زيباترين سرود
هستی
دكتر مصطفی
چمران
بسمالله
الرحمن الرحيم
نميدانم،
چگونه ميتوان از علی سخن گفت كه شايستة حق او باشد. علی بزرگ است؛ ولی چه كسی جرأت
دارد كه از بزرگی او نيز سخن بگويد؟ علی از هر چه بگوييم و بنويسيم بازهم بزرگتر
است. او در فهم و وهم ما نميگنجد. چه بهتر كه عاشقان راه علی و شيفتگان و مشتاقان
راستين او، شهدا- كه رنگی از او دارند و رايحهای از عطر و شميم ولايت او بو
كردهاند- از علی بگويند كه قطعاً سخنانشان صافتر و به بزرگی علی نزديكتر
است.
شهيد دكتر مصطفی چمران، عارفانه به علی عشق ميورزيد و هميشه او را در
بينهايت ميجست، علی را در اوج كمال انسانی ميديد كه در معراج در پيشگاه الهی
ايستاده است و خود را آنقدر پائين، كه شرم ميكرد از علی سخن بگويد و اين را
جسارتی در پيشگاه علی ميدانست. همه مظاهر زيبای كمال علی را تجلّی صفات خدايی
ميدانست كه به بينهايت متصل است. فريفته علم او، حلم او، زهد و تقوای او، ايمان
واعتقاد او، شجاعت او، عدالت بينظير او، قضاوت او، قدرت بيان او، نيزهوشی و زكاوت
او، عطوفت و مهربانی او، خلوص و عرفان او، عشق سوزان او و بالاخره تنهايی تنهای او
بود و همه اين فضايل را در علی، نمونه و الگو و اسوهی خود ميديد و ميگفت كه بايد
سعی كنسم به سوی اين اقيانوس بيكران فضايل و كمال بشتابيم، گرچه نميتوانيم به آن
دست يابيم؛ ولی اگر در اين مسير طی طريق كنيم خود نعمت و پيروزی بزرگی است.
در
اين مجموعه كه از چند دستنگاشتة شهيد دكتر مصطفی چمران درباره علي(ع) يا راز و
نياز با علی و سه سخنرانی تشكيل يافته است، سعی شده است درحد اختصار از نگاهی ديگر
به علي(ع) نگريسته شود، و آن نگاه شهيدی از عاشقان دلسوختةعلی است كه همة عمر نام
علی و ياد علی، روحيهبخش دردها و رنجها و غمها و تنهايی او بود و همه اينها را
به درد و رنج و غم و تنهايی علی گره ميزد و بيپروا به مصاف گردابهای مهيب خطر
ميرفت تا شايد عشق و محبت به ذات ازلی را- كه از علی اموخته بود- او را به وصال
معشوق و لقاء حق برساند. او در معراج محبوبيت با شهادت خود به سوی معبود پر كشيد و
سينه پردرد و عشق سوزان و قلب مجروح خود را تقديم حق كرد.
بدان اميد كه راه علی
و نام علی و ياد علی چون چراغی فروزان، راه هدايت و انسانيت را به همة ما
بنماياند.
مهدی
چمران
21/11/79
بسم
الله الرحمن الرحيم
اَلصَلواهُ
وَالسَّلام عَلی سَيِدالاَنبياءِ وَالمُرسَلين اَبِيالقاسِمِ مًحَمَّد صَلَّللهُ
عَلَيهِ وَآلِهالطَّيِبينَ الطاهِرينِ
ماه مبارك رمضان است و ماه خداست و ماه
ذكر. از اين نظر ميخواستم كه در مطلع سخنم چند كلمهای دربارهی ذكر بگويم، شما
ميدانيد كه در مكتب مقدس ما، علاوه بر آن كه انسان را از نظر نظری و تئوری تربيت
ميكند، از نظر تربيتی، تربيتی نيز را به او نشان ميدهد. اسلام ما مكتبی نيست كه
فقط با يك مشت فرمول و كتاب و تئوری بخواهد انسانها را راهنمايی كند، بلكه با
اقسام راههای علمی و تربيتی اين انسان را ميسازد. نماز ما و روزهی ما در اين ماه
مبارك، نمونهای بسيار مؤثر و عميق برای همين تربيت عملی است.
شما ميدانيد كه
يك پزشك به مضّار الكل آگاهی كامل دارد. علم دارد؛ اما متأسفانه الكل مينوشد، با
آن كه ميداند برای سلامت او مضّر است. علت آن است كه از نظر تربيتی نميتواند نفس
خود را به زير كنترل و ارادهی خود درآورد. بنابراين ميبينيم كه علم و آگاهی نظری
كافی نيست، بايد يك تربيت نفسی هم وجود داشته باشد. آن علومی را كه در كتب
ميخوانند و ياد ميگيرند، برای سرنوشت انسانها كافی به حساب نميآيد. بين
مثالهای مختلفی كه ميزنند –به خصوص برای جوانان- مثال فوتبال است. يكبار ممكن است
كه شما در كنار زمين بنشينيد و به بازی ديگران نگاه كنيد و بدانيد كه هر يك از
بازيكنان چه نقشی به عهده دارد و چگونه بازی ميكند؛ اما اگر كسی بخواهد سالهای
دراز در كنار زمين بنشيند و بازی ديگران را نظاره كند، خود او هيچوقت فوتباليست
نميشود، مگر آن كه خودش وارد بازی شود، بازی كند، دريبل كند، به زمين بخورد و در
خلال تجربهی علمی اين بازی را ميآموزد.
خيلی چيزها در طبيعت هست كه انسان بايد
در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد. از روی كتاب، از روی نوسته در داخل مدرسه
كافی نيست. نمونههای بزرگ ديگری است كه اينچنين است و طبيعت بشری طوری ساخته شده
است كه انسان را برای تربيت آماده ميسازد. برای اين تربيت بايد بكنوع عادت برای
انسان به وجود بيايد كه آن را طبيعت ثانوی ميگويند. برای شما مثالی ميزنم:
فرض
كنيد يك طفل كوچك كه طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامی است، از فساد و ظلم و دروغ به
دور است. بنابراين ميبينيم كه در اوان كوچكی اين طفل نميتواند دروغ بگويد، اين
طفل قادر نيست كه كسی را اذيت و ايذا كند. ميبينيد كه مثلاً طلبكاری به در خانه
ميآيد و صاحب خانه پول ندارد كه به طلبكار خود بدهد. طلبكار در ميزند. بچه در را
باز ميكند و طلبكار از بچه درخواست ميكند كه به پدرش خبر دهد كه طلبكار آمده است.
اين بچه كوچك نيز كه فطرتش همان فطرت اسلامی است پيش پدر ميآيد و ميگويد طلبكاری
است كه به در خانه آمده است. پدر كه ميخواهد از دست طلبكار بگريزد، به اين طفل
كوچك ميگويد: «برو به طلبكار بگو كه پدرم نيست»، يعنی اولين دروغ را بر دهان اين
طفل ميگذارد؛ اما اين طفل كه هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است، به در خانه
ميرود و ميگويد: «پدر ميگويد كه بگو نيست»، يعنی كه هست. نميتواند دروغ بگويد.
آنگاه پدر از اين طفل عصبانی ميشود، او را ممكن است تنبيه كند و با زور اين صفت
كذب را بر قلب پاك كودك تحميل ميكند و آرامآرام اين كودك پاك با دروغ و فساد انس
ميگيرد، يا تربيت ميشود. آنچنان ساده نيست كه بتوان فطرت آدمی را به سادگی از
اين طرف يا به آن طرف سوق داد. بايد تربيتاش كرد، ممكن است از راه غلط باشد يا از
راه صحيح.
اسلام ما در صدد است كه اين انسان را به راه صحيح آنچنان تربيت كند
كه دروغ نگويد، فساد نكند، ظلم به راه نياندازد، حق ديگری را نخورد. و برای اين كار
عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازی ميكند كه همچنان كه گفتم، همين روزه در ماه
مبارك رمضان از بهترين نمونههای اين نربيت نفسانی است. اين انسان را آنچنان قوی
ميكند و ميپروراند كه برخلاف هوا و هوس خود، برخلاف خواستههای خود، آنچنان
اراده او قوی ميشود كه حبّ ذات را و شكم را و احساسات و شهوات را به زير پا
ميگذارد و ارادهی روحانی خود را بر همهی خواستههای نفسانی مسلط مينمايد.
بنابراين اين روزه كه در اين ماه مبارك دوستان ما با آن انس ميگيرند، يكی از
راههای تربيتی است كه اين انسان را ميسازد تا در مقابل مشكلات بتواند مقاومت
كند.
مقاومت كار سختی است. آن كسانی كه به زير شكنجه در زندانهای طاغوت يا برای
مدتهای دراز زجر و شكنجه ديدهاند، آنها ميدانند كه در مقابل شكنجه كسانی
ميتوانند مقاومت كنند كه ارادهی قوی داشته باشند، بتوانند بر خواستههای خود مسلط
شوند. يكی از سادهترين طرقی كه در شكنجههای سالهای پيش متداول بود زندانی را
برای روزهای متمادی تشنه و گرسنه ميداشتنند تا آنجا كه طاقتش به سر ميآيد،
يكباره او را بر سر سفره رنگين وارد ميكردند كه از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر
بود. اين زندانی اگر اسير شكم بود، به سرعت تسليم ميشد و آنچه را كه از او
ميخواستند ميگفت. اما كسانی ميتوانستند در مقابل اين خواستهی شكم مقاومت كنند
كه دارای سابقه و تجربه بودند. كسانی كه روزه گرفتهاند و اين تربيت نفسی را تجربه
كردهاند، به سادگی در مقابل دشمن تسليم نميشوند و مقاومت ميكنند. نمونههای آن
بسيار زياد است. به طوری كه ميبينيد مؤمنين و آن كسانی كه نفس خود را تربيت
كردهاند، در مقابل خواستههای شيطانی اين زندانيان چه مقاومتها از خود بروز
دادهاند و ارادهی خود را به حبّذات و منافع شخصی ترجيح دادهاند.
يكی از اصول
تربيتی در اسلام ذكر است. ذكر، تسبيحی را كه به دست داريد و همهروزه
لاالهالاالله ، الحمدالله ، سبحانالله و ذكرهای ديگری را ميگوييد، يك مظهر و
نمونهای است كه از يك ذكر. اين ذكر يكی از اصول تربيتی است كه ميخواهد قلب اين
انسان را، روح انسان را پاك كند و اين انسان را محل تجلی صفات خدايی قرار بدهد و او
را چنان تربيت گند كه خليفهالله عليالارض باشد، جانشين خدا بر زمن گردد. آيههای
زيادی در قرآن برای ذكر آمده است.1 يكی از اين آيهها را برای شما ميخوانم. در
يكجا ميفرمايد:
وَاذْكُرواللهَ
كَثيراً لِعَلَّكُمْ تُفْلِحون2 و در جای ديگر:يا اَيُّهاالَّذينَ آمَنوا
اذكُرُاللهَ
ذِكْراً كَثراً.3
برای آن كه سعادتمند و رستگار شويد خدای بزرگ را به مقدار خيلی
زياد ذكر بگوئيد. خدای را فراموش مكنيد.
آيهی ديگری است در سورهی آلعمران كه
بيشتر تكيه كلام من بر آن است:
اِنَّ فی خَلقِالسَّماواتِ وَالاَرضِ
وَاختِلافِالّيْلِ والنَّهارِ لَآياتٍ لِاوْليِالْاَلبابِ اَالّينَ
يَذكُرونَاللهَ قياماً وَ قُعوداً وَعَلی جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرونَ فی
خَلقِالسَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتُ هذا باطلاً سُبْحانِكَ فَقِنا
عَذابّالنّار.1
در اين آيه نكتهی مهمی را بيان ميفرمايد، كه كسانی كه خدای را
ذكر ميگويند، درحالی كه ايستادهاند يا نشستهاند و يا حتی خوابيدهاند، و بعد شرح
ميدهد كه اينان چه كسانی هستند. اصولاً هنگامی كه دربارهی ذكر صحبت ميكنيم و
برای اكثر دوستان ما كاری متداول است، به طور خلاصه و مختصر ميتوانيم سه نوع ذكر
را در نظر بگيريم:
يك نوع ذكر، ذكر زبانی است، كسانی كه تسبيح به دست ميگيرند و
خدا را ذكر ميگويند. سيوسهبار، يا صدبار بعد از نماز سبحانالله ميگويند. اما
ممكن است در دل خود غافل باشند، يعنی فكر آنها و دل آنها متوجه جای ديگری است؛
ولی زبان آنها ذكر ميگويد. اين يكنوع ذكر است كه آن را ميتوان ذكر زبانی
ناميد.
نوع دوم ذكر، ذكری است كه نه فقط زبان ذكر خدا ميگويد بلكه قلب نيز
متوجه خداست. هنگامی كه سبحانالله ميگويد قلب او به سمت خدای بزرگ متوجه ميشود و
با تمام وجود خدای را تسبيح ميگويند. اين ذكر، ذكر بسيار قويتری است از نوع اول
كه ذكر زبانی بود.
قسمت سوم از ذكر كه ميخواهم آن را بيشتر تشريح كنم، ذكری است
كه همهی وجود انسان تسبيح خدا ميشود. اين انسان آئينهی تمامنمای خدا ميشود و
هرچه ميكند، هر عملی را كه انجام ميدهد حتی خوابش، نه فقط راه رفتنش، نه فقط
مبارزهاش، حتی استراحتش و خوابش، نوعی تسبيح به درگاه خدای بزرگ به حساب ميآيد.
آيهای را كه برای شما تلاوت كردم الذين يذكرونالله ، كسانی كه خدای بزرگ را ذكر
ميگويند قياماً و قعوداً و علی جنوبهم ، چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و
استراحت و چه در حال خواب، گويای همين نوع ذكر است. توجه كنيد، اگر مفهوم از ذكر
ذكر زبانی بود كه انسان بايد با سبحانالله و لاالهالاالله ذكر خدای را بگويد،
مسلماً در خواب عملی نميشد؛ زيرا در خواب شعور آدمی خفته است و بنابراين اين آدم
نميتواند در خواب خدای را ذكر كند. اما آيهی قرآنی ميفرمايد برای اين نوع از
انسانها حتی خوابشان ذكر خداست؛ يعنی حتی در حالت خواب خدای را ذكر ميگويند،
گواين كه زبانش خفته است و ذكر نميگويد؛ اما همهی وجودشان را ذكر خدای فرا گرفته
است.
از اين نظر ميبينيم كه مسئلهای بسيار عميق است و فقط به مسئله اداء لغت و
به راه زبان منحصر نميشود، بلكه ممكن است به جايی برسد كه يك انسان همهی وجودش،
سرتاسر حياتش ذكر خدای باشد و آن چيزی برای ما هدف است و مقدس است كه به اين درجهی
سوم برسد؛ يعنی انسان به جايی ميرسد كه ديگر خود را احساس نميكند، آنچه را كه
احساس ميكند فقط خدای بزرگ است. ديگر بين او و خدا جدايی نيست؛ بنابراين ميبينيم
كه هدف از ذكر شناختن خداست، بزرگ داشتن خداست. قرآنی كه دو سوم آن دربارهی خدای
بزرگ سخن ميگويد، سعی ميكند كه اين انسان را نيز به جايی برساند كه همهی وجودش
از چنين خدايی پر شود و اين صفات خدايی، اين معيارهای خدايی، بر همهی اعمال اين
انسان منعكس شود آنجا كه اين انسان نتواند دروغ بگويد، نتواند فساد به راه
بياندازد، نتواند بر كسی ظلم روا بدارد، همه وجودش را خدا و صفات خدايی پر كند، جز
خدا نخواهد، جز خدا به دنبال كسی نرود، همهی وجودش فی سبيلالله باشد، اين هدف
خلقت است، اين هدف رسالت اسلامی است، هدف اين ذكر كه اين صفات خدايی را در ذهن آدمی
و در قلب آدمی زنده ميكند تا اين انسان، اين شعارها را جذب كند و به دنبال آن برود
و خود را برای اين صفتها تربيت كند و به جايی برسد كه سراپای وجودش تسليم خداباشد.
و اين چنين انسانی را خليفةالله عليالارض يا نمايندهی خدای بزرگ بر زمين
ميگوييم، و اين انسان برای ما مقدس است.
برای شما ميخواهم نمونهای ذكر كنم؛
نمونه از انسانهايی كه همهی وجودشان را خدای بزرگ پر كرده است، هر چه بر آنها
بگذرد، و خدای بر آنها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول ميكنند. صحنهی كربلا و
روز عاشورا را تصور كنيد. نصور كنيد،حسين(ع) را در آخرين لحظات حيات، هنگامی كه بر
خاك داغ كربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاری است و ديگر طاقت
ندارد كه از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه كند، از همه حلقههای زرهاش خون
جاريست، تنها قدرتی كه در بدن او وجود دارد كلماتی است كه به آرامی بر لبان مباركش
ميگذرد. او را محاصره كردهاند. شهر جلاد و ديگران آماده هستند كه او را به شهادت
برسانند. يكی از اعراب ميبيند كه لبان مباركش حركت ميكند، حسّ كنجكاوی او تحريك
ميشود كه ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظهی حيات چه ميگويد. خود را به او نزديك
ميكند تا سخنان آخرين را بشنود. امامحسين در آخرين لحظات حيات با خدای خود مناجات
ميكرد، ذكر ميگفت:
اِلهی رضاً بِقَضائِك ، صَبراً عَلی بَلائِك ، تَسليماً
لِأَمْرِك ، لا مَعبُودَ سِواك يا غياثَالْمُستَغيثين
مردی كه اين همه زجر و
شكنجه ديده است، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاك
و خون در غلطيدهاند، خيمههايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به
آتش كشيده شده، تمام اين مصيبتها را تحمل كرده است و همه را ديده و اينچنين با
خدای خويش راز و نياز ميكند:«كه ای خدای بزرگ، آنچه را كه تو بر من بپذيری من به
آن راضی و خوشنودم خدای را شكر ميكنم آن چيزی را كه در قضا و قدر تو بر من پذيرفته
است من تسليم ارادهی تو هستم. من جز اراده تو چيزی نميخواهم و جز تو معبودی ندارم
تو را ميپرستم و تو معبود منی و به هيچكس جز تو روی نميآورم»
در آخرين لحظات
حيات اينچينن مناجات و اينچنين ذكری از زبان مباركش خارج ميشود. نشان ميدهد كه
اين انسان سرتاپای وجودش را خدا پر كرده است، جز خدا را نميبيند و جر خدا
نميخواهد. اينچنين انسانی است كه حتی خوابش عبادت خداست، ذكر خداست؛ زيرا سرتاسر
وجودش آئينهی تمامنمای خداست و صفات خدايی در وجود او تجلی كرده است. بنابراين
آنچه را كه ميكند و آنچه را كه ميگويد و آنچه را كه در زندگی عمل ميكند، همه
خواستهی خداست.
امام جعفرصادق(ع) نيز بيانی دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد
بدانيد كه در محضر امام جعفر صادق(ع) بزرگترين كلاسهای درس تشكيل ميشد كه ششهزار
دانشجو در آن جمع ميشدند كه از بزرگترين دانشمندان زمان بودند. يكی از آنها
جابرابنحيان بود و جابرابنحيان بزرگترين شيميدان زمان خود به حساب ميآمد. كسی
است كه اسيدنيتريك و بعضی از ادويه شيميايی را كشف كرده است و او را پدر علم شيمی
دنيا مينامند. اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمی و فيزيك از نظر روحانی و
معنوی نيز به درجات اعلايی رسيده بود. يك روز به محضر امام جعفرصادق(ع)
جابرابنحيان ميگويد:
«ای اما من از خدای بزرگ ميطلبم و آرزو ميكنم كه مرا
هميشه فقير و مريض نگاه دارد.» پرسيدند كه چرا چنين آرزويی ميكني؟
جابرابنحيان
ميگويد: «زيرا فقير و مريض هميشه به فكر خدا هستند، هميشه ذكر خدا را ميگويند و
بنابراين قلب آنها و روح آنها هميشه از ذكر خدا انباشته شده است. بنابراين از خدا
ميخواهم كه مرا فقير و مريض نگاه دارد كه هميشه ذكر خدا بر زبانم باشد.»
امام
جعفرصادق(ع) در مقابل اين مرد روحای بزرگ، جابرابنحيان ميفرمايد ای جابر من از
خدای بزرگ نميخواهم كه حتی آرزويی اينچنين كنم، يعنی نميخواهم كه آرزويی
اينچنين را بر ارادهی خدا تحميل كنم. هرچه را كه خدای بزرگ بر من بپسندد، من راضی
و خوشنود هستم. اگر ميخواهد مرا مريض و فقير كند، راضی و خوشنودم. اگر ميخواهد به
حالت ديگری درآورد، بازهم راضی و خوشنودم و نميخواهم كه ارادهی خود را بر ارادهی
خدای بزرگ تحميل كنم. من تسليم او هستم، سرتاپای وجودم تسليم خداست.»
چنين كسی
است كه حتی خوابش ذكر خدا و عبادت خدا به شما رميآيد و اين افراد كسانی هستند كه
بر جهان و بر وجود خود تسلط كافی دارند. آنچه را كه اراده ميكنند قادرند كه انجام
دهند؛ زيرا ارادهی آنها ارادهی خداست. جز ارادهی خدا ارادهای نميكنند؛
خواستهای ندارند؛ يعنی بين ارادهی آنها و ارادهی خدای بزرگ هماهنگی به وجود
آمده است، يكسان شده است. بنابراين آنجا كه اراده ميكنند، خدای بزرگ نيز ارادهی
آنها را قبول ميكند و امر آنها عملی ميگردد.
داستانی اين بين عرفای ما كه
آموزنده است. ميگويند كه عطار –عارف بزرگ ايران ما- شغلش عطاری بود؛ يعنی دوا و
ادويه ميفروخت و متخصص شيمی و ادويه بود، و دكان بزرگی داشت و سخت به اين
ادويهفروشی علاقه داشت و دكان خود را به ترتيب بسيار جالبی آراسته بود. يك روز
درويشی در جلوی دكان او ظاهر ميشود. هنگامی كه عطار را ميبيند، در وجود عطار
استعدادی بزرگ را حس ميكند، آنگاه در بيرون دكان ميايستد و خيرهخيره به اين
عطار مينگرد. عطار كه گاهگاهی به بيرون دكانش متوجه ميشد. اين درويش را ميبيند
كه خيرهخيره به او مينگرد. پس از چنربار كه به او متوجه ميشود، عطار عصبانی
ميشود، اعصاب خود را از دست ميدهد و با عصبانيت به اين درويش ميگويد كه از حال
من چه ميخواهی كه اينچنين خيرهخيره به نگاه ميكني؟ درويش ميگويد:
«فكر
ميكنم كه هنگامی كه روح تو ميخواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقهای كه به
اين دواخانه و به اين داروها داری، چگونه قادری كه بميري؟ چگونه قادری كه جان به
جاندار تسليم كني؟ زيرا هرچه قدر كه علاقهی انسان به اين دنيا زايدتر و شديدتر
باشد، سختتر ميميرد.»
عطار در مقابل اين سؤال عصبانی ميشود و به اين درويش
فرياد برميآورد كه من همانطور ميميرم كه تو ميميری.درويش لبخندی ميزند و
ميگويد محال است، تو به هيچوجه قادر نيستی كه مثل من بميري!
عطار تأكيد
ميكند كه نخير، همچنان ميميرم كه تو ميميری.
اين درويش كولهپشتی خود را كه
بر پشت داشت در كنار خيابان بر زمين ميگذارد و سر خود را بر روی كولهپشتی مينهد
و ميخوابد و فوراً ميميرد، جان به حاندار تسليم ميكند. عطار اول فكر ميكرد كه
اين مرد شوخی ميكند، بازی ميكند، ولی كمكم متوجه شد كه نه راست ميگويد، بيرون
رفت و اين درويش را تكان داد و ديد كه نه، جان به جاندار تسليم كرده است. انسانی كه
تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در كنترل داشته باشد كه بتواند يك لحظه
تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بكند. عطار منقلب ميشود و دكان خود را و ادويه
را و همهچيز را رها ميكند و سر به بيابان ميزند و مدت سيوسال اين طرف و آن طرف
كسب علم و فيض ميكند. و نتيجه آن كه بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش ميگردد، كه
تمام اينها از نفس درويشی است كه اينچنين خودباخته است و اينچنين بر وجود خود و
بر حيات خود سيطره دارد.
هستند اين انسانهايی كه نه فقط شكم خود را بلكه حيات
خود را، همهی وجود خود را تحت كنترل دارند. من ديدهام كسانی را كه حتی قلب خود را
از كار مياندازند. تصميم ميگيرد، اراده ميكند، ميخوابد و قلبش برای مدتی از كار
ميافتد. يكی از اين دوستان ما بود كه برای پزشكان امتحان ميكرد و اين پزشكان گوشی
ميگذاشتند و ميديد ……….. قلب او تكان نميخورد و راستی به جايی رسيده بودند كه
اين مرد مرده است. و بعد اراده ميكند، قلب خود را دوباره به كار مياندازد. هستند
چنين كسانی در حيات بر قلب خود، بر شكم خود، بر ارادهی خود، بر سرتاسر وجود خود
كنترل دارند، سيطره دارند، اسير جسم خود نيستند، بلكه جسم آنها اسير ارادهی
آنهاست، در دست اراده آنهاست، تسليم ارادهی آنهاست و ارادهی چنين انسانهايی
با ارادهی خدای بزرگ هماهنگ شده است، خواستهی ديگری ندارند.يادم هست روزگاری كه
بچه بودم و در فلسفه تعمق ميكردم، با خود ميگفتم كه اين مرد بزرگ، اين روحانی
عاليقدر كه دعايش نزد خدای بزرگ پذيرفته است، چرا دعا نميكند كه اين طاغوت سرنگون
شود، يا فلان مرد كثيف بميرد، يا خواستههای ديگری از اين قبيل. آن روزگار فكر
ميكردم كه اگر اين مرد بزرگ دارای چنين قدرت روحی باشد بايد همهی قدرت روحی خود
را به كار بياندازد تا همهی طاغوتها و شيطانها و افراد ناباب را سقط كند، بكشد،
نابود كند و نميفهميدم كه چرا چنين آروزها و دعاها نميكند. پيش خودم ميگفتم كه
اين مرد بزرگ كه اينقدر اراده و قدرت دارد، چرا اراده نميكند كه يكباره همهی
پولهای بانك پيش او بيايد و اين پولها را بين فقرا تقسيم كند. اينها خواستهها و
تفكراتی بود كه در بچگی برای من رخ ميداد. اما بعد به خوبی دريافتم كه چنين
انسانهايی كه به اين درجهی روحی و اراده رسيدهاند، ارادهی آنها با ارادهی
خدای بزرگ هماهنگ ميشود. آنها ديگر روی هوا و هوس و روی خواستههای بچگانه عمل
نميكنند. آنها براساس سنت خدای بزرگ و براساس قوانين خلقت و آنچه را كه خدای
بزرگ پذيرفته است، خود را هماهنگ ميكنند و به آن خوشنود ميشوند.
امامحسين(ع)
ميتوانست دعا كند و ابنسعد و ابن زياد را در هفتادهزار لشكرش را در يك لحظه سقط
كند؛ اما حسين(ع) نميخواهد ارادهای به غير از ارادهی خدای بزرگ داشته باشد،
ميتواند و نميخواهد خواستهای برخلاف سنت خدايی داشته باشد، همهی وجودش ارادهی
خداست، همهی فطرت طبيعتش آئينهی تمامنمای ارادهی خدايی است. بنابراين آنچه را
كه خدای يزرگ و سنت خدای بر اين انسان ميپذيرد، او نيز راضی و خوشنود است و
ارادهی او جز ارادهی خدای بزرگ چيزی طلب نميكند، درخواست نميكند.
يكی از
بزرگترين نمونههای اين انسانها كه برای ما مظهر انسانيت، مظهر الام، رمز حق و عدل
به شمار ميرود حضرت علي(ع) است كه در چنين روزهايي1 در محراب مسجدكوفه ضربت
ميخورد. اين مرد بزرگ بهترين نمونهای است كه همه وجودش را خدای بزرگ پر كرده است
جز خدا آرزويی ندارد. شما ميدانيد كه هنگامی كه به مسجد ميرفت ابنملجم را
ميبيند. حتی از قبل، مدتها قبل به او خبر ميدهد كه تو كسی هستی كه مرا به قتل
ميرسانی و حتی همان صبح كه به سوی محراب ميرفت ابنملجم خوابيده بود، او را بيدار
ميكند. علي(ع) ميتوانست كه قاتل خود را با يك ضرب به دو نيم كند؛ اما ارادهی او
ارادهی خداست. برخلاف سنت خدايی نميخواهد عملی انجام دهد. وجودش از ارادهی خدای
بزرگ پر شده است. در بين دعاهای بزرگی كه اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به
يادگار گذاشته است؛ دعای كميل است كه دوستان ما در اين شبها از آن استفاده
ميكنند. دعايی كه از نظر عمق هيچ حدی و نهايتی ندارد؛ دعاهای بزرگی از اين مرد به
ما رسيده است. تصور كنيد مردی را كه از نظر قدرت جسمانی و رزمآوری در دنيا بينظير
است؛ چنين مردی در دل شب اشك ميريزد، فرياد ميكند، سر خود را به داخل چاه فرو
ميبرد و ضجه مينمايد. شما ميدانيد كه اگر پيرمردی يا پيرزنی دست به دعا بردارند
و چنين سخنانی را بر زبان خويش جاری كنند، امری است طبيعي؛ اما مردی قدرتمند و
بينظير كه از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاك افتادهاند، با چنين قدرت
و يا چنين جبروت در مقابل خدای بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذكر ميگويد،
دعا ميكند، اشك ميريزد و لابد مينمايد. من يك جمله از دعاهای او را ترجمه يك
جملهی او را برای شما ميگويم كه در دنيای عرفان، در سرتاسر تاريخ بينظير
است.
ميفرمايد: «ای خدای بزرگ من به بهشت تو طمعی ندارم، يعنی كارهايی كه
ميكنم به طمع بهشت تو نيست، و از دوزخ تو نيز نميهراسم، محرك من در اين زندگی عشق
به توست.»
همهی وجود او را و قلب او را عشق خدای بزرگ پر كرده است. اگر مبارزه
ميكرد، اگر به كام اژدهای مرگ فرو ميرفت، همه و همهی محرك او عشق خدای بزرگ بود.
ميفرمايد:
«ای خدای بزرگ تو مرا بسوزان، تو خاكسترم را به دست باد بسپار؛ يعنی
هر شكنجهای و هر عذابی كه ميخواهی بر من روبدار؛ اما مرا يك لحظه از خود دور مكن،
زيرا دوری تو را نميتوانم تحمل كنم.» آنگاه در جای ديگری ميفرمايد:«من تاجرپيشه
نيستم كه به خاطر تجارت تو را عبادت كنم، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست كه
اين مبارزهها و اين فعاليتها را در زندگی انجام ميدهم.»
اينچنين انسانهايی
هستند كه وجود آنها و سرتاسر حيات آنها از خدا پر شده است، جز خدا نميخواهند و
جز خدا به راه ديگری نميروند، و به راستی مظهر اسلام و رسالت مقدس ما چنين مردی
است. اسلام علي(ع) را نمونه قرار ميدهد تا به انسانها بگويد كه هدف نهايی شما
چنين شخصيتی است، درست است كه به پايگاه او نميرسيد، ولی بايد او را هدف قرار دهيد
و سعی كنيد كه به جانب او رهسپار شويد. سعی كنيد كه وجود خود را و قلب خود را
آنچنان تربيت كنيد كه به علی نزديك شويد، علی الگوی شماست. رمز ونمونهی شماست. از
روزی كه در خانهی كعبه متولد ميشود و در خانهی خدا به شهادت ميرسد، سرتاسر
زندگياش عبادت است، نه فقط مبارزهاش حتی استراحتش و خوابش ذكر خداست. عبادت
خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايی پر كرده است و آنچه را كه انجام ميدهد
امر خداست، ارادهی خداست و چنين انسانی رمز ماست، سمبل ماست، هدف ماست. در اين
مكتب مقدسی كه آن را اسلام ميناميم، ما ميخواهيم كه چنين انسانهايی به وجود
بيايند، و سرتاسر تاريخ مبارزهای است، جهشهايی است در پی تكامل كه يك چنين
انسانهايی قدم به عرصهی وجود بنهند، و آن روزگاری است كه امام مهدي(عج) ظهور
ميفرمايند، روزگاری است كه چنين انسانها اجتماع آن روز را پر ميكنند. انسانهايی
كه وجودشان از صفات خدای بزرگ پر شده است. در چنين اجتماعاتی است كه ظلم و ستم
ريشهكن ميگردد و هيچ اثری از ظلم و فساد و طاغوت باقی نميماند.علی در روزگار خود
بينظير بود، يكتا بود، فقط گروه انگشتشماری بودند كه حتی از انگشتان دست تجاوز
نميكردند كه علی را درك ميكردند، علی را ميفهميدند، علی را واقعاً دوست
ميداشتند و پيروی ميكردند؛ اما عدهی آنها بسيار بسيار قليل بود. علی تنها بود و
نمونهی تنهايی او همان بود كه در ميان نخلستانهای كنار فرات سر خود را به داخل
چاه فرو ميبرد و از اعماق قلب خود ضجه ميكرد، فرياد برميآورد. اين نشانی از
تنهايی او بود كه در دنيايی كسی او را درك نميكرد، عدالت او را نميفهميد و حتی
نميتوانست با حق و حقيقتی كه علی نمونهی آن است زندگی كند. شما ميدانيد كه طلحه
و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند. طلحه و زبير كسانی بودند كه پس از كشته شدن
عثمان، علی را به زور بر منبر بردند و او را مجبور كردند كه خلافت را بپذيرد؛ اما
درست چند ساعت پس از قبولی خلافت از طرف علي(ع) هنگامی كه طلحه و زبير و عدهای
ديگر دور او حلقه ميزنند، برای سياست مملكت مشورت ميكنند. علي(ع) يكباره شمعی را
كه در وسط اين مجلس روشن بود خاموش ميكند، طلحه و زبير ميگويند:
«ای علی چرا
شمع را خاموش كردي؟» ميگويد: «تا جايی كه برای مصلحت مسلمين سخن ميگفتم حق داشتيم
كه از شمع بيتالمال استفاده كنيم؛ اما أنجا كه مسئلهای خصوصی و فردی مطرح ميشود،
به هيچوجه اجازه نميدهم كه حتی يك لحظه از شمع بيتالمال برای مصالح خصوصی صرف
گردد.» اين بزرگترين ضربتی بود كه بر طلحه و زبير وارد ميشوداين پرچمداران اسلام
ميفهمند كه با عدل علی نميتوانند زندگی كنند. علی بالاتر از آن است كه بتوانند با
او زندگی كنند و به همين علت علی را ترك ميكنند. ميروند و عايشه را عَلَم ميكنند
و جنگ جَمَل را به راه مياندازند و أن خونريزيهای بزرگ كه نتيجهی خودخواهيها و
خودپرستيهای يك چنين كسانی بود. خيلی سخت است كه كسی بتواند با عدل علی با حقيقت
علی، زندگی كند. مردم آن روزگار نميتوانستند او را تحمل كنند، از آن بالاتر برادرش
عقيل ، عقيل برادر علي(ع) بود، كه مسلمبنعقيل نمايندهی امامحسين(ع) در داستان
كربلاست كه در كوفه به شهادت ميرسد. عقيل خانوادهی بزرگی داشت و خود او نابينا
بود و مقرری ماهيانهای كه دولت برای او تعيين كرده بود، تكافوی بچههای او را
نميداد. او ميگويد كه برادرم خليفهی مسلمين است، قدرت دارد، پيش او ميروم و
شايد مقرری خود را به علت بچههای زياد، كمی زياد كنم. پيش علي(ع) ميآيد و داستان
فقر و فاقهی خود را بازگو ميكند و از خويش بيشتر ميخواهد. علي(ع) سكهای را در
آتش داغ ميكند و اين سكه را به دست عقيل نزديك ميكند. عقيل از شدت اين آتش ضجه
برميآورد كه ای علی با من كور چه ميكني؟ حضرت علي(ع) به برادرش عقيل
ميفرمايد:
«اگر تو نميتوانی كه گرمی اين سكه را كه به دست بشری ضعيف مثل من
داغ شده است تحمل كنی، چگونه انتظار داری كه من در روز قيامت آتش جهنم را كه به
فرمان خدای بزرگ برافروخته شده است، تحمل كنم؟»و اين عقيل، اين برادری كه به علی
عشق ميورزد، ولی نميتواند با عدل علی زندگی كند، علی را ترك ميكند و به سراغ
معاويه ميرود و اين داستان را برای معاويه ذكر ميكند و همگان اشك ميريزند و از
بزرگی علی و تقوای علی، از عظمت روح علی سخن ميگويند. اما همهی آنها ميدانند كه
با عدل علی نميتوانند زندگی كنند. علی بزرگتر از آن است كه اجتماع آن روز بتواند
وجود شريف او را تحمل كند و به همين علت است كه ميبينيم پس از حدود پنج سال جنگ و
جدال و مجادله با دشمنان به شهادت ميرسد، بدون آن كه بتواند اجتماع آشفتهی آن روز
را آنگونه كه ميخواهد سروسامانی بدهد. در نتيجه معاويه به حكومت ميرسد. اسلامی
آمده بود كه قيصر و كسری را نابود كند و حكومت خدايی را بر اين جهان مستقر گرداند،
يكباره ميبينيد معاويه و يزيد و بنياميه و بنيعباس ميآيند و همان حكومتهای
امپراتوری را به راه مياندازند و به نام اسلام و از منبر نبياكرم بر دنيا حكومت
ميكنند. و چه ظلم و جنايت بزرگی است، و همهی اين جنايات از اينجا سرچشمه ميگيرد
كه آن انسانها اين علی بزرگ را درك نميكردند و نميتوانستند با عدل او، با حقيقت
او، با عشق او، زندگی كنند. خيلی سخت است. در روزگار ما نيز اگر كسی پيدا شود كه
بخواهد به راستی مظهر حق و عدل باشد، چه بسا كه اكثر مردم از او ناراضی شوند، او را
تكفير كنند، او را از خود برانند. بيشتر مردم انتظار دارند كه افراد براساس مصلحت
آنها و مصالح آنها عمل بكنند و سخن بگويند؛ اما اگر كسی بيايد كه جز خدای بزرگ و جز
حق و عدل هيچ برنامهای نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارند مردم از او
ميرنجند، زده ميشوند. خيلی كماند كسانی كه تسليم عدل و عدالت باشند. خيلی سخت است
كه با علی بتوانند زندگی كنند. بنابراين تمام مبارزهای كه در طول تاريخ درگرفته
است، برای اين است كه اين انسان را مورد آزمايش قرار دهند اين انسان را تربيت كنند
با ذكر با عبادات، با نماز، با روزه و با انواع و اقسام امورتربيتی تا بتواند اين
حق را و اين عدل را بپذيرد، اين انسان آنچنان تربيت شود كه همهی وجودش را صفات
خدايی پر كند و آماده شود كه عليوار زندگی كند، آماده شود كه حكومت علی را بفهمد،
تسليم عدل علی شود و آن روزگاری است كه حضرت حجت(عج) ظهور ميفرمايد و روزگاری است
كه اين انسانها به درجهای از رشد رسيدهاند و اين صفات خدايی آنچنان در وجود
آنها شعله افكنده است كه خود را با عدل و عدالت هماهنگ ميكنند. اگر رهبری مثل امام
ظهور كرد كه مظهر عدل و حق بود او را ميپذيرند، به دنبالش ميروند، از او اطاعت
ميكنند. و تمام ذكر ما، عبادات ما و روزهی ما برای پروراندن همين نفس ما و وجدان
ماست كه ما را برای آن روز تربيت كند، كه ما را آنچنان تربيت كند كه اگر
اماممهدي(عج) در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم، از او اطاعت كنيم، در ركابش
بجنگيم و طاغوتها را بر زمين بريزيم. اينجا است كه ارزش ذكر، ارزش عبادات روزه و
نماز برای ما روشن ميشود. رسالت مقدس اسلامی ما با اين عبادات خويش، اين انسان را
تربيت ميكند تا به آن نمونهی عالی و بزرگواری كه علي(ع) است نزديك شود كه كمال
مطلوب خلقت است و خدای بزرگ همهی وجود را به خاطر يكچنين انسانی خلق كرده
است.
من از خدای بزرگ ميخواهم كه در اين ماه مبارك رمضان، ماهی كه ماه خداست،
ماهی كه ما همه ميهمان خدا هستيم ذكر خدا را، عبادت خدا را، عرفان خدا را بر قلوب
همهی ما پرتوافكن سازد.
ما از خدای بزرگ ميخواهيم كه به يمن اين ماه مبارك در
ميان اين طوفانهای حوادث، ما را هدايت بفرمايد.ما از خدای بزرگ ميخواهيم كه ما را
هرچه بيشتر مستعد كند تا حكومت امام زمان را بپذيريم.
از خدای بزرگ ميطلبيم كه
انقلاب مقدس ما را كه يك جهشی در راه رسيدن به همان مدينهی فاضله است، اين انقلاب
مقدسی كه آمده است ما را هرچه بيشتر و زودتر برای آن روز تربيت كند، اين انقلاب را
پيروز گرداند.از خدای بزرگ ميطلبم كه كفار را، ابرقدرتها را، دشمنان داخلی و خارجی
اين انقلاب را از ميان بردارد.
از خدای بزرگ ميطلبم كه دشمنان ما و منافقين را
كه در ميان ما توطئه ميكنند، أتشافروزی مينمايند، همه را رسوا سازد، و از خدای
بزرگ ميطلبم كه امام امت ما را سلامتی و طول عمر اعطا فرمايد.
والسلام
عليكم و رحمهالله وبركاته
اگر
پرستش غير از خدا مجاز بود، علی را ميپرستيدم
به
خود اجازه نميدهم كه برای شناخت علی كلمهای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او
و زندگی پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علی فقط به قدرت عشق ميسر است و
فقط عشق اجازه دارد به حريم علی نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوختهی خود اجازه
ميدهم كه از علی سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت ميكنم به علی نزديك شوك. اگر
شعلهی عشق او در دلم زبانه نميكشيد، ابداً به ساحتش جسارت نميكردم و نامش به
زبان نميراندم.ولی چه كنم كه سرتاپای وجودم در آتش عشق او ميسوزد. هر وقت كه نام
او بر زبان ميرانم يا ياد او بر دلم ميافتد، به خود ميلرزم، اشك از چشمانم فرو
ميچكد، آتش دردناك و لذتبخشی وجودم را فرا ميگيرد، در او محو ميشوم، عاشقانه با
او راز و نياز ميكنم، و روحم آشفتهوار عليعلی ميگويد…
آخر چگونه ميتوان
خدای بزرگ را پرستيد و به علی عاشق نشد؟ چگونه ممكن است به خدا كه كمال مطلق است
چشم دوخت ولی كمال متعالی علی را نديده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش
خداست.
قلبی حساس دارم كه نوازش نسيم حيات آن را ميلرزاند، زيبايی غروب و طلوع
آفتاب ديوانهاش ميكند، آسمان بلند پرستاره مستش مينمايد. مرغهای هوا و ماهيهای
دريا جذبش ميكند، كوههای بلند، افق بيپايان و اقيانوس بيكران به ابديتش
ميبرد.اين احساس مرموز قلبی، مسحور عظمت و زيبايی عالم خلقت ميشود و مرا در مقابل
خالق آن وادار به سجده ميكند… همان احساس نيز تارو پود قلبم را به عشق علی به لرزه
مياندازد و مرا اين چنين شيفته و شيدای او ميكند.عجب دارم اگر كسانی قلب داشته
باشند و زيبايی و عشق و انسانيت در آنها اثر كند، ولی در مقابل آن همه لطف و كمال و
عشق و انسانيت علی شيفته نگردند… مگر ممكن است اين همه لطف و عشق را فقط پديدهای
مادی دانست؟ آن احساس مرموز قلبی را كه در وجود انسانها موج ميزند. چگونه ميتوان
با فرمولهای خشك و بيروح مادی توجيه كرد؟ روح علی در قالب ماده نميگنجد و آن همه
عشق و كمال نميتواند از مادهی سرد و بيجان بتراود.
هر كه را ديدهام، علی را
دوست ميدارد و در مقابل عظمت و انسانيت او تعظيم ميكند. چرا اينقدر عليعلی
ميگوئيم و دنبال او ميرويم؟ چرا اينقدر شيفته علی هستيم؟ چرا اينقدر در عشق او
ميسوزيم؟ زيرا همهی ما ميخواهيم مثل علی باشيم، دوست داريم در عشق و كمال به
درجهی او برسيم، خوش داريم در شجاعت، در صبر، در علم و تقوا، در سخنوری، در همة
فضايل اخلاقی مثل او باشيم؛ ولی ميدانيم كه حدعلی مافوق طاقت بشری است و برای ما
به هيچوجه ميسر نيست كه به حدعلی برسيم. لذا علی تبلور آرزوهای انسانهاست كه
لااقل به صورت آرزو، عظش درونی و قلبی ما را تسكين ميبخشد.
ما هزار گناه
ميكنيم و از كمال بينهايت بدوريم، ولی هنگامی كه تموج روح ما بر شهوات و
خواستههای مادی مسلط ميگردد، يكباره به سراغ علی ميرويم و تمام احساسات قلبی و
آرزوهای برآورده نشده خود را در او مجسم ميكنيم و با ذكر عليعلی عشق خود را به
كمال و حق و خواستهی خود را برای مبارزه با جهل و فساد بيان ميكنيم. علی مظهر
كمال و فداكاری و عشق و تمام ارزشهای عالی انسان است و با ذكر نام او به خدا نزديك
ميشويم و از گناهان استغفار ميكنيم و به سوی كمال رهسپار ميشويم.
در پهنهی
زمان و مكان اگر بخواهم بگردم، كسی را بيابم كه رابطهی من و او عشق باشد، نه فقط
الان، نه فقط در يك نقطه، در همهجا و همهوقت… فقط علی را مييابم كه اينچنين به
او عشق بورزم و رابطهی من و او بر پاية عشق پاك باشد.
عشقی از تاروپود وجودم،
از اعماق روحم، از معراجم، از مرگم، از حياتم، برای علوّ روحم، برای طيران به
آسمانها، به علی پناه ميبرم.
هنگام تنهايی، درد، غم و شكست و مظلوميت به علی
نزديك ميشوم و تشفّی ميكنم. انيس شبهای تار من هنگام مناجات، همراه من در
كوچههای پر پيچ و خم و تاريخ، مددكار من در نبردهای مرگ و حيات، آرزوگاه عاليترين
تجليات روح من، برای خليفهالله عليالارض شدن.
انيس تنهايی من، غمخوار من
هنگامی كه كوهی از غم مرا ميشمرد، تسليبخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد
ميسوزم، در طوفانهای حوادث، در گردابهای خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكستهی
وجودم بر تخته سنگهای كينه و نفرت برخورد ميكند، و باران تهمت و افترا بر من
ميبارد، در تاريكی ظلمت، كه ديگر هيچ اميدی ندارم و همهی راهها كور شده است و دل
به نيستی نهادهام و فقط توكل عليالله قلبم را روشن كرده است، آنجا علی كشتيبان
كشتی شكستهی وجود من است.علی، علی، علی، چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ چهطور نام تو را
كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازليام را به تو كه در سراچهی
دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پيغام ملكوتی او نيست، بازگو كنم؟ علی چه
بگويم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون
شك تو را ميپرستيدم. تو تجلی خدايی، تو تجسم صفات خدا و معيارهای خدايی، تو
خليفهالله عليالارضی، تو هدف انسانيتی، تو خدا نيستي؛ ولی وجود تو را جز خدا پر
نكرده استعلی آرزوگاه راز و نيازهای شبانهی من، آههای سوزان صبحگاهی من، نالههای
دردآلود من زير شكنجهی ظلم، فريادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمتكدهی
جهان…
گاهگاهی كه در محك تجربه قرار ميگيرم، در آتش درد ميسوزم، خودخواهی، و
مصلحتطلبيهايم ذوب ميشود و فرو ميريزد، در سختترين تجربهها قرار ميگيرم، و
به كمك خدا پيروز ميشوم و جهشی به جلو برميدارم، آنگاه ميخواهم علی خود را
ببينم. يكباره ميبينم در اين راه آنقدر جلوست، آن بينهايت كه از خود و از پيروزی
خود شرمنده ميشوم. در حالتی كه زانوهايم را در آغوش ميكشم، و سرم را بر سينهام
خم ميكنم، و سيلاب اشك از چشمانم سرازير ميشود با شديدترين تواضع احساس شوم و
خجلت ميكنم و از برخورد با علی ميگريزم.
آری چنين بود پانزده سال پيش كه به
زيارتش رفتم؛ اما از كوچكی خود آنقدر خجل شدم كه نتوانستم به او نزديك شوم.
ميسوختم، اشك ميريختم. بر ديوار صحن تكيه داده بودم و در عالمی ديگر سير ميكردم؛
ولی نميخواستم و نميتوانستم كه از آن به او نزديكتر شوم. به ضريحش وارد نشدم، به
قبرش دست نساييدم، درحالی كه او در قلبم بود. در وجودم بود، و عشق او با تاروپود
وجودم، سرشته شده بود، ولی احساس ميكردم كه نميخواهم به محضرش حاضر شوم. گويا فكر
ميكردم آنجا نشسته است، مثل خورشيد ميدرخشد و نور وجودش فيضان ميكند؛ ولی
نميتوانستم نزديكش بروم و از وجودش استفاضه كنم…
علی كسی كه در اوج ادب و
سخنوری، با سكوت خود سخن ميگويد.
علی كسی كه در ذروة علم – انا مدينهالعلم و
عليبابها – است، ولی با قلب ميفهمد و اشراق ميكند. علی قهرمانی كه نظيرش را عالم
نديده است، رهبری كه در مظلوميتاش ميتوان حقانيتاش را شناخت.
چشمهی جوشان
عشق و محبت و عرفان كه در نالههای صبحگاهش، در فريادهای نيمهشبش، در ميان
نخلستانهای خلوت ميتوان از او مستفيض شد.
آری اين علی است!
من در گذشته به
قلب خود مغرور بودم، بزرگترين پناهگاه خود را در عالم قلبم ميدانستم، و فكر
ميكردم كه اگر در مقابل خدا در صحرای محشر مورد عتاب قرار بگيرم، فقط قلب خود را
عرضه ميكنم و زمين و آسمان و فرشتگان مرا سجده ميكنند؛ اما وای بر من، چه
ورشكستهام، چه ناچيز و ناتوانم، پركاهی در عالم وجود كه به قلب خود اينقدر
بنازد؟! هيهات… هيهات… ای علی به تو پناه ميآورم، قلب خود را به تو ميدهم، تو مرا
در مقابل خدای بزرگ شفاعت كن.
خدايا، در دنيای انسانها، آدمی بزرگتر و
كاملتر و بهتر از علي(ع) نميشناسم؛ ولی حتی او را در مبارزات حيات پيروزی نبخشيدی
و حكومت عدل و دادش را زير تازيانههای ظلم و ستم و فساد معاويه خرد كردی، و اجزاه
ندادی كه نهال عدل و آزادی و انسانيت بشكفد و حكومت حق لااقل به دست علی، بر ظلمت و
كفر و جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه ميگويم؟ چه انتظار بيجايی دارم؟ چه
آرزوهای شگفت، چه ا دعاهايی عجيب!
خدايا آرزو داشتم كه پرچم علی را بر فرق زمين
بكوبم، پردههای چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را كه
ستمگران تاريخ بر روی علی كشيدهاند، پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و
عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال به دور شمع وجودش
جمع كنم.
علی نمونهای نشان داد كه:
1.
در موارد تنهايی، از ورای قرنها و كرهها و درياها، ما را به علی متصّل ميكند
درعالم تنهايی خود را در او مييابيم، در عالم تنهايی با او به وجد ميرسيم.
2.
در موارد درد و غم و شكنجه روحی او را به ياد ميآوريم و تحمل دردها را بر ما آسان
ميكند.
3. در موارد مظلوميت، تهمتها، افترا، شايعه، او را به ياد ميآوريم و
آرامش مييابيم.
4. در عشق و ايمان به او توجه ميكنيم و از او روح ميگيريم و
طلب همت ميكنيم.
5. در فداكاری و جهاد و شجاعت او را مقتدا قرار ميدهيم و از
او پند ميگيريم، و يا از او تجربه ميآموزيم.
6. در مبارزه با ظلم و استقرار
عدالت راه او را دنبال ميكنيم.
7. در مقام شهادت، هنگامی كه ديگر زندگی برای
زيستن تنگ ميشود و مرگ شرافتمندانه بر زندگی ننگين هزاربار ارجح است، او را به ياد
ميآوريم و از او طلب همت ميكنيم.
علی، زندگياش، شهادتش، مكتبش و خاطرهاش
برای ما منبع خير و بركت است، به ما روح ميدهد، ما را به خدا نزديك ميكند، ما را
به معراج ميبرد و از او طلب همت ميكنيم.علی با عشق تمام عبادت ميكرد، عبادت او
رفع تكليف نبود، بلكه عاشق حقيقی بود. در يكی از جنگها تيری به پايش فرو رفته بود،
نميتوانستند بيرون بياورند، در نماز چنين كردند و او متوجه نشد. سجدههای طولانی
كه سجدهگاهش از اشك مرطوب ميشد. هنگام وضوگرفتن ميلرزيد، لرزش حقيقی وجودش را
فرا ميگرفت.
علی هر شب بيدار است، با خدای خود راز و نياز ميكند. برای علی
رمضان و شوال يكسان است. علی يكه و تنها در ميان تخلستانهای فرات در نيمههای شب
در مناجات ميگويد:
«ای خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم، از دوزخ تو نميهراسم،
من تو را ميپرستم، زيرا شايستهی پرستش،1 اگر ميخواهی مرا بسوزان، و خاكسترم را
به باد بسپار، همه را تحمل ميكنم؛ ولی يك لحظه مرا از خود دور مكن كه نميتوانم
تحمل كنم. من به تو عاشقم، من تاجرپيشه نيستم كه در ازای عبادت تو پاداش
بخواهم.»
عدهای از مردم به اميد بهشت خدا را عبادت ميكنند و اين عمل تاجران
است، برخی هم از ترس عقوبت دوزخ او را پرستش ميكنند و اين عبادت بردگان است – و
گروهی نيز خدا را برای ادای شكر عبادت ميكنند و اين عبادت آزادگان است.2
اِلهی
ما عَبَدْتُكَ طَعَناً لِلجَنَّه وَلا خَوفاً مِنالنّار بَل وَجَدتًكَ
مُستَعَخَّاً لِلعِباد.1
ما رّأَيتُ شَيْئاً اِلاّ رَأّيتَاللهُ وَ مَعَهُ وَ
بَعدًه 2
او در همهی مظاهر وجود خدا را ميبيند.
لَم اَعبُدُ رَبّاً لَم
اَرَه 3 خدايی را كه نديده باشم، عبادت نميكنم.
آنان كه گفتند حقيقت نديدنی
است
در حيرتم كه غير حقيقت چه ديدهاند4
بسمالله
الرحمن الرحيم
13
قرن از شهادت حضرت عليابنابيطالب(ع) رهبر بزرگوار بشريت ميگذرد. نام او ذكر
زبانها و ياد او صفای قلبهای دوستداران اوست. طول زمان و گردش روزگار نهتنها او
را محو نكرد، بلكه روزبهروز بر قدرت و عظمت بينظير او افزود.
شمع فروزانی بود
كه سرتا پا بسوخت تا جهانی را منوّر كند. در دامان محمد(ص) پيامبر بزرگوار ما پروزش
يافت و اولين ندای عشق و پرستش را از زبان او شنيد و در قلب پاك خود جای داد، در
عاليترين مرحلهی الهام درآغوش وحی رشد پيدا كرد، اولين كسی بود كه به دعوت
محمد(ص) –مبنی بر پرستش خدای يگانه، لبيك گفت درحالی كه هنوز ده و چند سالی از عمر
او نگذشته بود. كشمكشها و جنگهای فراوان بين خداپرستان و پيروان كفر و جهالت شروع
شد و علی همهجا و هميشه سپربلا بود. در اقيانوس مرگ فرو ميرفت تا به ساحل نجات
برسد. شمشير او حجتی قاطع عليه ستمگران و زورمندان بود و وجود او سپری آهنين در
مقابل ظلم و فساد به شمار ميرفت.
پاكی و طهارت او سرمشق زهّاد و فداكاری او
راهنمای زبدهترين سربازان صدر اول اسلام بود.
اسلام ندای آزادی و مساوات در داد
و هدف پرستش را خدای يگانه معرفی كرد، بتهای مصنوعی و خدايان ساختگی را درهم شكست،
دست زورمندان و ستمگران را از دامن اجتماع كوتاه كرد و ارزش هر فرد را در علم و
تقوای او قرا ر داد. منطق و استدلال ارائه داشت و تا آنجا كه ممكن بود، با روشی
متين پيش رفت و صاحبان عقل و فهم را به راه راست دعوت كرد. ولی در مقابل با كسانی
كه عقل خود را قربانی تعصّب خشك كرده، قلب خود را غرق كفر و ظلمت كرده بودند، در
مقابل زورمندانی كه اجتماع را وسيلهی ارضای هوا و هوس خود ميدانستند به مقاومت
برخاست، به انسانيت منطق و استدلال عرضه كرد و در مقابل گردنكشان و ستمگران شمشير
ارائه داشت و دشمنان را يكی پس از ديگری منكوب كرد.
مكتب خداپرستی اسلام توسعه
يافت و مدينهی فاضلهای به وجود آورد كه آرزو و آرمان انسانها و متفكران بود. اگر
چه مردم عادی آن روز ظرفيت چنين سيستمی را نداشتند و معنويت علويّت اجتماع آنها،
بيش از ربع قرن نپائيد؛ ولی همين يك دورهی كوتاه از طلائيترين دورههای ترقی و
آزادی و مساوات به شمار ميرود. علی رهبر بزرگواری كه به وجود او افتخار ميكنيم –
در ايجاد اين اجتماع مؤثرترين نقش را داشت و از پايههای اصولی و اساسی آن به شمار
ميرفت و از طرف محمد– بانی بزرگ اين مكتب – به عنوان سرمشق و سمبل انسانی اين
مدينهی فاضله معرفی شده بود.
رسالت محمد، با وفات او پايان يافت و وظيفهی علی
سنگينتر شد. تا مدتی كه رسماً مسئوليت خلافت نداشت به كارهای عمرانی و آبادانی
پرداخت و ثروتهای بزرگ گردآورد و همه را وقف اجتماع كرد، و هنگامی كه بر فشار مردم
رسماً خليفه شد، يك نمونهی عالی و ايدهآلی به جهانيان نشان داد كه در تاريخ نظير
نخواهد يافت. درحالی كه بر ثروتمندترين و بزرگترين امپراطوريها حكومت داشت مانند
كوچكترين و فقيرترين مردم قلمرو حكومت خود زندگی ميكرد. همه، و حتی بزرگترين
بستگان خود را يكسان مشمول قانون قرار ميداد. قانونی صادر نميكرد مگر آن كه شخصاً
آن را به همه نشان دهد. با آن كه شصتسال از عمر او ميگذشت، در پيشاپيش همهی
لشكريان مبارزه ميكرد و يكه و تنها به صفوف دشمن ميزد و از هيچ خطری نميهراسيد و
مرگ در نظرش ناچيز مينمود. شبانگاه كه سكوت و ظلمت بر همهجا دامن ميگستراند، در
ميان نخلستانهای كنار فرات به مناجات ميپرداخت و جزر و زمزمهی آب و نالهی علی
شنيده نميشد، جز ستارگان آسمان و ديدگان علی، بيداری وجود نداشت، و با خدای خود
راز و نياز ميكرد. راز عشق ميگفت و ميشنود، ميگفت:
«خدای بزرگ به بهشت تو
طمعی ندارم، از دوزخ تو نيز نميهراسم و در راهی كه ميروم فقط عشق تو محرك من
است. مرا بسوزان و استخوانهايم را در آتش عذاب بگداز؛ ولی مرا لحظهای از خود دور
مساز.»
او خود را خالصانه وقف خدای بزرگ كرده بود و اين را وظيفهی خود
ميدانست. در علوّ طبع، بخشش و محبت عشق و فداكاری، نويسندگی و سخنوری، قدرت و
شجاعت، جنگ و ستيز، علم و تقوا برتر از همه بود. در خانهی خدا –كعبه- قدم به
عرصهی وجود گذاشت و در خانهی خدا –مسجدكوفه- هنگام عبادت به شهادت رسيد.
انجمن
اسلامی دانشجويان شهادت اين رادمرد بزرگ را به همهی جهانيان و مخصوصاً دوستداران
بيريای او تسليت ميگويد و همه را به پيروی اين رهبر بزرگ تشويق
مينمايد.
بسم
الله الرحمن الرحيم
اای
علی، ای علی، ای علی به من تهمت زدند. مرا محكوم ميكردند. به من فحش ميدادند.
زيرا تو را دوست ميدارم.
ای علی، نميدانی كه چه جنايتها كردند، چه ظلمها، چه
بديها، كه همه را تحمل كردم. فداكاری ميكردم، بازهم فحشم ميدادند، بدی
ميكردند.
يكباره به خود آمدم، ديدم كه در سرتاسر ايران به من بد ميگويند، حتی
مؤمنين به خدا نسبت به من اهانت ميكنند، مشكوكاند، مرا جنايتكار ميدانند، سَبّ
ميكنند، فحش ميدهند. مگر نه اين بود كه به فرمان امام در كردستان جنگيدم و
دشمنان را قلع و قمع كردم. در مقابل فداكاريها و جانبازيها، در راه پاسداری از
انقلاب، چگونه ممكن است كه ايران را از فحش و ناسزا پر كنند، و از زمين و آسمان
تهمت و شايعه بسازند، مرا جلاد تَلّزَعتر2، جلاد كردستان بخوانند و حتی يك نفر در
ايران از من دفاع نكند، همه سكوت كنند، گويی كه با سكوت خود، تهمت و شايعهی دروغ
را تصديق ميكنند.
به خود آمدم. ديدم كه همه بر قتل من كمر بستهاند، همهی
سازمانها و احزاب ميخواهند مرا بكشند، همهروزه دوستان مرا به خاك و خون ميكشند،
به خانههای آنها ميريزند، هر يك از دوستانم را بيابند يا ميكشند يا ميزنند يا
اسير ميكنند. چرا اينطور است؟ زيرا من خواستهام كه معيارهای تو را پياده كنم،
نتوانستهام كه با سرنوشت ياران بيگناه بازی كنم، نتوانستهام كه احساس تعهد و
مسوليت وجدانی خود را بكشم و در مقابل ظلمها، و جنايتها سكوت كنم.
شيعهی علی
از مرگ نميترسد. معيارهای خدايی خود را در مذبحه ساستمداران قربانی نميكند، و
برای من زندگی ارزشی نداشت كه به خاطر آن اسارت فريبكاران و دغلكاران را بپذيرم و
روح خود را بكشم، برای آن كه جسم خود را محافظت كنم.
ای علی، تو گفتی كه مرگ
شرافتمندانه، هزاربار بر زندگی ننگين ترجيح دارد، و من نيز اين اعتقاد مقدس، همهی
وجودم آمادهی قربانی شدن كردم تا تسليم زندگی ننگين نشوم.
ای علی هنگامی كه
جوان بودم از قهرمانان عالم لذت ميبردم، قهرمانيهای تو مرا فريفته بود. نبردهای
بدر و احد و خندق مرا به وجد ميآورد. هنگامی كه در خيبر را با يك دست ميكندی،
ديگر از خوشحالی در پوست نميگنجيدم.
ای علی، بزرگتر شدم، به علم و ادب
پرداختم، علم تو و ادب تو مرا فريفت.
ای علی بزرگتر شدم، ايمان تو و عرفان تو
مرا مبهوت كرد…
ای علی اكنون دردها و غمهای تو مرا مسحور كرده است. درد و غم
پيوندی عميق بين من و تو به وجود آورده است كه در هر ضربان قلبم درد تو را احساس
ميكنم، چه دردهای كشندهای. دردی كه تا مغز استخوان مرا ميسوزاند، دردی كه تو
اسلام را بدانی و بتوانی پياده كنی و سعادت انسانها را تأمين كنی. آنگاه ببينی كه
به دست فرصتطلبان به گمراهی كشيده ميشود و تو مجبور به سكوت باشی، اما
قتلعامها جنايتها، خيانتها، ظلم و فسادها را در طول تاريخ ببينی و شكست اسلام
را به دست خلفايی كه به نام اسلام خلافت ميكنند ببينی، انحراف را ببينی، راه حل را
بدانی و در حضور تو اسلام را قربانی كنند و تو ببينی كه رگ و پوستت را ميسوزانند.
وجودت را قطعهقطعه ميكنند، فرزندانت را قتلعام مينمايند، طاغوتها و فرعونها
به وجود ميآورند، قارونها، گنجها از خون ملت ميدوشند، بلعمباعورها، مردم را فريب ميدهند و
آنچنان اجتماعی به وجود ميآورند كه در مساجد آنها برای قرنها تو را لعنت
ميكنند و به تو و خاندان تو فحش ميدهند، آن هم در منابر و نماز جمعهها. ای علی
چه درد بزرگی است كه هنوز هم در جامعهی اسلامی ما به تو اهانت ميكنند، ارزش تو را
نميفهمند، و هنوز استعداد درك تو را نيافتهاند. چه درد بزرگی است كه تو شاهد
سقوط اسلام باشی و نتوانی عملی انجام دهی.
ای علی امروز هم تو را ميكوبند، حتی
شيعيان تو هم تو را ميكوبند، هر كسی كه راه تو را در پيش بگيرد ميكوبند، گويا
مقدر شده است كه پيروان راستين تو بايد مثل تو لعن و نفرين شوند، تكفر شوند، كوبيده
شوند و در زجر و شكنجه، در دنيايی از غم و درد به ملاقات خدابروند، و آنقدر شكنجه
ببيند كه هنگام شهادت فرياد برآورند: «فزت و ربالكعبه»، به خدای كعبه آزاد
شدم.
ای علی تشنهی عدالتم. تو كجايي؟ نميدانی از ظلم و ستم –كه به نام اسلام
ميكنند- چه رنجی ميبرم؟ خوش داشتم لحظهای در كنار عدالت بنشينم و دل دردمند خود
را بر تو بگشايم و تو بين من و اين همه مدعيان اسلام و مكتب حكم ميكردی و داد مرا
ميستاندی.
ای علی، جز عشق و فداكاری از وجودم تراوش نكرده است، حسودان و
توطئهچينان كه از اعمال گذشتهی من نميتوانند نقطهضعفی پيدا
كنند، ميگويند
در آينده خواهيد ديد كه او آدم تبهكاری است ميگويند نشان خواهد داد كه او جنايتكار
است!
كسانی كه خود يكقدم مثبت برنداشتهاند، جز ريا و تزوير و تهمت و توطئه
كاری نكردهاند، برای كوبيدن عمل صالح به چنين فريبی دست ميزنند و مردم عادی را
بدين وسيله ميفريبند.
ای علی، من ناراحت ظلم و ستمی كه بر من رفته و ميرود
نيستم، من خوشحالم كه همدرد توام و اين خود نعمتی است.ما ناراحتم كه چنين كسانی بر
سرنوشت ملت من حاكم شوند، به نام اسلام حرف بزنند، خود را مكتبی بنامند و اسلام را
ضايع كنند. و بايد هزاروچهارصد سال ديگر صبر كرد تا شايد انقلاب ديگری به وجود
بيايد كه از اين ناخالصيها پاك باشد و ديگر نگران دسيسه و دروغ و سياستبازی
نباشيم.
ای علی، آرزو ميكردم كه بعد از هزاروچهارصد سال انقلاب اسلامی ما پيروز
شود، حق و عدل مستقر شود، حكومتی نظير حكومت تو برقرار گردد، عشق و محبت بين مردم
انتشار پيدا كند، ايمان و عرفان در قلوب مردم جايگزين شود، طاغوتها از بين بروند،
انسانها از همهی قيد و بندهای مادی و سياسی و اجتماعی آزاد شوند، فقط در مقابل
خدا سجده كنند، مدينهی فاضلهای به وجود آيد كه ديگر استثمار و استعمار وديكتاتوری
و ظلم و فساد در آن نباشد، همهجا نور حق را ببينيم، از همهجا زمزمهی سبحانالله
و فرياد اللهاكبر بشنويم، همه استعدادهای ما بشكفد، با همهی توان، با اخلاص و
ايثار برای خودسازی و سازندگی جامعه بكوشيم.
هنگامی كه دشمنی حمله كرد، بيمحابا
به جنگ او برويم و به آسانی خود را قربانی اين مكتب كنيم، و ديگر دغدغه خاطر و
وسوسهای نماند اما ای خدا، با كمال تعجب ميبينم كه ظلم و ستم به نامی ديگر رخ
مينماياند، ريا و فريب و دروغ در لباس زهد و تقوا خود را ميآرايد تا جامعه را
تسخير كند. افرادی ناچيز و بيتقوا با تهمت و شايعه، شيعيان راستين علی را ميكوبند
تا از صحنه خارج كنند.
ای علی، به لبنان رفتم تا با محرومين و مستضعفين آنجا
انيس و همدرد باشم. عدهای كه لباس دين به تن كرده بودند مرا دشمن ميداشتند، از
علم و تواضع و فداكاری و استعدادهای من وحشت داشتند، مرا متهم ميكردند كه يا
جاسوسم يا بهايي؛ زيرا ممكن نيست كه كسی با اين همه علم و اين همه امكانات و مقام و
زندگی خوب امريكا را رها كند و با كمال تواضع، در كمال فقر، بدون هيچ پاداشی، در
دامان خطر در جنوب لبنان با فقرا همنشين و همدرد باشد. از نظر آنها بايد دليل
ديگر وجود داشته باشد. لابد زير كاسه نيمكاسهای است! خدايا چه بگويم؟ چگونه به
درگاه تو استغاثه كنم؟ كه عدهای مرا اينچنين لعن و نفرين كنند. درحالی كه با
همهی وجود برای كمك به آنها آمدهام و از زندگی و همه مزايا شيرين آن، گذشتهام،
و زن و فرزند را فدا كردهام، در گوشه فقر و گمنامی در دامان خطر، در ميان
طوفانهای تهمت و ناسزا ميخواهم خدمتی به شيعيان محروم تو كنم. آنجا نيز اينچنين
مرا استقبال ميكنند، و بر دل دردمندم نمك ميپاشند.
ای علی، در لبنان موسيصدر
را ديدم كه با اخلاص و ايثار برای محرومين كار ميكرد و در دلش درد زجرديدگان موج
ميزد، ديدم كه شيعيان تو را متحد ميكند، به آنها قدرت ميدهد، به آنها شخصيت
ميدهد. هويت تاريخی آنها را زنده ميكند، تشيع را كه برای آنها عقدهی حقارت به
جايگاه انقلابی خود برميگرداند و مكتب سرخ تشيع را رواج ميبخشد، و در سايهی
شهادت و فداكاری ارزش و هويت تاريخی شيعه به او باز ميگردد. جوانانی كه غربزده
بودند، خدا را نميشناختند، همهی وجود خود را تسليم دشمنان كرده بودند، يكباره
زنده ميشوند، صوراسرفيل در آنها دميده ميشود، جانی تازه ميگيرند و فرياد اعتراض
عليه رژيم طاغوتی برميدارند. انقلابی بزرگ درميگيرد، جوانان با عشق و شور و شوق
به استقبال شهادت ميروند و مردمی زنده و متحرك قدم در مرحلهی حيات ميگذارند كه
حركتی عظيم و اجتماعی و تاريخی را پيريزی ميكنند. ميبينم كه موسيصدر چگونه حيات
و هستی خودرا وقف شيعيان و محرومان كرده است، و با چه نيروی خدادادی اين حركت عظيم
تاريخی را هدايت ميكند. اما با كمال تأسف شاهديم كه باران تهمت و افترا از همه
اطراف بر او ميبارد. و اين نوادهی تو را ميكوبند، لعن و نفرين ميكنند، و
بزرگترين گناهی كه بر من ميشمرند اين است كه چرا از او حمايت ميكنم!
ای علی،
وضع بر من سخت شد، همه درندگان دندان تيز كردند كه مرا بدرند، همهی صيادان اجتماع
دام انداختند كه به دام بياندازند، همهی توطئهگران فاسد برای نابودی من شروع به
غعاليت كردند، نقشهها ريختند، دسيسهها طرح كردند. و من، هنگامی كه خود را كشته
يافتم، به سيم آخر زدم، تصميم گرفتم كه عليوار در برابر جبّاران با فريادی سخت
طنينانداز كنم و تا زندهام آزاد باشم و جز خدا نپرستم. در مقابل هيچ قدرتی تعظيم
نكنم و هيچ حقی را فدای مصلحت ننمايم و آزادی و شرف خود را به رندگی نفروشم.
اينچنين كردم. به گردابهای خطر فرو رفتم، طوفانهای سخت مرا به هر طرف پرت كرد.
در ميان امواج مرگ غوطه ميخوردم. گاهی زير امواج دفن ميشدم، گاهی بالا ميآمدم و
چشمانم به آسمان و ستارگان ميافتاد كه هنوز ميدرخشند. بازهم ميگفتم:
«ای خدای
جز تو نميخواهم، جز تو به راهی نميروم، جز تو نميگويم، دنيا را سهطلاقه
كردهام و از راه خود برنميگردم، دست از حق برنميدارم. الله، الله من به مكتب خود
پايبندم.»
موجی ديگر مرا پائين ميبرد. ديگر چشمك ستارهای را نميديدم و امواج
خروشان مرا ميربود و اين رقص عاشقانه آنقدر ادامه مييابد تا روزی در زير امواج
سهمگين مدفون شوم و به سوی خدای خود بازگردم
بسم
الله الرحمن الرحيم
الصلاه
و السلام علی سيدالانبيا والمرسلين ابی القاسم محمد صل الله عليه و اله الطيبين
الطاهرين
بنا
به روايتی امشب ليلهالقدر شبی است كه سرنوشت انسانها در آن معين ميشود. در اين
شب نوشته ميشود كه چه كسی حرّرياحی است و چه كسی ابنسعد. همچنان كه ميدانيد
لحظات باريك و حساسی در زندگی انسانها وجود دارد كه با يك تصميم، با يك اراده راه
خود را مشخص ميكند كه جهنمی هستند يا بهشتی. و اين از سختترين لحظاتی است كه برای
يك انسان در زندگی او دست ميدهد. گاهگاهی ممكن است اين شب ليلهالقدر در وسط
صحنهی معركه برای انسانی دست بدهد، ممكن است شخص در بازار باشد، در پادگان باشد،
در سر كار خود حاضر باشد. آنجايی كه بايد تصميم بگيرد و راه خود را يكسره كند، اين
طرف يا آنطرف، آنجا ليلهالقدر اوست. و قرآن كريم و ماه مبارك مقدس رمضان بر
نبياكرم نازل ميشود و راه خير و شر را برای انسانها مشخص ميكند و به طوركلی
برای همهی انسانها، ليلهالقدر به شمار ميرود. بنابراين ما در شب مقدسی قرار
داريم. ليلهالقدر به خصوص شبی است كه حضرت عليابنابيطالب(ع) مظهر
انسانيت و رمز والای رسالت مقدس اسلامی ما در صبحگاهان چنين شبی ضربت ميخورد و در
محراب مسجدكوفه به خاك و خون خويش ميغلطد و اين فاجعهی بزرگ تاريخ، اين شب را
برای ما استثنايی ميكند. شب علی است، رمز انسانيت، مظهر فداكاری و عشق و محبت و
ايمان و تقوا و شجاعت. و آنچه بايد دربارهی يك انسان بگوييد، در اين شب و
دربارهی علي(ع) بايد گفته شود.اصولاً خلقت اين دنيا با وجود
علي(ع) به درجهی كمال ميرسد. آنجا كه رسالت مقدس اسلامی ما ميخواهد
يك مظهر برای اين انسان نشان دهد، يك نمونهی بارز نشان دهد، علی را نشان ميدهد.
علی نمونهای است كه اين رسالت مقدس ميخواهد به اين دنيا و اين انسان نشان بدهد كه
بايد هدف حيات باشد. بايد همهی انسانها سعی كنند كه خود را به درجهی او برسانند.
رسالت مقدس ما با امامت علي(ع) به اوج خود ميرسد. انسانيت با وجود علی
حقيقت پيدا ميكند و شما ميدانيد كه ما ايرانيها با اين روح لطيف و احساسات پرشور
چه عشق و چه علاقهای به علی داريم. اين نمودار آن است كه در تاروپود وجود ما عشق
حقيقت، عشق زيبايی، به درجهی كمال وجود دارد و اين انسانها اگر اين عدل و حقيقت
را در وجود خود پيدا نكنند، ميخواهند در وجود ديگری بيابند و او را رمز خود قرار
دهند و او علی است. يعنی آنگاه كه در آرزوها و در تخيلات ملت ما يك آرزوهايی وجود
دارد كه نميتوانند اين آرزوها را در وجود خود تحقق ببخشند، سعی ميكنند كه اين
خواستهها و آرزوها را در وجود كامل ديگری بيابند كه او علي(ع) است و از
اينجا است كه ميبينيم علي(ع) برای ما ايرانيها رمز ميشود، مظهر
ميشود علی علی ميگويند، هر كجا ميرويد سخن از علی است.به خاطر دارم هنگامی كه در
دانشگاه تهران دانشجو بودم، مقالهای نوشتم كه در مقدمهی مقاله گفته بودم كه اگر
پرستش ذات غيرخدای مجاز ميبود، مسلماً علی را ميپرستيدم. علی كسی است كه با وجود
خود، وجود خدای را اثبات ميكند؛ يعنی از روی وجود علی ميتوان فهميد كه خدايی وجود
دارد؛ چون تجلی صفات خداست، عدل مطلق است، مظهر حقيقت است. هرچه دربارهی علی
بگوئيد، كم گفتهايد. شما ميدانيد كه هنگامی كه انسانهايی به اين درجه، به اين
شكوه، به اين عظمت وجود دارند، اين انسانها بايد قربانی شوند، بايد به شهادت
برسند. شما در اسطورههای تاريخی نيز نگاه كنيد، حتی در اسطورههای تاريخ خودمان در
ايران نگاه كنيد، يكی از اين اسطورهها رستم است. ميدانيد كه رستم از نظر دلاوری و
جنگاوری در زمان بينظير بود و هنگامی كه فردوسی –اين شاعر بزرگ- ميخواهد يك
اسطوره را به اوج عظمت برساند، او را قربانی ميكند، او را به شهادت ميرساند.
دربارهی امامحسين(ع) نيز اين چنين است. تمام اسطورههای تاريخ هنگامی كه از مردان
بزرگ ياد ميشود، كسانی هستند كه از نظر دلاوری و شجاعت و فضايل و كمالات به اعلا
درجه ميرسند و در آخرين مرحلهی اوج، همه وجود خود را قربانی خدا ميكنند، فدا
ميشوند. و اينجا است كه عظمت آنها و بزرگی آنها بيش از پيش به ظهور ميرسد و اين
نيز دربارهی علي(ع) صدق ميكند. چنين شخصيتی، چنين شخصيت والايی كه از همه چيز به
درجهی كمال رسيده است در نبرد، در علم، در تقوا، در ادب و بلاغت، در تدبير، در
فلسفه، در هرچه بگوئيد به درجهی كمال رسيده است و چنين انسانی كه كامل مطلق
ميشود، بايد در راه خدا نيز قربان يگردد تا عظمت او به درجهی اوج برسد و علي(ع)
نيز در چنين شبی يا صبحگاه چنين شبی در مسجدكوفه به دست ابنملجم ضربت ميخورد و
به خاك و خون خويش درميغلطد. من خود مسجدكوفه را ديدهام و يك شب را تا صبح به
تنهايی در داخل اين مسجد به سرآوردم. در پائين منبری كه علي(ع) بر آن ميرفت و آن
خطبههای شورانگيز را ميخواند، در آن محرابی كه ضربت ميخورد و به خاك و خون خويش
ميغلطد، روحی دارد، احساسی دارد، حالاتی دارد كه نميتوانم برای شما شرح دهم. و
من خود حالاتی داشتم در آن شب تا به صبح در كنار آن منبر و در كنار آن محراب. همهی
تاريخ گذشته علي(ع) و آن شب از برابر ديدگانم رژه ميرفتند. همه را ميديدم و چه
حالاتی بود و چه شبی. مسجدكوفه و محراب حضرت علی كه در آنجا به شهادت
ميرسد.
علي(ع) عاليترين نمونهای است كه رسالت مقدس اسلامی به عالم ارائه
ميدهد. يكی از بزرگترين صفات او عدل است، عدل و عدالت، كه امشب ميخواهم
دربارهی عدل و عدالت علی شمهای برای شما بازگو كنم. شما ميدانيد كه عدل و عدالت
از بزرگترين و مقدسترين صفات خدايی است. بين صدويك صفت الهی، هنگامی كه صفات را
برميشمارند، عدل و عدالت از مهمترين اين صفات است. اين صفت خدايی آنقدر مهم است
كه در مكتب تشيع ما عدل خدا را يكی از اصول پنجگانهی دين قرار دادهاند. برادران
سنی ما در اصول دين سه تا ميشمارند توحيد، نبوت، معاد. اما مكتب تشيع دو اصل ديگر
را اضافه ميكند كه يكی عدل خداست؛ يعنی خدا عادل است و دوم امامت. بنابراين عدل و
امامت مختص به شيعه است كه اصول پنجگانه تشيع را تسكيل ميدهد. البته عدل و عدالت
آنچنان نيست كه برادران سنی ما آن را نپذيرند. عدل را ميپذيرند؛ اما در مكتب تشيع
حساسيت شديدی بر عدل و عدالت وجود دارد. مكتب تشيع معتقد است كه اگر در اجتماع ما
عدل و عدالت وجود نداشته باشد، هيچ صفت ديگر خدايی تحقق نميپذيرد. از رحمان، رحيم،
كمال، جمال، جلال، خلاقيت و علم، از صفات ديگر هيچ فايدهای مثمر ثمر نخواهد بود،
مگر اين كه عدل و عدالت در اجتماع برقرار گردد. بنابراين اختلافی كه بين مكتب تشيع
و تسنن وجود دارد، تأكيدی است كه شيعيان بر عدل و عدالت ميكنند، به عنوان نمونه
ميدانيد كه در مكتب تسنن هنگامی كه عدهای وارد مسجد ميشوند، هر كس كه در جلو
ايستاده است و نماز ميخواند ديگران به او اقتدا ميكنند، او را امام قرار
ميدهند؛ اما در مكتب تشيع عدل امام شرط است؛ يعنی هر كس كه ميخواهد به اين امام
اقتدا كند بايد به عدل او اعتماد داشته باشد، وگرنه نميتواند به او اقتدا نمايد.
در روزگار ميبينيد كه بزرگان اهل نسنن به خلفا، به پادشاهان، به زمامداران اقتدا
كردهاند، آنها را پذيرفتهاند؛ درحالی كه در مكتب تشيع، بزرگان مكتب تشيع
هيچگاه در مقابل زمامداران و خلفا تسليم نشدهاند، بلكه با آنها مبارزه كردهاند.
در مكتب تشيع زمامدار بايد متقی باشد، بايد معصوم باشد، بايد پاك باشد، بايد عادل
باشد؛ اما نزد برادران سنی ما اين مطرح نيست. شما در مصر ميبينيد كه در زمان ملك
فاروق جامعهالازهر (جامعهالازهر مثل حوزهی علميه قم ماست كه بزرگترين مدرسين و
علمای دين در جامعهالازهر تدريس ميكنند و بزرگترين مفتی آنها به نام شيخ شلتوت
معروف بود). از ملك فاروق اطاعت ميكرد و بعد از آن كه جمال عبدالناصر كودتا كرد و
ملك فاروق را از مصر بيرون انداخت، همين جامعهالازهر باز عبدالناصر را به رهبری و
زمامداری پذيرفت و از او اطاعت ميكرد. و هنگامی كه جمال عبدالناصر به رحمت ايزدی
ميپيوندد و سادات خائن بر سر كار ميآيد، بازهم ميبينيد همين جامعهالازهر از
سادات دفاع ميكند و دنبالهرو همين سادات ميشود و بر اعمال خيانتبار سادات صحّه
ميگذارد و حتی هنگامی كه سادات در بيتالمقدس دست دوستی و محبت به موشه دايان و
بزرگترين ستمگران صهيونيسم ميدهد، جامعهالازهر سعی ميكند كه اعمال سادات را
توجيه كند و به آن وجهی قانونی ميبخشد. اين اختلاف بزرگی است بين تسنن و تشيع كه
در مكتب تسيع،عدل و عدالت آنقدر مهم است كه هر فقيهی، هر شيعهای نميتواند از
كسی اطاعت كند، يا امامت كسی را بپذيرد، الاّ به عدل و عدالت او اعتماد و اطمينان
داشته باشد. و اين عدل و عدالت آنقدر مهم است كه يكی از اركان پنجگانهی اصول دين
به شمار ميرود، كه خدا عادل است، و اين عدل بايد در جامعه بشريت مستقر شود. امامت
نيز تجلی عدل خداست در جامعه امام، امام معصوم، كسی است كه اين عدل خدايی را پياده
ميكند. مظهر عدل خداست در جامعه بين مردم. بنابراين بين عدل و امامت رابطهی بسيار
نزديكی وجود دارد و در حقيقت اين دو اصل يك واقعيتاند، يك حقيقتاند.
دوم رهبری
است كه ميخواهد اين صفت را در جامعه پياده كند. بنابراين يكی از برزگترين خصوصيات
تشيع، عدل و عدالت است و مظهر اين مكتب، علي(ع) نيز بايد مظهر عدل و عدالت باشد،
بزرگترين نمونهای باشد كه اين عدل و عدالت را بتواند در جامعهی انسانها نه فقط
در زمان خود، بلكه برای ابديت به ثبوت برساند، نمونه نشان دهد، سمبل عدل و عدالت
برای سرتاسر تاريخ باشد. و علي(ع) يكچنين شخصيتی است.
دربارهی عدل هماكنون
سخن ميگوئيم، آن را به سه مرحله مختلف تقسيم ميكنيم. عدل در مرتبهی اول، عدل
شخصی است كه از هر انسانی در جامعه انتظار ميرود كه تا اين درجه دارای عدل باشد و
عدالت را پيشه كند. به عنوان مثال هنگامی كه در يك نماز جماعت امام را درنظر
ميگيرد ميخواهيم كه امام عادل باشد، اما اين عدل امام يكمرتبه پائينی از عدل
است. در شروطی كه برای عدل اين اما درنظر ميگيرند، ميخواهند كه اين امام مشهور به
فساد نباشد، ظلم نكند، به گناهان كبيره دچار نگردد. اگر همينقدر عدل داشته باشد،
برای امامت نمازجماعت كافی است. بيش از آن اگر باشد بهتر است؛ ولی همين مقدار كافی
است، والا نميتوان امامی را پيدا كرد كه راستی مثل علی باشد. اگر بخواهند مثل علی
باشد، در جهان سخت است كه نظير او را بتواند بيابند. بسيار معدودند، بسيار كماند
كسانی كه بتوانند در اجتماع مثل علی عمل كنند و اگر بخواهند بر اين ميزان بسنجند،
كسی پيدا نميشود. بنابراين برای امام جماعت يك درجه از عدل، يك درجه پائين از عدل
كافی است، و اين عدل شخصی است.
مرحلهی دوم كه مرحلهای بالاتر است، مرحله
قضاوت است. قاضی يعنی كسی كه ميخواهد بين انسانها حكم كند و ميدانيد هنگامی كه
كسی ميخواهد افراد را در مقابل خود قرار دهد و بين حق و باطل تميز قائل شود، ممكن
است دچار احساسات خود شود، دچار منافع و مصالح گروهی قرار بگيرد و بنابراين حق را
زير پا بگذارد بنابراين يكدرجه بالاتر از عدل نياز است. اين انسان بايد قادر باشد
كه در قضاوت خويش بين انسانها، تسليم هوا و هوس نگردد و منافع و مصالح گروهی و
قومی و حزبی او را تحت تأثير قرار ندهد، و اين نيز يك مرحلهی بالاتری از عدل است.
شما ميدانيد كه بسياری از بزرگان توصيه ميكنند كه قاضی نشويد؛ چون مسئلهی قضاوت
بسيار مشكل است كه كسی بتواند حق را و عدل را آنچنان كه بايد و شايد مراعات كند و
تسليم هوا و هوس خويش نگردد. اين مرتبهی دوم عدل است كه مرتبهی قضاوت است.
بزرگترين مرحلهی عدل در زمامداری و در حكومت به معرض ظهور ميرسد. عدل حاكم، عدل
امام، عدل كسی كه بر يك اجتماع حكومت ميكند. اين انسان بايد از نظر عدل در
اعلاترين درجه قرار گرفته باشد. زيرا سرنوشت انسانها و جامعه به دست اوست و روابط
بين جامعهی اسلامی و دول ديگر را اوست كه معين ميكند. بنابراين از نظر عدل و
عدالت بايد در بالاترين درجه قرار گرفته باشد.
بنابراين برای عدل سه درجه
برشمرديم. عدل برای امام جماعت، عدل برای قاضی، و سوم عدل برای حاكم و زماندار –كه
عدل او به راستی بايد مثل علی باشد- در اعلاترين درجهی دقت و شدت قرار گرفته باشد.
بنابراين هنگامی كه دربارهی علي(ع) نگاه ميكنيم اين مراتب مختلف را درباره او
ميبينيم، حس ميكنيم. چقدر زيباست دربارهی علي(ع) در اين شب مقدس و مبارك كه سخن
از علی است. ميخواهم نمونههايی از زندگی اين مرد بزرگ را كه شايد همگان
شنيدهايد، بازگو كنم. چه شخصيتی است، چه وجودی است و عدل و عدالت او به چه اندازه
است كه اينچنين مظهر و رمز قرار ميگيرد و برای همهی تاريخ مقتدا ميشود. و رسالت
مقدس اسلامی ما ميخواهد كه حاكمهايی زمامدارانی مثل او را برگزيند. از نظر شخصی
بسنجيد عدل علی را. ميگويد همه شب بايد گرسنه بخوابم. گرسنه بخوابم تا شايد كه در
قلمرو حكومت من گرسنگانی وجود داشته باشند و از آنجا كه نميتوانم به همهی آنها
دسترسی پيدا كنم، بايد خود من با آنها برابر باشم، با آنها يكسان باشم.
مردی
كه در زندگی خود به يك قرص نان جو اكتفا ميكند، نان و نمك غذای اوست. مردی كه در
صحنههای نبرد در خيبر را با يك ضربت ميكند و بزرگترين رزمندگان عرب را با يك
ضربت بر خاك مياندازد، غذای او يك قرص نان جوين است. مردی كه ساليانه به يك لباس
يا دو لباس كرباس اكتفا ميكند. مردی كه هنگامی كه نعلينش پاره پاره ميشود، خود در
وسط صحنه معركه پائين ميآيد و با دست مبارك خود نعلين خويش را ميدوزد و هنگامی كه
يكی از بزرگترين رهبران عرب به او ميرسد و ميپرسد كه ای علی تو چه ميكنی در وسط
ميدان نبرد، اين نعلين تكه تكه را ميدوزی و وصله ميكني؟
حضرت علی اين نعلين را
جلوی او مياندازد و ميگويد:
«به خدا سوگند كه اين خلافت و اين حكومت بر شما،
در نظر من از اين نعلين كمارزشتر است، بياهميتتر است».
و در جای ديگری است
كه ميفرمايد:
اين حكومت بر شما و اين خلافت بر شما از آب دهان بُزگر، در نظر من
است.
هنگامی كه دربارهی شرايط رئيسجمهور يا ديگران كسانی سؤال ميكردند، خود
من يكی از شرايط را همين شرط ذكر ميكردم. كسی باشد كه اين مقام او را نگيرد، او را
منحرف نكند. اگر كسی بخواهد عليوار فكر كند، عليوار حس كند، عليوار عمل نمايد،
اين مقامها، اين قدرتها، اين حكومتها بايد از اين لنگه كفش پاره پاره شده برای
او كمارزشتر باشد؛ اما كسانی كه با خاطر مقام سنگ به سينه ميزنند، به ديگران
حمله ميكنند، تهمت ميزنند، توطئهها به پا كيكنند و عالمی را به آتش ميشكند،
آنها كه اسير دنيا هستند، اسير خودخواهی و مصلحتطلبی هستند به هيچوجه نميتوانند
عليوار زندگی كنند و ديد علی را داشته باشند.
به هر حال علی چنين كسی است كه
در زندگی شخصی خود اينچنين عمل ميكند. هنگامی كه به زندگی خانوادگی او رسيدگی
ميكنيد، همين نمونه عدل و عدالت را ميبينيد. ببينيد كه برادرش عقيل كه از او
مسنتر است، بينايی و چشمان خود را از دست داده است، و عقيل مردی معيل است. فرزندان
زيادی دارد و جيرهای را كه دولت به او ميپردازد، برای فرزندانش كافی نيست. برادرش
علي(ع) خليفهی مسلمين است. با خود فكر ميكند كه پيش برادر ميروم و بر حصَّهي1
خود كمی ميافزايم. پيش علی ميآيد و فقر و فاقهی خانوادگی خويش را برای علی بازگو
ميكند و از علی ميخواهد كه به جيرهی ماهيانه او بيفزايد. علي(ع) سكهای را داغ
ميكند و در آتش افروخته گرم مينمايد و اين سكه را به دست عقيل ميگذارد، يا به
دست او نزديك ميكند. عقيل از شدت آتش ضجّه برميآورد:
كه اين برادر با من چه
ميكني؟ چرا مرا ميسوزاني؟ علي(ع) ميفرمايد؛
ای عقيل تو نميتوانستی كه به سكه
داغ را تحمل كنی، سكهای را كه توسط انسانی ضعيف گرم شده باشد، چگونه انتظار داری
كه من در روز قيامت آتش عذاب خدای را تحمل كنم.
همين عقيل، همين كسی كه
نميتواند با علی زندگی كند. به سراغ معاويه ميرود و همين داستان را برای معاويه
در جلسهی او شرح ميدهد و در آنجا همه گريه ميكنند، همه متأثر ميشوند، حتی
كسانی كه دشمن علی هستند، حتی