رقصی
چنين ميانه ميدانم آرزوست
دكتر
مصطفی چمران
مقدمه
سوسنگرد،
نامی آشنا و حماسه كمنظير سوسنگرد يا معركه شرف و افتخار، حادثهای شورانگيز از
حماسههای بلند دفاع مقدس ما است. سوسنگرد مركز دشتآزادگان در غرب اهواز و در 65
كيلومتری آن واقع شده است. رود كرخه از شمال شهر و شعبهای از آن به نام نيسان از
درون شهر از شمال به جنوب ميگذرد. مردم سوسنگرد عموماً از شيعيان عرب زبان
خوزستان و سابقهای درخشان در دفاع از كشور ايران بويژه در جنگ اول جهانی در
مقابله با سربازان و نيروهای انگليس و تحت زعامت علمای بزرگ وقت دارند، و در دوران
دفاع مقدس نيز با شجاعت و حضور رزمندگان خود در طول جنگ نمونههای فراوانی از
مقاومت و پايمردی ارائه نمودند. در حال حاضر حدود 44هزار نفر جمعيت دارد كه تعداد
زيادی هم از مرزنشينان در طول جنگ تحميلی به اين منطقه كه نسبت به خطوط و نقاط
مرزيی امنتر بود كوچ نمودند.شغل اكثر مردم درمنطقه دشتآزادگان كشاورزی و دامداری
است و بطوركلی دارای آب و هوای گرم ميباشد. به بركت وجود رود كرخه ورود نيسان
منطقهای مناسب برای كشاورزی و در كنار رودها و نقاطی كه آب زراعی دارند منطقهای
سرسبز ميباشد، عموماً همهساله در اواخر زمستان و اوايل بهار طغيان رود كرخه سبب
آبگرفتگی وسيعی در منطقه دشتآزادگان ميشود كه به همين دليل كناره رودها،
سيلبندهای خاكی با ارتفاعی حدود سه متر احداث شده است كه گاهی شكستن اين
سيلبندها موجب خساراتی به خانههای روستايی و زمينهای كشاورزی و محصولات آنان
ميشود. در طول جنگ هم چندبار از طغيان رود كرخه و حتی با احداث سدی موقت روی كرخه
كسير آب روز بطرف محل استقرار دشمن هدايت شد كه البته موجب تخريب جاده اصلی
سوسنگرد و پلها و منازل روستائيان هم شد ولی تا مدتها (تا سوم خرداد سال 1361 و
آزادسازی خرمشهر) بخشی از جنوبشرقی سوسنگرد از رود كرخه تا جاده سوسنگرد به
حميديه و از اين جاده تا نزديكی هويزه و خطی به موازات كرخهكور زير آب بود و
طبيعتاً به يك نيزار با هوای مرطوب تبديل شده بود.
هماكنون سوسنگرد شهری است فعال كه يك پل زيبا و بزرگ روی رود نيسان، دو قسمت شرقی
و غربی آن را بهم متصل مينمايد. دارای حداقل حدود شش ميدان تقريباً بزرگ (به
تناسب شهر) كه در دو ميدان آن تاكنون تنديسهايی به يادبود پيروزيها و
ايثارگريهای مردم و رزمندگان در دفاع مقدس ساخته شده است، دارای مسجد جامع، مصلی
برای اقامه نمازجمعه، حوزه علميه برای دروس مقدماتی حوزوی، بيمارستان، شعبه
دانشگاه پيامنور، سالن مرزشی سرپوشيده، سالن اجتماعات (اداره كل ارشاداسلامي)،
كتابخانه عمومی، …. و ساير ادارات موردنياز ميباشد. عمده روستاهای آن بعد از
انقلاب اسلامی و پايان پذيرفتن جنگ تحميلی برقرسانی شدهاند.
در ايام پيروزی انقلاب اسلامی مردم سوسنگرد هم همانند ساير شهرها و مردم ايران
تلاشی ارزنده داشتند و بعد از پيروزی نيز حوادث مهمی بخصوص تحركات ضدانقلاب وابسته
به رژيم عراق در منطقه بوقوع پيوست و سهولت ارتباط با مناطق مرزی و رفت و آمدهای
عوامل نفوذی عراق مشكلاتی را در منطقه بوجود آورد، و زمانی كه دكتر چمران برای
بستن راههای نفوذ خرابكاران و ضدانقلاب از مرزهای جنوب به خرمشهر و شلمچه و
خوزستان آمد، چندبار هم به سوسنگرد سفر كرد و برای مردم خوب منطقه سخنرانی نمود و
چون مشاهده كرد كه مردم منطقه به زبان عربی تكلم ميكنند، از دوستان لبنانی و همسر
لبنانی خود خواست كه مدتی در سوسنگرد بمانند و با برنامههای فرهنگی و روشنگريها،
عمق توطئه دشمن و اهميت و ارزش و عظمت انقلاب اسلامی را برای مردم منطقه بهزبان
عربی بازگو نمايند و بالاخره به رغم همه تلاشها و توطئههای دشمن، مردم خوب منطقه
با صفا و پاكی عشيرهای خود، توطئهها را خنثی نمودند و سوسنگرد همچنان سوسنگرد
بود.
در اولين روزهای هجوم گستره و يورش نظامی عراق به سرزمين ايران اسلامی، دكتر مصطفی
چمران و حضرت آيتاللهخامنهای كه هر دونماينده امام در شورايعالی دفاع و
نماينده مردم در مجلس شورای اسلامی بودند با نظر و توصيه حضرت امامخميني(ره)
براساس سازمان دادن نيروهای مردمی و مقاومت در مقابل حمله گستره عراق و سد نمودن
پيشروی بيشتر و برنامهريزی انجام حملههای چريكی، روز هفتم مهرماه59 با يك
هواپيمای سی يكصدوسی به همراه حدود 60نفر از رزمندگانی كه در كردستان تجربه
داشتند، وارد اهواز شدند و از همان بدو ورود و شب اول حملههای چريكی و ضربتی خود
را عليه نيروهای عراقی كه با غرور و جسارت تمام تا حدود 6كيلومتری اهواز پيش آمده
بودند، آغاز نمودند. دكتر چمران با تجربههای فراوانی كه در كردستان در نبرد با
ضدانقلاب و نوكران رژيم عراق و همچنين در لبنان در نبردهای سنگين عليه رژيم غاصب
اسرائيل و جنگهای چريكی داخلی اندوخته بود به آموزش و سازماندهی منظم به نام ستاد
جنگهای نامنظم سازماندهی نمود. بدينگونه ستاد جنگهای نامنظم شكل گرفت و بوجود
آمد و در جبهههای غرب و جنوب اهواز خط دفاعی خاصی را بوجود آورد. مردم و نيروهای
داوطلب با شنيدن تشكيل چنين ستادی برای دفاع و مقابله با دشمن متجاوز تحت نظارت
حضرت آيتالله خامنهای و با فرماندهی دكتر چمران از هر سوی ايران شتافته و بتدريج
نيرويی شجاع و شهادتطلب و رزمآزموده در اين منطقه خودنمايی كرد بگونهای كه
قطعاً از سقوط اهواز جلوگيری شد. بتدريج كه تنور جنگ گرمتر ميشد نيروهای بيشتری
به اين ستاد ميپيوستند و با نظم و انضباط خاصی كه حاكم بر آن بود خطوط دفاعی
طولانی در مقابل دشمن از كنار كرخهكور، (چهارطاق، عباسيه، فرسيه، كوهه) تا جنوب
سوسنگرد (روستاهای مالكيه، ساريه) و بعداً در شمال رودكرخه تا جابر همدان
نزديكيهای بستان تشكيل داد و بخوبی از اين خطوط با امكاناتی اندك ولی روحيهای
قوی دفاع مينمود.اين ستاد خدمات ارزنده و خالصانهای را انجام داده و نمونه يك
تشكيلات پويای مردمی بود، در طول حدود يكصد كيلومتر جلوی دشمن را سد نمود و او را
خاكريز به خاكريز مجبور به عقبنشينی ساخت و شهدای بزرگواری را تقديم داشت كه از
جمله عارف وارسته و دانشمند متعهد و معلم مخلص و جنگجوی بينظيری چون دكتر چمران
بود، كه در ظهر خونين 31 خردادماه 1360 در منطقه دهلاويه (بين سوسنگرد و بستان) به
شهادت رسيد. ستاد جنگهای نامنظم پس از شهادت شهيد دكترچمران تا اواخر سال60 به
كار خود ادامه داد و پس از سازماندهی بسيج زيرنظر سپاه، رزمندگان و همه امكانات آن
براساس تصويب شورايعالی دفاع به بسيج سپاه اهواز منتقل شدند و بسياری از رزمندگان
داوطلب و شجاع و شاگردان مخلص شهيد دكترچمران همچنان به راه خود ادامه دادند و تا
پايان دوران دفاع مقدس همچنان در سنگرهای دفاع از ميهن اسلامی حماسه ميآفريدند.
يكی از بارزترين و زيباترين عمليات حماسی نيروهای ستاد جنگهای نامنظم در كنار
ساير نيروهای موجود آن زمان، همين معركه شرف و افتخار يا آزادسازی سوسنگرد، متن
اصلی اين كتاب است.
در نخستين روزهای حمله عراق به ايران اسلامی نيروهای عراقی از مرز چزابه وارد خاك
جمهوری اسلامی ايران شدند و پس از اشغال بستان به سوی سوسنگرد روی آوردند و
مقاومتهای پراكنده مدافعين محلی ورزمندگان ديگر را درهم شكستند و با عبور از
سوسنگرد بطرف حميديه روانه شدند كه در حميديه تانكهای عراقی در گلولای منطقه
زمينگير شدند و با آتش آرپيجی رزمندگان شجاع و چريكهای شهادتطلب و موشكهای
تيزپروازان هوانيروز، تانكها به آتش كشيده شدند و دشمن مجبور به عقبنشينی تا پشت
سوسنگرد شد، در اين زمان هنوز سوسنگرد در اين شهر اقامت داشتند و همرزم ساير
رزمندگان در مقابله بادشمن ميجنگيدند و مقاومت ميكردندنيروهای عراقی مجدداً در
روهای حدود 22 و 23 آبانماه سال1359، يعنی دومين ماه جنگ تحميلی به سوسنگرد از
غرب و جنوب نزديك و بالاخره شهر را محاصره كردند. تعدادی نيروهای سپاه، تعدادی
نيروهای داوطلب ستاد جنگهای نامنظم، تعدادی از عشاير رزمنده و بالاخره مردم
سوسنگرد به محاصره دشمن افتادند و اين محاصره سه روز بطول انجاميد و در روز سوم
تعدادی تانكهای عراقی وارد سوسنگرد شدند و رزمندگان بشدت مقابل آنها با سلاحهای
سبك و امكاناتی اندك و ناكافی مقاومت ميكردند درحالی كه نه مهماتی برای آنها
مانده بود و نه حتی غذا داشتند و تعداد آنها از چند صد نفر تجاوز نميكرد، ارتباط
تلفنی آنها در روز سوم هم قطع شد، بيسيم هم هيچ يك نداشتند. در آخرين روز ستوان
اخوان فرمانده رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم كه خود از پرسنل داوطلب نيروی هوايی و
متخصص برق و الكترونيك بود با استفاده از سيمهای تلفن آزاد، با اهواز در تماس بود
كه در حوالی ظهر تماس او يكطرفه شد و فقط آنچه را ميديد ميتوانست گزارش نمايد
ولی چيزی نميشنويد، او چگونگی ورود تانكها را به شهر و مقاومت عدهای از ياران
خود را در پاسگاه ژاندارمری شهر فقط گزارش ميداد كه اين ارتباط تلفنی يكطرفه او
هم قطع شد و به نظر ميرسيد كه شهر در محاصره كامل عراقيها است در اين ايام تلاشی
سخت به عمل آمد تا يكی از تيپهای زرهی لشكر92 زرهی خوزستان كه از ذزفول عازم
آبادان و به اهواز رسيده بود، قبل از رفتن به آبادان و خرمشهر با كمك نيروهای سپاه
و جنگهای نامنظم بطرف سوسنگرد برود و حملهای را برای آزادسازی سوسنگرد آغاز
نمايد كه اين امر مورد موافقت فرمانده كل قوای وقت قرار نميگرفت و از آنجائيكه
اين تيپ زرهی (تيپ زرهی دزفول) دو سوم تفرات و تجهيزات يك تيپ كامل را هم نداشت
فرمانده نيروی زمينی وقت هم با اين عمل براساس موازين نظامی موافق نبود چون حداقل
سه تيپ كامل زرهی عراق اطراف سوسنگرد موضع گرفته بودند يا در پشتيبانی و احتياط
بودند. ولی دكترچمران كه طرحی نو درانداخته و اين طرح را برای اولينبار، او ارائه
داده و عمل نمود و موفق هم شد كه روی نيروهای سپاه و جنگهای نانظم يا بطوركلی
نيروهای مردمی و بسيج كه دارای روحيه بسيار بالايی بودند حساب باز كرده بود و تا
نيمههای شب 25 آبانماه هنوز دستور انجام اين حمله به اين تيپ صادر نشده بود تا
آنكه با تلاش حضرت آيتالله خامنهای به فرمان امامخميني(ره) –رهبر كبير انقلاب-
اين دستور شبانه صادر و به نيروهای عملكننده ابلاغ گشت و صبح روز 26 آبان تك
نيروهای خودی بسوی سوسنگرد آغاز گشت و آنچه را كه به عنوان متن اصلی كتاب
ميخوانيد نگارش و توصيف يك نيمروز، از صبح 26 آبانماه تا نزديكيها يظهر همان
روز است كه شهيد دكترچمران به درخواست و اصرار به رشته تحرير درآورد.در اينجا به
چند نكته زيبا بايستی اشاره نمود كه اين نكات بصورت مقالههايی مختصر با توضيحات
اندك ارائه شده است. نكتهای در شب حادثه يا شب تاسوعا و ديگر نكات بعد از حادثه
رخ داده است كه به ترتيب تاريخ نگارش يا ماجرا آمده است.دكترچمران در روز حادثه،
26 آبانماه، حملهای شهادتطلبانه و تجربهای تاريخی را آغاز ميكند و گرچه
بالاخره زخمی و روانه بيمارستان ميگردد ولی روش مقابله با عراق را هم تجربه
ميكند و هم به ديگران ميآموزد و اين تقريباً همان روشی بود كه با هماهنگی
نيروهای ارتش و سپاه و بسيج دركنار هم به فتوحات و پيروزيهای بينظير تاريخی
همچون نبردهای فتحالمبين و بيتالمقدس و آزادسازی خرمشهر انجاميد و چشم جهانيان
راه خيره ساخت.در بيمارستان پس از پايان عمل جراحی به اصرار مسئولين، مصاحبهای
تاريخی را برگزار ميكند و همان شب دوستان خود (شهيد سرلشكرفلاحی، شهيد كلاهدوز،
شهيد حجتالاسلام محلاتی، شهيدرستمی، استاندار وقت خوزستان و تنی چند ديگر را به
عيادت و ديدار او آمده بودند كنار تخت بيمارستان توصيه ميكند كه در همين ايام
عاشورای حسينی به ارتفاعات اللهاكبر حمله كنيد و از اين جوشوخروش پيروزی و روحيه
حسينی رزمندگان تا از دور نيفتاده است استفاده كنيد، گرچه اين حمله عملی نشد ولی
بالاخره او با همين روش و نقشه نظامی چند ماه بعد با پايی مجروح كه هنوز اثرات اين
روز واقعه را در خود داشت، در اعداد اولين نفراتی بود كه از ميان گلولای جنوی اين
ارتفاعات گذشت و پای به بلندترين نقطه گذاشت و بر فراز تپههای اللهاكبر ندای
پيروزی اللهاكبر را سرداد، بگونهای كه شهيد فلاحی (رئيس وقت ستاد مشترك ارتش) در
صبحگاه روز 31 ارديبهشت ماه سال60 روز آزادسازی ارتفاعات اللهاكبر، درحاليكه
پيشروی تانكهای يك تيپ از لشكر 92 زرهی خوزستان را به سوی ارتفاعات اللهكبر با
دوربين نظارهگر بود با تعجب و شادی زايدالوصفی گفته بود: «چهره آقای دكترچمران را
برفراز ارتفاعات اللهاكبر ميبينم، اللهاكبر».
اميد است كه گوشهها و جزئيات ناگفتهای از رشادتها و دليری دلاورمردان صحنههای
دفاع مقدس و ايثار و شجاعت بينظير و شهادتطلبی عارفانه روح بلندی چون شهيد دكتر
مصطفيچمران در اين دستنوشتههای زيبا و بديع روشن شود گرچه هيچگاه حال وهوای خاص
جهاد و شهادت و ايثار يا عاشقانهترين عشقبازی عشاق وارسته را با زيباترين قلمها
نيز نميتوان به تصوير و بيان كشيد، و چنانچه كاستی و نقصی در تدوين و تنظيم و
توضيح اين دستنگاشتههای زيبا با تذكار و اصلاح آنها بر اين حقير ميبخشيد و منّت
می نهيد
مهدی چمران
نيايش
ای
خدای بزرگ! دست از جهان شستهام، و برای ملاقات تو به كربلای خوزستان آمدهام. از
تو ميخواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كنی، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در
خون خود بغلطم، و به ياد عاشورای حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده
هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار ميآورد و هميشه با تو ميگويم:
«يالَيْتَنيكُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.
اين زمزمه سوزناكی بود كه در دل شب، از سينه سوزانی اوج ميگرفت و من در كنار
سنگرش ميشنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نميتوانستم حركت كنم، اشك از
چشمانم فرو ميريخت و من هم در عاشورای حسينی فرو رفته بودم و احساس ميكردم كه به
خدا نزديك شدهام و در ملكوتاعلی پرواز ميكنم.
ای حسين! ای سرورم، من هم آمدهام تا در ركابت عليه كفر، ظلم و جهل بجنگم، با همه
وجود آمدهام، تاسوعاست، گروهی بزرگ از يزيديان با تانكها، توپها، زرهپوشها،
ماشينهای زياد و سربازان فراوان درحركتند. حق باباطل روبرو شده است. دشمن سيلآسا
پيش ميآيد، و من ميخواهم مثل يكی از اصحاب تو در كربلا بجنگم.
ای حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيدی، ميبوسيدی، وداع ميكردی،
آيا ممكن است، هنگامی كه من نيز به خاك و خون خود ميغلطم، تو دست مهربان خود را
بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سيراب كني؟
من از اين دنيای دون ميگريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها،
خودخواهيها، سفسطهها، مغلطهها، دروغها و تهمتها، خسته شدهام، احساس ميكنم
كه اين جهان جای من نيست آنچه ديگران را خوشحال ميكند مرا سودی نميرساند.
شرف و افتخار
من
در زندگی خود، معركههای سخت و خطرناك زياد ديدهام؛ فراوان، به حلقه محاصره دشمن
درآمدهام، به رگبار گلولهها و خمپارهها و توپها و بمبها عادت دارم، و به
كرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به رو شدهام.
ولی داستان شورانگيز سوسنگرد اسطورهای فراموش ناشدنی است. من به جهات سياسی –نظامی
آن توجّهی ندارم، و نميخواهم از اهميّت استراتژيك سوسنگرد و رابطة آن با حميديه و
اهواز سخن بگويم. آنچه در اينجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در اين نبرد است كه
يك شهيد (اكبر چهرقاني) و يك شاهد (اسدلله عسكري) به آن شهادت ميدهند و دهها نفر
از دور ناظر آن صحنه عجيب و معجزهآسا بودهاند. اين را نميگويم چون خود قهرمان
داستانم –زيرا از اين احساس نفرت دارم- بلكه از اين نظر ميگويم كه افتخار ملت ما
و نمونه برجستهای از پيروزی ايمان مردم ما و نوع مبارزات عظيم آنان است، و حيف
است كه به رشته تحرير درنيايد و از يادها برود…
سوسنگرد در محاصره دشمن
سوسنگرد
برای ما اهميت خاصی دارد، زيرا معبر حميديه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز
سوسنگرد را محاصره كرده بود، و به شدت ميكوبيد. 500نفر از رزمندگان ما در
سوسنگرد، تاآخرين رمق خود، جانانه، مقاومت ميكردند و هر روز تلفاتی سنگين
ميدادند.
عراق نيز قبلاً دوبار به سوسنگرد حمله كرده بود، كه يكبار آن، تا حميديه هم به
پيش رفت، و اهواز را در خطر سقوط قطعی قرارداد، ولی بازهم شكسته و مغلوب بازگشت؛ و
اكنون همه توان خود را جمع كرده بود تا با قدرتی بزرگ سوسنگرد را تسخير كند و آن را
پايگاه خود در زمستان قرار دهدتصميم برای درهم شكستن محاصره
در تاريخ 26/8/59 حملة ما از شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد،
برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بيرون راندن ظلمه صدام كثيف، برای نجات جان
صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان،
برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ايمان.
تانكهای ارتشی در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير
آتش قرار داده بود و گلولههای توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمين ميخورد. من
نيز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نيروهای ما محافظت از جادة حميديه
–ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن
راه انتخاب ميكردم و به جلو ميبردم. تيمسار فلاحي(1) و آقای مهندس(2) غرضی نيز
با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم كه آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحی مسئوليت
داشت تا نيروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرايط ميتوانست قدرت
ارتش را برای پيشتيبانی ما به حركت درآورد. ما تصميم گرفتيم كه با گروهای چريك،
حمله به سوسنگرد را آغاز كنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج
سازيم، زيرا دو طرف، در محلهای خود ايستاده و به يكديگر تيراندازی ميكردند، و
اين وضعيت نميتوانست تعيينكننده پيروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قويتر و
تانكهای بيشتر، قدرت داشت كه نيروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن ميترسيد ولی
شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جای
خود ايستاده و به هم تيراندازی ميكردند…
محركی لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد
واژگون كند. اين محرك حياتی و اساسی، همان نيروهای چريكی بودند كه با شوق و ذوق
برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهای مردمی را
سازماندهی كردم.
گروه «بختياري» را كه بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در كردستان نيز خدمات و
فداكاريهای زيادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها
نيز كه حدود 90نفر بودند از داخل يك كانال طبيعی خشك شده، خود را به نزديكهای
دشمن رساندند و ضربات جانانهای به دشمن زدند، و تعداد زيادی از تانكها و
تريلرهای دشمن را از فاصله نزديك منفجر كردند.
گروه دوم بيشتر از افراد محلی تشكيل ميشد و آقای «امين هادوي»، فرزند شجاع
دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت ميكرد. آنها مأموريت يافتند كه از كناره جنوبی
رودكرخه، كه كانال كمعمقی نيز برای اختفا داشت، طی طريق كرده از شمالشرقی
سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهی بود كه پيروزمندانه توانست خود را
زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.
مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسيار ورزيدهای در كنار من
بودند. برنامه ما اين بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به
طور مستقيم به سوی هدف پيش برويم.
توپخانه دشمن بشدت ما را ميكوبيد و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بوديم. جوانان
همراهم را تقسيم كردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست،
چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو ميتاختيم. شوق ديدار دوستانم در
سوسنگرد در دلم موج ميزد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومتهای تاريخی آنها در نظرم
جلوه ميكرد، قطره اشكی بر رخسارم ميغلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به
ياد ميآورم كه با بدن مجروح، با آن روحيه قوی از پشت تلفن با من صحبت ميكردند،
درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع،
دكّانی يا خانهای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً
پس از اينكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب ميتوانند
اموال مردمی را كه از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی
وارد يك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده كنند. اين
تقوی در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را
ميلرزانيد كه سراز پا نميشناختم.
به ياد ميآورم خاطرههای دردناك بيحرمتيهای سربازان صدام، به مردم شرافتمند و
عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور اين
خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم ميجوشيد.به ياد ميآورم كه
خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام كثيف، اين مجرم جنايتكار،
در نيمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع كرد، درحالی كه ارتش ما
اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبيعی خود دست و پنجه نرم ميكرد. اين
مجرم يزيدی سبب شد كه منابع كثيری از ايران و عراق نابود شود كه استعمار و صهونيسم
به ريش همه بخندند!
اين كافر بيدين، ايرانيان را مجوس و كافر خواند، و خود را بيشرمانه ابنحسين(ع)
و ابنعلي(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قيام كرده است! اين جانی مجرم، بدون
ذرهای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ايران به عراق حمله كرده است!… و
بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظهشماری ميكردم. كربلا در نظرم
مجسم ميشد، و ميديدم كه چگونه اصحاب حسين(ع) يكتنه به صفوف دشمن حمله ميكردند،
و با چه شجاعتی ميجنگيدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درميغلتيد…. و با ارادة
آهنين و ايمان كوهآسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشكريان ابنسعد و يزيد را .
متلاشی و متواری ميكردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و
نكبت بر جبين يزيد و يزيديان عالم ميزدند….
و ميديدم كه حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان ميراند، شمشير
خونينش سنت تاريخ را پارهپاره ميكند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آنچنان به
لرزه درميآورد، كه موجهايی بر زمين به وجود ميآيد كه تا بينهايت ادامه دارد…
اين خاطرات در ذهنم دور ميزد، خونم را به جوش ميآورد و آرزو ميكردم كه صدام را
بيابم و با يك ضربت او را به دو نيم كنم…
ديگر سر از پا نميشناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهی دنيا به مقابلهام ميآمد،
بلادرنگ به قلب آن حمله ميكردم، از هيچچيزی وحشت نداشتم، و از هيچ خطری روی
نميگردانم. به يزيد و صدام كثيفتر از يزيد لعنت و نفرين ميكردم و به جبروت و
كبريای حسين(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبيح ميكردم و به عشق شهادت به پيش ميتاختم.
نيمی از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود ميافزودم، در
اين هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زير رودكرخه، به نظرم رسيد كه به سرعت به سوی
ما پيش ميآيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو
فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت
جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان
آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود يك كيلومتر دورتر در
جنوب موضع ما، تانكهای دشمن، همراه با تريلرها و كاميونها و جيپهای زيادی درهم
و برهم قرار گرفته بودند و گويا ميخواستند به خود آرايشی دهند، ولی توپخانه ما
ساكت بود و آنها را نميكوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هليكوپترها كه در
آغاز صبح براستی خوب فعاليت كرده بودند، ديگر به چشم نميخوردند، هواپيمايی نيز
ديده نميشد، فقط بعضی از تانكهای دشمن به سوی تانكهای ما تيراندازی ميكردند، و
بعضی از تانكهای ما نيز جواب ميدادند. من ميدانستم اگر بخواهد داستان به همين
جا خاتمه پيدا كند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قويتر از
آتش ماست، و به انتظار آتشنشستن خطاست. ميدانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و
اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند، چه بسا كه دشمن آرايش هجومی به خود بگيرد و
سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.
بنابراين فوراً نامهای مفيد و مختصر در پنج ماده برای تيمسار فلاحی نوشتم، و توسط
يكی از دوستان برای او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:نيروهای دشمن از سمت شمال
جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطری نيست و ميخواهم كه:
1- هر چه
زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.
2- بهترين فرصت برای شكار هليكوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.
ضمناً اگر ممكن است هواپيماهای شكاری ما نيز بيايند…
3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو
بيايند.
4- هر چه زودتر نيروی پياده برای تسخير شهر بيايد.
5- تانكهای گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانكهای دشمن را اسير كنند.
تيمسار فلاحی نيز يك تفنگ 106 را به رهبری «حاج آزادي»، كه از بسيج شيراز آمده بود
فرستاد كه 6تانك زد؛ و يك موشك تاو به رهبری «مرتضوي»، كه 12تانك دشمن را شكار
كرد، و ضمناً گروهی از نيروهای پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه
پاسداران و نيروهای ما، به فرماندهی سروان «معصومي»، كه از بهترين افسران رزمنده
ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيری بر سرش
اصابت كرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح شدن
من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تيمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه
داديم. سرانجام درختهای خارج شهر را بخوبی ميديديم و از خوشحالی در پوست خود
نميگنجيديم. من نيز در افكار خودسير ميكردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زير كرخه و در شمالشرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از
ميان گردوغبار، هيكل آهنين تانكها و زرهپوشهای زيادی نمايان گرديد. اين تانكها
از ميان گردوخاك بيرون ميآمدند و درست به سمت ما حركت ميكردند. به يكی از جوانان
گفتم كه پيش برود و اولين تانك را شكار كند. او مقداری پيش رفت، بر زمين دراز
كشيد، و از فاصله 200متری اولين گلوله را به سوی اولين تانك پرتاب كرد. گلوله بر
زمين كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلويی زنجير تانك اصابت كرد و يكباره سرنشينان
آن، و يكی دو تانك پهلويی، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانكهای ديگر
ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوری صادر ميكرد، مشاهده كرديم كه تانكی از ميان
آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهميدم كه ميخواهد ما را
دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو
نمايد… به يكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قيمتی شده است
آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز كشيد و از فاصله 300متری شليك كرد؛
ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد
و به سوی ما نشانهگيری كرد. جوان ديگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشيد و به سوی
تانك شليك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناك آنكه ديگر
آر.پی.جی نداشتيم، دشمن نيز فهميد كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج
هستيم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی يكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشتها را گره كرده
و با فرياد اللهاكبر به سوی تانك روی جاده حمله كردهاند، مات و مبهوت شدم كه
چگونه ميتوان با شعار اللهاكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود ميلرزيدم كه هماكنون
دشمن همه دوستانم را با يك رگبار درو ميكند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يكباره ديدم
كه تانك چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد
«اللهاكبر»ی كه لحظه به لحظه رساتر ميشد آن را تعقيب ميكنند…
من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت
شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يكباره متوجه شدم كه تانكهای
دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو ميآيند، و پشت سر آنها نيز
سربازان مسلسل به دست، هر جنبندهای را درو ميكنند. در يك ديد كوتاه توانستم حدود
50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّی
پيش ميآمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.برای يك لحظه احساس كردم
كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه شهيد خواهند شد. يكباره
فكری به نظرم رسيد كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بيش تضمين
ميكرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی
سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهرهقانی نيز با من همراه شد. پس از چند لحظه،
اسدلله عسكری نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد ميتاختيم، و
دوستان ما همچنان به سوی شرق ميرفتند.
دشمن، ما سه نفر را ميديد كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد ميرويم و مواظب آنها
هستيم در نتيجه اينكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها
كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزی بود كه من نيّت
كرده بودم، و احساس سبكی ميكردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر
نميكرد كه ما فقط سه نفريم، بلكه تصور ميكرد كه عده زيادی هستند كه فقط سه نفر
آنها را ديده است. ما از درون يكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب
جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. اگبر
گاهگاهی سرك ميكشيد و ميگفت: «دشمن به صدمتری يا پنجاه متری ما رسيده است.» خط
اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نيروهای ويژه با لباس مخصوص
خود، مسلسل به دست پيش ميآمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت كه شامل
توپخانه و ضدهوايی و كاميونها و غيره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزديكی جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين
لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر ميگشتم كه در پشت آن كمين كنم. اكبر پيشنهاد
كرد كه در داخل يكی از مجاری آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با
پرتاب يك نارنجك و يا يك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود ميكرد.
ديگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يك برجستگی
كوچك خاك كه حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در
طرف راست من بر زمين درازكش خوابيدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهيد ميشويم.
فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم كه اكبر زير لب ميگفت: «آنقدر از دشمن ميكشم
تا شهيد شوم.» خود را بر روی زمين جابجا ميكرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازی
مينموديم كه يكباره چهار تانك و زرهپوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه
دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نيز بالا آمدند و فوراً
به طرف ما سرازير شدند و درگيری شديدی بين ما و كماندوهای عراقی آغاز گرديد. در
چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمين ارتفاع
داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله
داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر
گرفتند و شروع به تيراندازی كردند، و خطرناكتر آن كه، از حد برجستگی آن تپه خاك
50سانتيمتری نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر ميكنم كه در
همان لحظات اول، اكبر عزيز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزديك به شهادت
رسيد. گلولهای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من ميچرخيدم و به چپ و راست
تيراندازی ميكردم و از نزديك شدن آنها ممانعت مينمودم. احساس كردم كه وضع خيلی
وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثير محاصره شدهام، و ادامه
نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يك حركت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاك
پرتاب كردم. اين برجستگی را سنگر نموده و عراقيهای دو طرف را به گلوله بستم و
آنها شروع عقبنشينی كردند. در همين لحظات، گويا الهامی به من شد. به تانكهايی كه
پشت سر من، روی جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه يكی از آنها به سوی
من هدفگيری ميكند. يكباره با يك ضربت خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم، كه
ناگهان، توپی يا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری
شديد به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشيد، و يك تكه آهن داغ و
سنگين آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برجهای تانكها و
نفربرها يك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك يا
نفربر، به پشت جاده ميخزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر
شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر
برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانكهای جديد به معركه و حضور آنها بر
بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از
عراقيها در سمت راست ميجنگيدم، يكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم كه آنها به
فاصله نزديكی رسيدهاند و به سوی من نشانه ميروند. همان زمان كه رگبار گلوله خود
را بر روی آنها ميريختم، گلولهای به پای چپم اصابت كرد، از پائين ران داخل و از
بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم
و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود
رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم ميباريد و من بسرعت ميغلتيدم و ميخزيدم و
از نقطهای به نقطه ديگر خود را پرتاب ميكردم و هر جنبندهای رابا يك رگبار بر
خاك ميانداختم.
تصميم
برای درهم شكستن محاصره
در
تاريخ 26/8/59 حملة ما از شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد،
برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بيرون راندن ظلمه صدام كثيف، برای نجات جان
صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان،
برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ايمان.
تانكهای ارتشی در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير
آتش قرار داده بود و گلولههای توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمين ميخورد. من
نيز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نيروهای ما محافظت از جادة حميديه
–ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن
راه انتخاب ميكردم و به جلو ميبردم. تيمسار فلاحي(1) و آقای مهندس(2) غرضی نيز
با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم كه آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحی مسئوليت
داشت تا نيروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرايط ميتوانست قدرت
ارتش را برای پيشتيبانی ما به حركت درآورد. ما تصميم گرفتيم كه با گروهای چريك،
حمله به سوسنگرد را آغاز كنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج
سازيم، زيرا دو طرف، در محلهای خود ايستاده و به يكديگر تيراندازی ميكردند، و
اين وضعيت نميتوانست تعيينكننده پيروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قويتر و
تانكهای بيشتر، قدرت داشت كه نيروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن ميترسيد ولی
شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جای
خود ايستاده و به هم تيراندازی ميكردند…
محركی لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد
واژگون كند. اين محرك حياتی و اساسی، همان نيروهای چريكی بودند كه با شوق و ذوق
برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهای مردمی را
سازماندهی كردم.
گروه «بختياري» را كه بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در كردستان نيز خدمات و
فداكاريهای زيادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها
نيز كه حدود 90نفر بودند از داخل يك كانال طبيعی خشك شده، خود را به نزديكهای
دشمن رساندند و ضربات جانانهای به دشمن زدند، و تعداد زيادی از تانكها و
تريلرهای دشمن را از فاصله نزديك منفجر كردند.
گروه دوم بيشتر از افراد محلی تشكيل ميشد و آقای «امين هادوي»، فرزند شجاع
دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت ميكرد. آنها مأموريت يافتند كه از كناره جنوبی
رودكرخه، كه كانال كمعمقی نيز برای اختفا داشت، طی طريق كرده از شمالشرقی
سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهی بود كه پيروزمندانه توانست خود را
زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم.
افراد بسيار ورزيدهای در كنار من بودند. برنامه ما اين بود كه از وسط دو جناح چپ
و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به طور مستقيم به سوی هدف پيش برويم.
توپخانه دشمن بشدت ما را ميكوبيد و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بوديم. جوانان
همراهم را تقسيم كردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست،
چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو ميتاختيم. شوق ديدار دوستانم در
سوسنگرد در دلم موج ميزد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومتهای تاريخی آنها در نظرم
جلوه ميكرد، قطره اشكی بر رخسارم ميغلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به
ياد ميآورم كه با بدن مجروح، با آن روحيه قوی از پشت تلفن با من صحبت ميكردند،
درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع،
دكّانی يا خانهای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً
پس از اينكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب ميتوانند
اموال مردمی را كه از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی
وارد يك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده كنند. اين
تقوی در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را
ميلرزانيد كه سراز پا نميشناختم.
به ياد ميآورم خاطرههای دردناك بيحرمتيهای سربازان صدام، به مردم شرافتمند و
عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور اين
خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم ميجوشيد.
به ياد ميآورم كه خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام كثيف،
اين مجرم جنايتكار، در نيمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع
كرد، درحالی كه ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبيعی خود دست و
پنجه نرم ميكرد. اين مجرم يزيدی سبب شد كه منابع كثيری از ايران و عراق نابود شود
كه استعمار و صهونيسم به ريش همه بخندند!
اين كافر بيدين، ايرانيان را مجوس و كافر خواند، و خود را بيشرمانه ابنحسين(ع)
و ابنعلي(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قيام كرده است! اين جانی مجرم، بدون
ذرهای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ايران به عراق حمله كرده است!… و
بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظهشماری ميكردم. كربلا در نظرم
مجسم ميشد، و ميديدم كه چگونه اصحاب حسين(ع) يكتنه به صفوف دشمن حمله ميكردند،
و با چه شجاعتی ميجنگيدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درميغلتيد…. و با ارادة
آهنين و ايمان كوهآسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشكريان ابنسعد و يزيد را متلاشی
و متواری ميكردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و نكبت
بر جبين يزيد و يزيديان عالم ميزدند….
و ميديدم كه حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان ميراند، شمشير
خونينش سنت تاريخ را پارهپاره ميكند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آنچنان به
لرزه درميآورد، كه موجهايی بر زمين به وجود ميآيد كه تا بينهايت ادامه دارد…
اين خاطرات در ذهنم دور ميزد، خونم را به جوش ميآورد و آرزو ميكردم كه صدام را
بيابم و با يك ضربت او را به دو نيم كنم…
ديگر سر از پا نميشناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهی دنيا به مقابلهام ميآمد،
بلادرنگ به قلب آن حمله ميكردم، از هيچچيزی وحشت نداشتم، و از هيچ خطری روی
نميگردانم. به يزيد و صدام كثيفتر از يزيد لعنت و نفرين ميكردم و به جبروت و
كبريای حسين(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبيح ميكردم و به عشق شهادت به پيش ميتاختم.
نيمی از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود ميافزودم، در
اين هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زير رودكرخه، به نظرم رسيد كه به سرعت به سوی
ما پيش ميآيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو
فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت
جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان
آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود يك كيلومتر دورتر در
جنوب موضع ما، تانكهای دشمن، همراه با تريلرها و كاميونها و جيپهای زيادی درهم
و برهم قرار گرفته بودند و گويا ميخواستند به خود آرايشی دهند، ولی توپخانه ما
ساكت بود و آنها را نميكوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هليكوپترها كه در
آغاز صبح براستی خوب فعاليت كرده بودند، ديگر به چشم نميخوردند، هواپيمايی نيز
ديده نميشد، فقط بعضی از تانكهای دشمن به سوی تانكهای ما تيراندازی ميكردند، و
بعضی از تانكهای ما نيز جواب ميدادند. من ميدانستم اگر بخواهد داستان به همين
جا خاتمه پيدا كند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قويتر از
آتش ماست، و به انتظار آتشنشستن خطاست. ميدانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و
اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند، چه بسا كه دشمن آرايش هجومی به خود بگيرد و
سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.
بنابراين فوراً نامهای مفيد و مختصر در پنج ماده برای تيمسار فلاحی نوشتم، و توسط
يكی از دوستان برای او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:
نيروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطری نيست
و ميخواهم كه:
- هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.
2- بهترين فرصت برای شكار هليكوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.
ضمناً اگر ممكن است هواپيماهای شكاری ما نيز بيايند…
3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو
بيايند.
4- هر چه زودتر نيروی پياده برای تسخير شهر بيايد.
5- تانكهای گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانكهای دشمن را اسير كنند.
تيمسار فلاحی نيز يك تفنگ 106 را به رهبری «حاج آزادي»، كه از بسيج شيراز آمده بود
فرستاد كه 6تانك زد؛ و يك موشك تاو به رهبری «مرتضوي»، كه 12تانك دشمن را شكار
كرد، و ضمناً گروهی از نيروهای پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه
پاسداران و نيروهای ما، به فرماندهی سروان «معصومي»، كه از بهترين افسران رزمنده
ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيری بر سرش
اصابت كرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح
شدن من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تيمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه
داديم. سرانجام درختهای خارج شهر را بخوبی ميديديم و از خوشحالی در پوست خود
نميگنجيديم. من نيز در افكار خودسير ميكردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زير كرخه و در شمالشرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از
ميان گردوغبار، هيكل آهنين تانكها و زرهپوشهای زيادی نمايان گرديد. اين تانكها
از ميان گردوخاك بيرون ميآمدند و درست به سمت ما حركت ميكردند. به يكی از جوانان
گفتم كه پيش برود و اولين تانك را شكار كند. او مقداری پيش رفت، بر زمين دراز
كشيد، و از فاصله 200متری اولين گلوله را به سوی اولين تانك پرتاب كرد. گلوله بر
زمين كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلويی زنجير تانك اصابت كرد و يكباره سرنشينان
آن، و يكی دو تانك پهلويی، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانكهای ديگر
ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوری صادر ميكرد، مشاهده كرديم كه تانكی از ميان
آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهميدم كه ميخواهد ما را
دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو
نمايد… به يكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قيمتی شده است
آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز كشيد و از فاصله 300متری شليك كرد؛
ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا
آمد و به سوی ما نشانهگيری كرد. جوان ديگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشيد و به
سوی تانك شليك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناك آنكه
ديگر آر.پی.جی نداشتيم، دشمن نيز فهميد كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج
هستيم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی يكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشتها را گره كرده
و با فرياد اللهاكبر به سوی تانك روی جاده حمله كردهاند، مات و مبهوت شدم كه
چگونه ميتوان با شعار اللهاكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود ميلرزيدم كه هماكنون
دشمن همه دوستانم را با يك رگبار درو ميكند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يكباره ديدم
كه تانك چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد
«اللهاكبر»ی كه لحظه به لحظه رساتر ميشد آن را تعقيب ميكنند…
من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت
شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يكباره متوجه شدم كه تانكهای
دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو ميآيند، و پشت سر آنها نيز
سربازان مسلسل به دست، هر جنبندهای را درو ميكنند. در يك ديد كوتاه توانستم حدود
50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّی
پيش ميآمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.
برای يك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه
شهيد خواهند شد. يكباره فكری به نظرم رسيد كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت
دوستانم را كم و بيش تضمين ميكرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج
كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهرهقانی نيز با من همراه شد.
پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوی
سوسنگرد ميتاختيم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق ميرفتند.
دشمن، ما سه نفر را ميديد كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد ميرويم و مواظب آنها
هستيم در نتيجه اينكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها
كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزی بود كه من نيّت
كرده بودم، و احساس سبكی ميكردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر
نميكرد كه ما فقط سه نفريم، بلكه تصور ميكرد كه عده زيادی هستند كه فقط سه نفر
آنها را ديده است. ما از درون يكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب
جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. اگبر
گاهگاهی سرك ميكشيد و ميگفت: «دشمن به صدمتری يا پنجاه متری ما رسيده است.» خط
اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نيروهای ويژه با لباس مخصوص
خود، مسلسل به دست پيش ميآمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت كه شامل
توپخانه و ضدهوايی و كاميونها و غيره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزديكی جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين
لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر ميگشتم كه در پشت آن كمين كنم. اكبر پيشنهاد
كرد كه در داخل يكی از مجاری آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با
پرتاب يك نارنجك و يا يك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود ميكرد.
ديگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يك برجستگی
كوچك خاك كه حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در
طرف راست من بر زمين درازكش خوابيدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهيد ميشويم.
فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم كه اكبر زير لب ميگفت: «آنقدر از دشمن ميكشم
تا شهيد شوم.» خود را بر روی زمين جابجا ميكرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازی
مينموديم كه يكباره چهار تانك و زرهپوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه
دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نيز بالا آمدند و فوراً
به طرف ما سرازير شدند و درگيری شديدی بين ما و كماندوهای عراقی آغاز گرديد. در
چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمين ارتفاع
داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله
داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر
گرفتند و شروع به تيراندازی كردند، و خطرناكتر آنكه، از حد برجستگی آن تپه خاك
50سانتيمتری نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر ميكنم كه در
همان لحظات اول، اكبر عزيز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزديك به شهادت
رسيد. گلولهای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من ميچرخيدم و به چپ و راست
تيراندازی ميكردم و از نزديك شدن آنها ممانعت مينمودم. احساس كردم كه وضع خيلی
وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثير محاصره شدهام، و ادامه
نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يك حركت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاك
پرتاب كردم. اين برجستگی را سنگر نموده و عراقيهای دو طرف را به گلوله بستم و
آنها شروع عقبنشينی كردند. در همين لحظات، گويا الهامی به من شد. به تانكهايی كه
پشت سر من، روی جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه يكی از آنها به سوی
من هدفگيری ميكند. يكباره با يك ضربت خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم، كه
ناگهان، توپی يا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری
شديد به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشيد، و يك تكه آهن داغ و
سنگين آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برجهای تانكها و
نفربرها يك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك يا
نفربر، به پشت جاده ميخزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر
شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر
برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانكهای جديد به معركه و حضور آنها بر
بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از
عراقيها در سمت راست ميجنگيدم، يكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم كه آنها به
فاصله نزديكی رسيدهاند و به سوی من نشانه ميروند. همان زمان كه رگبار گلوله خود
را بر روی آنها ميريختم، گلولهای به پای چپم اصابت كرد، از پائين ران داخل و از
بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم
و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود
رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم ميباريد و من بسرعت ميغلتيدم و ميخزيدم و
از نقطهای به نقطه ديگر خود را پرتاب ميكردم و هر جنبندهای رابا يك رگبار بر
خاك ميانداختم.
رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست…
شب
تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشكريان يزيد كه مرا محاصره كرده بودند، و ديوار
آهنين تانكها كه اطراف مرا سد كرده، و آتش بار شديد آنها كه مرا ميكوبيد، و هجوم
بعد هجوم كه مرا قطعهقطعه كنند و به خاك بيندازند…و من تصميم گرفته بودم كه
پيروزی حتمی ايمان را بر آهن به ثبوت برسانم، و برتری قاطع خون را بر آتش نشان
دهم، و برّندگی اسلحه شهادت را در ميان سيل دشمنان بنمايانم، و ذلت و زبونی صدها
كماندوی صدام يزيدی را عملاً ثابت كنم.احساس ميكردم كه عاشوراست، و در ركاب
حسين(ع) ميجنگم، و هيچ قدرتی قادر نيست كه مرا از مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و
آشنای هميشگی من، در كنارم بود و راستی كه از مصاحبتش لذت ميبردم.
احساس ميكردم كه حسين(ع) مرا به جنگ كفّار فرستاده و از پشت سر مراقبت من است،
حركات مرا ميبيند، سرعت عمل مرا تمجيد ميكند، فداكاری مرا ميستايد، و از
زخمهای خونين بدنم آگاهی دارد؛ و براستی كه زخم و درد در راه او و خدای او چقدر
لذتبخش است.
با پای مجروح خود راز و نياز ميكردم: ای پای عزيزم، ای آنكه همه عمر وزن مرا
متحمل كردهای، و مرا از كوهها و بيابانها و راههای دور گذراندهای، ای پای
چابك و توانا، كه در همه مسابقات مرا پيروز كردهای، اكنون كه ساعت آخر حيات من
است از تو ميخواهم كه با جراحت و درد مدارا كنی، مثل هميشه چابك و توانا باشی، و
مرا در صحنه نبرد ذليل و خوار نكني… و براستی كه پای من، مرا لنگ نگذاشت، و هر چه
خواستم و اراده كردم به سهولت انجام داد، و در همه جست و خيزها و حركاتم وقفهای
به وجود نياورد.
به خون نيز نهيب زدم: آرام باش، اين چنين به خارج جاری مشو، من اكنون با تو كار
دارم و ميخواهم كه به وظيفهای درست عمل كني…
رگبار گلوله از چپ و راست همچنان ميباريد، ومن نيز مرتب جابجا ميشدم، و با رگبار گلوله از نزديك شدن
آنها ممانعت ميكردم، يكبار، در پشت برجستگی خاك كه عادتاً مطمئنتر بود متوجه سمت
چپ شدم، ديدم در فاصله ده متری، چند نفر زانو به زمين زده و نشانهگيری ميكنند،
لباس ببرپلنگی متعلق به نيروهای مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35
ساله بود، من نيز بدون لحظهای تأخير بر زمين غلتيدم و در همان حال رگبار گلوله را
بر آنها گشودم؛ آنها به روی هم ريختند و ديگر آنها را نديدم و فوراً خود را به سمت
ديگر برجستگی خاك پرتاب كردم؛ در طرف راست نيز گروههای زيادی متمركز شده بودند و
تيراندازی شديدی ميكردند، بخصوص كه عده زيادی در داخل تونل، زير جاده سوسنگرد، در
ده متری من، سنگر گرفته بودند و از آنجا تيراندازی ميكردند، و من نيز گاهگاه
رگباری به سوی آنها ميگشودم و آنها عقب ميرفتند. يكبار يكی از آنها گفت: يا
اَخی، اَنَاجُنْدی عراقی لاتَضْرِبْ علي… اما سخنش تمام نشده بود كه به يك رگبار
پاسخش را دادم… فرماندهی دشمن، فرمان عقبنشينی صادر كرده بود، چرا كه اين همه
تانك و نفربر و سرباز او نميتوانستند به علت وجود يك چريك خيرهسر معطل شوند. همه
نيروی خود را جمع كرده بودند كه او را خاموش كنند، اما ميسرشان نشده بود، و
نميتوانستند بيش از آن صبر كنند، بنابراين تانكها و نفربرها از دو طرف من شروع
به حركت كردند و رهسپار چنوب شدند؛ ميديدم كه نيروهای زرهی آنها پيش ميآيد و در
اين محل به دو شقه ميشوند، نيمی از طرف راست و نيمی ديگر از طرف چپ به سمت جنوب
ميروند، درحالی كه تيراندازی نيروهای مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نيز
بيتوجه به عبور اين هيولاهای آهنين به نبرد خود با نيروهای مخصوص ادامه ميداديم.
حداقل 50 تانك و نفربر گذشتند؛ توپهای بزرگ و بلند؛ ضدهواييها، كاميونها و
تريلرهای مهمات همه گذشتند، و فقط حدود 20متری در وسط، يعنی حريم ما بود كه برای
آنها اسرارآميز مينمود. آنها اين نقطه را دور ميزدند و به راه خود ادامه
ميدادند…
يكی از آخرين كاميونها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متری من ميگذشت.
فكر كردم كه يا اين پای تير خورده، احتياج به يك ماشين دارم كه مرا به شهر برساند؛
يك رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پياده شدند و پا به فرا گذاشتند و هيچ يك
از آنها تصميم به مقابله نگرفتند، حتی كليد را نيز در داخل ماشين رها كردند، و من
توسط همين كاميون خود را به بيمارستان اهواز رساندم.
اين درگيری حدود نيمساعت به طول انجاميد، و حدود ساعت 11 صبح تقريباً همه آنها
فرار كردند و به سمت جنوب رفتند. من صدای دور شدن همهمه آنها را ميشنيدم و دور
شدن سربازانش را نيز ميديدم، ولی تا حدود يك ساعت در همان محل بصورت آمادهباش
ماندم؛ زيرا هنوز از غيبت دشمن مظمئن نبودم، احساس ميكردم كه هنوز هستند، و
احتمالاً برنامهای دارند؛ بخصوص كه از بالای جاده سوسنگرد، لوله تانك و سيم
آنتنی را ميديدم و مطمئن بودم كه تانكی هنوز در آن طرف جاده، در10متری من حضور
دارد. شروع به جستجو كردم، سينهخيز و با احتياط كامل به هر طرف ميرفتم. نگاه
ميكردم، گوش فرا ميدادم؛ همهجا سكوت مستقر شده بود… به سمت اكبر رفتم… درحالی
كه فكر ميكردم هر دو همراهم شهيد شدهاند؛ زيرا، هيچ فعاليتی از طرف آنها
نميديدم… اكبر! اكبر!… جوابی نميآمد. غباری از اندوه و غم بر دلم نشست، سينهخيز
خود را به طرف راست كشاندم و عسكری را صدا زدم، با كمال تعجب جواب او را شنيدم، او
در زير بوتهها مخفی شده بود، و اصلاً دشمن از وجود او آگاهی نداشت، و الحمدالله
جان سالم بدر برده بود… عسكری سينهخيز بسراغ من آمد. او را بسراغ اكبر فرستادم،
يكباره صدای ضجهاش را شنيدم كه بر سر و روی خود ميكوفت… او را آرام كردم و به
سوی خود طلبيدم؛ هنگامی كه چشمش بر پای خونينم افتاد، دوباره ضجه كرد، گفتم: «وقت
اين حرفها نيست، ما اكنون خيلی كار داريم.» لوله توپ و آنتن بلندی را كه او از
ورای جاده سوسنگرد نمايان بود به او نشان دادم و گفتم كه از زير تونل جاده برود و
تحقيق كند و برگردد. او رفت، و پس از چند دقيقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت يك
تانك بزرگ آنجا ايستاده است، به او گفتم: «من ميدانم كه تانك است و لوله آن را
ميبينم، اما ميخواهم بدانم سربازی در آن هست يا نه؟» عسكری دوباره رفت و
آرامآرام به تانك نزديك شد و بالاخره فهميد كه سرنشين ندارد و همه رفتهاند و
زنجير تانك قطع شده است. اينبار با اطمينان برگشت و خبر داد كه همه رفتهاند،
آنگاه من خود را سينهخيز به تونل زير جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زيرنظر
گرفتم. به عسكری گفتم كه ماشين عراقی را آماده كند تا به بيمارستان برويم. در اين
هنگام كه حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقای كاويانی و گروهی از سپاه پاسداران و
گروههای ديگر دستهدسته به سوی سوسنگرد ميرفتند؛ ما هم با عسكری و كاويانی سوار
كاميون عراقی شديم و يك راست به بيمارستان جندی شاپور اهواز رفتيم. در ميانه راه،
در ابوحميظه، با تيمسار فلاحی برخورد كردم، ابتدا از ديدار كاميون مهمات عراقی
تعجب كرد، و سپس مرا بوسيد و گفت كه از دوستان ما شنيده است كه من مجروح و اسير
عراقيها شدهام تيمسار فلاحی دعا كرده بود كه خدا بهتر است جسد مرا به آنها
برساند، ولی اسير عراقيها نگرداند. او ميگفت: «اكنون كه خداوند تو را زنده به ما
بازگردانده است، تو بازيافته هستي» و از اين بابت خدا را شكر ميكرد.
فراموش كردم كه بگويم، قبل از سوار شدن به كاميون و انتقال به اهواز، به يكی از
دوستان رزمندهام مأموريت دادم كه جسد اكبر را بردارد و به شهر بيارود. او نيز
تنها به سراغ اكبر رفت و يكباره چند متر آن طرفتر، زير بوتهها، 8 كماندوی عراقی
را يافت و فوراً با آنها درگير شد. در نتيجه، 3نفر از آنها كشته شدند، و 5نفر ديگر
التماس كردند و دست و پايش را بوسيدند و ميگفتند كه ما مسلمانيم. بنابراين، آن
دوست ما، دستها و چشمهای آنها را بست و به همراه خود آورد.
پيروزی تاريخی سوسنگرد
اين
پيروزی بزرگ نتيجه قطعی يك همكاری و هماهنگی نزديك بين نيروهای ارتشی و مردمی
(سپاه و نيروهای چريك) بود. هيچ يك به تنهايی قادرنبود كه چنين موفقيتی را تأمين
كند. ارتش بدون نيروهای مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن كه
نيروهايش كمتر از دشمن بود، و نيروهای مردمی نيز بدون پشتيبانی ارتش، و وجود
توپخانه و هيبت تانكهای ارتش در پشت، هيچكاری نميتوانستند انجام دهند، و بدون
نتيجه متلاشی ميشدند. اين وحدت بين ارتش ومردم، كارآيی هر يك را چندين برابر
ميكرد، و تجربهای جديد را در جنگهای كلاسيك و چريكی به دنيا ارائه
ميداد.پيروزی سوسنگرد، درسی عبرتآموز برای ملت ما و شكستی تعيينكننده برای دشمن
بود.
انسان بازيافته
:انسان
مخلوق عجيبی است؛ از لحظهای كه چشم به جهانميگشايد، همه دنيا را برای خود
ميخواهد؛ همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور ميزند؛ تصور ميكند كه
همه دنيا برای رضای خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهای او براساس
مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهی و مصلحتطلبی خود
توجيه مينمايد…
اين همه خودخواهي؛ كينه و حقدها، آتشافروزيها، غرورها، حقكشيها، خونريزيها،
اختلافها، و كشمكشها؛ از همينجا سرچشمه ميگيرد…. تاريخ جهان؛ صفحه تمام نمای
اين خصيصه فطری انسانهاست
در دنيا
انسانهايی نيز يافت ميشوند كه عمق ديدشان يا ديگران تفاوت دارد، به لذات مادی
دنيا راضی نميشوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چندانی ندارند، به آروزهای زودگذر
دل نميبندند و بطور كلی اسيردنيا نميشوند، ولی در عين حال به «خود» و به «من»
علاقمندند. «منِ» آنها والامقام است و خواستههايی والا دارد و هيچگاه خود را
سرگرم بازيچههای دنيا نميكند، آرزوهايی آن آسمانی و خدايی است، به بينهايت و
ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر میگيرد، از معراج روح سيراب میشود و در
بُعدی روحانی و خدايی سير ميكند. ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبينی درآن
وجود دارد…
البته هستند معدود كسانی كه از اين خودخواهی هم ميگذرند و آنچنان در خدا محو
ميشوند كه ديگر «خود» و «من» نميبيند، و با همه وجود به درجه وحدت ميرسند. از
اين بحثهای فلسفی و عرفانی بگذريم، زيرا هدف انتقال آنها نيست. اينجا سخن از
موقعی است كه آدمی در برابر تجربهای سخت قرار ميگيرد و مرگ بر او مسلم ميشود، و
براستی دست از جهان ميشويد، با همه دنيا و مافيها وداع می:ند، همه
خودخواهيهايش ريخته ميشود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه ميشود، آسمان
رنگ ديگری به خود مييگرد، زمين جلوه ديگری مييابد؛ گذشتهها همچون خيال از نظر
آدمی ميگذرد، دشمنيها، كينهها، حسادتها، كوتهنظريها، خودخواهيها، غرورها،
خواستهها، آرزوها، همه پوچ و بيمعنی مينمايند؛ آدم ميماند و خدا كه ماورای اين
زمين و زمان است و بقيه بازيچه است، مسخره است، بيمعنی است….
در اين حالت، آدمی با دنيا وداع ميكند، از همهچيز ميگذرد، خود را به خدا
ميسپرد و آماده هجرت به دنيای ماورايی ميشود، از همه خواستهها و آرزوها سبك
ميگردد، گويی در عالم برزخ سير ميكند و حالتی خاص و عجيب در او پديد ميآيد كه
با هيچچيز قابل مقايسه نيست.
انسان در اينجاست كه كاملاً خود را به خدا ميدهد و از همهچيز خود، حتی غرور و
منِ «خود» درميگذرد، ميداند و اطمينان حاصل ميكند كه همه آنها به باد رفتهاند
و نابود شدهاند و ديگر نيستند و بيمعنی و پوچ بودند، و ديگر باز نميگردند…
اكنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ باز گردد، دوباره قدم به جهان مادی
بگذارد و دوباره زندگی را از سرگيرد، حالا زير در او بوجود ميآيند:
1- احساس شرم از آن همه كودكی و آن آرزوهای بچگانه و خواستههای پست كه قبلاً
داشته است.
2- احساس اينكه به عقلی كليتر پی برده و به حقايق بزرگی عملاً رسيده است.
بنابراين، معيارها در نظر انسان تغيير پيدا ميكند، از پوچيها و مسخرهها صرفنظر
ميكند و خواستههايش در بعدی عميقتر و وسيعتر جاری ميگردداحساس اينكه او و همه
او متعلق به خداست، او از همهچيز خود درگذشته است، و اگر دوباره به دنيا آمده،
فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراين او برای خود چيزی و وجودی ندارد، هر
چه هست اراده و مشيت خداست، و او فقط بايد به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد، و
سراسر وجود خود را وقف خدا نمايد و بس…
اين حالات، كه در تجربهای كوتاه و سريع به انسان دست ميدهد، با نتيجه سالها
عبادت و رياضت و مطالعه و تحقيق برابری ميكند، و آنچنان آدمی را منقلب مينمايد
كه انسانی جديد و بازساخته به وجود ميآورد…
در نبرد معروف سوسنگرد، در تاريخ 26/8/59 هنگامی كه توسط 50 تانك و صدها كماندوی
عراقی محاصره شده بودم، چنين حالتی برای من پيش آمد، كه بسيار مقدس و ملكوتی بود…
از خدای بزرگ ميخواهم كه اين حالت ملكوتی را در وجود من مستدام بدارد
انسانهای
آزاده
در دنيا آدمهايی هستند كه به ظاهر زندهاند،
نفس ميكشند، راه ميروند، حرف ميزنند، زندگی ميكنند، اما در حقيقت اسير دنيا،
بردة زندگی و ذليل حوادث هستند؛ از خود اراده و اختياری ندارند، آلت بلا ارادة
عوامل طبيعتند، درمقابل مرگ وحشتزده و زبونند، برای آنكه زندگی كنند. آنچنان به
ذلت و اسارت تن درميدهند و در قفس احتياجات كثيف مادی اسير ميشوند و قيود و حدود
مادی مثل تار عنكبوت آنچنان آنها را اسير و برده ميسازد كه در ميليونها و
ميلياردها مردمی كه همه روزه به دنيا قدم ميگذارند و زندگی ميكنند و ميروند، از
همين قماشند. بر اعمال آنها، هيچ نتيجهای مترتب نيست، هيچ تأثيری بر عالم وجود
ندارند، اگرچه زندگی ميكنند ولی مردهاند، بين زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود
ندارد.اينان برای آنكه نميرند، آنقدر خود را كوچك ميكنند كه گويا مردهاند؛ هميشه
تسليم قيود ذلتبار و شرايط ننگينی هستند كه زندگی بر آنها تحميل ميكند. آنها شرف
و حيثيت خود را ميدهند، شخصيت و ارزش انسانی خود را فدا ميكنند، روح خود را از
دست ميدهند، حيات حيققی خود را نابود ميكنند، تا زندگی مادی جسد را تأمين
نمايند، مانند كرمی كه در لجن ميلولد و خوش است كه بوی تعفن ننگ و ذلت و پستی را
استشمام ميكند، و با ننگ و ذلت نفسی ميكشد. اما انسانهای آزاده، ممكن است كوتاه
زندگی كنند ولی تا آنجا كه زنده هستند براستی زندگی ميكنند و با ختيار خود نفس
ميكشند، سرور و آقای حيات خود هستند، از كسی و چيزی نميترسند، محكوم اراده ديگری
نيستند، ديگران تسليم او هستند، محيط تحت تأثير اراده او قرار ميگيرد، خواسته او
در همهجا جاری ميشود، تنا زنده است براستی زندگی ميكند، از مرگ نميترسد،
هيچچيزی آزادی او را محدود نميكند، هيچ عاملی حتی مرگ او را ذليل و زبون
نمينمايد و هنگامی كه مرگ فرا رسيد، با كمال افتخار و شرف آن را ميپذيرد و زندگی
پر ثمر ديگری را شروع ميكند. رمز قدرت و شخصيت او در همين جاست كه اسير زندگی نيست،
به خاطر زندگی حاضر نيست كه شخصيت انسانی خود را از دست بدهد و از نظر روحی بميرد.
انسانی ميتواند زندگی حقيقی داشته باشد كه اسير و برده زندگی نگردد، هيچچيز حتی
خود زندگی، او را به قيد و بند اسارت و ذلت نكشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی
كه زنده است با افتخار و شرف زندگی كند، و هنگامی كه مرگ فرا رسيد، آن را با آغوش
باز بپذيرد كه خود مبداء حيات اخروی و تكامل بزرگتر و مهمتری است. اين انسان تا
وقتی كه زنده است براستی زندگی ميكند، آقا و سرور خود ميباشد، از موجوديت خود
ذلت ميبرد و جسم مادی او وسيلهای برای روح او و شخصيت انسانی اوست، و چون از مرگ
نميترسد قدرتمند است و ديگران در مقابل اراده او تعظيم ميكنند.در اجتماع
ديدهايد، مردی كه به سيم آخر ميزند و آماده جانبازی ميشود، همه از او ميترسند.
هيچكس به جنگ او نميرود، زيرا ميدانند كه او آماده جان دادن است و از مرگ
نميترسد، بنابراين نميتوان به هيچ وسيلهای حتی مرگ، او را ترساند و تسليم
كرد…. بنابراين قدرتها و سلطهطلبها از او هراس دارند و او را رها ميكنند و
تسليم اراده او ميشوند و از اطرافش دور ميگردند… او تا وقتی كه زنده است براستی
زندگی ميكند و هنگامی كه ميميرد، زندگی ابدی مييابد. يكچنين زندگی، ممكن است
كوتاه باشد، اما ثمربخشتر از هزارها زندگی و ارزندهتر از قرنها زندگی است.
اكبر، شهيد بزرگوار ما، يكچنين زندگی آزاد و ثمربخشی را انتخاب كرده بود؛ آزاد و
بدون ترس و وحشت از هيچچيز و هيچكس زندگی ميكرد و فقط در مقابل خدا تسليم بود و
از هيچ قدرتی و ابرقدرتی نميترسيد و زندگی دنيايی او و حيات اخروی او هر دو پربار
و ثمربخش بود. سراسر زندگی كوتاهش لبريز از پاكی، فداكاری، شجاعت و مبارزه عليه
ظلم و طاغوت بود. او آرزو داشت كه زندگی خود را به سرنوشت اصحاب حسين(ع) پيوند
دهد، و برای هميشه در عداد گلگون كفنان حيات درآيد، و همه وجود خود را وقف چنين
راه مقدسی كند؛ و سرانجام به آرزوی خودرسيد.امروز اربعين شهدای كربلاست، آن
آزادگانی كه در برابر دهر و ابرقدرتهای آن روز تسليم نشدند، آزادانه زندگی كردند
و آزاد و پرافتخار به لقای پروردگار خود نايل آمدند. در آن روزگار كه سلطهگران
جبّار ميخواسنتد همه نفسها را در سينه خفه كنند، همه آدمها را به زير سلطه خود
به اسارت بكشند و با پول و تهديد به قتل و شكنجه، همه را وادار به سكوت و اطاعت
كنند، آنجا حسينبنعلي(ع)، وارث مقام والای ولايت و نبوت، فرزند برومند علی و
فاطمه، رهبر انسانيت و تعيينكننده معيارهای خدايی در زمان خود، آزادمردی كه همه
دهر قادر نبود تا او را به زانو درآورد، مظهر ايمان و عرفان، سمبل شجاعت و
فداكاری، نماينده خدا بر زمين، و سيد و مقتدای تمام شهيدان عليه يزيديان و
سلطهطلبان قيام كرد، و همه وجود خود و كسان خود را در راه خدا قربانی داد، و پرچم
پرافتخار و خونين شهادت را بر قله بلند تكامل بشريت به اهتزاز درآورد، و آن را
نشان هدايت اسنانها در راه پر پيچ و خم تكامل قرار داد، تا هر كس كه جويای حق و
حقيقت و عدل و عدالت است، به اين پرچم خونين چشم داشته باشد و راه را از بيراهه
تشخيص دهد.او اين گلگون را، كه به بهشت خدا ميانجامد فرا راه پيروان خود –شيعيان
جهان- قرار داد، تا هميشه چشم به پرچم شهادت بدوزند، و راه وصول به خدا را سريعتر
طی كرده و به لقای پروردگار خود نايل آيند.تشيّع، اين مكتب پرافتخار اسلامی، با
خون شهدا مزين شد و با فداكاری از جان گذشتگان راه حق، به صورت انقلابيترين مكتب
بشريت تجلی كرد، و در طول تاريخ پاكان و نيكان آزادمرد همواره عليه سلطه جباران و
طاغوتيان قيام كردند و به سنت حسين(ع)، همه وجود خود را قربان دادند، و تا قله
رفيع شهادت صعود كردند و پرچم مقدس و خونين حسين(ع) را در اين راه تكاملی
انسانها، برافراشتند.اكبر يكی از همان شيعيان راستين بود كه دعوت خونين و
انقلابی حسين(ع) را لبيك گفت، عليه طاغوتيان قيام كرد، و همه وجود خود را وقف راه
خدا نمود و به همه جاذبههای زندگی و قيد و بندهای حيات، پشتپا زد؛ آزاد زيست و
آزادانه وارد معركه نبرد شد و با سلطه شيطانی طاغوتيان به سختی درافتاد و همهجا
در صحنههای جنگ حق و باطل، پيشقراول مبارزان از جان گذشته بود.هر كجا كه
ضدانقلاب سربرافراشت، اكبر فوراً آماده نبرد و فداكاری شد. هر كجا كه طاغوتيان
سرنوشت انقلاب را مورد تهديد قرار دادند، اكبر، جان خود را سپربلا كرد، در
معركههای سخت و خطرناك خرمشهر، و بعد در نبردهای خونين كردستان، از پاوه تا
سردشت، همهجا، اكبر پيشقراول بود، همهجا حماسه خلق ميكرد، همهجا ستارة
رزمندگان از جان گذشته بود.هنگامی كه صدام كثيف، به فرمان طاغوتها و ابرقدرتها
به خاك عزيز ايران حمله كرد و نيروی كفر تا نزديكيهای اهواز پيش آمد، اكبر عزيز
ما نيز همراه دوستان ديگر خود وارد نبرد شرف و افتخار شد و همهجا حضورش مشهود بود
و وجودش مثل خورشيد ميدرخشيد؛ تا سرانجام در شب تاسوعای حسينی، در نبرد معروف
نجاتبخش رزمندگان، در سوسنگرد شركت كرد، مشتاقانه پيش ميتاخت و هنگامی كه
گردوغبار نيروهای زرهی دشمن در چندصدمتری ما نمودار شد، سر از پا نميشناخت، روحش
از اين قفس جهان به ستوه آمده بود، آرزوی پرواز داشت و شتابان به سوی شهادت پيش
ميرفت. با تانكها درگير شديم. 50تانك و نفربر و صدها كماندوی عراقی در مقابل ما
مشغول آرايش شدند. تانكها در يك خط به سوی ما حركت كردند، و كماندوها در پشت سر
تانكها و مسلسل بدست به راه افتادند. يكی از جوانان ما اولين تانك را با يك موشك
آر.پی.جي7 هدف قرار داد و سرنشينان تانك بيرون پريدند و گريختند. تانك ديگری برای
دور زدن و محاصره كردن ما حركت كرد و به سرعت خود را به روی جاده سوسنگرد در پشت
سر ما رسانيد و روی آسفالت جاده مستقر شد و توپ و مسلسل خود را متوجه ما كرد.
رزمندگان ما كه ديگر موشك آر.پی.جي7 نداشتند، مشتها را گره كردند و «اللهاكبر»
گويان به سوی تانك حمله كردند. تانك نيز وحشتزده، جهت خود را تغيير داد و به سوی
جنوب گريخت و من به دوستانم كه حدود 25نفر بودند توصيه كردم كه همچنان آن تانك را
دنبال كنند و خود نيز مدتی با آنها رفتم تا از حلقه محاصره 50تانك دشمن خارج شوند،
ولی خود برگشتم؛ زيرا ميخواستم كه توجه دشمن را به خود جلب كنم تا از درگيری با
دوستان ما منصرف شوند، و لبه نيز حمله خود را متوجه ما كنند. من خوش داشتم كه در
اين نبرد تنها باشم، بنابراين از دوستانم جدا شدم و به سرعت به سوی سوسنگرد حركت
كردم كه در جهت دشمن بود.خيلی سعی داشتم كه اكبر عزيزم را همراه دوستان ديگرم
بفرستم و خود تنها بروم، ولی اكبر پابهپای من ميآمد. چندبار به او تذكر دادم كه
با ديگران برود. با لبخندی طعنهآميز مرا ملامت كرد كه چرا چنين درخواستی از او ميكنم،
و مصممتر مرا دنبال ميكرد، و لحظهبهلحظه موضع دشمن را به من ميگفت. ما از
كنارة جنوبی جاده سوسنگرد حركت ميكرديم و دشمن در طرف شمالی جاده قرار داشت و هر
لحظه به جاده نزديكتر ميشد، و اكبر سرك ميكشيد و ميگفت: «دشمن به فاصله صدمتری
رسيد.» «دشمن هماكنون به پنجاهمتری ما رسيده است.»…. و هرچه دشمن نزديكتر
ميشد، اكبر بشّاشتر و زندهتر ميشد، مصممتر و قويتر ميشد. اكبر ميدانست كه
شهيد ميشود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت ميگفت، اسم خدا بر زبانش جاری
بود، و از مبارزه حسينی تا شهادت افتخارآميز و دشت كربلا و اصحاب حسين(ع) با خود
حرف ميزد. من حرفهای او را ميشنيدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زيرا خود
من هم در چنين حالاتی سير ميكردم؛ من هم خود را برای آخرين مبارزه با كفار عالم و
يزيديان زمان آماده ميكردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نميكردم كه بر زمين
هستم، گويا بر ابرهای عرش اعلی پرواز ميكردم. فقط كلماتی و جملاتی پراكنده كه از
لبان اكبر جدا ميشد و از خدا و حسين و شهادت خبر ميداد در گوشة ذهنم جايگزين
ميشد… سرانجام اكبر گفت: «آمدند، به 10متری رسيدند، به 5متری رسيدند»؛ به من پيشنهاد
كرد كه در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگيرم؛ من نپذيرفتم، و حتی فرصت استدلال
نداشتم، ولی از ذهنم گذشت كه اگر در مجرای آب جاده مستقر شويم، دشمن ميتواند با
يك نارنجك، يا يك توپ مستقيم تانك، ما را نابود كند. اكبر هم دليل نخواست و همچنان
به راه خود ادامه ميداديم، من ميرفتم و اكبر مرادنبال ميكرد، تا بالاخره
تانكهای دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت يا هشت متری ما مستقر شدند و
لوله مسلسلها و توپها و موشكهای خود را متوجه ما كردند. فوراً كماندوها از روی
جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره كردند. ما به اجبار در همانجا بر زمين
خوابيديم و در كنار باريكهای از خاك به ارتفاع 50سانتيمتر سنگر گرفتيم و
تيراندازی شروع شد. اكبر در طرف چپ من بر خاك خوابيد، به طوری كه پايش به پاهای من
گير ميكرد. در اين لحظات بود كه اسدلله عسكری (راننده) نيز كه به دنبال ما ميگشت
و از دور ما را ميديد، به سرعت خود را به ما رسانيد. و ديگر فرصت آن نبود كه به
او اعتراض كنم كه چرا دنبال ما آمدي! فقط به او گفتم فوراً در كنار خاك بر زمين
بخواب، او نيز به زير بوتههای زيادی كه در كنار برجستگی خاك وجود داشت رفت و به
شكر خدا سالم باقی ماند.
تيراندازی شروع شد و توپ و موشك به سمت ما باريدن گرفت. من نيز مشغول مانور وحركت
بودم، گويی خواب و خيال بود، تانكها و كماندوها فقط اشباحی بودند كه در ذهنم
ميلوليدند، و من نيز بدون اختيار و ارادة خود، بر روی زمين ميغلطيدم و ميخزيدم
و به اطراف تيراندازی ميكردم و ديگر به اكبر توجهی نداشتم، فقط ميديدم كه جز
تيراندازی من صدای تيراندازی ديگری شنيده نميشود؛ و تقريباً يقين كردم كه اكبر
عزيزم به شهادت رسيده است.
اكبرم! برادرم! مهربانم! همرزمم! همسنگرم! شربت شهادت بر تو گوارا باد.
تو ميگفتی محافظ منی و نميخواهی لحظهای از من جدا شوی، و گاهگاهی كه تنها
بيرون ميرفتم بشدت عصبانی ميشدی و تندی ميكردی. اكنون چگونه است كه مرا تنها
گذاشتی و در ميان ميدانست كه شهيد ميشود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت
ميگفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسينی تا شهادت افتخارآميز و دشت
كربلا و اصحاب حسين(ع) با خود حرف ميزد. من حرفهای او را ميشنيدم، ولی چندان
توجهی به آنها نداشتم، زيرا خود من هم در چنين حالاتی سير ميكردم؛ من هم خود را
برای آخرين مبارزه با كفار عالم و يزيديان زمان آماده ميكردم، من هم اوج گرفته
بودم و احساس نميكردم كه بر زمين هستم، گويا بر ابرهای عرش اعلی پرواز ميكردم.
فقط كلماتی و جملاتی پراكنده كه از لبان اكبر جدا ميشد و از خدا و حسين و شهادت
خبر ميداد در گوشة ذهنم جايگزين ميشد… سرانجام اكبر گفت: «آمدند، به 10متری
رسيدند، به 5متری رسيدند»؛ به من پيشنهاد كرد كه در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر
بگيرم؛ من نپذيرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت كه اگر در مجرای
آب جاده مستقر شويم، دشمن ميتواند با يك نارنجك، يا يك توپ مستقيم تانك، ما را
نابود كند. اكبر هم دليل نخواست و همچنان به راه خود ادامه ميداديم، من ميرفتم و
اكبر مرادنبال ميكرد، تا بالاخره تانكهای دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در
هفت يا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسلها و توپها و موشكهای خود را متوجه
ما كردند. فوراً كماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره كردند. ما
به اجبار در همانجا بر زمين خوابيديم و در كنار باريكهای از خاك به ارتفاع
50سانتيمتر سنگر گرفتيم و تيراندازی شروع شد. اكبر در طرف چپ من بر خاك خوا