيل، يعنی تخليه جنوب از شيعيان و وارد كردن اسرائيل به جنوب و تصفية مقاومت بود. متأسفانه مقاومت فلسطين هم قادر نبود جلوی اين احزاب را بگيرد (حتی عده‏ای از چپي‏های داخل مقاومت هنوز هم اخلال مي‏كنند) ولی به هرحال، با از خودگذشتگی و بينشی كه شيعيان نشان دادند، اسرائيل موفق به اجرای اين توطئه نشد، لذا پس از شكست اين توطئه، رأساً وارد جنوب لبنان شد. برخلاف انتظار اسرائيل استقامت و دفاع حماسه‏ساز شيعيان، با سلاح‏های سبك و اندك خود، درمقابل هجوم‏های وحشيانه اسرائيل و همكاری آنان با فتح، نه‏تنها جلوی پيشروی اسرائيل را سد نمود، بلكه همة محاسبات او را به هم ريخت. در اين نبردهای مظلومانه كه كمتر كسی حتی از وقوع آنها و شهامت‏های شيعيان باخبر شد، بسياری از بهترين رزمندگان «امل» به شهادت رسيدند و حدود چند هزار شيعه لبنانی در زير آتش توپخانه و بمباران‏ها كشته شدند.(1)

 

حماسه بنت جبيل

در ساعت 6 صبح 24/2/1977، توپخانة‌سنگين اسرائيل و «كتائب»، «بنْتِ جُبَيْل» و همة محورهای جنگی اطراف آن را به زير آتش گرفت. راديو اسرائيل و راديو مونت‏كارلو اعلام كردند كه «بنت‏جبيل» سقوط كرد! عده‏ای از احزاب چپ نيز در «بنت‏جبيل» شايع كردند كه شهر به زودی سقوط خواهد كرد و «كتائب» وارد «بنت‏جبيل» خواهد شد و هر كس دختری دارد بهتر است كه دستش را بگيرد و به سرعت از شهر خارج شود. هجرت از شهر در زير بمباران‏ گلوله «كتائب» و اسرائيل ادامه داشت، آنگاه چند تانك كتائبی، تحت حمايت توپخانة سنگين از «عَيْنِ اِبِل» (مركز كتائبي‏ها) و اسرائيل، به سمت محور «شَلْعَبوْن» شروع به پيشروی كردند. اين تپه مهم در دست حزب كمونيست حزب «عمل اشتراكي» و «جبهة ديموقراطيه» بود، يعنی تنها محوری كه احزاب و سازمان‏های ماركسيست در اختيار داشتند. اين احزاب بدون درگيری با دشمن و حتی بدون خالی كردن گلوله به سوی دشمن، فوراً تپه راخالی كرده و گريختند. اين عمل آنقدر باعتث ناراحتی نيروهای مسلمان شد كه فرماندة فتح (ابواحمد خميس) و فرماندة نيروهای ارتش لبنان عربی به سوی فراريان ماركسيست تيراندازی كردند و با فحش و عصبانيت آنها را بدرقه نمودند.
بعد از سقوط «تل شلعبون» تانك‏های فالانژيست‏ها راه «بنت جبيل» را بستند و شهر به صورت محاصره درآمد (زيرا راه ديگر بنت جبيل نيز از طرف جنوب بسته بود).
اين سقوط برای جبهة مسلمان‏ها، سخت سنگين و غيرقابل تحمل بود. لذا مي‏بايست به هر قيمتی كه بود اين «تل» دوباره آزاد گردد. نيروهای باقيمانده در منطقه، كه تنها «فتح»، «امل» و «جيش لبنان عربي» بودند، تصميم گرفتند با يك ضدحمله تل را آزاد كنند. فرماندة «امل» در محور «طِيري» با نيروهای خود از پشت تل شروع به پيشروی كرد، توپخانه «جيش لبنان عربي»، تانك‏های كتائبی را در بالای «تل شلعبون» زير آتش گرفت. يك گروهبان «جيش لبنان عربي» كه مسئول تيراندازی بود به پايش تير خورد و مجروح شد. نيروهای «امل» و «فتح»، از «تَلِّ مَسْعوُد» شروع به حمله كردند و نيروهای «امل» و «جيش لبنان عربي»،‌از «صَفِّ‏الْهَوا» شروع به پيشروی نمودند. جنگی سخت درگرفت. دو نفر از جوانان فتح در اين حمله شهيد شدند و دشمن مجبور به عقب‏نشينی شد و نيروهای «فتح» و «امل» و «جيش لبنان عربي»، پيروزمندانه «تل شلعبون» را تسخير كردند و «بنت جبيل» را از محاصره درآوردند. آتشبار توپخانة سنگين «كتائب» و اسرائيل، همچنان «بنت جبيل» و محورهای جنگ را مي‏كوبيد، ولی شجاعت و رشادت جنگندگان «امل» و «فتح» و «جيش لبنان عربي»،‌ همچون كوه در مقابل آتش و آهن مقاومت مي‏كرد.
«تل مسعود» بزرگترين پايگاه مسلمان‏ها بود. اين تل بر «بنت جبيل» مسلط است و با سقوط اين تل «بنت جبيل» نيز سقوط مي‏كرد؛ زيرا هر جنبنده‏ای در شهر، مورد اصابت تيزاندازان تل قرار گرفته و به خاك هلاك مي‏نشست. حفاظت اين تل برای دفاع از «بنت جبيل» حياتی است. در اوايل جنگ‏های جنوب (سه ماه پيش)، اين تل در دست حزب كمونيست بود، ولی يك شب وحشت بر آنها مسلط شد و فكر كردند كه اسرائيل حمله كرده است،‌ لذا اسلحه‏ها را گذاشته فرار كردند. در همان موقع رزمندگان «امل» به سوی قله پيشروی كردند و بعد از تسلط بر تل دريافتند كه دشمنی در كار نيست و اسلحه‏های حزب كمونيست بر زمين باقيست. از آن موقع حفاظت اين تل استراتژيك به عهده جنگندگان «امل» قرار گرفت و هم‏اكنون نيز «امل» و «فتح» در اين تل پاسداری مي‏دهند، ولی قدرت بيشتر،‌ قدرت «امل» است
ساعت 4 بعدازظهر، حمله‏ای جديد و شديد همراه با چند تانك و صدها جنگندة فالانژ از «عين ابل» به سوی «تل مسعود» شروع شد. تانك‏ها در زير آتشبار سنگين كتائبي- اسرائيلی، تا چند متری قله «تل مسعود» پيش رفتند و جنگندگان كتائبی نيروهای «امل و فتح» را زير آتش گرفتند. جنگی خونين در فاصلة چند متری درگرفت. وضع به سختی وخيم بود و تل در خطر سقوط حتمی قرار داشت. پاسداران «تل مسعود» قسم خورده بودند كه يك قدم به عقب نگذارند و تانك‏ها و افراد كتائبی، فقط از روی اجساد آنها بگذرند…در اين هنگام، گروه ديگری از جنگندگان شجاع بعلبك، كه در محور «بنت جبيل» در (تَلِّه خَلِهِ‏المُشَطَّه) پاسداری مي‏دادند و از دور شاهد زد و خوردهای سخت «تل مسعود» بودند، با يك تحرك انتحاری خود را به پشت نيروهای كتائبی رسانده از فاصلة سي‏متری آنها را به گلوله بستند و حدود 27 كتائبی را به خاك انداختند و با آتش راكت‏های بازوكا تانك‏ها را هدف قرار دادند كه بر حسب اطلاعات فتح 2 يا 3 تانك منهدم شدند. نيروهای كتائبی با تلفات سنگين عقب نشستند. حدود ساعت 7 شب، هلي‏كوپترها در تاريكی و در زير حمايت بمباران شديد به منطقه جنگ آمدند و اجساد كشته‏ها و زخما‏ها را بردند. تل مسعود قهرمانانه پايداری كرد و تبليغات اسرائيل كتائب نقش برآب شد.
اين فداكاری جوانان «امل»، زبانزد همة مردم لبنان است، حتی ماركسيست‏
ها نيز به شجاعت و پايداری جوانان «امل» اذعان كردند و بزرگان و رهبران فتح به آقای موسي‏صدر تبريك گفتند.(1)
«بنت جبيل»؛ بزرگترين شهر منطقة مرزی لبنان با اسرائيل،‌ دارای جمعيت طبيعی در حدود 60 هزار نفر بوده و فاصلة آن تا اسرائيل حدود سه كيلومتر است.
«عَيْنِ اِبِل»؛ قرية مسيحی مارونی و زادگاه «پَطْرياركْ خُرِيْشْ» رهبر مذهبی ماروني‏ها كه 3000 نفر جمعيت دارد. «عين ابل» يكی از مراكز مهم و استراتژيك «كتائب و احرار» بود كه به تحريك اسرائيل، «بنت جبيل» را مورد حمله قرار مي‏دادند.«محور كازينو»؛ تپه‏ايست بالای قرية «عين ابل» كه هم‏اكنون مركز توپخانه و تانك‏های كتائبی است. اين محور با بتون‏آرمه ساخته شده است و با مسلسل‏های سنگين از اين تپه به سوی «تل مسعود» تيراندازی مي‏شد.
«صفِّ‏الْهَواء»؛ پاسگاهی است در مدخل «بنت جبيل» كه از قديم در دست ارتش لبنان بوده است و مراقب عبور و مرور اهالی «بنت جبيل» است. نيروهای «امل و جيش لبنان عربي» در اين منطقه متمركز شده بودند.
«تل مسعود»؛ بلندترين و مهمترين نقطه استراتژيكی منطقه كه مشرف به «بنت جبيل» است و جنگندگان «امل» در آنجا مستقر بودند. با سقوط اين تپه، «بنت جبيل» سقوط مي‏كرد. اين نقطه از ابتدا مورد هجوم «كتائب» و اسرائيل قرار داشته است و در حدود دو هفته پيش يكی از جنگندگان بعلبك به نام «حسين شكر» در اين تپه شهيد شد و يكی ديگز از رزمندگان بعلبك به نام «علی شكر» (ابن‏عم‏حسين) از ناحيه پا هدف گلوله قرار گرفت و مجروح شد. {مارس 1977} «تل مسعود» شاهد بزرگترين قهرماني‏های جنگندگان «امل» در مقابل اسرائيل و «كتائب» بوده است.
محور «تَلِّه خَلَهِ‏المُشَطَّه»؛ واقع در آخرين نقطة «بنت جبيل» كه جنگندگان امل در آنجا مستقر شده‏اند و در جريان جنگ با يك هجوم انتحاری خود را به پشت نيروهای كتائبی در «تل مسعود» رساندند و عدة زيادی از آنها را به خاك افكندند.
«تل شلعبون»؛ كه بر سر راه بنت جبيل قرار گرفته و نيروهای حزب كمونيست و منطقة عمل شيوعی و جبهة شعبيه در آن مستقر شده بودند. در اولين هجوم فالانژها به اين تپه، همة آنها بدون هيچ مقاومتی گريختند.
«طِيري»؛ قريه‏ای شيعه‏نشين كه جنگندگان امل و فتح در آن مستقر شده‏اند و خط دفاعی اول بشمار مي‏رفت.(1)

 

نبرد افتخار و شهادت «طيبه» تپه معروف «رب ثلاثين»

اين يك نمونه از حماسه‏هايی است كه رزمندگان امل در معركة افتخار و شهادت در صفحة خونين تاريخ شيعيان لبنان از خود ترسيم نموده‏اند.
محل: شهر «طَيِّبِه» و تپة معروف «رُبِّ ثَلاثينْ» در جنوب لبنان،‌ نزديك مرز اسرائيل.
زمان: 30/3/1977 ميلادي
صبحگاهان توپخانه سنگين اسرائيل، «طيبه» را زير آتش گرفت،‌ تا آنها كه برای تماشا آمده‏اند بگريزند! اين شهر سكنه‏ای نداشت، ولی در اينجا و آنجا عده‏ای از احزاب و سازمان‏های چريكی خانه‏هايی را گرفته و سنگرهايی ساخته بودند تا در مقابل هجوم اسرائيل بجنگند…
هرچند هنگامی كه آتش جنگ برافروخته مي‏شد، اكثريت آنها قبل از هرگونه درگيری مي‏گريختند….
آن روز نيز همه گريختند، از حزب كمونيست و «جبهه شعبيه» (جبهه خلق) و «جبهه ديموقراطيه» (جبهة دموكراتيك خلق) و … و ديگر سازمان‏های پر مدعا اثری نماند. تنها «فتح» ماند و «امل» كه فتح چهار شهيد برجا گذاشت و «امل» نيز شش شهيد قربانی داد و يك نفر ديگر نيز از «امل» مفقود گرديد.پس از آتش شديد توپخانه،‌ نيروهای اسرائيلی به سوی «طيبه» و نقاط استراتژيك آن به حركت درآمدند. مه نيز تپه‏ها و شهر را پوشانيده بود و به همين سبب نيروهای دشمن توانستند به راحتی تا كناره‏های شهر پيش بيايند و از سه طرف شهر را محاصره كنند. بلندترين نقطة استراتژيك آن منطقه، تپه‏ايست به نام «رب ثلاثين» كه بر همه اطراف احاطه دارد و مهمترين پايگاه بتونی لبان در ارتفاعات اين تپه ساخته شده است، كه حتی در زير توپخانه و بمباران‏های سخت نيز مي‏تواند مقاومت كند. جای توپ و خمپاره‏های دشمن در تمامی سطح اين تپه، فراروان ديده مي‏شود. در بعضی نقاط گلوله‏ها در فاصلة يك‏متری در كنار هم، بر زمين منفجر شده‏اند، بطوری كه منطقه را بكلی با يك آتش قوی جاروب كرده‏اند تا هيچ جانداری در تپه باقی نماند.تپه‏ای مخوف و وحشتناك كه تنها كنام شيران و رزمندگان از جان گذشته و تماشاگران و يا مدعيان دروغين انقلاب را در آنجا راه نيست. تپه‏ای بلند كه در مقابل مرزهای خطرناك اسرائيل سينه سپر مي‏كند و اولين نقطه‏ای كه گلوله‏ها و بمب‏های اسرائيلی را بر دامن خود مي‏پذيرد، همين تپه معروف و خونين شهادت است، كه هر گل شرخی بر اين تپه از خون شهيدی سيراب شده است.
بين اين تپه بلند و شهر «طيبه»، تپة ديگری وجود دارد كه يك مزرعه نمونه كشاورزی از طرف دولت لبنان در آنجا تأسيس شده است. اسرائيل نيروهای خود را به اين تپه فرستاد، تا رابطه بين رب‏ثلاثين و «طيبه» را قطع كند و هم‏زمان با اين كار نيروهای ديگری از شمال و جنوب، اطراف «رب‏ثلاثين» و «طيبه» را محاصره كردند و همراه تانك‏های سنگين به سوی قله «رب‏ثلاثين» و مركز شهر «طيبه» به حركت درآمدند.
«محمد شامي»، يكی از شجاع‏ترين فدائيان «امل» و فارغ‏التحصيلان مدرسة صنعتی «جبل‏عامل»، با خمپارة 81 ميليمتری خود در دامنه غربی اين تپه، سنگر گرفته بود و تانك‏های اسرائيلی را هدف قرار مي‏داد و از پيشروی آنها جلوگيری مي‏كرد. اين تنها خمپاره‏اندازی بود كه با دشمن مي‏جنگيد و سازمان‏های ديگر، حتی فته و ارتش لبنان عربی، كه دارای خمپاره‏های فراوان و توپخانة سنگين بودند، همه سكوت كرده بودند؛ يا غافلگير شده بودند و يا گريخته بودند.
فقظ «محمد شامي» بود كه يك‏تنه در مقابل هجوم تانك‏های اسرائيلی مقاومت مي‏كرد و پروانه‏وار به دور خمپاره‏انداز خود مي‏گشت و با سرعت گلوله‏ها را يكی پس از ديگری در داخل خمپاره مي‏گذاشت و همه سوز و گداز درونی خود را همراه با گلولة آتشين به سوی دشمن روانه مي‏كرد.
در وسط شهر «طيبه»، فرماندة امل به نام «ابوالفضل‏عباس» بر روی يك لندرور، پست مسلسل دوشكا، با تانك‏های اسرائيلی مبارزه مي‏كرد.(1) او درحالی كه اينجا و آنجا شاهد بود كه رزمندگان امل، با كلاشينكف در مقابل تانك، يكی بعد از ديگری به خاك شهادت مي‏افتند، سعی مي‏كرد كه با رگبار مسلسل سنگين، حركت تانك‏ها را متوقف سازد. اما تانك‏ها از سه طرف شهر را محاصره كرده بودند و به سوی مركز شهر پيشروی مي‏كردند و او قادر نبود كه در هر آن با سه جبهه بجنگد. در اين هنگام هليكوپتری در آسمان ظاهر شد و ماشين او را هدف قرار داد و راكتی به سوی او پرتاب كرد. راكت بر پهلوی ماشين فرود آمد و آن را واژگون كرد و ابوالفضل‏عباس نيز به ميان خار و خاشاك كنار جاده پرتاب گرديد، به چابكی برخاسته و در زير رگبار گلولة دشمن خود را به ماشين ديگری رساند و خواست كه در ماشين را باز كند كه راكت ديگری به وسط ماشين فرود آمد. ماشين نابود شد، ولی او معجزه‏آسا نجات يافت. تانك‏ها از هر طرف به سوی مركز شهر پيشروی مي‏كردند و هر رزمنده‏ای را مي‏يافتند،‌به خاك مي‏انداختند. شهر به تصرف دشمن درآمد،‌ فقط يك طرف آن باز بود كه دره‏ای متصل مي‏شد كه به سوی غرب مي‏رود.ابوالفصل‏عباس مي‏فهمد كه ديگر كار تمام شده است و بايد باقيماندة نيروهای خود را به ترتيبی كه شده، از محاصرة اسرائيلي‏ها نجات دهد. همة نيروهای او حدود پنجاه نفر بودند و مسلماً او با يك خمپاره‏انداز و يك دوشكا و اسلحة سبك، نمي‏توانست جلوی تانك‏ها و هليكوپترهای اسرائيلی رابگيرد،‌ لذا با پای پياده، دوان‏دوان خود را به نيروهای پراكنده خود مي‏رساند و فرمان عقب‏نشينی صادر مي‏كند، تا از راه دره‏غربی كه هنوز به تصرف دشمن درنيامده بود، خود را نجات دهند. در اين حال به سراغ «محمد شامي» مي‏آيد كه مشغول پرتاب خمپاره بود و به او فرمان عقب‏نشينی مي‏دهد…
«محمد شامي» به فرماندة خود مي‏گويد: «به خدا سوگند تا لحظه‏ای كه يك گلوله در اختيار دارم عقب‏نشينی نمي‏كنم.»… و همچنان مشغول نشانه‏روی به سوی تانك‏های اسرائيلی بود، كه هليكوپتری بر بالای سر او. ظاهر مي‏شود. موضع او را شناسايی مي‏كند و راكتی به سوی او پرتاب مي‏نمايد كه درست بر وسط خمپاره فرود مي‏آيد و «محمد شامي» اين سرباز فداكار و از جان گذشته «امل» را پاره‏پاره مي‏كند،‌ درحالی كه تنها سه گلولة ديگر برای او باقی مانده بود.در پس سقوط «طيبه»، تنها قلة «رب‏ثلاثين» بود كه همچنان مقاومت مي‏كرد. تانك‏های اسرائيلی كه از چهار طرف به سوی قله به حركت درآمدند و باقي‏مانده‏های رزمندگان «فتح و امل» را زير آتش خود گرفتند. جنگ‏های خونينی درگرفت و رزمندگان يكی پس از ديگری بر خاك شهادت افتادند، تا آنكه آخرين نقطة مقاومت، كه يك بانكر بتون مسلح،‌ از همه طرف محاصره شد. يكی از تانك‏ها، لولة مسلسل خود را متوجه مدخل بانكر كرد و چند نفر از مبارزان فتح را كه مي‏خواستند حلقة محاصره را پاره كنند، به خاك انداخت. يكی از رزمندگان «امل» به نام «موسوي» كه در داخل بانكر بتون درم حاصره افتاده بود و نمي‏توانست از در بانكر خارج شود، به يكی از پنجره‏های داخلی بانكر نزديك شد كه يك گلوله توپ ميله‏های آهنين شبكه آن را پاره كرده بود. «موسوي» ميله‏های ضرب ديده را با دست خود خم كرد و راهی برای خروج تهيه ديد و از آنجا خارج شد و خود را به وسط نيروهای دشمن انداخت. او با رگبار شديد كلاشينكف و هجوم جسورانه و سريع، عدة زيادی از دشمنان را بر خاك انداخت و خط دفاعی آنها را شكست و از ميان تانك‏ها و نيروهای دشمن خود را نجات داد و به درة غربی رسيد و خود را به دره پرتاب كرد و غلطان‏غلطان به سرعت تا پائين دره فرو رفت و از تيررس دشمن خارج شد.اين چنين بود جنگ‏های لبنان و هجوم اسرائيل و مبارزات رزمندگان «امل» و فداكاري‏ها و شهادت‏ها و شكست‏های رزمندگان، كه تپه‏ها و دره‏ها و كوه‏های لبنان را به خون خود رنگين كرده‏اند.چهار روز پس از اين شكست، سوريه نيز به پشتيبانی آمد و جبهه‏ای طويل، به طول چند ده كيلومتر، عليه دشمن باز كرد. آتشبارهای سوريه، موضع دشمن را به سختی كوبيد و رزمندگان مسلمان، زير فرماندهی فتح، «طيبه» را آزاد كردند. گروه ضربتی «امل» با يك هجوم شجاعانه و جسارت‏آميز،‌تپة «رب‏ثلاثين» را تسخير كرد و عدة زيادی از نيروهای دشمن را به خاك انداخت و يك نفر را اسير گرفت.(1)

 

شياح و تسخير يك پايگاه كتائبی

جنگ سختی بين «شياح» و «عين‏الرمانه» در گرفته بود. جنگندگان «امل» خروشان و جوشان به «عين‏الرمانه» حمله بردند و يكی از پايگاه‏های «كتائب» در «عين‏الرمانه» را كه ساختمانی بلند بود، تسخير كردند. حملات به «عين‏الرمانه» از طرف گروه‏های مختلف انجام شده بود و هر گروه درگوشه‏ای مي‏جنگيد. كشته‏ها زياد شده بود. گروه‏ها يكی بعد از ديگری عقب‏نشينی كردند و حتی بعضی از كشته‏ها، متعلق به گروه «ناصري» در معركه باقی ماندند.
«كتائب» ساختمانی را كه جوانان «امل» تسخير كرده بودند محاصره كرد و روبروی درِ بزرگ ورودی آن، مسلسلی سنگين قرار داد تا هر جنبنده‏ای را به خاك اندازد و سپس ساختمان را مورد بمباران شديد قرار داد.«مجاهد»، فرمانده رزمندگان «امل»، يك راكت‏انداز آرپي‏جی را بر دوش گرفت و با فرياد الله‏اكبر از پشت سنگر خود بالا پريد. در همان لحظه كه روی هوا قرار داشت محل مسلسل سنگين دشمن را هدف راكت قرار داد، ولی متأسفانه به علت خرابی مكانيسم آتش راكت به كار نيافتاد و «مجاهد» كه كاملاً مورد توجه كتائبي‏ها قرار گرفته بود بر زمين افتاد و رگبار شديد و انفجارهای متعدد او را مورد حمله قرار دادند. تركش يكی از انفجارها به او اصابت كرد و حتی پيشانی و بالای چشم او را مجروح كرد و خون همة صورت و چشمان او را پوشاند… «مجاهد» با چالاكی تمام خود را به گوشه‏ای كشيد.
يكی از جنگندگان «امل» به مجاهد اخطار كرد كه در گوشه‏ای استراحت كند تا جوانان به طريقی او را به بيمارستان ببرند. «مجاهد» ابا كرد و درحاليكه با دست خود خون‏های صورت و روی چشم را پاك مي‏كرد گفت: «تا لحظه‏ای كه رمقی در بدنم باقی است مي‏جنگم.»
او درحاليكه فلبش از عشق «مجاهد» مي‏جوشيد، مسلسل خود را به صورت تهديد به سوی «مجاهد» گرفت و با فرياد خشم‏آلود به او گفت: «تو مجروح شده‏ای، به تو امر مي‏كنم كه دست از جنگ بكشی و در نقطه‏ای پشت سنگر استراحت كنی، تا تو را به بيمارستان انتقال دهيم و مسئوليت جنگ ديگر به عهدة ماست.»… «مجاهد» مجدداً صورت خونين خود را پاك كرد و مسلسلش را به دست گرفت و با فريادی آمرانه گفت: «به نام فرمانده دستور مي‏دهم كه سخن را كوتاه كنيد و هر چه امر مي‏كنم فوراً انجام دهيد.» سپس تاكتيكی جديد برای شكستن خط محاصره طرح كرد و جوانان «امل» با ايمان قوی و شجاعت فراوان خط محاصره را شكسته از ساختمان خارج شدند و در محلی ديگر پناه گرفتند. دو نفر از شهدای «ناصري» هنوز در وسط معركه افتاده بدند و «ناصريون» به شياح عقب نشسته بودند.«مجاهد» با بدن مجروح و صورت خونين خود، تصميم گرفت كه برای نجات اجساد شهدا، به حمله‏ای جديد دست بزند. نقشه‏ای مدبرانه كشيد و همراه با چند نفر از رزمندگان «امل» از راهی غيرمستقيم و حتی با سوراخ كردن ديوار و گذشتن از خانه‏های اطراف و در زير آتشبار حمايت، با سرعت و بي‏باكی به محل اجساد رفته، آنها را بر دوش كشيده به شياح حمل كردند و در ميان تعجب و تحسين، اجساد را تحويل «ناصريون» دادند… در اين درگيری تقريباً هفت رزمنده مجروح شده بودند ولی تا آخر عمليات اصلاً به جراحات خود توجهی نداشتندشياح و اتمام سنگر .چند روزی بود كه جوانان رزمندة «امل» مستقلاً و به نام «حركت‏المحرومين» ساختمانی را به صورت سنگر درآورده و در كنار ديگر برادران فلسطينی «فتح» از «شياح» كه شرف مسلمانان است، دفاع مي‏كردند. ساختمان فقط چند متری با خيابان «اَسعّد» فاصله داشت و درست در تيررس «كتائب» واقع شده بود. 12 نفر از رزمندگان «امل» كه در بين آنان پدر و پسر، و حتی يكی از جنگجويان كه دارای نوه مي‏بشاد، وجود داشتند و با جوانان «امل» همكاری مي‏كردند.ماندن در سنگرهای ثابت ازنظر تاكتيكی جايز نيست و بايد سنگرهای جديد و محكمی ايجاد كرد. تصميم گرفته شد كه سنگری از بتون مسلح در جوار خيابان «اسعد» ساخته شود، و از آنجا دشمن را مورد حمله قرار دهند. شروط ساختن اين سنگر چند چيز است؛ شجاعت، نيروی ايمان به شهادت، بردباری و حمل و نقل كيسه‏های بسيار سنگين سيمان و شن و مفتول‏های آهنی.
رزمندگان كار خود را با شوق و ذوق و اتكاء به خدا آغاز كردند. ساعتی نگذشته بود كه مورد ديد «كتائب» واقع شدند و سيل گلوله به سوی آنان سرازير شد كه خوشبختانه به كسی آسيب نرسيد. آنان ساعت‏های متوالی با پشتكار و بدون ترس از مرگ به كار خود ادامه دادند. روز دوم نيز مشغول كار شدند. اين‏بار مي‏بايستی كيسه‏های سنگين شنی را حمل كنند كه حمل آنها به آسانی ميسر نبود و بايستی آن را بر پشت خود گذاشته و به محل سنگر مي‏بردند. طولی نكشيد كه كيسه‏ها با سرعت زيادی روی هم چيده شد و اين‏بار نيز عناصر كتائبی، رزمندگان «امل» را مشاهده نموده و شروع به تيراندازی كردند كه ناگاه تيری بر كتف رزمندة جوان «محمد بَسّام حاوي» معروف به «ابوحميد» اصابت كرد و او را نقش بر زمين نمود. ضربه هولناكی بود. اما شيعيان باكی از مرگ ندارند. مجروح را از صحنه خارج كرده و به بيمارستان بردند و ديگران كار نيمه تمام را ادامه دادند؛ زيرا «ابوحميد» در موقع ترك صحنه گفته بود: «برادران سنگر را باتمام رسانيد و از آهن و آتش نهراسيد.»
متأسفانه گلوله‏ای كه به او اصابت كرده بود از نوع انفجاری بود. گلوله در داخل كتف او منفجر شده و آسيب زيادی به او رسانده بود. «ابوحميد» 12 ساعت با مرگ و زندگی دست به گريبان بود و سرانجام شربت شهادت نوشيد و تنها از خود يك سلاح كمری و يك سفارش باقی گذارد برادران تا پيروزی اسلحه خود را بر زمين نگذاريد، دشمنان ضدانسانی كتائبی را كه خون محرومين لبنان را مي‏مكند مهلت ندهيد و تا آخرين لحظة عمر شرافتمندانه از شياح عزيز دفاع كنيد كه: مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح داد.(1)


حی ليلكی و تسخير مدرسه‏الانجيليله
«كفرشيما»، «قريه ليلكي» و «قريه سَلّم» مناطقی هستند كه زيردست «حَدَث» قرار گرفته‏اند كه پايگاه «كتائب و احرار بود». ساكنان اين مناطق همه از شيعه‏های محروم و زجر ديده‏ای هستند كه در نهايت فقر و بدبختی زندگی مي‏كنند، و از بديهي‏ترين وسايل زندگی محرومند. در بعضی نقاط اين منطقه در زمستان، آنقدر گل مي‏شود كه پای آدمی تا زانو در گِل فرو مي‏رود. كوچه‏های تنگ و پيچ‏درپيچ، بناهای پست و زشت و محروميت و منظرة رقت‏باری به اين مناطق داده است.
هنگام زد و خوردهای طائفی، هميشه مسيحيان كتائبی شيعيان اين مناطق را زير آتشبار خود گرفته و از هيچ جنايتی فروگذار نمي‏كردند، جنگندگان «امل» نيز برای دفاع از شيعيان در سرتاسر اين مناطق پاسداری مي‏دادند. كتائبي‏ها معمولاً از بالای ساختمان‏های بلند «حدث» هر جنبنده‏ای را در اين مناطق هدف گلوله قرار مي‏دادند و روزها تقريباً عبور و مرور در اين حدود خطر مرگ را به همراه داشت.
بين «حدث» و قريه «ليلكي» مدرسة بزرگی به نام «مدرسه‏الانجيليه» وجود دارد. «كتائب» اين مدرسه را تسخير كرده و نيروهای خود را در آن متمركز نمود و از داخل مدرسه شيعيان را هدف گلوله قرار مي‏داد. تصميم گرفته شد كه اين مدرسه را از تسلط كتائبي‏ها خارج كنند. برای اين منظور چهار نفر از جنگندگان «امل» و چهار نفر ديگر از رزمندگان فتح، در يك برنامه مشترك به مدرسه حمله كردند، درحاليكه آتشبار كتائبي‏ها، رزمندگان را زير آتش مسلسل‏ها و انفجار راكت و توپ قرار داده بودند، هجوم شروع شد. چهار نفر از جنگجويان «فتح» به شهادت رسيدند، ولی جوانان «امل» با سرسختی آهن و سرعت آتش خود را به مدرسه رساندند و با رگبار مسلسل‏های سبك راه مدرسه را باز كرده، داخل مدرسه شدند.
پيش‏قراول جنگندگان «امل» جوانی مؤمن و شجاع از بعلبك به نام «منيردَندَش» بود،‌ كه قبل از هجوم دو ركعت نماز خواند و با دوستان و همرزمان خود خداحافظی كرد و رهسپار شهادت شد. «منير» سه خشاب كلاشينكف با خود همراه داشت كه مجموعاً 90 گلوله مي‏شد. «منير» آنقدر در شعله عشق و فداكاری مي‏سوخت كه سراپا محو شهادت شده بود و حيات ممات را نمي‏شناخت. او شجاعانه و با سرعت به مدرسه وارد شد و با رگبارهای گلوله، كتائبي‏ها را از چپ و راست درو كرد تا راه را برای دوستانش باز كند. هر خشابی كه تمام مي‏شد فوراً مخزنی ديگر وارد كلاشينكوف مي‏كرد و به هجوم و پيشروی ادامه مي‏داد. هفت كتائبی را به خاك انداخت، درحاليكه از دوستانش فاصله زيادی پيدا كرده بود و همچنان با سرعت پيشروی مي‏كرد. يكباره گلوله‏هايش تمام شد و گلوله‏ای از طرف كتائبي‏ها به سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. دوستانش فرا رسيدند و مدرسه را از وجود كتائبي‏ها پاك كردند. «منير» قهرمان با آرامش قلب وافتخار شهادت چشم از جهان فرو بست و همسر جوان خود را با يك طفل دوماهه باقی گذاشت،‌ تا او نيز راه پدرش را ادامه دهد.(1)

 

شياح و اتمام سنگر

چند روزی بود كه جوانان رزمندة «امل» مستقلاً و به نام «حركت‏المحرومين» ساختمانی را به صورت سنگر درآورده و در كنار ديگر برادران فلسطينی «فتح» از «شياح» كه شرف مسلمانان است، دفاع مي‏كردند. ساختمان فقط چند متری با خيابان «اَسعّد» فاصله داشت و درست در تيررس «كتائب» واقع شده بود. 12 نفر از رزمندگان «امل» كه در بين آنان پدر و پسر، و حتی يكی از جنگجويان كه دارای نوه مي‏بشاد، وجود داشتند و با جوانان «امل» همكاری مي‏كردند.ماندن در سنگرهای ثابت ازنظر تاكتيكی جايز نيست و بايد سنگرهای جديد و محكمی ايجاد كرد. تصميم گرفته شد كه سنگری از بتون مسلح در جوار خيابان «اسعد» ساخته شود، و از آنجا دشمن را مورد حمله قرار دهند. شروط ساختن اين سنگر چند چيز است؛ شجاعت، نيروی ايمان به شهادت، بردباری و حمل و نقل كيسه‏های بسيار سنگين سيمان و شن و مفتول‏های آهنی.
رزمندگان كار خود را با شوق و ذوق و اتكاء به خدا آغاز كردند. ساعتی نگذشته بود كه مورد ديد «كتائب» واقع شدند و سيل گلوله به سوی آنان سرازير شد كه خوشبختانه به كسی آسيب نرسيد. آنان ساعت‏های متوالی با پشتكار و بدون ترس از مرگ به كار خود ادامه دادند. روز دوم نيز مشغول كار شدند. اين‏بار مي‏بايستی كيسه‏های سنگين شنی را حمل كنند كه حمل آنها به آسانی ميسر نبود و بايستی آن را بر پشت خود گذاشته و به محل سنگر مي‏بردند. طولی نكشيد كه كيسه‏ها با سرعت زيادی روی هم چيده شد و اين‏بار نيز عناصر كتائبی، رزمندگان «امل» را مشاهده نموده و شروع به تيراندازی كردند كه ناگاه تيری بر كتف رزمندة جوان «محمد بَسّام حاوي» معروف به «ابوحميد» اصابت كرد و او را نقش بر زمين نمود. ضربه هولناكی بود. اما شيعيان باكی از مرگ ندارند. مجروح را از صحنه خارج كرده و به بيمارستان بردند و ديگران كار نيمه تمام را ادامه دادند؛ زيرا «ابوحميد» در موقع ترك صحنه گفته بود: «برادران سنگر را باتمام رسانيد و از آهن و آتش نهراسيد.»
متأسفانه گلوله‏ای كه به او اصابت كرده بود از نوع انفجاری بود. گلوله در داخل كتف او منفجر شده و آسيب زيادی به او رسانده بود. «ابوحميد» 12 ساعت با مرگ و زندگی دست به گريبان بود و سرانجام شربت شهادت نوشيد و تنها از خود يك سلاح كمری و يك سفارش باقی گذارد.
برادران تا پيروزی اسلحه خود را بر زمين نگذاريد، دشمنان ضدانسانی كتائبی را كه خون محرومين لبنان را مي‏مكند مهلت ندهيد و تا آخرين لحظة عمر شرافتمندانه از شياح عزيز دفاع كنيد كه: مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح داد.(1)
 


حمله به ارتفاعات زحله

بيروت به سختی مورد هجوم كتائبي‏ها قرار رگفته بود و مناطق مسلمان‏نشين يكی پس از ديگری،‌ سقوط مي‏كرد. قريه «غَوارنِه» يكی از مناطق شيعه‏نشين بود كه مورد هجوم 2000 جنگجوی كتائبی قرار گرفت و پس از چند روز مقاومت سقوط كرد و حدود 25 نفر در آن به شهادت رسيدند. سپس كتائب همه مردان منطقه را كه بالغ بر 400 نفر مي‏شدند، در ميدان وسط قريه جمع كرد، تا تيرباران كند و صحنه‏ای نظير «ديرياسين» فلسطين به وجود آورد تا مسلمانان از مناطق خود گريخته ميدان را برای «كتائب» باز كنند. يكی از افسران كه از نزديك شاهد جريان و آگاه به تصميم شيطانی و جنايت‏بار «كتائب» بود به سيدموسي‏صدر، رهبر شيعيان تلفنی خبر داد كه اگر دير بجنبد،‌ حتماً 400 شيعه به خاك و خون كشيده خواهند شد. قرية «غوارنه» نقطه ضعيفی برای نيروهای «امل» بود و مستقياً امكان كمك به اسيران بي‏گناه در اين منطقه نبود.
آقای صدر ضمن كارهای مهمی كه برای حمايت از جان اين اسيران انجام داد، به نيروهای شيعه در بعلبك نيز دستور داد تا شهر بزرگ مسيحی «زَحلِه» را محاصره كرده و گلوله‏باران كنند. اين تاكتيك نظامي- سياسی، هشداری به «كتائب» بود كه اگر به شيعيان قرية «غوارنه» آسيبی برسد، مسلماً به همان سرنوشت دچار خواهد شد. لذا جان 400 نفر شيعه از مرگ حتمی نجات يافت

 

حمله سلم و فرار كتائب

بين قريه «سَلّم و قريه لِليَكي» دهی كوچك به نام «قريه‏الصدرالمنوذجيه» {قريه نمونه صدر} وجود دارد، كه زمين آن از طرف مجلس شيعيان و به همت آقای سيدموسي‏صدر تهيه شده است. ساكنان آن اغلب از شيعيان بعلبك هستند. اين قريه كاملاً زير دست «حَدَث» كه يك منطقه قوی كتائبی است ، قرار دارد و هميشه مورد هجوم و آتشبار كتائبي‏هاست. بين «حدث» و اين قريه، زمينی سراشيب و پوشيده از چمن و درخت‏های كوچك وجود دارد. در يكی از روزها گروه بزرگی از كتائبي‏ها به قريه ‌«صدر» حمله مي‏كنند و مدافعان قريه را عقب‏زده، وارد اولين خانه‏های قريه مي‏شوند.مرد و زن، كوچك و بزرگ از جلوی اين قدرت بزرگ مي‏گريزنديك مسلسی سنگين 500، همراه با 6 جنگنده كتائبی، در نقطه‏ای بلند بين قريه و «حدث» قرار گرفته و مدافعان قريه را گلوله‏باران مي‏كردند و بدين وسيله گروه مهاجم را حمايت مي‏نمودند. جوانی چهارده ساله از جنگندگان شيعة اين قريه، به نام «احمدشِبل» (بچه شير)، كه ناظر پيشروی «كتائب» به اولين خانه‏های قريه بود و نمي‏توانست زنده بماند و خانه‏های قريه را زير چكمه كتائبي‏ها ببيند و از طرفی ديگر قادر نبود كه اين همه مهاجم را جواب بگويد، دست به حمله‏ای تهورآميز و بي‏سابقه زد، كه قريه را از هجوم «كتائب» نجات داد.«احمد» با تيزبينی و چابكی اسلحه كلاشينكوف خود را برداشت و مخفيانه از ميان يك نهر كوچك خود را به پشت نيروهای كتائبی رساند و يكسره به سراغ مسلسل سنگين 500 رفت و در يك هجوم برق‏آسا شش كتائبی را به خاك انداخت. البته «احمد» با جثة كوچك خود قادر نبود كه مسلسل سنگين را با خود حمل كند، ولی سكوت اين مسلسل همة مهاجمان كتائبی را متوحش و مضطرب كرد و به مدافعان قريه نيز با آسودگی خاطر بازگشتند و مهاجمان را زير گلوله گرفتند و كتائبي‏ها بدون حمايت با تلفات زياد به «حدث» عقب نشستند.(1)

 

شیاح و حمله به عين‏الرّمانه

روحية مسلمانان ضعيف شده بود، احزاب چپ همه فرار كرده بودند. سازمان‏های فلسطينی خنثی شده، حتی مقاومت فلسطينی فتح از مقابله با كتائب عاجز مانده بود. «تل‏زعتر» و «دكوانه» بيش از دو ماه بود كه در محاصرة «كتائب» قرار گرفته بود. نان و مايحتاج اوليه وجود داشت، حتی هر كيلو نان چند برابر قيمت معمولی خريد و فروش مي‏شد و نژادپرستان كتائبی حتی از ورود نان به منطقه جلوگيری مي‏كردند. مقاومت فلسطينی 48 ساعت التيماتوم داد كه اگر حلقه محاصره را برای وارد كردن آرد باز نكنند مستقيماً وارد معركه خواهد شد و با قدرت آهن و آتش حلقة محاصره را خواهد شكست… ارتش قصد وارد كردن دو كاميون آرد به «تل‏زعتر» را داشت، ولی «كتائب» حمله كرد و زير آتش گلوله‏ها، ارتش عقب نشست…
سرانجام مقاومت فلسطينی فرمان هجوم صادر كرد؛ رزمندگان فلسطينی به نيروی خونين دست زدند كه چهار روز به طول انجاميد. زمين از خون جنگندگان رنگين شد، صدای انفجار و رگبار گلوله‏های سبك و سنگين لحظه‏ای قطع نمي‏شد. اما پس از چهار روز نبرد خونين، مقاومت عقب‏نشينی كرد و «تل زعتر» و «دكوانه» مأيوسانه در محاصرة «كتائب» باقی ماند… در عوض «كتائب» دست به تصفيه زد، اردوگاه فلسطينی «ضبَيَّه» را كه اغلب مسيحی بودند، تسخير كرد و عده‏ای را كشت و همه خانه‏ها را خراب كرد… سپس حمله به «مسلّخ و كرّنتيا» شروع شد كه مناطق مسلمان‏نشين بودند. پس از چند روز نبرد خونين اين دو منطقه را با خاك يكسان كرد و همة جنگندگان را به خاك و خون كشيد و داستان چنگيز و مغول را زنده كرد. آنان حتی زن و بچه‏ها را كشتند و بر نعش مردگان رقصيدند و شراب نوشيدند. {19 ژانويه 1976}در بحبوحه زد و خوردهای «مسلخ و كرنتينا»، هنگامی كه روحيه مسلمانان به شدت ضعيف شده بود و ديگر روزنة اميدی وجود نداشت، برای كاستن از فشار نظامی در «مسلخ و كرنتينا» و همچنين برای تقويت روحيه‏ها، مقاومت فلطسينی تصميم گرفت در منطقة «شياح و عين‏الرمانه» دست به يك عمليات تهورآميز بزند.
«عين‏الرمانه» سنگر قوی و پايدار «كتائب» و «احرار» به شمار مي‏رفت. در همين نقطه بود كه ده ماه پيش{آوريل 1975} يك اتوبوس را با سرنشينانش به خون كشيدند و آتش جنگ‏های داخلی را برافروختند.نيروهای مسلمانان در «شياح» تحليل رفته بود، احزاب همه گريخته و برای هجوم تنها سه گروه باقی مانده بود. گروه اول، مقاومت فلسطينی فتح به فرماندهی «شاستري»، فرمانده معروف و با تجربه‏ای كه در جنگ‏های اردن دلاوري‏ها كرده و از وفاداران ياسرعرفات به شمار مي‏رفت و در فرماندهی و قدرت و شجاعت بي‏نظير بود. فتح مأمور شد كه از ناحيه جنوبی «شياح»، يعنی حوالی كليسا به «عين‏الرمانه» حمله كند. گروه دوم منظّمه «صاعقه» كه از طرف دولت سوريه پشتيبانی مي‏شدند، و پس از فتح بزرگترين قدرت نظامی مسلمانان به شمار مي‏رفتند و قرار شد كه آنان از ناحيه شمالی «شياح»، به فرماندهی افسری عالي‏رتبه به «عين‏الرمانه» حمله كند. گروه سوم جوانان مؤمن شيعه «منظمه امل» از «حركت‏المحرومين»، با اسلحه اندك و حتی تعليمات محدود نظامی، امل سرشار از ايمان و شجاعت و با روحية فداكاری و شهادت، كه مأمور حمله از قلب «شياح»، به قلب «عين‏الرمانه» شدند  ساعت موعد فرا رسيد، هجوم رزمندگان از سه ناحيه شروع شد، «شياح» و «عين‏الرمانه» در زير انفجار بمب‏ها و راكت‏ها و رگبار گلوله‏ها مي‏لرزيد. معركه شرف فرا رسيده بود، چشم‏ها به «شياح» خونين و داغ ديده و ستم‏كشيده دوخته شده بود. اينجا تقدير قلم به دست گرفت تا سرنوشت مسلمانان را ترسيم كند. معركه حيات و ممات بود. جوانان از جان گذشته شيعه با اعتقاد به اين اصل كه مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين و اسارات‏آميز ترجيح دارد، مي‏خواستند با قدرت فداكاری و شهادت بندهای اسارت را پاره كنند و از اين زندگی ننگين خود را نجات دهند و يا ايثار جان خود برای شيعيان كسب شخصيت و آزادی نمايند.جنگندگان مقاومت فلسطينی چيزی به پيش نرفته بودند كه ديوار آهن و آتش كتائبی مانع ورود آنان به «عين‏الرمانه» شد و فرماندة شجاع و مدبّر فتح «شاستري» هدف گلوله قرار گرفت و زخمی شد. «بركات»، فرماندة ديگری از فتح نيز مجروح شد و گلوله‏ای شكمش را سوراخ كرد و عده‏ای ديگر نيز مجروح شدند… رزمندگان فتح با مشكل زياد توانستند فرماندة نيمه جان خود را همراه با مجروحان ديگر نجات دهند و عقب‏نشينی كنند.
گروه «صاعقه» نيز فرماندة عالي‏رتبه خود را از دست داد و مجبور به عقب‏نشينی شد و تنها توانست جسد فرماندة شهيد خود و ديگر شهدا را به «شياح» برگرداند تابه دست «كتائب» نيفتد. بزرگترين سازمان‏های جنگی فلسطينی عقب نشسته بودند و اكنون همه اميدها و آرزوها متوجه «منظمه امل» و جنگندگان شيعه شده است.
بيروت خونين، ناله مي‏كرد، دود آتش‏سوزي‏ها آسمانآسمان بيروت را تيره و تار كرده بود. «شياح» مجروح و زجر ديده بهترين جوانان فدايی خود را تقديم مي‏كرد.
رزمندگان «امل» به فرماندهی «حسين حسيني» (جوان 18 ساله‏ای كه بعداً در حادثه‏ای شهيد شد) و جوانان پرشور ديگری نظير او، با قدرت ايمان و فداكاری، ديوار آهن و آتش «كتائب» را شكافتند و در زير آتش گلوله، وارد «عين‏الرمانه» شدند، جنگی خونين و قهرمانه درگرفت. ارادة آهنين رزمندگان «امل» همچون توفان، طومار مقاومت «كتائب» را درنورديد و فدائيان شيعه پيروزمندانه به قلب «عين‏الرمانه» دست يافتند و تمام مواضع استراتژيك داخل «عين‏الرمانه» را منفجر كردند، سپس به نقاطی كه به عهدة «فتح» و «صاعقه» گذاشته شده بود هجوم بردند و آن مواضع را نيز منفجر كردند و قدرت اراده و ايمان خود را با انفجارهای متعدد و آتش‏سوزي‏های فراوان، در «عين‏الرمانه» به ظهور رساندند. مهم آنكه جنگندگان «امل» در اين نبرد خونين هيچ تلفاتی ندادند و فقط با چند جراحت كوچك پيروزمندانه به «شياح» بازگشتند.
اين خبر پيروزی و افتخار در سرتاسر «شياح» و در ميان همه جنگجويان پيچيد و دوست و دشمن را وادار به تحسين كرد.(1)

 

سعديات- دامـور

بزرگترين نقطه استراتژيك «كتائب» و «احرار» در جنوب بيروت، منطقة جيه، دامور و سعديات بود كه هميشه راه بيروت و جنوب لبنان را زير سيطره داشت و چه بسا بي‏گناهانی كه در اين منطقة مسيحی كشته شدند. پس از كشتار بي‏رحمانه «كتائب» در «مسلخ و كرنتينا» در بيروت، مسلمانان جنوب، برای انتقام، به منطقة مسيحی فوق حمله كردند.«كميل شمعون»، رهبر حزب «احرار»، شخصاً به سعديات رفته و از كاخش عمليات جنگی را هدايت مي‏كرد. نيمی از كماندوهای ارتش لبنان، همراه با تانك‏ها و توپ‏ها و مسلسل‏های سنگين نيز برای دفاع از مسيحيان كتائبی به منطقه آمده بودند.  كشتي‏های جنگی و قايق‏های مسلح نيز از دريا نيرو و آذوقه پياده مي‏كردند. هواپيماهای ارتشی نيز مهاجمان مسلمان را زير رگبار مسلسل‏های سنگين و راكت‏های هوا به زمين هدف قرار مي‏دادند.جنگ‏های خوانين چند روز به طول انجاميد، ولی سرانجام نيروهای مسلمان قدرت مسيحی را در منطقه درهم شكست و همه «دامور و جيه و سعديات» به دست نيروهای فاتح سوخت. مسحيان پيش از سقوط، به كوه‏های شرقی منطقة مسيحی «جِزّين» پناه بردند و اكثريت از راه دريا با كشتي‏های فراوان جنگی فرار كردند و خود «شمعون» نيز با يك هليكوپتر دولتی فرار را بر قرار ترجيح داد. همه مراكز «كتائب» و «احرا» با مواد منفجره ويران شد و كاخ زيبای «شمعون» به صورت عبرت‏انگيزی به آتش كشيده شد.در جنگ‏های قهرمانانه اين منطقه، جنگندگان سازمان «امل» نقشی بزرگ داشتند كه حيرت و تعجب همه را برانگيخته بود.در صحنه جنگ، تعدادی از مسلسل‏های سنگين (دوشكا) و خمپاره‏اندازهای بزرگ پيكار مانده بود و سازمان‏ها متخصص كافی نداشتند كه اين قطعات را به كار اندازند. رزمندگان «امل» از موقعيت استفاده كرده، تمامی قطعات سنگين (دوشكا و خمپاره‏انداز) را به كار انداختند و در مواضع مهم موضع گرفتند. گروه ديگری از رزمندگان «امل» تحت حمايت اين اسلحه‏های سنگين به پيش تاختند. حتی هجوم هواپيماهای جنگی ارتش به اين مواضع، ‌هيچ تزلزلی در ارادة اين جنگندگان شيعه به وجود نياورد، بلكه پس از ويرانی يك پايگاه توسط راكت، اسلحه‏های سنگين را از اين پايگاه تا محل ديگری بر دوش خود حمل كرده در مكان مناسبی نصب مي‏نمودند و دشمن را بمباران مي‏كردند.اولين گروهی كه به كاخ «سعديات» حمله برند، ‌رزمندگان «امل» بودند كه به شعار «الله‏اكبر» زمين را به لرزه درآوردند و همچون صاعقه از جنوب و غرب به قلعة «شمعون» حمله بردند و با پرتاپ راكت‏های آر.پي‏جی ديوارهای كاخ را فرو ريختند و همچون شيران، خروشان و جوشان وارد كاخ شدند و آخرين پايگاه تقسيم طلبان مسيحی را تسخير كردند. آخرين باقي‏ماندگان شمعونی، ‌از يك نقب زيرزمينی كه كاخ را به دريا وصل مي‏كرد، گريختند و مسلمانان سقوط اين مناطق را جشن گرفتند.نكته قابل‏توجه آنكه پس از فرياد «الله‏اكبر» از طرف جوانان «امل» طوری اين شعار مقدس بر صحنه جنگ طنين انداخت كه همه گروه‏های ديگر، حتی كمونيست‏ها، با فريادهای «الله‏اكبر» شعار مي‏دادند.(1)


شياح و ايثار حسين حسيني

يكی از بهترين كادرهای جوان ما به نام «حسين حسيني» شاگرد همان مدرسة صنعتی بود كه من مديرش بودم. او از سادات حسينی و از خانواده‏های بزرگ حسينی محسوب مي‏شد. او شاگرد اول مدرسة ما و همچنين شاگرد اول همة لبنان شده بود. با آنكه جوان بود مسئوليت تشكيلاتی «شياح» را به عهدة او سپرده بوديم. «شياح» بزرگترين و مهمترين منطقة بيروت به شمار مي‏رفت. اين جوان در صحنه‏های جنگ، در جلوی فالانژيست‏ها با شجاعت و مهارتی عجيب مي‏جنگيد و مسئوليت يكی از محورهای برگ را داشت. به هرحال مسئول منطقة «شياح» بود.
يك روز در «شياح» به سراغ «حسين» فرستاد تا برای ناهار به خانه عمويش بيايد، زيرا من در آنجا مهمان بودم. غذای آنها نيز غذايی ساده بود؛ چون باتوجه به فقر و محروميت شيعيانؤ بخصوص ددر منطقة «شياح» جز يك تكه نان و مقداری سوپ چيز ديگری وجود نداشت. «حسين» آمد، افراد ديگری هم نشسته بودند. هركسی چيزی خورد، غذايی خورد، جز «حسين». عمويش به او اصرار مي‏كرد كه چرا غذا نمي‏خورد، ولی او از خوردن امتناع مي‏كرد. عاقبت من با او صحبت كردم و اصرار كردم كه غذا بخورد و بعد او علت اين امر را برای من شرح داد. داستان او از اين قرار بود.
در خيابانی كه در مقابل فالانژيست‏ها قرار گرفته و رزمندگان «حسين حسيني» در آنجا سنگربندی كرده بودند، در يك اتاق شكسته و متروك خانواده فقيری زندگی مي‏كردند كه دارای سيزده بچه بودند. مرد اين خانوادهشش ماه بود كه كار و كاسبی نداشت. خانه‏اش در جنونب لبنان ويران شده بود. اينها آواره بودند و جايی نيز پيدا نكردند كه بروند. تنها جايی كه پيدا كردند،‌ خانة متروكی در كنار محور جنگ بود، تصور كنيد! طبعاً در اولين هجوم فالانژيست‏ها آنها مي‏بايست شهيد شوند، كشته شوند. از آنجا كه خانه و جای ديگری پيدا نكرده‏اند به اينجا كه محل خطر است و كسی در زير  خمپاره‏های فالانژيست‏ها دوام نمي‏آورد، پناه آورده بودند. به همين علت هم خانه خالی مانده بود. اين خانواده فقير كه از جنوب لبنان آواره شده بود خودشان را در اين اتاق كوچك محبوس كرده بودند
غذای رزمندگان ما ساندويچ كوچكی بود، ساندويچی كه آن را به عربی «فول» مي‏گويند. دو قطعه نان است مثل همبرگر كه در داخل آن نخود و لوبيای پخته لِه كرده مي‏گذارند. غذايی است بسيار ارزان. هنگامی كه برای رزمندگان ما اين ساندويچ را مي‏آوردند «حسين حسيني» متوجه مي‏شود كه اين بچه گرسنه هستند و در اتاق كنار محور به غذای رزمندگان نگاه مي‏كنند. «حسين حسيني» به مدت غذای خود و غذای هركس ديگری را كه مي‏توانست به اين بچه‏های بي‏گناه گرسنه مي‏داد، تا آنها سدجوع كنند. مدت سه روز هيچ چيز نمي‏خورد و روده‏هايش خشك شده، معده‏اش به هم مي‏چسبد. پس از سه روز هم كه به منزل عمويش آمده بود، قادر نبود كه لقمه‏ای از گلويش پايين فرستد، چون روده‏ها و معده‏اش خشك شده بود. ناگزير آب‏جوش آوردند و آب‏جوش را قاشق‏قاشق در حلقومش ريختند تا سرانجام توانست كمی سوپ بخورد.
اين «حسنی حسيني» يكی از شهدای ماست، كسی است كه در اين مبارزه‏ها به شهادت رسيد. چنين جوانانی، چنين رزمندگانی در مقابل فالانژيست‏ها، در مقابل اسرائيلي‏ها و در مقابل كفار به شهادت مي‏رسند. نمونه پاكی، نمونه علو طبع، از نظر درسی در سرتاسر لبنان بي‏نظير، از نظر رزمی بي‏همتا و از نظر اخلاقی و خلوص و فداكاری نمونه اخلاق و فداكاری.(1)



شياح و آتشفشان ايثـار

در بحبوحة جنگ{ژانويه 1976} بود. رگبار گلوله از دو طرف مي‏باريد. صدای سنگين و موزون دوشكا هيبتی خاص به معركه مي‏بخشيد. جنگاوران كتائبی، در «عين‏الرمانه» و در نقاط مرتفع در سنگرها مسلح و مجهز تيراندازی مي‏كردند و هر جنبنده‏ای را در «شياح» شكار مي‏كردند. جنگاوران مسلمان، ‌پشت ديوارها، پشت كيسه‏های شن، در مخفي‏گاه‏های مختلف كمين كرده بودند. ابتكار عمل به دست «كتائب» بود و مسلمانان موضع دفاعی داشتند و گاه‏گاهی برای خالی نبودن عريضه، انگشت روی ماشه مسلسل فشار داده، بدون هدف دقيق، رگبار گلوله را به سوی «عين‏الرمانه» سرازير مي‏كردند.
ما در طول «شياح» سه مركز دفاعی به عهده گرفته بوديم، كه خطرناك‏ترين آنها نزديك خيابان «اسعدالاسعد» بود. مطابق معمول برای سركشی و دلجويی از جنگاوران «حركت» همه‏روز به ديدار مراكز مختلف «حركت» و جوانان جنگنده مي‏رفتم. با آنها مي‏نشستم، چای مي‏خوردم، پشت سنگرها را بازديد مي‏كردم، مواضع كتائبي‏ها را از دور مي‏ديدم، گاهی نقشه مي‏كشيدم،‌ گاه طرح مي‏دادم و حلاصه ساعاتی را در ميان جنگاوران مي‏گذراندم.
موازی با خيايان «اسعدالاسعد» خيابان كوچكی است به نام «شارع خليل» كه همچون «اسعدالاسعد» هدف تيراندازی كتائبی بود و هر جنبنده‏ای در آن هدف گلوله قرار مي‏گرفت. من در كنار اين خيابان، پشت ديواری بلند ايستاده بودم و دزدانه از كنار ديوار به «عين‏الرمانه» نگاه مي‏كردم و كيمن‏گاه‏های آنها را بررسی مي‏نمودم. خيابان ساكت بود، پرنده‏ای پَر نمي‏زد- حتی صدای گلوله‏ها نيز خاموش شده بود- سكوتی وحشتناك‏تر از مرگ سايه گسترده بود… و من در دنيايی از بهت و حيرت و نااميدی سير مي‏كردم…
آن طرف خيابان، در فاصله 10 متری من خانه‏ای بود كه بچه‏ای دو يا سه ساله در آن بازی مي‏كرد. در خانه باز بود و يكباره بچه به ميان خيابان كوچم دويد…
بدون اراده فريادی ضجه‏وار و رعدآسا، كه تا آن زمان نظيرش را از خود نشنيده بودم، از اعماق سينه‏ام به آسمان بلند شد… نمي‏دانم چه گفتم؟ و چه حالتی به من دست داد؟ و انفجار ضجه‏ام چه آتشفشانی برانگيخت؟… اما فوراً مادری جوان و مضطرب جيغی زد و با موی ژوليده و پای برهنه به ميان خيابان دويد… هنوز دستی به دست كودك نرسيده بود كه صدای تيری بلند شد و بر سينة پرمهرش تشست! چرخی زد و با ضجه‏ای دردناك بر زمين غلطيد. دستی به سينه گذاشت. از ميان انگشتانش خون فواره مي‏زد. دست ديگرش را به سوی بچه‏اش دراز كرده بود و مي‏گفت: «آه فرزندم! آه فرزندم!» من ديگر نتوانستم تحمل كنم،‌ جای درنگ نبود. خطر مرگ و ترس از خطر،‌ ديگر حايی از اعراب نداشت،‌ با سرعت برق خود را به وسط خيابان رساندم و با يك حركت بچه را بلند كردم و با يك خيز ديگر خود را در طرف ديگر خيابان به داخل خانه كشاندم… گلوله مي‏باريد و مسلماً تيراندازان ماهر كتائبی منتظر اين لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از ميان گلوله‏ها كدام يك ما را به خاك بيندازد…
 وارد خانه شدم، بچه زير بازويم دست و پا مي‏زد، به سمت مادر توجه كردم، ديدم هنوز دستش به طرف فرزندش دراز است وديدگاهش نگران ماست! وقتی از سلامتی ما اطمينان يافت، آهی دردناك كشيد و سرش را بر زمين گذاشت و دستش نيز بر زمين افتاد… بچه را در گوشه‏ای گذاشتم و آماده شدم تا خود را برای نجات مادر به مهلكه بيندازم.. تمام اينحوادث يكی دو ثانيه بيشتر طول نكشيد، ولی آنقدر مخوف و ضجه‏آور بود كه تا اعماق استخوان‏هايم نفوذ كرد
در اين هنگام دوستان رزمنده‏ام نيز فرا رسيده بودند و بي‏مهابا از هر گوشه‏ای رگبار گلوله را همچون باران به سمت «عين‏الرمانه» سرازير كردند و پرده‏ای از گلوله برای حمايت ما بوجود آوردند. در اين موقع به وسط خيابان رسيده بودم و جنگنده‏ای ديگر نيز كمك كرد و در مدتی كمتر از يك ثانيه مادر را به خانه كشانديم… بچه خود را به آغوش مادر انداخت. مادر آهی كشيد و بچه رابه سينه سوارخ شده خود فشرد. بچه گريه مي‏كرد و از گوشة چشم مادر قطره‏ای اشك سرازير شده بود… اشك سرور، اشك شكر برای نجات فرزندش…
اما آرام‏آرام دست مادر شل شد و چشمان خسته‏اش به سمت گوشه‏ای خشك گرديد. آري! مادر جان داده بود و بچه هنوز مي‏گريست. زن‏ها و بچه‏های همسايه‏ها جمع شده بودند، شيون مي‏كردند، فرياد مي‏زدند، مي‏آمدند و مي‏رفتند. شلوغ شده بود… اما من در دينايی ديگر سير مي‏كردم، به دور از مردم، به دور از سر و صدا و به دور از معركه جنگ، به اين كودك خيره شده بودم؛ كودكی كه جنايت كرده بود! و چه جنايتي! مادرش را به كشتن داده بود و در عين حال بي‏گناه بود و از صورت معصوم و چشمان اشك‏آلود و لب‏های لرزانش پاكی و صفا و نياز به مادر خوانده مي‏شد…
به صورت اين مادر فداكار نگاه مي‏كردم كه دستش بر سينه‏اش و پنجه‏هايش در ميان خون خشك شده بود. گوشة چشمانش هنوز اشك‏آلود بود و از گوشة لبش لبخند آرامش و آسايش خوانده مي‏شد.(1)

فصل ١١-تحليلی از «فتح» و «امل» و حوادث لبنان

دورنمای جنبش شيعيان لبنان

ارتباط فتح و امل

خلاصه توطئه

نقش مكتبی حركت ما

تغيير معيارها

نتيجه توطئه

توطئه عليه امام موسي‏صدر

 


دورنمای جنبش شيعيان(1)

حركت شيعيان در عرض چند سال گذشته راهی چند صدساله را طی كرده است كه بطوركلی مي‏توان نتايج آن را خلاصه كرد:
1- بر اثر اين جنبش،‌ شيعيان دارای شخصيت شده‏اند. احساس افتخار مي‏كنند. درحاليكه سابقاً از ذكر مذهب خود شرم داشتند و در مقابل ذلت‏ها و بدبختي‏های گذشته تسليم شده بودند، ولی اكنون با حماس زياد و شجاعت و شرافت قيام كرده‏اند و حاضر نيستند در برابر هيچ قدرتی حتی اسرائيل و امريكا سكوت كنند و تسليم ظلم شوند.
2- ايجاد يك سازمان ايدئولوژيك شيعي- اسلامی برای لبنان و ايجاد قدرت برای محرومان و توجه به مفهوم شهادت و جهاداسلامی و ايجاد يك سازمان شيعی برای اولين‏بار در لبنان كه مي‏تواند برای خود اردوگاه تهيه كند و از وجود خود مسلحانه دفاع كند.
3- دفاع از مقاومت فلسطينی، بطوری كه اگر امام موسی و «حركه
‏المحرومين» و قدرت شيعيان نبود تا به حال اقلاً پنج‏بار مقاومت فلسطينی را به تلاشی كشانده بودند و به سرنوشت شوم 1970 سپتامبر سياه اردن دچار ساخته بودند و اين خدمتی بزرگ به مقاومت و همه آزادي‏خواهان خاورميانه است.
4- تغيير و تحول كيفی در طرز تفكر فلسطينيان نسبت به شيعيان. درگذشته شيعه ضدفلسطينی به شمار مي‏آمد و خائن خوانده مي‏شد و حيوان دم‏دار محسوب مي‏گرديد، درحاليكه اكنون بزرگان فلسطينی در بزرگداشت شيعه و افكار شيعه اهتمام خاص دارند و از آنجا كه افكار رهبران فلسطينی در تمام دنيای عرب نفوذ و شيوع دارد،‌ اين خود بزرگترين روش برای انتشار محبوبيت و مقبوليت شيعه و افكار شيعی در دنيای عرب است.
5- به همين ترتيب مقاومت فلسطينی نيز به طرفداری «حركه‏المحرومين» كمر بسته است. بطوری كه اگر مقاومت نبود، تا به حال شايد چندين‏بار «حركه‏المحرومين» مورد هجوم و متلاشی شدن قرار گرفته بود و اين نشان مي‏دهد كه اشتراك هدف و استقلال از دولت‏های عربی ديگر و قدرت‏های شرق و غرب باعث نزديكی اين دو سازمان به هم شده است.
6- برای اولين‏بار افكار انقلابی اسلامی، از سطح تئوری و نظری وارد عمل مي‏شود و مسلمانان واقعی و مؤمن وارد عمل مي‏شوند و رهبری مبارزات ضداستعماری را به دست گرفته و يك پايگاه عملی برای افكار فلسفی خود به وجود مي‏آورند و اسلام واقعی انقلابی را به جهان مي‏نمايانند.
7- پخش افكار انقلابی اسلامی به تمام كشورهای عربی و تهييج شيعيان و مسلمانان در همه خاورميانه بر ضد ظلم و استبداد و استعمار. بطوری كه اكنون اخبار «حركه‏المحرومين» در اكثر كشورهای عربی و خليج‏فارس سانسور مي‏شود و با انتشار افكار «حركت» در اين كشورها مبارزه‏ای درگير است. بطوركلی چشم اميد همه مردم محروم و ستم‏كشيده اين كشورها متوجه لبنان و «حركه‏المحرومين» است.
8- توجه و احترام مذاهب واديان ديگر به مذهب شيعه، بطوری كه عده زيادی از جوانان سنی به «حركه‏المحرومين» پيوسته‏اند و حتی عده‏ای از جوانان پاكباز مسيحی كه قيد و بند طائفی را گسسته‏اند به «حركه‏المحرومين» علاقه دارند. اينان جنبش شيعيان را راه نجات مردم و بهترين طريقه مبارزه با استعمار و استثمار مي‏شمرند و شيعه به عنوان يك مذهب انقلابی پيشرو به همه اديان معرفی مي‏شود.
9- ايدئولوژی اسلامی به عنوان يك رسالت تاريخی و جهانی به منصه ظهور مي‏رسد. بعد از 1300سال مجالی برای تحرك و پيشروی و اثبات وجود پيدا شده است كه وسعتش از دايره لبنان مي‏گذرد،‌ از محدوده زمان و مكان خارج مي‏شود و در اين سير تكاملی تاريخ از آدم… و ابراهيم و موسی و عيسی و محمد(ص) و علي(ع) و حسين(ع)… تا زمان ما ادامه مي‏يابد و اين رسالت بزرگ تكامی را به دنيای جديد متصل مي‏كند واميد و آرزويی برای آينده بشريت تا ظهور مهدی موعود(عج) به وجود مي‏آورد.

 

ارتباط فتح و امل (1)

مقاومت فلسطينی فتح، به رهبری ابوعمار، ابوجهاد و عده‏ای ديگر از مردان فلسطين و با هدف مقدس آزاد كردن فلسطين به وجود آمد و در مدت يازده سال حيات پرآشوب خود جزر و مدهای زيادی ديد و پيشرفت‏های مافوق تصور نيز نمود. نظر دنيا را جلب كرد و مورد توجه همه انقلابيون و آزادگان دنيا شد.بزرگترين پيشرفت فتح پس از شكست سال 1967 بود. طی اين جريان دولت‏های بزرگ عرب در مقابل اسرائيل به سختی شكست خوردند و كاخ آمال و تصورات عرب فرو ريخت و توجه همگان به سوی انقلاب و «فتح» معطوف گرديد. در عرض يكسال بيش از صدهزار نفر از همه دنيا به فتح روی آوردند و پول و ثروت نيز به سوی فتح سرازير شد. نبرد «كرامه» اوج پيشرفت روح انقلابی، فداكاری ايمان و تقوا و پاكی فتح بود… كسانی كه در آن لحظه حسين‏وار فكر مي‏كردند، حسين‏وار مي‏جنگيدند و به شرف شهادت مفتخر مي‏شدند و بزرگترين ضربه‏ها را به اسرائيل زدند. گواينكه از 450 جنگنده فتح در حدود 150 نفر شهيد شدند، ولی پشت اسرائيل را شكستند.
اما اين روح پاك و انقلابی و متقی و فداكار فتح كم‏كم با ورود هزارها تازه وارد تغيير ماهيت داد. اين تازه‏ها با همه عقده‏های شكست و فساد و حقارت و خودخواهی و انتقام وارد مقاومت شدند، اسلحه به دست گرفتند و چه بسا اسلحه آنها در راه ارضای عقده‏های باقيمانده آنها به كار افتاد… كادرهای كم و بي‏تجربه فتح قادر نبودند كه سيل تازه‏واردها را تربيت كنند و سلوك انقلابی به آنها بياموزند. فتح به صورت يك مؤسسه با پول و سرمايه و شهرت و محلی برای ارضای قدرت‏طلبی و انتقام‏جويی حقارت‏ها و ذلت‏ها و ظلم‏ها درآمده بود و اندك‏اندك گذشت انقلابی، ‌پاكی انقلابی، ‌تقوای انقلابی و سلوك انقلابی فراموش مي‏شد.
گروه‏های ماركسيست چپ نيز ضربات كشنده‏ای به فتح زدند. استعمار و صهيونيسم و عمال آنها نيز از اين نقطه ضعف استفاده كرده، مقاومت را با ملت و ارتش اردن به جان هم انداختند كه نتيجه آن سپتامبر سياه اردن و تصفيه مقاومت فلسطينی فتح و اخراج آنها از اردن بود. در اين تحليل به هيچ‏وجه نمي‏خواهيم ملك‏حسين و يا صهيونيسم را بي‏گناه نشان داده و تبرئه كنيم؛ چون از نظر ما دشمن، دشمن است و از هر پديده‏ای به نفع خود استفاده مي‏كند. وقتی ما به جنگ دشمن مي‏رويم، انتظاری از دشمن نداريم و شمنی او امری طبيعی برای ما است، ولی خطاهای خودی و احتمالاً خيانت‏های داخلی كه غيرمنتظره است، ‌باعث شكست ما مي‏شود. ما بايد با دقت به اين خطاها رسيدگی كنيم و خيانت‏ها را با شدت هر چه تمامتر بكوبيم و آنها را عامل شكست خود بدانيم، نه دشمنی دشمن را.`پس از سپتامبر سياه، رهبران مقاومت مدتی به خود آمدند و دست به اصلاحات و تصفيه زدند و با روح بورژوازی و مادّيگری و اشرافی، كه در مراكز فتح و بين كادرهای فتح به وجود آمده بود،‌به مبارزه پرداختند و پيشرفت‏هايی نيز كردند، ولی اين پيشرفت‏ها متأسفانه بسيار سطحی و زودگذر بود.
فتح اصولاً ايدئولوژی ندارد، گواينكه اكثريت رهبران آن مسلمان هستند (تنها يك نفر، «ابوصالح» كمونيست است). فتح فقط يك هدف دارد و آن آزاد كردن فلسطين است. از اين رو هر نوع ايدئولوژی قادر است وارد فتح شود. لذا ماركسيست‏ها به داخل فتح نفوذ كردند و به علت خلاء ايدئولوژيك موجود در فتح، به سرعت پيشرفت نمودند و اغلب كادرهای تحصيل‏كرده جوان را جذب كرده‏اند. بخصوص چون ابوعمار و ابوجهاد و رهبران فتح به طرز تفكر ايدئولوژيك بي‏اعتماد بودند، ماركسيست‏ها بدون رقابت، همه فتح را دربست در اختيار خود درآوردند،‌ همه تبليغات و روزنامه‏ها و مجله‏ها و راديوهای فتح به دست ماركسيست‏ها افتاد…
«ماجدابوشرار» كمونيست، مسئول اول تبليغات فتح شد. به طوری كه جز افكار ماركسيستی خوراكی ديگر به مغز كادرهای مقاومت نمي‏رسيد. چند وقت پيش در «شياح» با يك كادر ساده مقاومت فلسطينی فتح مناقشه داشتم، بيچاره فكر مي‏كرد كه ايدئولوژی فتح ماركسيسم است و استدلال من در اين مورد كه فتح ايدئولوژی ندارد، برای او تازه و تعجب‏آور بود.
دوش به دوش فتح، سازمان‏های فلسطينی ديگری كار مي‏كردند كه از ابتدا طرفدار ماركسيسم بودند و بعداً در «جبهه‏الرفض» برضد فتح متمركز شدند و رهبر فكری آنها تقريباً «جرج‏حبش» بود. اين گروه‏های افراطی خواهان نابودی فتح هستند. آنها در سال 1969 سپتامبر سياه را به وجود آوردند و خود گريختند و فتح ايستاد و فدايی داد. در سال 1973 بازهم همين گروه ماركسيست افراطی، ارتش لبنان را به جان مقاومت فلسطينی فتح انداخت و انفجاری بزرگ به وجود آورد كه با كشته شدن 400 فلسطينی و 63 سرباز لبنانی و مداخله سوريه و فعاليت‏ها فراموش نشدنی امام موسي‏صدر در طرفداری از مقاومت فلسطيني… جنگ خاتمه يافت.
انفجار اخير لبنان(1) نيز به مقدار زياد برگردان احزاب چپ و سازمان‏های افراطی «جبهه‏الرفض» است، گواينكه جنگ را مسيحي‏ها شروع كردند و خواهان تقسيم لبنان بودند، ولی چپ نيز مرتباً به آتش جنگ دان مي‏زد و تحريك مي‏كرد.
از نظر سازمانی، «جبهه‏الرفض» و احزاب چپ، دشمن فتح به شمار مي‏روند، ولی از نظر ايدئولوژيك يك رابطه قوی بين چپ و كادرهای ماركسيست فتح وجود دارد و در مواقعی كه اختلاف نظر اساسی و ايدئولوژيك مطرح مي‏شود،‌ همه كادرهای چپ فتح با «جبهه‏الرفض» هم‏رأی مي‏شوند و رهبری مقاومت فتح را فلج مي‏كنند. اگر فشار رهبری زياد شود، خطر انفجار داخل فتح بيشتر مي‏شود كه در روزهای بحرانی غيرقابل تحمل است. بنابراين مي‏بينيم