رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست

دكتر مصطفی چمران

 

مقدمه

سوسنگرد، نامی آشنا و حماسه كم‏نظير سوسنگرد يا معركه شرف و افتخار، حادثه‏ای شورانگيز از حماسه‏های بلند دفاع مقدس ما است. سوسنگرد مركز دشت‏آزادگان در غرب اهواز و در 65 كيلومتری آن واقع شده است. رود كرخه از شمال شهر و شعبه‏ای از آن به نام نيسان از درون شهر از شمال به جنوب مي‏گذرد. مردم سوسنگرد عموماً از شيعيان عرب زبان خوزستان و سابقه‏ای درخشان در دفاع از كشور ايران بويژه در جنگ اول جهانی در مقابله با سربازان و نيروهای انگليس و تحت زعامت علمای بزرگ وقت دارند، و در دوران دفاع مقدس نيز با شجاعت و حضور رزمندگان خود در طول جنگ نمونه‏های فراوانی از مقاومت و پايمردی ارائه نمودند. در حال حاضر حدود 44هزار نفر جمعيت دارد كه تعداد زيادی هم از مرزنشينان در طول جنگ تحميلی به اين منطقه كه نسبت به خطوط و نقاط مرزيی امن‏تر بود كوچ نمودند.شغل اكثر مردم درمنطقه دشت‏آزادگان كشاورزی و دامداری است و بطوركلی دارای آب و هوای گرم مي‏باشد. به بركت وجود رود كرخه ورود نيسان منطقه‏ای مناسب برای كشاورزی و در كنار رودها و نقاطی كه آب زراعی دارند منطقه‏ای سرسبز مي‏باشد، عموماً همه‏ساله در اواخر زمستان و اوايل بهار طغيان رود كرخه سبب آب‏گرفتگی وسيعی در منطقه دشت‏آزادگان مي‏شود كه به همين دليل كناره رودها، سيل‏بندهای خاكی با ارتفاعی حدود سه متر احداث شده است كه گاهی شكستن اين سيل‏بندها موجب خساراتی به خانه‏های روستايی و زمين‏های كشاورزی و محصولات آنان مي‏شود. در طول جنگ هم چندبار از طغيان رود كرخه و حتی با احداث سدی موقت روی كرخه كسير آب روز بطرف محل استقرار دشمن هدايت شد كه البته موجب تخريب جاده اصلی سوسنگرد و پل‏ها و منازل روستائيان هم شد ولی تا مدت‏ها (تا سوم خرداد سال 1361 و آزادسازی خرمشهر) بخشی از جنوب‏شرقی سوسنگرد از رود كرخه تا جاده سوسنگرد به حميديه و از اين جاده تا نزديكی هويزه و خطی به موازات كرخه‏كور زير آب بود و طبيعتاً به يك نيزار با هوای مرطوب تبديل شده بود.
هم‏اكنون سوسنگرد شهری است فعال كه يك پل زيبا و بزرگ روی رود نيسان، دو قسمت شرقی و غربی آن را بهم متصل مي‏نمايد. دارای حداقل حدود شش ميدان تقريباً بزرگ (به تناسب شهر) كه در دو ميدان آن تاكنون تنديس‏هايی به يادبود پيروزي‏ها و ايثارگري‏های مردم و رزمندگان در دفاع مقدس ساخته شده است، دارای مسجد جامع، مصلی برای اقامه نمازجمعه، حوزه علميه برای دروس مقدماتی حوزوی، بيمارستان، شعبه دانشگاه پيام‏نور، سالن مرزشی سرپوشيده، سالن اجتماعات (اداره كل ارشاداسلامي)، كتابخانه عمومی، …. و ساير ادارات موردنياز مي‏باشد. عمده روستاهای آن بعد از انقلاب اسلامی و پايان پذيرفتن جنگ تحميلی برق‏رسانی شده‏اند.
در ايام پيروزی انقلاب اسلامی مردم سوسنگرد هم همانند ساير شهرها و مردم ايران تلاشی ارزنده داشتند و بعد از پيروزی نيز حوادث مهمی بخصوص تحركات ضدانقلاب وابسته به رژيم عراق در منطقه بوقوع پيوست و سهولت ارتباط با مناطق مرزی و رفت و آمدهای عوامل نفوذی عراق مشكلاتی را در منطقه بوجود آورد، و زمانی كه دكتر چمران برای بستن راه‏های نفوذ خرابكاران و ضدانقلاب از مرزهای جنوب به خرمشهر و شلمچه و خوزستان آمد، چندبار هم به سوسنگرد سفر كرد و برای مردم خوب منطقه سخنرانی نمود و چون مشاهده كرد كه مردم منطقه به زبان عربی تكلم مي‏كنند، از دوستان لبنانی و همسر لبنانی خود خواست كه مدتی در سوسنگرد بمانند و با برنامه‏های فرهنگی و روشنگري‏ها، عمق توطئه دشمن و اهميت و ارزش و عظمت انقلاب اسلامی را برای مردم منطقه بهزبان عربی بازگو نمايند و بالاخره به رغم همه تلاش‏ها و توطئه‏های دشمن، مردم خوب منطقه با صفا و پاكی عشيره‏ای خود، توطئه‏ها را خنثی نمودند و سوسنگرد همچنان سوسنگرد بود.
در اولين روزهای هجوم گستره و يورش نظامی عراق به سرزمين ايران اسلامی، دكتر مصطفی چمران و حضرت‏ آيت‏الله‏خامنه‏ای كه هر دونماينده امام در شورايعالی دفاع و نماينده مردم در مجلس شورای اسلامی بودند با نظر و توصيه حضرت امام‏خميني(ره) براساس سازمان دادن نيروهای مردمی و مقاومت در مقابل حمله گستره عراق و سد نمودن پيشروی بيشتر و برنامه‏ريزی انجام حمله‏های چريكی،‌ روز هفتم مهرماه59 با يك هواپيمای سی يكصدوسی به همراه حدود 60نفر از رزمندگانی كه در كردستان تجربه داشتند، وارد اهواز شدند و از همان بدو ورود و شب اول حمله‏های چريكی و ضربتی خود را عليه نيروهای عراقی كه با غرور و جسارت تمام تا حدود 6كيلومتری اهواز پيش آمده بودند، آغاز نمودند. دكتر چمران با تجربه‏های فراوانی كه در كردستان در نبرد با ضدانقلاب و نوكران رژيم عراق و همچنين در لبنان در نبردهای سنگين عليه رژيم غاصب اسرائيل و جنگ‏های چريكی داخلی اندوخته بود به آموزش و سازماندهی منظم به نام ستاد جنگ‏های نامنظم سازماندهی نمود. بدينگونه ستاد جنگ‏های نامنظم شكل گرفت و بوجود آمد و در جبهه‏های غرب و جنوب اهواز خط دفاعی خاصی را بوجود آورد. مردم و نيروهای داوطلب با شنيدن تشكيل چنين ستادی برای دفاع و مقابله با دشمن متجاوز تحت نظارت حضرت آيت‏الله خامنه‏ای و با فرماندهی دكتر چمران از هر سوی ايران شتافته و بتدريج نيرويی شجاع و شهادت‏طلب و رزم‏آزموده در اين منطقه خودنمايی كرد بگونه‏ای كه قطعاً از سقوط اهواز جلوگيری شد. بتدريج كه تنور جنگ گرم‏تر مي‏شد نيروهای بيشتری به اين ستاد مي‏پيوستند و با نظم و انضباط خاصی كه حاكم بر آن بود خطوط دفاعی طولانی در مقابل دشمن از كنار كرخه‏كور، (چهارطاق، عباسيه، فرسيه، كوهه) تا جنوب سوسنگرد (روستاهای مالكيه، ساريه) و بعداً در شمال رودكرخه تا جابر همدان نزديكي‏های بستان تشكيل داد و بخوبی از اين خطوط با امكاناتی اندك ولی روحيه‏ای قوی دفاع مي‏نمود.اين ستاد خدمات ارزنده و خالصانه‏ای را انجام داده و نمونه يك تشكيلات پويای مردمی بود، در طول حدود يكصد كيلومتر جلوی دشمن را سد نمود و او را خاكريز به خاكريز مجبور به عقب‏نشينی ساخت و شهدای بزرگواری را تقديم داشت كه از جمله عارف وارسته و دانشمند متعهد و معلم مخلص و جنگجوی بي‏نظيری چون دكتر چمران بود، كه در ظهر خونين 31 خردادماه 1360 در منطقه دهلاويه (بين سوسنگرد و بستان) به شهادت رسيد. ستاد جنگ‏های نامنظم پس از شهادت شهيد دكترچمران تا اواخر سال60 به كار خود ادامه داد و پس از سازماندهی بسيج زيرنظر سپاه، رزمندگان و همه امكانات آن براساس تصويب شورايعالی دفاع به بسيج سپاه اهواز منتقل شدند و بسياری از رزمندگان داوطلب و شجاع و شاگردان مخلص شهيد دكترچمران همچنان به راه خود ادامه دادند و تا پايان دوران دفاع مقدس همچنان در سنگرهای دفاع از ميهن اسلامی حماسه مي‏آفريدند. يكی از بارزترين و زيباترين عمليات حماسی نيروهای ستاد جنگ‏های نامنظم در كنار ساير نيروهای موجود آن زمان، همين معركه شرف و افتخار يا آزادسازی سوسنگرد، متن اصلی اين كتاب است.
در نخستين روزهای حمله عراق به ايران اسلامی نيروهای عراقی از مرز چزابه وارد خاك جمهوری اسلامی ايران شدند و پس از اشغال بستان به سوی سوسنگرد روی آوردند و مقاومت‏های پراكنده مدافعين محلی ورزمندگان ديگر را درهم شكستند و با عبور از سوسنگرد بطرف حميديه روانه شدند كه در حميديه تانك‏های عراقی در گل‏ولای منطقه زمين‏گير شدند و با آتش آرپي‏جی رزمندگان شجاع و چريك‏های شهادت‏طلب و موشك‏های تيزپروازان هوانيروز، تانك‏ها به آتش كشيده شدند و دشمن مجبور به عقب‏نشينی تا پشت سوسنگرد شد، در اين زمان هنوز سوسنگرد در اين شهر اقامت داشتند و هم‏رزم ساير رزمندگان در مقابله بادشمن مي‏جنگيدند و مقاومت مي‏كردندنيروهای عراقی مجدداً در روهای حدود 22 و 23 آبان‏ماه سال1359، يعنی دومين ماه جنگ تحميلی به سوسنگرد از غرب و جنوب نزديك و بالاخره شهر را محاصره كردند. تعدادی نيروهای سپاه، تعدادی نيروهای داوطلب ستاد جنگ‏های نامنظم، تعدادی از عشاير رزمنده و بالاخره مردم سوسنگرد به محاصره دشمن افتادند و اين محاصره سه روز بطول انجاميد و در روز سوم تعدادی تانك‏های عراقی وارد سوسنگرد شدند و رزمندگان بشدت مقابل آنها با سلاح‏های سبك و امكاناتی اندك و ناكافی مقاومت مي‏كردند درحالی كه نه مهماتی برای آنها مانده بود و نه حتی غذا داشتند و تعداد آنها از چند صد نفر تجاوز نمي‏كرد، ارتباط تلفنی آنها در روز سوم هم قطع شد، بي‏سيم هم هيچ يك نداشتند. در آخرين روز ستوان اخوان فرمانده رزمندگان ستاد جنگ‏های نامنظم كه خود از پرسنل داوطلب نيروی هوايی و متخصص برق و الكترونيك بود با استفاده از سيم‏های تلفن آزاد، با اهواز در تماس بود كه در حوالی ظهر تماس او يكطرفه شد و فقط آنچه را مي‏ديد مي‏توانست گزارش نمايد ولی چيزی نمي‏شنويد، او چگونگی ورود تانك‏ها را به شهر و مقاومت عده‏ای از ياران خود را در پاسگاه ژاندارمری شهر فقط گزارش مي‏داد كه اين ارتباط تلفنی يك‏طرفه او هم قطع شد و به نظر مي‏رسيد كه شهر در محاصره كامل عراقي‏ها است در اين ايام تلاشی سخت به عمل آمد تا يكی از تيپ‏های زرهی لشكر92 زرهی خوزستان كه از ذزفول عازم آبادان و به اهواز رسيده بود، قبل از رفتن به آبادان و خرمشهر با كمك نيروهای سپاه و جنگ‏های نامنظم بطرف سوسنگرد برود و حمله‏ای را برای آزادسازی سوسنگرد آغاز نمايد كه اين امر مورد موافقت فرمانده كل قوای وقت قرار نمي‏گرفت و از آنجائيكه اين تيپ زرهی (تيپ زرهی دزفول) دو سوم تفرات و تجهيزات يك تيپ كامل را هم نداشت فرمانده نيروی زمينی وقت هم با اين عمل براساس موازين نظامی موافق نبود چون حداقل سه تيپ كامل زرهی عراق اطراف سوسنگرد موضع گرفته بودند يا در پشتيبانی و احتياط بودند. ولی دكترچمران كه طرحی نو درانداخته و اين طرح را برای اولين‏بار، او ارائه داده و عمل نمود و موفق هم شد كه روی نيروهای سپاه و جنگ‏های نانظم يا بطوركلی نيروهای مردمی و بسيج كه دارای روحيه بسيار بالايی بودند حساب باز كرده بود و تا نيمه‏های شب 25 آبان‏ماه هنوز دستور انجام اين حمله به اين تيپ صادر نشده بود تا آنكه با تلاش حضرت آيت‏الله خامنه‏ای به فرمان امام‏خميني(ره) –رهبر كبير انقلاب- اين دستور شبانه صادر و به نيروهای عمل‏كننده ابلاغ گشت و صبح روز 26 آبان تك نيروهای خودی بسوی سوسنگرد آغاز گشت و آنچه را كه به عنوان متن اصلی كتاب مي‏خوانيد نگارش و توصيف يك نيم‏روز، از صبح 26 آبان‏ماه تا نزديكي‏ها يظهر همان روز است كه شهيد دكترچمران به درخواست و اصرار به رشته تحرير درآورد.در اينجا به چند نكته زيبا بايستی اشاره نمود كه اين نكات بصورت مقاله‏هايی مختصر با توضيحات اندك ارائه شده است. نكته‏ای در شب حادثه يا شب تاسوعا و ديگر نكات بعد از حادثه رخ داده است كه به ترتيب تاريخ نگارش يا ماجرا آمده است.دكترچمران در روز حادثه، 26 آبان‏ماه، حمله‏ای شهادت‏طلبانه و تجربه‏ای تاريخی را آغاز مي‏كند و گرچه بالاخره زخمی و روانه بيمارستان مي‏گردد ولی روش مقابله با عراق را هم تجربه مي‏كند و هم به ديگران مي‏آموزد و اين تقريباً همان روشی بود كه با هماهنگی نيروهای ارتش و سپاه و بسيج دركنار هم به فتوحات و پيروزي‏های بي‏نظير تاريخی همچون نبردهای فتح‏المبين و بيت‏المقدس و آزادسازی خرمشهر انجاميد و چشم جهانيان راه خيره ساخت.در بيمارستان پس از پايان عمل جراحی به اصرار مسئولين، مصاحبه‏ای تاريخی را برگزار مي‏كند و همان شب دوستان خود (شهيد سرلشكرفلاحی، شهيد كلاهدوز، شهيد حجت‏الاسلام محلاتی، شهيدرستمی، استاندار وقت خوزستان و تنی چند ديگر را به عيادت و ديدار او آمده بودند كنار تخت بيمارستان توصيه مي‏كند كه در همين ايام عاشورای حسينی به ارتفاعات الله‏اكبر حمله كنيد و از اين جوش‏وخروش پيروزی و روحيه حسينی رزمندگان تا از دور نيفتاده است استفاده كنيد، گرچه اين حمله عملی نشد ولی بالاخره او با همين روش و نقشه نظامی چند ماه بعد با پايی مجروح كه هنوز اثرات اين روز واقعه را در خود داشت، در اعداد اولين نفراتی بود كه از ميان گل‏ولای جنوی اين ارتفاعات گذشت و پای به بلندترين نقطه گذاشت و بر فراز تپه‏های الله‏اكبر ندای پيروزی الله‏اكبر را سرداد، بگونه‏ای كه شهيد فلاحی (رئيس وقت ستاد مشترك ارتش) در صبحگاه روز 31 ارديبهشت ماه سال60 روز آزادسازی ارتفاعات الله‏اكبر، درحاليكه پيشروی تانك‏های يك تيپ از لشكر 92 زرهی خوزستان را به سوی ارتفاعات الله‏كبر با دوربين نظاره‏گر بود با تعجب و شادی زايدالوصفی گفته بود: «چهره آقای دكترچمران را برفراز ارتفاعات الله‏اكبر مي‏بينم، الله‏اكبر».
اميد است كه گوشه‏ها و جزئيات ناگفته‏ای از رشادت‏ها و دليری دلاورمردان صحنه‏های دفاع مقدس و ايثار و شجاعت بي‏نظير و شهادت‏طلبی عارفانه روح بلندی چون شهيد دكتر مصطفي‏چمران در اين دست‏نوشته‏های زيبا و بديع روشن شود گرچه هيچگاه حال وهوای خاص جهاد و شهادت و ايثار يا عاشقانه‏ترين عشقبازی عشاق وارسته را با زيباترين قلم‏ها نيز نمي‏توان به تصوير و بيان كشيد، و چنانچه كاستی و نقصی در تدوين و تنظيم و توضيح اين دست‏نگاشته‏های زيبا با تذكار و اصلاح آنها بر اين حقير مي‏بخشيد و منّت می نهيد

مهدی چمران  

نيايش

ای خدای بزرگ! دست از جهان شسته‏ام، و برای ملاقات تو به كربلای خوزستان آمده‏ام. از تو مي‏خواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كنی، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم، و به ياد عاشورای حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار مي‏آورد و هميشه با تو مي‏گويم: «يالَيْتَني‏كُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.
اين زمزمه سوزناكی بود كه در دل شب، از سينه سوزانی اوج مي‏گرفت و من در كنار سنگرش مي‏شنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نمي‏توانستم حركت كنم، اشك از چشمانم فرو مي‏ريخت و من هم در عاشورای حسينی فرو رفته بودم و احساس مي‏كردم كه به خدا نزديك شده‏ام و در ملكوت‏اعلی پرواز مي‏كنم.
ای حسين! ای سرورم، من هم آمده‏ام تا در ركابت عليه كفر، ظلم و جهل بجنگم، با همه وجود آمده‏ام، تاسوعاست، گروهی بزرگ از يزيديان با تانك‏ها، توپ‏ها، زره‏پوش‏ها، ماشين‏های زياد و سربازان فراوان درحركتند. حق باباطل روبرو شده است. دشمن سيل‏آسا پيش مي‏آيد، و من مي‏خواهم مثل يكی از اصحاب تو در كربلا بجنگم.
ای حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‏كشيدی، مي‏بوسيدی، وداع مي‏كردی، آيا ممكن است، هنگامی كه من نيز به خاك و خون خود مي‏غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سيراب كني؟
من از اين دنيای دون مي‏گريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‏ها، غرورها، خودخواهي‏ها، سفسطه‏ها، مغلطه‏ها، دروغ‏ها و تهمت‏ها، خسته شده‏ام، احساس مي‏كنم كه اين جهان جای من نيست آنچه ديگران را خوشحال مي‏كند مرا سودی نمي‏رساند.




شرف و افتخار

من در زندگی خود، معركه‏های سخت و خطرناك زياد ديده‏ام؛ فراوان، به حلقه محاصره دشمن درآمده‏ام، به رگبار گلوله‏ها و خمپاره‏ها و توپ‏ها و بمب‏ها عادت دارم، و به كرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به رو شده‏ام.
ولی داستان شورانگيز سوسنگرد اسطوره‏ای فراموش ناشدنی است. من به جهات سياسی –نظامی آن توجّهی ندارم، و نمي‏خواهم از اهميّت استراتژيك سوسنگرد و رابطة آن با حميديه و اهواز سخن بگويم. آنچه در اينجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در اين نبرد است كه يك شهيد (اكبر چهرقاني) و يك شاهد (اسدلله عسكري) به آن شهادت مي‏دهند و ده‏ها نفر از دور ناظر آن صحنه عجيب و معجزه‏آسا بوده‏اند. اين را نمي‏گويم چون خود قهرمان داستانم –زيرا از اين احساس نفرت دارم- بلكه از اين نظر مي‏گويم كه افتخار ملت ما و نمونه برجسته‏ای از پيروزی ايمان مردم ما و نوع مبارزات عظيم آنان است، و حيف است كه به رشته تحرير درنيايد و از يادها برود…



سوسنگرد در محاصره دشمن

سوسنگرد برای ما اهميت خاصی دارد، زيرا معبر حميديه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره كرده بود، و به شدت مي‏كوبيد. 500نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تاآخرين رمق خود،‌ جانانه، مقاومت مي‏كردند و هر روز تلفاتی سنگين مي‏دادند.
عراق نيز قبلاً دوبار به سوسنگرد حمله كرده بود، كه يك‏بار آن، تا حميديه هم به پيش رفت، و اهواز را در خطر سقوط قطعی قرارداد، ولی بازهم شكسته و مغلوب بازگشت؛ و اكنون همه توان خود را جمع كرده بود تا با قدرتی بزرگ سوسنگرد را تسخير كند و آن را پايگاه خود در زمستان قرار دهدتصميم برای درهم شكستن محاصره
در تاريخ 26/8/59 حملة ما
از شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد، برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بيرون راندن ظلمه صدام كثيف، برای نجات جان صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ايمان.
تانك‏های ارتشی در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير آتش قرار داده بود و گلوله‏های توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمين مي‏خورد. من نيز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نيروهای ما محافظت از جادة حميديه –ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب مي‏كردم و به جلو مي‏بردم. تيمسار فلاحي(1) و آقای مهندس(2) غرضی نيز با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم كه آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحی مسئوليت داشت تا نيروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرايط مي‏توانست قدرت ارتش را برای پيشتيبانی ما به حركت درآورد. ما تصميم گرفتيم كه با گرو‏های چريك، حمله به سوسنگرد را
آغاز كنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازيم، زيرا دو طرف، در محل‏های خود ايستاده و به يكديگر تيراندازی مي‏كردند، و اين وضعيت نمي‏توانست تعيين‏كننده پيروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قوي‏تر و تانك‏های بيشتر، قدرت داشت كه نيروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن مي‏ترسيد ولی شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جای خود ايستاده و به هم تيراندازی مي‏كردند…
محركی لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد واژگون كند. اين محرك حياتی و اساسی، همان نيروهای چريكی بودند كه با شوق و ذوق برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهای مردمی را سازماندهی كردم.
گروه «بختياري» را كه بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در كردستان نيز خدمات و فداكاري‏های زيادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها نيز كه حدود 90نفر بودند از داخل يك كانال طبيعی خشك شده، خود را به نزديك‏های دشمن رساندند و ضربات جانانه‏ای به دشمن زدند، و تعداد زيادی از تانك‏ها و تريلرهای دشمن را از فاصله نزديك منفجر كردند.
گروه دوم بيشتر از افراد محلی تشكيل مي‏شد و آقای «امين هادوي»، فرزند شجاع دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت مي‏كرد. آنها مأموريت يافتند كه از كناره جنوبی رودكرخه، كه كانال كم‏عمقی نيز برای اختفا داشت، طی طريق كرده از شمال‏شرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهی بود كه پيروزمندانه توانست خود را زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.
مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسيار ورزيده‏ای در كنار من بودند. برنامه ما اين بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به طور مستقيم به سوی هدف پيش برويم.
توپخانه دشمن بشدت ما را مي‏كوبيد و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بوديم. جوانان همراهم را تقسيم كردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو مي‏تاختيم. شوق ديدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج مي‏زد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومت‏های تاريخی آنها در نظرم جلوه مي‏كرد، قطره اشكی بر رخسارم مي‏غلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به ياد مي‏آورم كه با بدن مجروح، با آن روحيه قوی از پشت تلفن با من صحبت مي‏كردند، درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع، دكّانی يا خانه‏ای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً پس از اينكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب مي‏توانند اموال مردمی را كه از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد يك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده كنند. اين تقوی در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را مي‏لرزانيد كه سراز پا نمي‏شناختم.
به ياد مي‏آورم خاطره‏های دردناك بي‏حرمتي‏های سربازان صدام، به مردم شرافتمند و عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور اين خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم مي‏جوشيد.به ياد مي‏آورم كه خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام كثيف، اين مجرم جنايتكار، در نيمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع كرد، درحالی كه ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبيعی خود دست و پنجه نرم مي‏كرد. اين مجرم يزيدی سبب شد كه منابع كثيری از ايران و عراق نابود شود كه استعمار و صهونيسم به ريش همه بخندند!
اين كافر بي‏دين، ايرانيان را مجوس و كافر خواند، و خود را بي‏شرمانه ابن‏حسين(ع) و ابن‏علي(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قيام كرده است! اين جانی مجرم، بدون ذره‏ای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ايران به عراق حمله كرده است!… و بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظه‏شماری مي‏كردم. كربلا در نظرم مجسم مي‏شد، و مي‏ديدم كه چگونه اصحاب حسين(ع) يك‏تنه به صفوف دشمن حمله مي‏كردند، و با چه شجاعتی مي‏جنگيدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درمي‏غلتيد…. و با ارادة آهنين و ايمان كوه‏‏آسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشكريان ابن‏سعد و يزيد را .
متلاشی و متواری مي‏كردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و نكبت بر جبين يزيد و يزيديان عالم مي‏زدند….
و مي‏ديدم كه حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان مي‏راند، شمشير خونينش سنت تاريخ را پاره‏پاره مي‏كند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آن‏چنان به لرزه درمي‏آورد، كه موج‏هايی بر زمين به وجود مي‏آيد كه تا بي‏نهايت ادامه دارد… اين خاطرات در ذهنم دور مي‏زد، خونم را به جوش مي‏آورد و آرزو مي‏كردم كه صدام را بيابم و با يك ضربت او را به دو نيم كنم…
ديگر سر از پا نمي‏شناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهی دنيا به مقابله‏ام مي‏آمد، بلادرنگ به قلب آن حمله مي‏كردم، از هيچ‏چيزی وحشت نداشتم، و از هيچ خطری روی نمي‏گردانم. به يزيد و صدام كثيف‏تر از يزيد لعنت و نفرين مي‏كردم و به جبروت و كبريای حسين(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبيح مي‏كردم و به عشق شهادت به پيش مي‏تاختم.
نيمی از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود مي‏افزودم، در اين هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زير رودكرخه، به نظرم رسيد كه به سرعت به سوی ما پيش مي‏آيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود يك كيلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانك‏های دشمن، همراه با تريلرها و كاميون‏ها و جيپ‏های زيادی درهم و برهم قرار گرفته بودند و گويا مي‏خواستند به خود آرايشی دهند، ولی توپخانه ما ساكت بود و آنها را نمي‏كوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هلي‏كوپترها كه در آغاز صبح براستی خوب فعاليت كرده بودند، ديگر به چشم نمي‏خوردند، هواپيمايی نيز ديده نمي‏شد، فقط بعضی از تانك‏های دشمن به سوی تانك‏های ما تيراندازی مي‏كردند، و بعضی از تانك‏های ما نيز جواب مي‏دادند. من مي‏دانستم اگر بخواهد داستان به همين جا خاتمه پيدا كند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قوي‏تر از آتش ماست، و به انتظار آتش‏نشستن خطاست. مي‏دانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند، چه بسا كه دشمن آرايش هجومی به خود بگيرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.
بنابراين فوراً نامه‏ای مفيد و مختصر در پنج ماده برای تيمسار فلاحی نوشتم، و توسط يكی از دوستان برای او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:نيروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطری نيست و مي‏خواهم كه
:
 1
- هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.
2- بهترين فرصت برای شكار هليكوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.
ضمناً اگر ممكن است هواپيماهای شكاری ما نيز بيايند…
3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو بيايند.
4- هر چه زودتر نيروی پياده برای تسخير شهر بيايد.
5- تانك‏های گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانك‏های دشمن را اسير كنند.
تيمسار فلاحی نيز يك تفنگ 106 را به رهبری «حاج آزادي»، كه از بسيج شيراز آمده بود فرستاد كه 6تانك زد؛ و يك موشك تاو به رهبری «مرتضوي»، كه 12تانك دشمن را شكار كرد، و ضمناً گروهی از نيروهای پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه پاسداران و نيروهای ما، به فرماندهی سروان «معصومي»، كه از بهترين افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيری بر سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح شدن من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تيمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. سرانجام درخت‏های خارج شهر را بخوبی مي‏ديديم و از خوشحالی در پوست خود نمي‏گنجيديم. من نيز در افكار خودسير مي‏كردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زير كرخه و در شمال‏شرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از ميان گردوغبار، هيكل آهنين تانك‏ها و زره‏پوش‏های زيادی نمايان گرديد. اين تانك‏ها از ميان گردوخاك بيرون مي‏آمدند و درست به سمت ما حركت مي‏كردند. به يكی از جوانان گفتم كه پيش برود و اولين تانك را شكار كند. او مقداری پيش رفت، بر زمين دراز كشيد، و از فاصله 200متری اولين گلوله را به سوی اولين تانك پرتاب كرد. گلوله بر زمين كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلويی زنجير تانك اصابت كرد و يكباره سرنشينان آن، و يكی دو تانك پهلويی، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانك‏های ديگر ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوری صادر مي‏كرد، مشاهده كرديم كه تانكی از ميان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهميدم كه مي‏خواهد ما را دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو نمايد… به يكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قيمتی شده است آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز كشيد و از فاصله 300متری شليك كرد؛ ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانه‏گيری كرد. جوان ديگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشيد و به سوی تانك شليك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناك آنكه ديگر آر.پی.جی نداشتيم، دشمن نيز فهميد كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج هستيم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی يكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشت‏ها را گره كرده و با فرياد الله‏اكبر به سوی تانك روی جاده حمله كرده‏اند، مات و مبهوت شدم كه چگونه مي‏توان با شعار الله‏اكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود مي‏لرزيدم كه هم‏اكنون دشمن همه دوستانم را با يك رگبار درو مي‏كند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يكباره ديدم كه تانك چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد «الله‏اكبر»ی كه لحظه به لحظه رساتر مي‏شد آن را تعقيب مي‏كنند…
من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يكباره متوجه شدم كه تانك‏های دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو مي‏آيند، و پشت سر آنها نيز سربازان مسلسل به دست، هر جنبنده‏ای را درو مي‏كنند. در يك ديد كوتاه توانستم حدود 50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّی پيش مي‏آمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.برای يك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه شهيد خواهند شد. يكباره فكری به نظرم رسيد كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بيش تضمين مي‏كرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهره‏قانی نيز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد مي‏تاختيم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق مي‏رفتند.
دشمن، ما سه نفر را مي‏ديد كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد مي‏رويم و مواظب آنها هستيم در نتيجه اينكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزی بود كه من نيّت كرده بودم، و احساس سبكی مي‏كردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر نمي‏كرد كه ما فقط سه نفريم، بلكه تصور مي‏كرد كه عده زيادی هستند كه فقط سه نفر آنها را ديده است. ما از درون يكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. اگبر گاه‏گاهی سرك مي‏كشيد و مي‏گفت: «دشمن به صدمتری يا پنجاه متری ما رسيده است.» خط اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نيروهای ويژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پيش مي‏آمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت كه شامل توپخانه و ضدهوايی و كاميون‏ها و غيره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزديكی جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر مي‏گشتم كه در پشت آن كمين كنم. اكبر پيشنهاد كرد كه در داخل يكی از مجاری آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با پرتاب يك نارنجك و يا يك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود مي‏كرد. ديگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يك برجستگی كوچك خاك كه حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در طرف راست من بر زمين درازكش خوابيدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهيد مي‏شويم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم كه اكبر زير لب مي‏گفت: «آنقدر از دشمن مي‏كشم تا شهيد شوم.» خود را بر روی زمين جابجا مي‏كرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازی مي‏نموديم كه يكباره چهار تانك و زره‏پوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نيز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازير شدند و درگيری شديدی بين ما و كماندوهای عراقی آغاز گرديد. در چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمين ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تيراندازی كردند، و خطرناك‏تر آن كه، از حد برجستگی آن تپه خاك 50سانتيمتری نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر مي‏كنم كه در همان لحظات اول، اكبر عزيز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزديك به شهادت رسيد. گلوله‏ای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من مي‏چرخيدم و به چپ و راست تيراندازی مي‏كردم و از نزديك شدن آنها ممانعت مي‏نمودم. احساس كردم كه وضع خيلی وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثير محاصره شده‏ام، و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يك حركت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاك پرتاب كردم. اين برجستگی را سنگر نموده و عراقي‏های دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقب‏نشينی كردند. در همين لحظات، گويا الهامی به من شد. به تانك‏هايی كه پشت سر من، روی جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه يكی از آنها به سوی من هدف‏گيری مي‏كند. يكباره با يك ضربت خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم، كه ناگهان، توپی يا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری شديد به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشيد، و يك تكه آهن داغ و سنگين آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برج‏های تانك‏ها و نفربرها يك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك يا نفربر، به پشت جاده مي‏خزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانك‏های جديد به معركه و حضور آنها بر بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از عراقي‏ها در سمت راست مي‏جنگيدم، يكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم كه آنها به فاصله نزديكی رسيده‏اند و به سوی من نشانه مي‏روند. همان زمان كه رگبار گلوله خود را بر روی آنها مي‏ريختم، گلوله‏ای به پای چپم اصابت كرد، از پائين ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم مي‏باريد و من بسرعت مي‏غلتيدم و مي‏خزيدم و از نقطه‏ای به نقطه ديگر خود را پرتاب مي‏كردم و هر جنبنده‏ای رابا يك رگبار بر خاك مي‏انداختم.

 

تصميم برای درهم شكستن محاصره

در تاريخ 26/8/59 حملة ما از شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد، برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بيرون راندن ظلمه صدام كثيف، برای نجات جان صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ايمان.
تانك‏های ارتشی در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير آتش قرار داده بود و گلوله‏های توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمين مي‏خورد. من نيز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نيروهای ما محافظت از جادة حميديه –ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب مي‏كردم و به جلو مي‏بردم. تيمسار فلاحي(1) و آقای مهندس(2) غرضی نيز با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم كه آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحی مسئوليت داشت تا نيروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرايط مي‏توانست قدرت ارتش را برای پيشتيبانی ما به حركت درآورد. ما تصميم گرفتيم كه با گرو‏های چريك، حمله به سوسنگرد را
آغاز كنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازيم، زيرا دو طرف، در محل‏های خود ايستاده و به يكديگر تيراندازی مي‏كردند، و اين وضعيت نمي‏توانست تعيين‏كننده پيروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قوي‏تر و تانك‏های بيشتر، قدرت داشت كه نيروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن مي‏ترسيد ولی شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جای خود ايستاده و به هم تيراندازی مي‏كردند…
محركی لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد واژگون كند. اين محرك حياتی و اساسی، همان نيروهای چريكی بودند كه با شوق و ذوق برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهای مردمی را سازماندهی كردم.
گروه «بختياري» را كه بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در كردستان نيز خدمات و فداكاري‏های زيادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها نيز كه حدود 90نفر بودند از داخل يك كانال طبيعی خشك شده، خود را به نزديك‏های دشمن رساندند و ضربات جانانه‏ای به دشمن زدند، و تعداد زيادی از تانك‏ها و تريلرهای دشمن را از فاصله نزديك منفجر كردند.
گروه دوم بيشتر از افراد محلی تشكيل مي‏شد و آقای «امين هادوي»، فرزند شجاع دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت مي‏كرد. آنها مأموريت يافتند كه از كناره جنوبی رودكرخه، كه كانال كم‏عمقی نيز برای اختفا داشت، طی طريق كرده از شمال‏شرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهی بود كه پيروزمندانه توانست خود را زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسيار ورزيده‏ای در كنار من بودند. برنامه ما اين بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به طور مستقيم به سوی هدف پيش برويم.
توپخانه دشمن بشدت ما را مي‏كوبيد و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بوديم. جوانان همراهم را تقسيم كردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو مي‏تاختيم. شوق ديدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج مي‏زد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومت‏های تاريخی آنها در نظرم جلوه مي‏كرد، قطره اشكی بر رخسارم مي‏غلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به ياد مي‏آورم كه با بدن مجروح، با آن روحيه قوی از پشت تلفن با من صحبت مي‏كردند، درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع، دكّانی يا خانه‏ای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً پس از اينكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب مي‏توانند اموال مردمی را كه از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد يك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده كنند. اين تقوی در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را مي‏لرزانيد كه سراز پا نمي‏شناختم.
به ياد مي‏آورم خاطره‏های دردناك بي‏حرمتي‏های سربازان صدام، به مردم شرافتمند و عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور اين خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم مي‏جوشيد.
به ياد مي‏آورم كه خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام كثيف، اين مجرم جنايتكار، در نيمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع كرد، درحالی كه ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبيعی خود دست و پنجه نرم مي‏كرد. اين مجرم يزيدی سبب شد كه منابع كثيری از ايران و عراق نابود شود كه استعمار و صهونيسم به ريش همه بخندند!
اين كافر بي‏دين، ايرانيان را مجوس و كافر خواند، و خود را بي‏شرمانه ابن‏حسين(ع) و ابن‏علي(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قيام كرده است! اين جانی مجرم، بدون ذره‏ای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ايران به عراق حمله كرده است!… و بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظه‏شماری مي‏كردم. كربلا در نظرم مجسم مي‏شد، و مي‏ديدم كه چگونه اصحاب حسين(ع) يك‏تنه به صفوف دشمن حمله مي‏كردند، و با چه شجاعتی مي‏جنگيدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درمي‏غلتيد…. و با ارادة آهنين و ايمان كوه‏‏آسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشكريان ابن‏سعد و يزيد را متلاشی و متواری مي‏كردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و نكبت بر جبين يزيد و يزيديان عالم مي‏زدند….
و مي‏ديدم كه حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان مي‏راند، شمشير خونينش سنت تاريخ را پاره‏پاره مي‏كند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آن‏چنان به لرزه درمي‏آورد، كه موج‏هايی بر زمين به وجود مي‏آيد كه تا بي‏نهايت ادامه دارد… اين خاطرات در ذهنم دور مي‏زد، خونم را به جوش مي‏آورد و آرزو مي‏كردم كه صدام را بيابم و با يك ضربت او را به دو نيم كنم…
ديگر سر از پا نمي‏شناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهی دنيا به مقابله‏ام مي‏آمد، بلادرنگ به قلب آن حمله مي‏كردم، از هيچ‏چيزی وحشت نداشتم، و از هيچ خطری روی نمي‏گردانم. به يزيد و صدام كثيف‏تر از يزيد لعنت و نفرين مي‏كردم و به جبروت و كبريای حسين(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبيح مي‏كردم و به عشق شهادت به پيش مي‏تاختم.
نيمی از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود مي‏افزودم، در اين هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زير رودكرخه، به نظرم رسيد كه به سرعت به سوی ما پيش مي‏آيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود يك كيلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانك‏های دشمن، همراه با تريلرها و كاميون‏ها و جيپ‏های زيادی درهم و برهم قرار گرفته بودند و گويا مي‏خواستند به خود آرايشی دهند، ولی توپخانه ما ساكت بود و آنها را نمي‏كوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هلي‏كوپترها كه در آغاز صبح براستی خوب فعاليت كرده بودند، ديگر به چشم نمي‏خوردند، هواپيمايی نيز ديده نمي‏شد، فقط بعضی از تانك‏های دشمن به سوی تانك‏های ما تيراندازی مي‏كردند، و بعضی از تانك‏های ما نيز جواب مي‏دادند. من مي‏دانستم اگر بخواهد داستان به همين جا خاتمه پيدا كند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قوي‏تر از آتش ماست، و به انتظار آتش‏نشستن خطاست. مي‏دانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند، چه بسا كه دشمن آرايش هجومی به خود بگيرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.
بنابراين فوراً نامه‏ای مفيد و مختصر در پنج ماده برای تيمسار فلاحی نوشتم، و توسط يكی از دوستان برای او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:
نيروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطری نيست و مي‏خواهم كه:
 - هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.
2- بهترين فرصت برای شكار هليكوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.
ضمناً اگر ممكن است هواپيماهای شكاری ما نيز بيايند…
3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو بيايند.
4- هر چه زودتر نيروی پياده برای تسخير شهر بيايد.
5- تانك‏های گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانك‏های دشمن را اسير كنند.
تيمسار فلاحی نيز يك تفنگ 106 را به رهبری «حاج آزادي»، كه از بسيج شيراز آمده بود فرستاد كه 6تانك زد؛ و يك موشك تاو به رهبری «مرتضوي»، كه 12تانك دشمن را شكار كرد، و ضمناً گروهی از نيروهای پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه پاسداران و نيروهای ما، به فرماندهی سروان «معصومي»، كه از بهترين افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيری بر سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح شدن من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تيمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. سرانجام درخت‏های خارج شهر را بخوبی مي‏ديديم و از خوشحالی در پوست خود
نمي‏گنجيديم. من نيز در افكار خودسير مي‏كردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زير كرخه و در شمال‏شرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از ميان گردوغبار، هيكل آهنين تانك‏ها و زره‏پوش‏های زيادی نمايان گرديد. اين تانك‏ها از ميان گردوخاك بيرون مي‏آمدند و درست به سمت ما حركت مي‏كردند. به يكی از جوانان گفتم كه پيش برود و اولين تانك را شكار كند. او مقداری پيش رفت، بر زمين دراز كشيد، و از فاصله 200متری اولين گلوله را به سوی اولين تانك پرتاب كرد. گلوله بر زمين كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلويی زنجير تانك اصابت كرد و يكباره سرنشينان آن، و يكی دو تانك پهلويی، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانك‏های ديگر ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوری صادر مي‏كرد، مشاهده كرديم كه تانكی از ميان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهميدم كه مي‏خواهد ما را دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو نمايد… به يكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قيمتی شده است آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز كشيد و از فاصله 300متری شليك كرد؛ ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانه‏گيری كرد. جوان ديگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشيد و به سوی تانك شليك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناك آنكه ديگر آر.پی.جی نداشتيم، دشمن نيز فهميد كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج هستيم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی يكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشت‏ها را گره كرده و با فرياد الله‏اكبر به سوی تانك روی جاده حمله كرده‏اند، مات و مبهوت شدم كه چگونه مي‏توان با شعار الله‏اكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود مي‏لرزيدم كه هم‏اكنون دشمن همه دوستانم را با يك رگبار درو مي‏كند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يكباره ديدم كه تانك چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد «الله‏اكبر»ی كه لحظه به لحظه رساتر مي‏شد آن را تعقيب مي‏كنند…
من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يكباره متوجه شدم كه تانك‏های دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو مي‏آيند، و پشت سر آنها نيز سربازان مسلسل به دست، هر جنبنده‏ای را درو مي‏كنند. در يك ديد كوتاه توانستم حدود 50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّی پيش مي‏آمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.
برای يك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه شهيد خواهند شد. يكباره فكری به نظرم رسيد كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بيش تضمين مي‏كرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهره‏قانی نيز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد مي‏تاختيم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق مي‏رفتند.
دشمن، ما سه نفر را مي‏ديد كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد مي‏رويم و مواظب آنها هستيم در نتيجه اينكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزی بود كه من نيّت كرده بودم، و احساس سبكی مي‏كردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر نمي‏كرد كه ما فقط سه نفريم، بلكه تصور مي‏كرد كه عده زيادی هستند كه فقط سه نفر آنها را ديده است. ما از درون يكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. اگبر گاه‏گاهی سرك مي‏كشيد و مي‏گفت: «دشمن به صدمتری يا پنجاه متری ما رسيده است.» خط اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نيروهای ويژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پيش مي‏آمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت كه شامل توپخانه و ضدهوايی و كاميون‏ها و غيره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزديكی جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر مي‏گشتم كه در پشت آن كمين كنم. اكبر پيشنهاد كرد كه در داخل يكی از مجاری آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با پرتاب يك نارنجك و يا يك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود مي‏كرد. ديگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يك برجستگی كوچك خاك كه حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در طرف راست من بر زمين درازكش خوابيدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهيد مي‏شويم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم كه اكبر زير لب مي‏گفت: «آنقدر از دشمن مي‏كشم تا شهيد شوم.» خود را بر روی زمين جابجا مي‏كرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازی مي‏نموديم كه يكباره چهار تانك و زره‏پوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نيز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازير شدند و درگيری شديدی بين ما و كماندوهای عراقی آغاز گرديد. در چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمين ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تيراندازی كردند، و خطرناك‏تر آنكه، از حد برجستگی آن تپه خاك 50سانتيمتری نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر مي‏كنم كه در همان لحظات اول، اكبر عزيز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزديك به شهادت رسيد. گلوله‏ای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من مي‏چرخيدم و به چپ و راست تيراندازی مي‏كردم و از نزديك شدن آنها ممانعت مي‏نمودم. احساس كردم كه وضع خيلی وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثير محاصره شده‏ام، و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يك حركت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاك پرتاب كردم. اين برجستگی را سنگر نموده و عراقي‏های دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقب‏نشينی كردند. در همين لحظات، گويا الهامی به من شد. به تانك‏هايی كه پشت سر من، روی جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه يكی از آنها به سوی من هدف‏گيری مي‏كند. يكباره با يك ضربت خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم، كه ناگهان، توپی يا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری شديد به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشيد، و يك تكه آهن داغ و سنگين آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برج‏های تانك‏ها و نفربرها يك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك يا نفربر، به پشت جاده مي‏خزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانك‏های جديد به معركه و حضور آنها بر بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از عراقي‏ها در سمت راست مي‏جنگيدم، يكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم كه آنها به فاصله نزديكی رسيده‏اند و به سوی من نشانه مي‏روند. همان زمان كه رگبار گلوله خود را بر روی آنها مي‏ريختم، گلوله‏ای به پای چپم اصابت كرد، از پائين ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم مي‏باريد و من بسرعت مي‏غلتيدم و مي‏خزيدم و از نقطه‏ای به نقطه ديگر خود را پرتاب مي‏كردم و هر جنبنده‏ای رابا يك رگبار بر خاك مي‏انداختم.


رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست…

شب تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشكريان يزيد كه مرا محاصره كرده بودند، و ديوار آهنين تانك‏ها كه اطراف مرا سد كرده، و آتش بار شديد آنها كه مرا مي‏كوبيد، و هجوم بعد هجوم كه مرا قطعه‏قطعه كنند و به خاك بيندازند…و من تصميم گرفته بودم كه پيروزی حتمی ايمان را بر آهن به ثبوت برسانم، و برتری قاطع خون را بر آتش نشان دهم، و برّندگی اسلحه شهادت را در ميان سيل دشمنان بنمايانم، و ذلت و زبونی صدها كماندوی صدام يزيدی را عملاً ثابت كنم.احساس مي‏كردم كه عاشوراست، و در ركاب حسين(ع) مي‏جنگم، و هيچ قدرتی قادر نيست كه مرا از مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و آشنای هميشگی من، در كنارم بود و راستی كه از مصاحبتش لذت مي‏بردم.
احساس مي‏كردم كه حسين(ع) مرا به جنگ كفّار فرستاده و از پشت سر مراقبت من است، حركات مرا مي‏بيند، سرعت عمل مرا تمجيد مي‏كند، فداكاری مرا مي‏ستايد، و از زخم‏های خونين بدنم آگاهی دارد؛ و براستی كه زخم و درد در راه او و خدای او چقدر لذت‏بخش است.
با پای مجروح خود راز و نياز مي‏كردم: ای پای عزيزم، ای آنكه همه عمر وزن مرا متحمل كرده‏ای، و مرا از كوه‏ها و بيابان‏ها و راه‏های دور گذرانده‏ای، ای پای چابك و توانا، كه در همه مسابقات مرا پيروز كرده‏ای، اكنون كه ساعت آخر حيات من است از تو مي‏خواهم كه با جراحت و درد مدارا كنی، مثل هميشه چابك و توانا باشی، و مرا در صحنه نبرد ذليل و خوار نكني… و براستی كه پای من، مرا لنگ نگذاشت، و هر چه خواستم و اراده كردم به سهولت انجام داد، و در همه جست و خيزها و حركاتم وقفه‏ای به وجود نياورد.
به خون نيز نهيب زدم: آرام باش، اين چنين به خارج جاری مشو، من اكنون با تو كار دارم و مي‏خواهم كه به وظيفه‏ای درست عمل كني…
رگبار گلوله از چپ و راست همچنان مي‏باريد، ومن نيز مرتب جابجا مي
‏شدم، و با رگبار گلوله از نزديك شدن آنها ممانعت مي‏كردم، يكبار، در پشت برجستگی خاك كه عادتاً مطمئن‏تر بود متوجه سمت چپ شدم، ديدم در فاصله ده متری، چند نفر زانو به زمين زده و نشانه‏گيری مي‏كنند، لباس ببرپلنگی متعلق به نيروهای مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود، من نيز بدون لحظه‏ای تأخير بر زمين غلتيدم و در همان حال رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛ آنها به روی هم ريختند و ديگر آنها را نديدم و فوراً خود را به سمت ديگر برجستگی خاك پرتاب كردم؛ در طرف راست نيز گروه‏های زيادی متمركز شده بودند و تيراندازی شديدی مي‏كردند، بخصوص كه عده زيادی در داخل تونل، زير جاده سوسنگرد، در ده متری من،‌ سنگر گرفته بودند و از آنجا تيراندازی مي‏كردند، و من نيز گاه‏گاه رگباری به سوی آنها مي‏گشودم و آنها عقب مي‏رفتند. يكبار يكی از آنها گفت: يا اَخی، اَنَاجُنْدی عراقی لاتَضْرِبْ علي… اما سخنش تمام نشده بود كه به يك رگبار پاسخش را دادم… فرماندهی دشمن، فرمان عقب‏نشينی صادر كرده بود، چرا كه اين همه تانك و نفربر و سرباز او نمي‏توانستند به علت وجود يك چريك خيره‏سر معطل شوند. همه نيروی خود را جمع كرده بودند كه او را خاموش كنند، اما ميسرشان نشده بود، و نمي‏توانستند بيش از آن صبر كنند،‌ بنابراين تانك‏ها و نفربرها از دو طرف من شروع به حركت كردند و رهسپار چنوب شدند؛ مي‏ديدم كه نيروهای زرهی آنها پيش مي‏آيد و در اين محل به دو شقه مي‏شوند، نيمی از طرف راست و نيمی ديگر از طرف چپ به سمت جنوب مي‏روند، درحالی كه تيراندازی نيروهای مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نيز بي‏توجه به عبور اين هيولاهای آهنين به نبرد خود با نيروهای مخصوص ادامه مي‏داديم. حداقل 50 تانك و نفربر گذشتند؛ توپ‏های بزرگ و بلند؛ ضدهوايي‏ها، كاميون‏ها و تريلرهای مهمات همه گذشتند، و فقط حدود 20متری در وسط، يعنی حريم ما بود كه برای آنها اسرارآميز مي‏نمود. آنها اين نقطه را دور مي‏زدند و به راه خود ادامه مي‏دادند…
يكی از آخرين كاميون‏ها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متری من مي‏گذشت. فكر كردم كه يا اين پای تير خورده، احتياج به يك ماشين دارم كه مرا به شهر برساند؛ يك رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پياده شدند و پا به فرا گذاشتند و هيچ يك از آنها تصميم به مقابله نگرفتند، حتی كليد را نيز در داخل ماشين رها كردند، و من توسط همين كاميون خود را به بيمارستان اهواز رساندم.
اين درگيری حدود نيم‏ساعت به طول انجاميد، و حدود ساعت 11 صبح تقريباً همه آنها فرار كردند و به سمت جنوب رفتند. من صدای دور شدن همهمه آنها را مي‏شنيدم و دور شدن سربازانش را نيز مي‏ديدم، ولی تا حدود يك ساعت در همان محل بصورت آماده‏باش ماندم؛ زيرا هنوز از غيبت دشمن مظمئن نبودم، احساس مي‏كردم كه هنوز هستند، و احتمالاً برنامه‏ای دارند؛ بخصوص كه از بالای جاده سوسنگرد،‌ لوله تانك و سيم آنتنی را مي‏ديدم و مطمئن بودم كه تانكی هنوز در آن طرف جاده،‌ در10متری من حضور دارد. شروع به جستجو كردم، سينه‏خيز و با احتياط كامل به هر طرف مي‏رفتم. نگاه مي‏كردم، گوش فرا مي‏دادم؛ همه‏جا سكوت مستقر شده بود… به سمت اكبر رفتم… درحالی كه فكر مي‏كردم هر دو همراهم شهيد شده‏اند؛ زيرا، هيچ فعاليتی از طرف آنها نمي‏ديدم… اكبر! اكبر!… جوابی نمي‏آمد. غباری از اندوه و غم بر دلم نشست، سينه‏خيز خود را به طرف راست كشاندم و عسكری را صدا زدم، با كمال تعجب جواب او را شنيدم،‌ او در زير بوته‏ها مخفی شده بود، و اصلاً دشمن از وجود او آگاهی نداشت، و الحمدالله جان سالم بدر برده بود… عسكری سينه‏خيز بسراغ من آمد. او را بسراغ اكبر فرستادم، يكباره صدای ضجه‏اش را شنيدم كه بر سر و روی خود مي‏كوفت… او را آرام كردم و به سوی خود طلبيدم؛ هنگامی كه چشمش بر پای خونينم افتاد، دوباره ضجه كرد، گفتم: «وقت اين حرف‏ها نيست، ما اكنون خيلی كار داريم.» لوله توپ و آنتن بلندی را كه او از ورای جاده سوسنگرد نمايان بود به او نشان دادم و گفتم كه از زير تونل جاده برود و تحقيق كند و برگردد. او رفت، و پس از چند دقيقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت يك تانك بزرگ آنجا ايستاده است، به او گفتم: «من مي‏دانم كه تانك است و لوله آن را مي‏بينم،‌ اما مي‏خواهم بدانم سربازی در آن هست يا نه؟» عسكری دوباره رفت و آرام‏آرام به تانك نزديك شد و بالاخره فهميد كه سرنشين ندارد و همه رفته‏اند و زنجير تانك قطع شده است. اين‏بار با اطمينان برگشت و خبر داد كه همه رفته‏اند، آنگاه من خود را سينه‏خيز به تونل زير جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زيرنظر گرفتم. به عسكری گفتم كه ماشين عراقی را آماده كند تا به بيمارستان برويم. در اين هنگام كه حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقای كاويانی و گروهی از سپاه پاسداران و گروه‏های ديگر دسته‏دسته به سوی سوسنگرد مي‏رفتند؛ ما هم با عسكری و كاويانی سوار كاميون عراقی شديم و يك راست به بيمارستان جندی شاپور اهواز رفتيم. در ميانه راه، در ابوحميظه، با تيمسار فلاحی برخورد كردم، ابتدا از ديدار كاميون مهمات عراقی تعجب كرد، و سپس مرا بوسيد و گفت كه از دوستان ما شنيده است كه من مجروح و اسير عراقي‏ها شده‏ام تيمسار فلاحی دعا كرده بود كه خدا بهتر است جسد مرا به آنها برساند، ولی اسير عراقي‏ها نگرداند. او مي‏گفت: «اكنون كه خداوند تو را زنده به ما بازگردانده است، تو بازيافته هستي» و از اين بابت خدا را شكر مي‏كرد.
فراموش كردم كه بگويم، قبل از سوار شدن به كاميون و انتقال به اهواز، به يكی از دوستان رزمنده‏ام مأموريت دادم كه جسد اكبر را بردارد و به شهر بيارود. او نيز تنها به سراغ اكبر رفت و يكباره چند متر آن طرف‏تر، زير بوته‏ها، 8 كماندوی عراقی را يافت و فوراً با آنها درگير شد. در نتيجه، 3نفر از آنها كشته شدند، و 5نفر ديگر التماس كردند و دست و پايش را بوسيدند و مي‏گفتند كه ما مسلمانيم. بنابراين، آن دوست ما، دست‏ها و چشم‏های آنها را بست و به همراه خود آورد.


پيروزی تاريخی سوسنگرد

اين پيروزی بزرگ نتيجه قطعی يك همكاری و هماهنگی نزديك بين نيروهای ارتشی و مردمی (سپاه و نيروهای چريك) بود. هيچ يك به تنهايی قادرنبود كه چنين موفقيتی را تأمين كند. ارتش بدون نيروهای مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن كه نيروهايش كمتر از دشمن بود، و نيروهای مردمی نيز بدون پشتيبانی ارتش، و وجود توپخانه و هيبت تانك‏های ارتش در پشت، هيچ‏كاری نمي‏توانستند انجام دهند، و بدون نتيجه متلاشی مي‏شدند. اين وحدت بين ارتش ومردم، كارآيی هر يك را چندين برابر مي‏كرد، و تجربه‏ای جديد را در جنگ‏های كلاسيك و چريكی به دنيا ارائه مي‏داد.پيروزی سوسنگرد، درسی عبرت‏آموز برای ملت ما و شكستی تعيين‏كننده برای دشمن بود.

 


انسان بازيافته

نسان مخلوق عجيبی است؛ از لحظه‏ای كه چشم به جهانمي‏گشايد، همه دنيا را برای خود مي‏خواهد؛ همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور مي‏زند؛ تصور مي‏كند كه همه دنيا برای رضای خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهای او براساس مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهی و مصلحت‏طلبی خود توجيه مي‏نمايد…
اين همه خودخواهي؛ كينه و حقدها، آتش‏افروزي‏ها، ‌غرورها، حق‏كشي‏ها، خونريزي‏ها، اختلاف‏ها، و كشمكش‏ها؛ از همين‏جا سرچشمه مي‏گيرد…. تاريخ جهان؛ صفحه تمام نمای اين خصيصه فطری انسانهاست

در دنيا انسان‏هايی نيز يافت مي‏شوند كه عمق ديدشان يا ديگران تفاوت دارد، به لذات مادی دنيا راضی نمي‏شوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چندانی ندارند، به آروزهای زودگذر دل نمي‏بندند و بطور كلی اسيردنيا نمي‏شوند، ولی در عين حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والامقام است و خواسته‏هايی والا دارد و هيچ‏گاه خود را سرگرم بازيچه‏های دنيا نمي‏كند، آرزوهايی آن آسمانی و خدايی است، به بي‏نهايت و ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر می‏گيرد، از معراج روح سيراب می‏شود و در بُعدی روحانی و خدايی سير مي‏كند. ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبينی درآن وجود دارد…
البته هستند معدود كسانی كه از اين خودخواهی هم مي‏گذرند و آن‏چنان در خدا محو مي‏شوند كه ديگر «خود» و «من» نمي‏بيند، و با همه وجود به درجه وحدت مي‏رسند. از اين بحث‏های فلسفی و عرفانی بگذريم، زيرا هدف انتقال آنها نيست. اينجا سخن از موقعی است كه آدمی در برابر تجربه‏ای سخت قرار مي‏گيرد و مرگ بر او مسلم مي‏شود، و براستی دست از جهان مي‏شويد، ‌با همه دنيا و مافي‏ها وداع می:ند، همه خودخواهي‏هايش ريخته مي‏شود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه مي‏شود، آسمان رنگ ديگری به خود مي‏يگرد، زمين جلوه ديگری مي‏يابد؛ گذشته‏ها همچون خيال از نظر آدمی مي‏گذرد، دشمني‏ها، كينه‏ها، حسادت‏ها، كوته‏نظري‏ها، خودخواهي‏ها، غرورها، خواسته‏ها، آرزوها، همه پوچ و بي‏معنی مي‏نمايند؛ آدم مي‏ماند و خدا كه ماورای اين زمين و زمان است و بقيه بازيچه است، مسخره است، بي‏معنی است….
در اين حالت، آدمی با دنيا وداع مي‏كند، از همه‏چيز مي‏گذرد، خود را به خدا مي‏سپرد و آماده هجرت به دنيای ماورايی مي‏شود، از همه خواسته‏ها و آرزوها سبك مي‏گردد، گويی در عالم برزخ سير مي‏كند و حالتی خاص و عجيب در او پديد مي‏آيد كه با هيچ‏چيز قابل مقايسه نيست.
انسان در اينجاست كه كاملاً خود را به خدا مي‏دهد و از همه‏چيز خود، حتی غرور و منِ «خود» درمي‏گذرد، مي‏داند و اطمينان حاصل مي‏كند كه همه آنها به باد رفته‏اند و نابود شده‏اند و ديگر نيستند و بي‏معنی و پوچ بودند، و ديگر باز نمي‏گردند…
اكنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ باز گردد، دوباره قدم به جهان مادی بگذارد و دوباره زندگی را از سرگيرد، حالا زير در او بوجود مي‏آيند:
1- احساس شرم از آن همه كودكی و آن آرزوهای بچگانه و خواسته‏های پست كه قبلاً داشته است.
2- احساس اينكه به عقلی كلي‏تر پی برده و به حقايق بزرگی عملاً رسيده است. بنابراين، معيارها در نظر انسان تغيير پيدا مي‏كند، از پوچي‏ها و مسخره‏ها صرف‏نظر مي‏كند و خواسته‏هايش در بعدی عميق‏تر و وسيع‏تر جاری مي‏گردداحساس اينكه او و همه او متعلق به خداست، او از همه‏چيز خود درگذشته است، و اگر دوباره به دنيا آمده، فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراين او برای خود چيزی و وجودی ندارد، هر چه هست اراده و مشيت خداست، و او فقط بايد به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد، و سراسر وجود خود را وقف خدا نمايد و بس…
اين حالات، كه در تجربه‏ای كوتاه و سريع به انسان دست مي‏دهد، با نتيجه سال‏ها عبادت و رياضت و مطالعه و تحقيق برابری مي‏كند، و آنچنان آدمی را منقلب مي‏نمايد كه انسانی جديد و بازساخته به وجود مي‏آورد…
در نبرد معروف سوسنگرد، در تاريخ 26/8/59 هنگامی كه توسط 50 تانك و صدها كماندوی عراقی محاصره شده بودم، چنين حالتی برای من پيش آمد، كه بسيار مقدس و ملكوتی بود…
از خدای بزرگ مي‏خواهم كه اين حالت ملكوتی را در وجود من مستدام بدارد


انسان‏های آزاده

در دنيا آدم‏هايی هستند كه به ظاهر زنده‏اند، نفس مي‏كشند، راه مي‏روند، حرف مي‏زنند، زندگی مي‏كنند، اما در حقيقت اسير دنيا، بردة زندگی و ذليل حوادث هستند؛ از خود اراده و اختياری ندارند، آلت بلا ارادة عوامل طبيعتند، درمقابل مرگ وحشت‏زده و زبونند،‌ برای آنكه زندگی كنند. آنچنان به ذلت و اسارت تن درمي‏دهند و در قفس احتياجات كثيف مادی اسير مي‏شوند و قيود و حدود مادی مثل تار عنكبوت آنچنان آنها را اسير و برده مي‏سازد كه در ميليون‏ها و ميلياردها مردمی كه همه روزه به دنيا قدم مي‏گذارند و زندگی مي‏كنند و مي‏روند، از همين قماشند. بر اعمال آنها، هيچ نتيجه‏ای مترتب نيست، هيچ تأثيری بر عالم وجود ندارند، اگرچه زندگی مي‏كنند ولی مرده‏اند، بين زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد.اينان برای آنكه نميرند، آنقدر خود را كوچك مي‏كنند كه گويا مرده‏اند؛ هميشه تسليم قيود ذلت‏بار و شرايط ننگينی هستند كه زندگی بر آنها تحميل مي‏كند. آنها شرف و حيثيت خود را مي‏دهند، شخصيت و ارزش انسانی خود را فدا مي‏كنند، روح خود را از دست مي‏دهند، حيات حيققی خود را نابود مي‏كنند، تا زندگی مادی جسد را تأمين نمايند، مانند كرمی كه در لجن مي‏لولد و خوش است كه بوی تعفن ننگ و ذلت و پستی را استشمام مي‏كند، و با ننگ و ذلت نفسی مي‏كشد. اما انسان‏های آزاده، ممكن است كوتاه زندگی كنند ولی تا آنجا كه زنده هستند براستی زندگی مي‏كنند و با ختيار خود نفس مي‏كشند، سرور و آقای حيات خود هستند، از كسی و چيزی نمي‏ترسند، محكوم اراده ديگری نيستند، ديگران تسليم او هستند، محيط تحت تأثير اراده او قرار مي‏گيرد، خواسته او در همه‏جا جاری مي‏شود، تنا زنده است براستی زندگی مي‏كند،‌ از مرگ نمي‏ترسد، هيچ‏چيزی آزادی او را محدود نمي‏كند، هيچ عاملی حتی مرگ او را ذليل و زبون نمي‏نمايد و هنگامی كه مرگ فرا رسيد، با كمال افتخار و شرف آن را مي‏پذيرد و زندگی پر ثمر ديگری را شروع مي‏كند. رمز قدرت و شخصيت او در همين جاست كه اسير زندگی نيست، به خاطر زندگی حاضر نيست كه شخصيت انسانی خود را از دست بدهد و از نظر روحی بميرد.
انسانی مي‏تواند زندگی حقيقی داشته باشد كه اسير و برده زندگی نگردد، هيچ‏چيز حتی خود زندگی، او را به قيد و بند اسارت و ذلت نكشاند،‌ آزاد و مختار باشد و تا وقتی كه زنده است با افتخار و شرف زندگی كند، و هنگامی كه مرگ فرا رسيد، آن را با آغوش باز بپذيرد كه خود مبداء حيات اخروی و تكامل بزرگتر و مهمتری است. اين انسان تا وقتی كه زنده است براستی زندگی مي‏كند، آقا و سرور خود مي‏باشد، از موجوديت خود ذلت مي‏برد و جسم مادی او وسيله‏ای برای روح او و شخصيت انسانی اوست، و چون از مرگ نمي‏ترسد قدرتمند است و ديگران در مقابل اراده او تعظيم مي‏كنند.در اجتماع ديده‏ايد، مردی كه به سيم آخر مي‏زند و آماده جانبازی مي‏شود، همه از او مي‏ترسند. هيچ‏كس به جنگ او نمي‏رود، زيرا مي‏دانند كه او آماده جان دادن است و از مرگ نمي‏ترسد، بنابراين نمي‏توان به هيچ‏ وسيله‏ای حتی مرگ، او را ترساند و تسليم كرد…. بنابراين قدرت‏ها و سلطه‏طلب‏ها از او هراس دارند و او را رها مي‏كنند و تسليم اراده او مي‏شوند و از اطرافش دور مي‏گردند… او تا وقتی كه زنده است براستی زندگی مي‏كند و هنگامی كه مي‏ميرد، زندگی ابدی مي‏يابد. يك‏چنين زندگی، ممكن است كوتاه باشد، اما ثمربخش‏تر از هزارها زندگی و ارزنده‏تر از قرن‏ها زندگی است. اكبر، شهيد بزرگوار ما، يك‏چنين زندگی آزاد و ثمربخشی را انتخاب كرده بود؛ آزاد و بدون ترس و وحشت از هيچ‏چيز و هيچ‏كس زندگی مي‏كرد و فقط در مقابل خدا تسليم بود و از هيچ قدرتی و ابرقدرتی نمي‏ترسيد و زندگی دنيايی او و حيات اخروی او هر دو پربار و ثمربخش بود. سراسر زندگی كوتاهش لبريز از پاكی، فداكاری، شجاعت و مبارزه عليه ظلم و طاغوت بود. او آرزو داشت كه زندگی خود را به سرنوشت اصحاب حسين(ع) پيوند دهد، و برای هميشه در عداد گلگون كفنان حيات درآيد، و همه وجود خود را وقف چنين راه مقدسی كند؛ و سرانجام به آرزوی خودرسيد.امروز اربعين شهدای كربلاست، آن آزادگانی كه در برابر دهر و ابرقدرت‏های آن روز تسليم نشدند، آزادانه زندگی كردند و آزاد و پرافتخار به لقای پروردگار خود نايل آمدند. در آن روزگار كه سلطه‏گران جبّار مي‏خواسنتد همه نفس‏ها را در سينه خفه كنند، همه آدم‏ها را به زير سلطه خود به اسارت بكشند و با پول و تهديد به قتل و شكنجه، همه را وادار به سكوت و اطاعت كنند، آنجا حسين‏بن‏علي(ع)، وارث مقام والای ولايت و نبوت، فرزند برومند علی و فاطمه، رهبر انسانيت و تعيين‏كننده معيارهای خدايی در زمان خود، آزادمردی كه همه دهر قادر نبود تا او را به زانو درآورد، مظهر ايمان و عرفان، سمبل شجاعت و فداكاری، نماينده خدا بر زمين، و سيد و مقتدای تمام شهيدان عليه يزيديان و سلطه‏طلبان قيام كرد، و همه وجود خود و كسان خود را در راه خدا قربانی داد، و پرچم پرافتخار و خونين شهادت را بر قله بلند تكامل بشريت به اهتزاز درآورد، و آن را نشان هدايت اسنان‏ها در راه پر پيچ و خم تكامل قرار داد، تا هر كس كه جويای حق و حقيقت و عدل و عدالت است، به اين پرچم خونين چشم داشته باشد و راه را از بيراهه تشخيص دهد.او اين گلگون را، كه به بهشت خدا مي‏انجامد فرا راه پيروان خود –شيعيان جهان- قرار داد، تا هميشه چشم به پرچم شهادت بدوزند، و راه وصول به خدا را سريع‏تر طی كرده و به لقای پروردگار خود نايل آيند.تشيّع، اين مكتب پرافتخار اسلامی، با خون شهدا مزين شد و با فداكاری از جان گذشتگان راه حق، به صورت انقلابي‏ترين مكتب بشريت تجلی كرد، و در طول تاريخ پاكان و نيكان آزادمرد همواره عليه سلطه جباران و طاغوتيان قيام كردند و به سنت حسين(ع)، همه وجود خود را قربان دادند، و تا قله رفيع شهادت صعود كردند و پرچم مقدس و خونين حسين(ع) را در اين راه تكاملی انسان‏ها،‌ برافراشتند.اكبر يكی از همان شيعيان راستين بود كه دعوت خونين و انقلابی حسين(ع) را لبيك گفت، عليه طاغوتيان قيام كرد، و همه وجود خود را وقف راه خدا نمود و به همه جاذبه‏های زندگی و قيد و بندهای حيات، پشت‏پا زد؛ آزاد زيست و آزادانه وارد معركه نبرد شد و با سلطه شيطانی طاغوتيان به سختی درافتاد و همه‏جا در صحنه‏های جنگ حق و باطل، پيش‏قراول مبارزان از جان گذشته بود.هر كجا كه ضدانقلاب سربرافراشت، اكبر فوراً آماده نبرد و فداكاری شد. هر كجا كه طاغوتيان سرنوشت انقلاب را مورد تهديد قرار دادند، اكبر، جان خود را سپربلا كرد، در معركه‏های سخت و خطرناك خرمشهر، و بعد در نبردهای خونين كردستان، از پاوه تا سردشت، همه‏جا، اكبر پيش‏قراول بود، همه‏جا حماسه خلق مي‏كرد، همه‏جا ستارة رزمندگان از جان گذشته بود.هنگامی كه صدام كثيف، به فرمان طاغوت‏ها و ابرقدرت‏ها به خاك عزيز ايران حمله كرد و نيروی كفر تا نزديكي‏های اهواز پيش آمد، اكبر عزيز ما نيز همراه دوستان ديگر خود وارد نبرد شرف و افتخار شد و همه‏جا حضورش مشهود بود و وجودش مثل خورشيد مي‏درخشيد؛ تا سرانجام در شب تاسوعای حسينی، در نبرد معروف نجات‏بخش رزمندگان، در سوسنگرد شركت كرد، مشتاقانه پيش مي‏تاخت و هنگامی كه گردوغبار نيروهای زرهی دشمن در چندصدمتری ما نمودار شد، سر از پا نمي‏شناخت، روحش از اين قفس جهان به ستوه آمده بود، آرزوی پرواز داشت و شتابان به سوی شهادت پيش مي‏رفت. با تانك‏ها درگير شديم. 50تانك و نفربر و صدها كماندوی عراقی در مقابل ما مشغول آرايش شدند. تانك‏ها در يك خط به سوی ما حركت كردند، و كماندوها در پشت سر تانك‏ها و مسلسل بدست به راه افتادند. يكی از جوانان ما اولين تانك را با يك موشك آر.پی.جي7 هدف قرار داد و سرنشينان تانك بيرون پريدند و گريختند. تانك ديگری برای دور زدن و محاصره كردن ما حركت كرد و به سرعت خود را به روی جاده سوسنگرد در پشت سر ما رسانيد و روی آسفالت جاده مستقر شد و توپ و مسلسل خود را متوجه ما كرد. رزمندگان ما كه ديگر موشك آر.پی.جي7 نداشتند، مشت‏ها را گره كردند و «الله‏اكبر» گويان به سوی تانك حمله كردند. تانك نيز وحشت‏زده، جهت خود را تغيير داد و به سوی جنوب گريخت و من به دوستانم كه حدود 25نفر بودند توصيه كردم كه همچنان آن تانك را دنبال كنند و خود نيز مدتی با آنها رفتم تا از حلقه محاصره 50تانك دشمن خارج شوند، ولی خود برگشتم؛ زيرا مي‏خواستم كه توجه دشمن را به خود جلب كنم تا از درگيری با دوستان ما منصرف شوند، و لبه نيز حمله خود را متوجه ما كنند. من خوش داشتم كه در اين نبرد تنها باشم، بنابراين از دوستانم جدا شدم و به سرعت به سوی سوسنگرد حركت كردم كه در جهت دشمن بود.خيلی سعی داشتم كه اكبر عزيزم را همراه دوستان ديگرم بفرستم و خود تنها بروم، ولی اكبر پابه‏پای من مي‏آمد. چندبار به او تذكر دادم كه با ديگران برود. با لبخندی طعنه‏آميز مرا ملامت كرد كه چرا چنين درخواستی از او مي‏كنم، و مصمم‏تر مرا دنبال مي‏كرد، و لحظه‏به‏لحظه موضع دشمن را به من مي‏گفت. ما از كنارة جنوبی جاده سوسنگرد حركت مي‏كرديم و دشمن در طرف شمالی جاده قرار داشت و هر لحظه به جاده نزديك‏تر مي‏شد، و اكبر سرك مي‏كشيد و مي‏گفت: «دشمن به فاصله صدمتری رسيد.» «دشمن هم‏اكنون به پنجاه‏متری ما رسيده است.»…. و هرچه دشمن نزديك‏تر مي‏شد، اكبر بشّاش‏تر و زنده‏تر مي‏شد، مصمم‏تر و قوي‏تر مي‏شد. اكبر مي‏دانست كه شهيد مي‏شود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت مي‏گفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسينی تا شهادت افتخارآميز و دشت كربلا و اصحاب حسين(ع) با خود حرف مي‏زد. من حرف‏های او را مي‏شنيدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زيرا خود من هم در چنين حالاتی سير مي‏كردم؛ من هم خود را برای آخرين مبارزه با كفار عالم و يزيديان زمان آماده مي‏كردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نمي‏كردم كه بر زمين هستم، گويا بر ابرهای عرش اعلی پرواز مي‏كردم. فقط كلماتی و جملاتی پراكنده كه از لبان اكبر جدا مي‏شد و از خدا و حسين و شهادت خبر مي‏داد در گوشة ذهنم جايگزين مي‏شد… سرانجام اكبر گفت: «آمدند، به 10متری رسيدند، به 5متری رسيدند»؛ به من پيشنهاد كرد كه در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگيرم؛ من نپذيرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت كه اگر در مجرای آب جاده مستقر شويم، دشمن مي‏تواند با يك نارنجك، يا يك توپ مستقيم تانك، ما را نابود كند. اكبر هم دليل نخواست و همچنان به راه خود ادامه مي‏داديم، من مي‏رفتم و اكبر مرادنبال مي‏كرد، تا بالاخره تانك‏های دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت يا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسل‏ها و توپ‏ها و موشك‏های خود را متوجه ما كردند. فوراً كماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره كردند. ما به اجبار در همانجا بر زمين خوابيديم و در كنار باريكه‏ای از خاك به ارتفاع 50سانتيمتر سنگر گرفتيم و تيراندازی شروع شد. اكبر در طرف چپ من بر خاك خوابيد، به طوری كه پايش به پاهای من گير مي‏كرد. در اين لحظات بود كه اسدلله عسكری (راننده) نيز كه به دنبال ما مي‏گشت و از دور ما را مي‏ديد، به سرعت خود را به ما رسانيد. و ديگر فرصت آن نبود كه به او اعتراض كنم كه چرا دنبال ما آمدي! فقط به او گفتم فوراً در كنار خاك بر زمين بخواب، او نيز به زير بوته‏های زيادی كه در كنار برجستگی خاك وجود داشت رفت و به شكر خدا سالم باقی ماند.
تيراندازی شروع شد و توپ و موشك به سمت ما باريدن گرفت. من نيز مشغول مانور وحركت بودم، گويی خواب و خيال بود، تانك‏ها و كماندوها فقط اشباحی بودند كه در ذهنم مي‏لوليدند، و من نيز بدون اختيار و ارادة خود، بر روی زمين مي‏غلطيدم و مي‏خزيدم و به اطراف تيراندازی مي‏كردم و ديگر به اكبر توجهی نداشتم، فقط مي‏ديدم كه جز تيراندازی من صدای تيراندازی ديگری شنيده نمي‏شود؛ و تقريباً يقين كردم كه اكبر عزيزم به شهادت رسيده است.
اكبرم! برادرم! مهربانم! هم‏رزمم! هم‏سنگرم! شربت شهادت بر تو گوارا باد.
تو مي‏گفتی محافظ منی و نمي‏خواهی لحظه‏ای از من جدا شوی، و گاه‏گاهی كه تنها بيرون مي‏رفتم بشدت عصبانی مي‏شدی و تندی مي‏كردی. اكنون چگونه است كه مرا تنها گذاشتی و در ميان مي‏دانست كه شهيد مي‏شود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت مي‏گفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسينی تا شهادت افتخارآميز و دشت كربلا و اصحاب حسين(ع) با خود حرف مي‏زد. من حرف‏های او را مي‏شنيدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زيرا خود من هم در چنين حالاتی سير مي‏كردم؛ من هم خود را برای آخرين مبارزه با كفار عالم و يزيديان زمان آماده مي‏كردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نمي‏كردم كه بر زمين هستم، گويا بر ابرهای عرش اعلی پرواز مي‏كردم. فقط كلماتی و جملاتی پراكنده كه از لبان اكبر جدا مي‏شد و از خدا و حسين و شهادت خبر مي‏داد در گوشة ذهنم جايگزين مي‏شد… سرانجام اكبر گفت: «آمدند، به 10متری رسيدند، به 5متری رسيدند»؛ به من پيشنهاد كرد كه در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگيرم؛ من نپذيرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت كه اگر در مجرای آب جاده مستقر شويم، دشمن مي‏تواند با يك نارنجك، يا يك توپ مستقيم تانك، ما را نابود كند. اكبر هم دليل نخواست و همچنان به راه خود ادامه مي‏داديم، من مي‏رفتم و اكبر مرادنبال مي‏كرد، تا بالاخره تانك‏های دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت يا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسل‏ها و توپ‏ها و موشك‏های خود را متوجه ما كردند. فوراً كماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره كردند. ما به اجبار در همانجا بر زمين خوابيديم و در كنار باريكه‏ای از خاك به ارتفاع 50سانتيمتر سنگر گرفتيم و تيراندازی شروع شد. اكبر در طرف چپ من بر خاك خوا